تبليغاتX
زندگی مجردی
وقتی زندگی دور باطل میزند، هنوز سرگیجه اش لذتبخش است!

اینجا درست در بیست و هفتمین روز اسفندماه، وقتی کوچه ها بوی شور و شوق گرفته اند و پیام آوران بهار، فرش هایی میشوند که سرها را یواشکی از بیخ دیوار جلو آورده  و تکاپوی آدمیان را نظاره گرند، بر کنار بوم پنجره ای که رنگ ارغوانی پرده را در خود خوابانده است، سرود تولد دوباره بهار را با چشمانم میشنوم.

رادیو میگوید: ماهی قرمز نخریم، ماهی قرمز رسمی ست که از چین آمده، نباید جایی درون سفره هفت سین ما داشته باشد...

یک حوض بود که آن زمان عمقش، قد مرا در جیب میگذاشت. نزدیک عید که میشد، دختران خانه پاچه های شلوار را بالا میزدند و به جان کف و دیواره ها می افتادند تا از شر جلبک های سبز و کرم های کوچکی که از سر و کول حوض بالا می رفتند، نجاتش دهند. فرچه و کاسه های مسی کف شوما گرفته و عده ای که پیش چشم شیر آب دولا و راست میشوند و گربه ها روی دیوار، در تماشا.

 حوض که تمیز میشد، ده دوازده تا از همین ماهیان کوچک قرمز در اندازه های متفاوت و در مشما فریزر در دل حوض رها میشدند و دومین پیام آوران عید بعد از فرش ها میشدند. در این بین شیطنت پسرک های خانه هم یکی دوتای آن ها را حداقل مرحوم میکرد و بعد مراسم تشییع جنازه در باغچه خانه با اشک چشم جاری بر پهنه صورت کودکان که یکیشان خودم بودم.

 شب که می­شد حصار بر سر حوض می­کشیدند که مبادا گربه سیاه و چشم روشنی بر ماهیانشان نظر داشته باشد و وقتی خروپف اهالی خانه در هواست، فرصت را غنیمت شمرده و حساب ماهیان کوچک بی دفاع را برسد.

صدای خواهرم خانه را پر میکند:

-مامان، مامان ماهی خریدم ، از این دم سیاه کوچولوها

بیست و اندی سال از خدا عمر گرفته ام و در تمامی سال هایم، ماهی قرمز سر سفره هفت سین گذاشته ایم. این رسم از چین هم که آمده باشد برای خودش آنقدر قدمت دارد که وقتی هنوز در بازارها ماهی می فروشند، با چند تذکر کوچک و بی دوام از رسانه ها، آدم را به هوس نیاندازد.

-مگه بهت نگفتم نخر؟ گناه داره عزیز من، میخری، یه هفته بیشتر نمی مونه، میمیره. خدا رو خوش میاد؟

-همه میخرن خوب، منم دلم میخواد

-می ذاشتی باهم ماهی کاغذی درست میکردیم می ذاشتیم تو آب

زندگی در پانزده روز آخر اسفند هیاهویی دوست داشتنی داشت. طعم سوسیس های سرخ شده یا تن تخم مرغ هایی که تاوان خانه تکانی مادر و فرصت نداشتن او برای پختن غذا را پس می­دادند. پرده های آویزان بر تن بند و فرش­هایی که جای خالیشان را وقتی شب میشد و تشک پهن می­کردیم و سفتی زمین دمار از روزگارمان در میآورد، بیشتر حس میکردیم. در این بین خرید لباس نو و حراجی­های آخر سال که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را بر تن آسفالت می­ریختند و سناریوی کشیدن دست کودکانی که به زور کاپشن هم که شده، باور می­کردند هنوز زمستان است، جلوی هرکدامشان تکرار می­شد.

­­-مگه لباس نخریدی؟ باز داری گریه میکنی که چی؟

-اسباب بازی بخری باز دو روز بازی کنی بندازیش کنار خونه رو شلوغ کنی؟

چه حال و هوایی داشت، پختن سمنو در خانه یکی از همسایه ها و هم زدن دیگ که سالی خوش و پر از سلامتی را دعای تکراری هر حاجت داری می­دانست.

و سبزه هایی که در ایوان، با گندم و عدس و ...  جایی برای خودشان باز میکردند.

بازار ماهی سفید هم که روز 29 ام گرم میشد و شامی که مهمان خانه مادربزرگ بودیم.

و تنفر من از فروردین ماه!

بهار را دوست دارم، فروردین و خردادش را نه! تعطیلی مدرسه را آری، تعطیلی سیزده روزه  عجین با مهمانی های تشریفاتی و صحبت های تکراری؛ و مسافرت هایی که تماشای ازدحام جمعیت را مهمانمان میکرد و هزار کار برنامه ریزی شده ای که انجام نمی شد را نه!! عاشق انتظار کشیدن برای بهار باشی و از آمدنش گریزان.

برچسب: عید ما که همش غم و مریضی بود،91 شما مبارک.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 22:33  توسط مونا  | 

پارسال پدربزرگ شادی فوت کرده بود، وقتی برگشت مریم و نیلوفر کلی برگه به در و دیوار میچسبونن و توی راهرو که شادی پدربزرگ تو انفجار نور بود و از این حرفا. شادی میاد و می خندن و بعد میره بخوابه. چون خوابش سبک بوده مریم برای حرف زدن با تلفن میره توی بالکن، وسط سرمای زمستون، نیلوفر شوخیش میگیره و در بالکن وقفل میکنه. اما دیگه باز نمیشه!! ساعت حدود 1 شب، فاصله بالکن و پنجره حدود یه قدمه اما چون خونه طبقه سومه، نمیشد که از پنجره بیاد تو. نهایتا به این نتیجه میرسن که یه پتو بدن مریم شبو توی بالکن صبح کنه اما خوب ! در باز میشه و مریم و نیلو همدیگه رو انگار که 10 ساله گم کردن بغل میکنن و شادیم بیدار میشه.

فرداش شادی خواب میمونه و با چهره خواب آلود و بدون آرایش " اونم کی، شادی که همیشه کلی به خودش میرسه!" میره دانشگاه. واحد بغلی ما هم 3 4 تا از پسرای برق بودن که این برگه هایی که نیلوفر و مریم به در و دیوار زده بودن و دیده بودن و قیافه ی شادی و هم. میان و کلی بهش تسلیت میگن و دلداری که شادی حالا ناراحت نباش . اونم به روی خودش نمیاره کلن دی:

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 12:47  توسط مونا  | 

 

از دیگر خاطرات براتون بگم که بعد فورجه ها من برگشتم به بلاد و دیدم یه نفر دیگه خونمونه. سهیلا، از بچه های 87 ریاضی. سهیلا رو از کلاس اخلاق ترم پیشم میشناختم. لحن حرف زدن معروفی توی دانشگاه داشت، به صورت کشیده، شمرده شمرده و لوس!!

برادر سهیلا فوت کرده بود و چون خونشون شلوغ بود اومده بود پیش ما درس بخونه. توی چند وقت امتحانا ما کلی آبگوشت و آش و حلوا و خرما و ویفر موزی خوردیم که از طرف خانواده سهیلا اینا بود. یه خونواده 12 نفره. یعنی 10 تا خواهر و برادر و سهیلا تحتغاری "درست نوشتم؟".

سهیلا یه خورده زیاد حرف میزد. توی یکی از روزا من و مریم و بیتا توی اتاق خواب درس میخوندیم با کلی برگه پخش و پلا دورمون. گفتم چایی بریزم؟ مریم گفت بریز بیار ولی مال سهیلا رو ببر توی اتاق بده که مثلا هرکی قراره سر جای خودش درس بخونه و چاییم بخوره. اما سهیلا اومد پیش ما. نمی دونم توی اون بساط چطور جا پیدا کرد. بعد تلفنش زنگ خورد و رفت اون اتاق و مریم چاییش و برد که آره سهیلا این و بخور که سرد نشه. اومد یه نفس راحت بکشه که دیدیم سهیلا با لیوان بلند شد اومد اتاق ما که من چشم تو چشم مریم شدم و شروع کردم قهقهه زدن. حالا نخند و کی بخند. دیدیم سهیلا داره بو میبره من گفتم آره سهیلا، من و ماری قراره تا عید 7 کیلو لاغر شیم، هرکی نشه قراره پشتش پوستیت بچسبونیم من یه خر چاقم و دور دانشگاه بگرده. تصور کن! خلاصه بگم که سهیلا چاییشو خورد و رفت بیرون میز درس من و آورد و جا باز کردو نشست پیش ما. دیگه من  مریم مرده بودیم از خنده.

سهیلا اطلاعات پزشکی ش خیلی خوب بود. سر هر وعده غذایی خواص همه چی رو میگفت. البته به طرزی کاملا سرسام آور. میگفت توی تی وی که میگن فلان چیز خوبه دیگه به همه وعده های غذایی ما اضافه میشه. یه آش برامون آورده بود که فقط لنگه دمپایی نداشت. منم شلغم نپخته رو با غذا مثل ترب میخورم که همیشه می اومد در گوشم جیغ میکشید ننننننه! پوستش و نگییییییییر! خاصیت داره! حالا منم هروقت میدیدم بچه ها دارن یه چیزی مثلا لیمو رو پوست میگیرن داد میکشیدم نههه پوستش و نگیر.

خلاصه نیلوفر کلی از ما حلالیت طلبید که این دختره رو دوره امتحانا آورده خونه ما.

بعد دو سه روز مریم اسم خودش و توی گوشی نیلوفر یواشکی گذاشت سهیلا و از اون اتاق زنگ زد. بیچاره نیلوفر فکر کرده بود باز میخواد بیاد پیش ما

من شدیدن دچار عذاب وجدانم واسه سهیلا. خیلی پشت سرش حرف زدیم. بچه فانی بود اما خدایی نه واسه دوره امتحانا! دی:

برچسب: محاسبات پاس شدم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 12:47  توسط مونا  | 

جلسه اول کلاسش بود که یکی از بچه ها به نام رحمت "ورودی 86، قد 1.88 ، وزنم تقریبا زیاد، لات، از اون سیگاری های قهار، انقدر که ما ازش می ترسیدیم" رو به استاد محاسبات عددی: ببخشید استاد، اون موقع که ما دانشگاه میومدیم شمام بودین، برام این سوال پیش اومده که شما پله های ترقی و چطوری انقدر سریع بالا رفتین؟

معین "ورودی 86، عاشق پیشه دانشگاه، عضو فعال کانون شعر و ادب، آدمی که عین عبارت مفهوم لغت های استفاده شده توی شعرای اخوان و بعضی شاعرای مورد علاقه ش رو که بچه ها توی شعراشون به کار میبرن برامون معنا میکنه"  آ آ این که تقیه. بی خیال من عمرا سر کلاس نمیام!

استاد، ورودی 83 ریاضی کاربردی دانشگاه خودمون بود به نام تقی.

اول کاری خواست تریپ استادی برداره اما ندونست چطوری، گفت الان استادا برگه صحیح نمی کنن، از قیافه دانشجوها می فهمن چه نمره ای میگیرن!!!

19 واحد اختصاصی داشتم. یه درس با سخت گیر ترین استاد دانشگاه با آمار 80 درصد افتاده توی هر ترم، یه نمره 16، یه 12 و بقیه قبول شده ها 10، یه درس تئوری احتمال که باید این ترم پاس میشد وگرنه 9 ترمه میشدم! با یه متن انگلیسی که به عنوان پروژه روش تولید باید ترجمه میکردم و ارائه میدادم.

سر کلاس هر سوالی میداد سریع حل میکردم. میان ترمش و خوب دادم، البته از نظر خودم، نمره ها که اومد، بچه ها همه از 7 نمره 6 و 7 شدن و من شدم 1.7!! نمره م از رحمت پایین تر شد. بهش گفتم چند تا برگه داشتم. حتما یکی دو تاش گم شده! گفت برگه ت و نگاه کردم. همون میشی!!!

جبر داشتم، فرداش محاسبات و اقتصاد رو باهم!! حتا به مرورم نرسیدم. شب بیداری واسه امتحان برام تعریف شده نیست دی:

همین شد که افتادم. ولی خاطره کلاسش همیشه توی یادم میمونه!! فقط گند زد به معدلم لعنتی!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 21:2  توسط مونا  | 

برچسب اول:

استاد میگه : یه سری کارا باعث شده سایر رشته ها به ما مثل مهندسی های دیگه توجه نکنن و یک سری نگاه های نادرست رو نسبت بهمون داشته باشن. ما باید سعی کنیم تغییرش بدیم.

یکی از بچه ها: مثلا واژه گلابی رو!!

_مثلا 90 درصد دانشجویان فعال در زمینه های شعر و ادب، تئاتر، موسیقی و ... از بچه های صنایعن.

قهقهه دانشجویان

برچسب دوم:

پارسال با بچه ها می خواستیم بریم باشگاه، ساعت کلاس زبانمون تداخل داشت. قرار شد باهاش صحبت کنیم. گفتم از در احساسات وارد بشم: "اشک در چشمانمان جمع میکنیم، استاد اگه میشه صبح بیایم کلاس که بعد از ظهر بریم خونه، زندگی اینجا برامون خیلی سخته و ... . استادم از اون در دراومد که باید اینجا موندگار شین و عادت کنین و اصلا اگه یه دوست پسر اینجا داشته باشی دلت میخواس بری تهران؟ و اصلا به من میخوره چند سالم باشه ، اصلا اگه من بودم با من دوست میشدی؟ "منظورش جوونیاش و اینا بود"

من: آخه استاد، من که با اخلاقیات شما آشنا نیستم!!! کف کردگی در حد مسابقات اسکی سوئیس

برچسب سوم:

جهان سوم جاییه که:

فلان استاد اگه لاک جیغ زنی یا رژ خوشش میاد و بالاترین نمره رو بهت میده، اونیکی به مانتوی کوتاه حساسه، مواظب باش فلانی با پسر نبینتت، از دخترایی که با پسرا حرف بزنن بدش میاد و می ندازه. سر کلاس اون استاد موهات بیرون نباشه ها!! وای انگشترت خیلی تابلوئه استاد فلانی معتقده درش بیار. سر جلسه هرچی لباست شیک تر باشه زودتر میاد بالا سرت !!

اگه دختر باشی از این چیزا زیاد میشنوی. شاید خیلی هاش روی نمره آخر و تصمیم استاد اثری نذاره اما دائما باهاش درگیری. حتا اگه خودت باشی و هیچ کدوم از این مسائل رو جدی نگیری ...

لعنت!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 12:35  توسط مونا  | 

تق تق، برپا، سلام دخترای خوشگل، خوبین؟ 25 6 تا چشم پر از کنجکاوی که بهم خیره شدن و هزار و یه فکر و خیال متفاوت میکنن، با مقنعه های کج و معجوج و آب دماغای سبز و آبی آویزون، مانتوهای کثیف و مقنعه هایی که روشون ساندیس ریخته. موهایی که جلوی صورتشون ریخته یا بعضی هاشون خیلی محجوب مقنعه هاشون رو تا زدن. هرکدوم به سبک خودشون قشنگن. یکی پوست تیره داره، یکی دیگه سفید بلوری، یکی موهای لخت، اون یکی موهای وزوزی و بور. یکی توپول و یکی دیگه لاغر.

اول گچ و بر میدارم و پای تخته با خط نستعلیق می نویسم مونا. بچه ها اسم من موناست. فامیلیمم لازم نیست که بدونین. قراره بهتون انشا درس بدم. خوب عزیزای دلم، هرکدوم از میز اول شروع کنه و اسمش و بگه. همینطور اسم یه کتاب داستان و که خونده و خیلی دوست داره. بعد که یکی یکی خودشون و معرفی میکنن، قند توی دلم آب میشه و زود دلم میخواد اسماشون و یاد بگیرم. می ترسم از اینکه نکنه اسم یکی و دیر یاد بگیرم.

میگم بچه ها، تا حالا شده جایی برین و بهتون خیلی خوش بگذره؟ خوبه که آدم نوشتن بلد باشه، چون میتونه خاطره ی اون روز و برای خودش بنویسه. شده کسی ناراحتتون کنه؟ اون موقع اگه بتونین سریع بنویسین چرا ناراحت شدین، از دلتون میره بیرون و غصه نمیشه بچسبه به قلبتون و سیاهش کنه. یا شایدم یه وقتی یه کار بدی کردین، نه از قصدی ها، که باعث شد کسی ناراحت شه، میتونین براش نامه بنویسین و آشتی کنین. اصلا هیچ می دونستین تموم کسایی که کتاب داستاناتون و نوشتن ، عاشق زنگ انشا بودن؟ اینا فقط چیزای کوچیکیه که نوشتن به ما میده.

یکی شون میگه: آخه خانم خواهر بزرگه ما همیشه از درس انشا بدش میاد. هی میده انشاهاشو بابام بنویسه.

عزیزم، چون کسی آداب نوشتن و بهش یاد نداده. نوشتن اصلا کار سختی نیست.

بهشون میگم یه کاغذ بردارین و از هرچی دوست دارین برام بنویسید. اگرم خواستید تهش اسمتون و بذارید. بعدم می برمشون حیاط و براشون قصه میخونم. از داستانای هزار و یک شب، یا شایدم قصه شنل قرمزی، شایدم ...

بعد کلاس در مورد من حرف میزنن. خانممون انقدر جوونه. انقدر مهربونه. گفت بهش بگیم مونا

خانممون خیلی خوشگله. از نگاش معلومه من و بیشتر دوس داره و...

فکر کنم نقاشی شونم خودم درس بدم!!

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 17:47  توسط مونا  | 


زمستون ، تن عريون باغچه چون بيابون........درختا ، با پاهاي برهنه زير بارون

نمي دوني تو كه عاشق نبودي.......................چه سخته مرگ گل براي گلــدون
گل و گلدون چه شبها ، نشستن بي بهانه ، واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه ، چه تلخه.......................بايد تنها بمونه قلب گلدون
مث من كه بي تو .......................نشستم زير بارون زمستون
نشستم زير بارون زمستون

زمستون ، براي تو قشنگه پشت شيشه........بهار زمستونها براي تو هميشه

تو مثل من زمستوني نداري.......................كه باشه لحظه چشم انتظاري
گلدون خالي نديدي ، نشستي زير بارون ، گلهاي كاغذي داري تو گلدون
تو عاشق نبودي.......................ببيني تلخ روزهاي جدايي
چه سخته ، چه سخته.......................مي شينم بي تو با چشمهاي گريون


دانلود


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 0:34  توسط مونا  |