یادداشت های یه آدم عجیب و غریب

خنک آن قماربازی ...

سلام!

حالا من یه دختر 22 سال و نیمه ام! دوره لیسانسم تموم شده و این یعنی 4 سال زندگی مجردی توی بهشهر تموم شد!! 4 سال که عین برق و باد از کفم رفت.

حالا من یه خانم مهندسم.

حالا سیزده م ماه مهر یک سالی میشه که عاشقم. کسی شبیه همه رویاهام که یه اسب سفید گذاشت توی چشماش، اومد و از روی زمین زخمی برم داشت و انداخت پشتش و من و برد به انتهای رویا...

حالا دارم واسه ارشد درس میخونم تا شاید مهندس تر شم.

 

چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده ..

روزای جدید، سلام!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط مونا  | 

مطالب قدیمی‌تر