یادداشت های یه آدم عجیب و غریب

خنک آن قماربازی ...

برده بودنمون چیتگر واسه اردو، اونم چه اردویی! باید حتما به فرم مدرسه میومدیم، خودشون برامون اسباب بازی! میاوردن، حجاب اسلامیم باید رعایت میکردیم. مثل همیشه فقط من و اون بودیم که لباس مدرسه تنمون نبود و مقنعه هامون و از پس سر کشیده بودن، موبایل و پاسورم برده بودیم، با زبون بازی ناظم و راضی کردم که شب قراره بریم مهمونی و برا این به حرفتون گوش ندادیم و رضایتنامه هارم بابام یه ساعت دیگه میاره، یادم رفته! میدونست خالی میبندم ولی هیچی نمیگفت، نمیدونم چرا ولی از من خوشش میومد. شاید چون معلم ادبیات بود که حالا سمتش عوض شده بود و منم هروقت گیرش میاوردم ازش اطلاعات ادبی میگرفتم. اما پاسور و اگه دستمون میدیدن کارمون به اخراج میکشید! با اون جمع اصلا یکی در نمیومدیم، برا همین جفتی زدیم جایی که دست کسی بهمون نرسه. اینم جزو مواردی بود که نباید انجام میدادیم!! بعدم نشستیم به حکم دو نفره و حرف زدن. موبایلش زنگ خورد، امیرعلی بود، گوشی و به زور از دستش گرفتم و گفتم بیا چیتگر بپیچونیم بریم دور دور، مثل همیشه خونسردیش و حفظ کرد و گفت: معلوم نیست کی میخوان برن، ببینن نیستیم جد پدریمون میاد جلو چشممونا! جهنم، فوقش میخوان بگن ننه باباتون باید بیان و تعهد بدین دیگه، بابای من و مامان تو! خنده ش میگیره. هردومون از دست کارایی که میکنیم همیشه سگ لرز میزنیم اما به روی خودمون نمیاریم. این فاز بیخیالیمون عجیب فاز جالبیه. امیرعلی یه سال از ما بزرگتر بود و به عبارتی 17 سالش، حسابداری فنی میخوند، قد بلند، بگی نگی 4 شونه، شدیدا خوش تیپ "نه مثل تیپ رپ شلوار تا نصف باسن پاره پوره و بلوز نیم وجبی اون موقع ها، آدم حسابی وار بود لباساش". سوار شدیم و طبق معمول کله من وسط صندلی اون دو تا، اول اولتیماتوم دادم که اگه با وضع مفتضحانه همیشه بخوای رانندگی کنی قید پیدا کردن یه روش خوشگل واسه خودکشی و میزنم و خودم و در یک اقدام کاملا نمادین پرت میکنم از ماشین بیرون، کار خودش و میکنه، دائمم میگه همش باید قیافه نحس نیم رخ تو رو ببینم جای روی ماه عشق خودم . میریم پاتوق همیشگیمون. فروغ و برمیداره، طبق همیشه من کاپوچینو سفارش میدم و اونا هر دو فرانسه! بعد شروع میکنیم به خوندن، یکی من، یکی اون، یکی امیرعلی، بعدم باز میریم دور دور و سینما، اصلا یادم نیست چه فیلمی که خیلی مزخرف بود و بعد حدود 8 شب میرسونتمون خونه. قبلش زنگ زدم به بابا گفتم که با امیرعلی و اون مدرسه رو پیچوندیم و بپا زنگ نزنن به مامان.

از پنجم دبستان، دقیقا از پنجم دبستان دوستی شون و شروع کرده بودن، از هفت روز هفته 6 و نیم روز و قهر بودن! یه دوستی کاملا به فرم روزگار ما نسل هفتادی ها! اولین بار آشناییمون وقتی بود که زنگ زدم بهش تا امتحانش کنم ببینم چقدر بهش وفاداره، اونم شبی که واسه احیا مونده بودیم مدرسه، اون شب انقدر خندیدیم و کرم و مرض ریختیم که دیگه توی مدرسه احیا نذاشتن. بعدش میدونست هروقت کسی زنگ میزنه مزاحم میشه منم که میخوام امتحانش کنم. دائم در گوشش میخوندم این به دردت نمیخوره، هرچقدرم پولدار آدمی نیست که دنبال تحصیلات بره، تو لیاقتت بیشتر از ایناس و این تنها قسمت کل این سال ها بود که بخاطرش خیلی غصه خوردم. بعدش اما به این نتیجه رسیدم که از تحصیلات مهم تر مردونگیه که امیرعلی داشت!

دورشدیم از هم، اون یه دانشگاه، من یه جای دیگه، امیرعلیم رفت سربازی و بعدم معافی زودهنگام بخاطر پسر ته تغاری بودن یا همچی چیزی، از هم بی خبر نبودیم اما اون دوستی مون کجا و این وضع!

عکسش رو که روی حجله دیدم خشکم زد، انا لله و انا علیه ... مرحوم مغفور جوان ناکام امیرعلی ... سرم گیج رفت، داشتم خواب میدیدم؟ یه کابوس مسخره بود نه؟ اتفاقی رفته بودم به اون سر بزنم، همسایه بودن، تابستون قرار بود نامزد کنن، حجله رو که دیدم سر تا پای وجودم لرزید، نکنه با اون رانندگیش کار دستش ... پشت دستم و از این خیال گاز گرفتم، نمیدونم چطور خودم و تا سر کوچه رسوندم، خدا خدا میکردم به یه رسم دیگه حجله سر کوچه باشه اما ... راستی راستی مرده بود، رفته بود توی شیکم یه کامیون، تقصیر خودش نبود، راننده کامیون پشت فرمون خوابش برده بود و اینم نتونسته بود ماشین و جمع کنه. روی زمین نشستم، نمیدونستم چیکار باید کنم، دلداری؟ خودم کسی و میخواستم که دلداریم بده، با این قیافه نکره ش همش جلوی چشمم میومد وقتی که کل زمان بیرون رفتنای سه تاییمون داشتیم کل مینداختیم و اون و کلافه میکردیم، یاد تموم وقتایی که مدرسه رو پیچوندیم، یاد همه دعوا ها ... نه مرده بود ... زنگ میزنم و میرم بالا، خاله، کجاست؟ توی اتاقشه خاله، باز نمیکنه درو . میرم دم در، میشینم پشت در، در میزنم، میگم: منم! بعد از چند لحظه صداش گوشم و پر میکنه:

دست هایم را در باغچه میکارم

سبز خواهم شد میدانم، میدانم، میدانم

این شعری بود که اون روز امیرعلی توی کافه خونده بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط مونا  | 

بالای سر عمو ایستاده ام و به یک وجب جایی که در آن آرمیده زل زده ام. اولین بار دیروز بود که خاکسپاری کسی را به طور کامل دیدم، ترسناک نبود، تصویر خندان روحش را در کنار پدربزرگ، مادربزرگ و دیگر عمویم میبینم.

بهشت زهرا یا هر قبرستان دیگری آرامم میکند، مثل تمام روزهایی که جای امتحان های آزمایشی کنکور قلم چی، سر خاک عمو جلال* می رفتم تا سنگی بر گورش باشم. اینبار اما از آرامش خبری نیست، هنوز باورم نشده آن مرد بزرگ و مهرباتی که تکیه گاه  و بزرگ همه مان بود، حالا دیگر از پیشمان رفته، پر از سرزنشم، همیشه یادش بودم اما کم زنگ زدم تا حالش را بپرسم، عمویم با اولین سکته اش، آن هم در صحت و سلامت کامل، جان به جان آفرین تسلیم کرد تا همه مان را شوکه کند.

 قطرات اشکی که بی اختیار جاری شده را پاک میکنم، عمویم را دقیقا زیرپای مادربزرگ و پدربزرگم خاک کرده اند. اسم و سن اکثر کسانی که در آن دور و بر خاک کرده اند را میدانم، شعر قبرهایشان را هم خوانده ام، از این رسم شعر نوشتن روی سنگ قبر یک جورهایی خوشم می آید.

آن طرف مرد نوحه خوانی دارد می گوید: اینهمه بچه بزرگ کردی و بعد بادی آمد و گلت را پرپر کد، حرصم میگیرد، مجلس خاکسپاری برای دلداری به بازمانده هاست یا دو برابر کردن غمشان، از این گریه در آوردن احمقانه حالم بد میشود. دیروز هم یکی از همین خطبه خوان ها سر خاک عمو میگفت دیگر پدر ندارید و ... دلم سوگ نامه های شاعران بزرگ را میخواهد و حرف های تسلی بخشی مثل اینکه جایشان در بهشت سبز است و روزی دوباره آن ها را خواهیم دید. همه رسم هایمان همین شکلی ست، از عروسی گرفتن تا ختم.

دلم میخواهد وصیت کنم در ناکجا آباد ترین جای ممکن دفنم کنند، سنگ قبرم هم تنها شامل اسمم باشد، آن هم برای دلخوشی پدر و مادرم و دیگر هیچ. فقط یک نهال بالای سرم بکارند تا شمار سالهایی که مرده ام را قد بکشد و جاودانم کند. وقتی مردی دیگر چه فرقی دارد مادر شهید بوده باشی، یا بیست سالت باشد یا هفتاد، به کسی په مربوط است اصلن؟ شاید فقط به درد من، که جمعه هایم را برای فرار از دلگیری، به آنجا بروم و با کنکاش اسم و سن مرده ها و سال مرگشان برای هرکدام یک داستان در ذهنم بنویسم. وقتی مرده ای دیگر فرق ندارد قبرت هفت میلیونی باشد یا در باغچه خانه ات دفنت کنند، مثل گربه مرده، جسم هر دو پودر میشود!

دلم میخواست حداقل ده سال دیگر عمویم پیشمان بود،  زنگ بزنم و بگویم که ارشد قبول شده ام و او تحسینم کند که شبیه باقی خواهرزاده و برادرزاده هایش نیستم و بعد از دانسته های جدیدم بگویم و او گوش کند و خوشش بیاید. دلم میخواهد باز از من تعریف کند، دلم میخواهد عمویم باشد تا زن داداش بزرگ فامیل اینقدر غصه نخورد که ماه رمضان امسالش را باید با تنهایی سحری بخورد، که باقی عمرش را باید تنها باشد. دلم میخواهد حداقل سه روز پیش که زنگ زد و گفت دلم تنگ شده، جلدی میرفتیم خانه اش و مثل همیشه با خوشرویی جلوی در به اسستقبال میآمد و دلمان خوش بود که هرچند پدربزرگمان رفته، اما بزرگ دیگری داریم که هنوز هست. اما اینبار عمو جای جلوی در، رو به قبله خوابیده و استقبالی نیست ... عموجان، روحت قرین رحمت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط مونا  | 

 خب، من آدم بی آزاری محسوب میشم، تمام روز یه گوشه خونه میشینم و یا سرم توی کتابه، یا توی لپتاپ، تموم دنیای من توی همین دو تا کار خلاصه میشه. البته اونقدرهام که مامانم فکر میکنه کوچیک نیست. توی این چند سال اخیر تونستم یه تغییر بزرگ توی زندگیم ایجاد کنم و اونم اینه که ظرفا رو بشورم، یا لباسا رو از توی ماشین لباسشویی در بیارم و پهن کنم، یا اینکه یه وقتام جارو برقی بکشم. مامان سر این موضوعات حسابی گیر بود، ولی خب هیچ فایده ای نداشت، چون موضوعات جدید برای گیر دادن همیشه پیدا میشد. به اعتقاد اون من یه آدم افسرده م. البته هفته ای دو سه روز حداقل بیرون میرم، یا صبح ها ورزش میکنم، اما کافی نیست.

موضوع جدید گیر دادنش نمازه، مامان من آدم مومنی نیست، آدم متحجریه. به اعتقاد اون آدمای دنیا به دو دسته تقسیم میشن، یا اونایی که نماز میخونن، روزه میگیرن، محجوبن، دعاهای مفاتیح الجنان و چند بار خوندن، واسه اماما گریه میکنن، یا اونایی که اینطوری نیستن. خوب دیگه، سرگذشت گروه دوم مشخصه. مامانم با هر صلوات یه درخت توی بهشت رزرو می کنه، یا با خوندن هر آیه توی ماه رمضون یه باغ معامله میکنه. مامانم تمام اصول و فروع دین رو بلده، اما متاسفانه اصلن از دین و نحوه دعوت بقیه به اون سر در نمیاره.

من نماز نمی خونم. یعنی نه اینکه بدم بیاد یا چیزی، ولی عمومن یادم میره، فکر میکنم نخوندنش بهتر از خوندن این شکلی ش باشه. خب خودتونم می دونین که روی در و دیوارا و توی تلوزیون و این مجلسای زنونه و ... چی میگن دیگه. نماز کلید بهشته، نماز فلان و .... مامان من خیلی آدم مهربونیه، دائمن به من گوشزد میکنه که باید نماز بخونم، ولی خوب نمی خونم، شایدم چون اون میگه نمی خونم، چون اگه بخونم عین اینه که بخاطر این خونده باشم که اون گفته. که کار بیهوده ای به نظر میرسه. مامان من خیلی مهربونه، دائمن ... رو مثال میزنه که چون نماز نمیخونه زندگی خیلی بدی داره و خوشبخت نیست. ازش میپرسم مامان تو خوشبختی؟ و هیچ وقت جواب سوالم رو نمیده. مامان من اعتقادی به زندگی خوشبخت توی دنیا نداره، برای اون همه چی توی آخرت خلاصه میشه. ولی میدونم که به اعتقاد خودش هست. به اعتقاد 87 درصد مردم دنیا اینکه آدم خانواده داشته باشه و یه زندگی معمولی و پر از روزمرگی یعنی زندگی سعادتمند و مفیدی داشته کاری که باید انجام میداده رو داده، برای همین اعتقادم شاید مادر فیلم اینجا بدون من اون شکلی زندگیشون رو به جهنم تبدیل کرده بود.

یادم رفت بگم که به اعتقاد مامانم احتمال ترشیدگی من خیلی زیاده، چون هم ابروهام رو برداشتم و هم چادری نیستم. برای همین مانتویی بودنم هم تمام خواستگارهای مادر و ببین و دختر و بگیرهای دور و برم رو رد کرده. البته خوشختانه این اعتقاد و داره که من باید به مدارج بالای علمی دست پیدا کنم و برم سر کار تا دستم توی جیب خودم باشه و بعد ازدواج کنم، احتمالن هم همه ی اینها رو باید تا بیست و چهارسالگی کسب کنم وگرنه دیگه ترشیده محسوب میشم. خدا رو شکر که خیلی زشت نیستم، چون تا همین جاش هم قد 160 سانتی کوتاهم رو کلی به رخم کشیده و دائمن گوشزد میکنه.

از نظر مامان من یه آدم کاملن بی خاصیت محسوب میشم، چون برای کارهام هیچ نظمی ندارم و اتاقم معمولن نامرتبه. مامان مطمئنه من توی زندگی آینده م آدم بدبختی میشم، اول بخاطر اینکه نماز نمی خونم و دوم بخاطر همین بی خاصیت بودنم. پارسال روز مادر براش شعر گفتم، یه شعر خیلی خیلی مذهبی، و دادم قابش گرفتن تا شاید پیش خودش فکر کنه انقدرها هم بی خاصیت نیستم، اما راستش، بعید میدونم تا حالا یه بار شعره رو کامل خونده باشه. همش 7 خط ناقابله.

 مامان هرچیزی رو مثل گیر دادنم به اینکه وزنش خیلی زیاد شده یا اینکه روغن و نمک غذاش رو باید کمتر کنه و پیاده روی بره، یا فرستادن خواهر کوچیکترم رو به استخر، معرفی کتاب نحوه رفتار با نوجوانانی که برای راحت تر کنار اومدن با خواهرکوچیکه بهش دادم،زیاد فیلم دیدنم، حتا جا موندنم از قطار و گوش دردهام رو به نخوندن نماز مرتبط میدونه و به هم وصلشون میکنه. به اعتقاد مامان اگر دعای خمسه العشره و با سوره جن قاطی میکردم و همراه 7 بار قل هو الله، صبح امتحان عملی شهرم میخوندم، رد نمی شدم و الان گواهینامه داشتم.

خب، من و مامان این روزا واقعا حرف همدیگه رو نمی فهمیم، انقدر که وقتی با هم حرف میزنیم درست عین اینه که یه آدم پرتغالی با یه چینی در حال صحبت باشه، هر کدومشونم تند تند!

+ گل gol بگیرن دهن هرکی که گفت: دوری و دوستی!

++ تابستون واقعن فصل تهوع آوریه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط مونا  | 

از آن هفته هایی بود که یکی دو روز شلوغ دانشگاهیش تعطیل شده بود و دانشجوها هم قید سایر کلاس ها را زده بودند تا به دیارشان باز گردند و یک دل سیر خانواده ها را ببینند. در اوج سرمای دی ماه، وقتی که برف کار و کاسبی راننده های اتوبوس را حسابی کساد کرده بود و اکثر مسافران ترجیح میدادند با قطار به سفر بروند. متصدی فروش بلیط گفت: دیر آمدی، از دو روز پیش بلیطی برای فروش نداریم، فقط می توانی سوار قسمت اتوبوسی شوی که با این اوضاعی که خودت می بینی، آنجا هم بعید است بتوانی جا پیدا کنی. میپرسم : یعنی؟ یعنی باید تا تهران بایستی و می خندد.

سوار که می شوم تازه به عمق فاجعه پی میبرم، قسمت اتوبوسی قطار جاییست با هزینه ای کمتر برای افرادی که استطاعت مالی خرید بلیط کوپه را ندارند یا مردانی که دائما در سفر بین خانه و محل کارشان هستند. یک سالن 15 قدمی با 6 سری صندلی دو به دو روبروی هم که به اتفاق زهوار در رفته هستند و روکش هایشان هم بعید است از زمان رضاخان تا کنون شسته باشند. اکثر مسافران مردان خسته ای با لباس های کثیف هستند که احتمالا قبل از اینکه به صندلی برسند، از خستگی خوابشان برده، دو سه نفری روی قسمت مخصوص قراردادن چمدان ها خوابیده اند و بقیه هم روی زمین. تعداد معدودی از مسافران بیدار آنقدر نگاهم میکنند که معذب میشوم، اولین باری ست که حس میکنم غیر معمولی ترین چیز همراهم، تمام وجودم هست که باید بیرون جایش می گذاشتم تا اجازه حضور در جایی را پیدا میکردم.

 در میان بهت و تعجب نگاهم به رئیس قطار می افتد که می گوید تا جایی خالی شود، به رستوران بروم.

در رستوران که باز میشود، صدای قهقهه گوشم را پر میکند، 5 6 پسر بیست و چند ساله جلوی در نشسته اند و دارند مرا با انگشت نشان میدهند و می خندند. بی توجه به آن ها جلو میروم. شلوغ است، اکثر مشتریان دانشجویند که برای خوردن چای و یک دور همی یکی دو ساعته خارج از فضای کوپه آنجا جمع شده اند. جایی برای نشستن پیدا نمیکنم اما یکی از مهمانداران واگن ها که مرا می شناسد جای خود را به من میدهد. به چای یا شام دعوتم میکنند. تشکر میکنم و سعی میکنم با خواندن کتاب اعصابم را آرام کنم. یک خانم با بچه اش وارد رستوران میشود و باز همان صدای قهقهه، سرگرمی جدید است انگار! زن عصبی میشود و بچه گریه اش میگیرد.  مسئول رستوران به سراغشان می رود و تذکر میدهد که تکرار نکنند.

مهماندار میگوید: بلیط گیرت نیامد؟ میگویم نه! میگوید: بد شبی ست، قطار یک و نیم برابر جمعیتش مسافر دارد، وگرنه حتما برایت کوپه پیدا میکردم. تنها کاری که می توانم بکنم این است که از مسئول رستوران بخواهم همینجا بمانی. باز هم تشکر میکنم. خوب است، حداقل حرف متصدی فروش بلیط به واقعیت نمی پیوندد.

او می آید، 50 ساله به نظر میرسد. قدش کوتاه و حدود 153 سانت است، مانتوی کرم بلندی پوشیده و یک روسری قهوه ای، شکلاتی با رده های زرد. موهای سفید قاطی رنگ بلوند مصنوعی که از اواسط شاخه های موهایش را پر کرده نشان میدهد چند ماهی هست سری به آرایشگاه نزده،ابروهایش تتو ست و اصلا به صورتش نمی آید. قیافه زبر و زرنگی دارد. چاق نیست ولی اضافه وزن باید داشته باشد. میگوید: بلند شو برویم. نگاهش میکنم و میپرسم :بله؟ دستم را میگیرد و میکشد: بدو، پرتقال هام را همه را خوردن.  عین آدم های هیپنوتیزم شده دنبالش راه می افتم، شروع می کند به بد و بیراه گفتن به پسرانی که جلوی در رستوران نشسته اند، حرامتان باشد، من که راضی نیستم. درد بشه به جانتان. جلوی در یک جعبه پرتقال است و چند پوست پرتقال که گویا بد و بیراه ها از آن ناشی میشود. میگوید: کمک کن جعبه را ببریم داخل کوپه. می پرسم ببخشید ... حرفم را قطع میکند: یک کوپه هست که فعلا فقط دو تا از مسافرانش که مرد هستند آنجایند. من می ترسم تنها بروم آنجا بخوابم. تو هم با من بیا. می گویم من بلیط ندارم. میگوید منم ندارم، حالا بیا. مسافرانش آمدند می رویم اتوبوسی. فقط برای اینکه کمکش کنم همراهش میروم، به کوپه که می رسیم، در میزند. مرد چاق و 35 ساله ای با لباس سرتاسر مشکی میگوید: اگر گذاشتی امشب ما بخوابیم. آن از بچه رفیقمان که تمام دیشب ونگ زد و نذاشت بخوابم، این هم از شما. مرد ته لهجه جنوبی دارد و این حرف ها را با دلخوری و چاشنی شوخی میزند. زن میگوید: پرتقالامو همه را خوردن. میگوید صدبار گفتی. مرد دیگر شاید بیست و پنج ساله است. کت و شلوار نوک مدادی پوشیده و بلوز صورتی. لاغر و استخوانیست. به نظر درس خوانده نمی آید، چهره انسان های زحمت کش را دارد و تا اندازه زیادی سادگی در خط های پیشانی. طبقه سوم را به خودشان اختصاص داده اند و میخواهند بخوابند. بدون هیچ ملحفه و پتویی. کفش هایشان روی زمین است. هر کدام اندازه قبر یک بچه شاید. میخواهم به پیرزن بگویم من نمی توانم داخل کوپه و با استرس سوار شدن مسافرانش بمانم که می بینم پتو را روی سرش کشیده و دارد خواب پادشاه اول را میبیند. قبل از اینکه بخوابد دو سه بار این جمله را میگویدکه پرتقال هایش همه را خوردند. نمی توانم کوپه را ترک کنم، به زن قول دادم. هزار فکر به سرم میزند، اگر با اتر بیهوشم کنند ... داشتم کتاب اگر فردا بیاید را میخواندم آخر.

 دو ایستگاه میگذرد و من در تشویش پیدا نکردن جا در قسمت اتوبوسی که مسافران اصلی کوپه سوار میشوند. یک مادر با دختر 14 ساله و عینکی اش و دو زن جوان. یکی شان لاغر اندام است، چشمان روشنی دارد و پالتویی به رنگ زرد پوشیده و دیگری که چهره بانمکی دارد، موهای لخت و پرپشت و قهوه ای اش را رنگ نکرده و شکمش جلوست. از ابتدا می گوید حامله است و از من درخواست میکند که طبقه دوم بخوابم. حس مجرم های نزدیک دستگیری را دارم. میگویم: من مسافر کوپه نیستم. دختر زردپوش مردان را بیدار میکند تا از آن ها درخواست کند جایشان را با دو زن دیگر در کوپه ای دیگر عوض کنند و آنجا تبدیل به کوپه خواهران شود. اما تعداد افراد زیاد است، می پرسد: بلیط اشتباه فروخته؟ نه، ما بلیط نداریم! من می گویم، انگار میخواهم با گفتن این جمله از گناهم کم کنم. زن پیر میگوید هیس، می خواهم به قسمت اتوبوسی بروم که دستم را میکشد، حالا بمان.

رئیس قطار می آید و فامیلی مرا صدا میزند. کجایی خانم؟ کل قطار را دنبالت گشتم. پول قسمت اتوبوسی را از من میگیرد. مرد چاق دارد تکرار میکند که دو شب است نخوابیده و بچه رفیقش ونگ زده و زن هم از پرتقال هایش به مادر دختر 14 ساله میگوید و اینکه پسرها همه اش را خورده اند. اینبار این را هم اضافه میکند که پرتقال ها را دارد برای پسرش میبرد. وسایلم را جمع میکنم که بروم تا مرد جوان کت شلواری میگوید: نه، شما همین جا بمانید. ما میرویم قسمت اتوبوسی. از تعارفش تشکر میکنم و میخواهم بروم که باز زن دستم را میکشد. جلوی در پر از چمدان است. مرد چاق میگوید: آره، شما اینجا بمانید. ما میرویم قسمت اتوبوسی، دو شب است که نخوابیدم. بچه دوستم ونگ زد و نذاشت. الانم این خواب دیگر خواب نمیشود. لحنش جدی ست. معذرت میخواهم که خوابش را پرانده ام و میخواهم راهی پیدا کنم و فرار کنم که مرد جوان صورتی پوش پایین می آید و می گوید: آنجا که جای شما نیست. ما می رویم. برایمان فرقی ندارد. شما همینجا بمانید و راحت باشید. میگویم اجازه میدهند در رستوران بمانم. زن پیر میگوید حتما پیش آن پسرهایی که جلوی در نشسته اند و همه را مسخره میکنند. از دست زن حرصم گرفته. با عصبانیت نگاهش میکنم. دختر زردپوش چند لحظه ای نبود. می آید و به مادر دختر 14 ساله توضیح میدهد که ما بلیط نداریم و با حقارت نگاهم میکند. نمی دانم من این حس را دارم یا او واقعا حس بدی نسبت به من دارد. مرد چاق اینبار بدون تاکید بر نخوابیدنش میگوید شما هم مثل خواهر خود ما، بمانید و راحت باشید و میروند. نمی توانم جلویشان را بگیرم. آنقدر شرمنده هستم که نمی دانم باید چه کنم.

 زن پیر همان چند ثانیه بعد زیر پتو رفته و خوابیده است. دختر حامله طبقه اول میخوابد، من هم میروم طبقه سوم و در کنار دختر 14 ساله و عینکی. آنقدر حس بدی دارم که حتا رویم نمیشود تا از بقیه ملحفه بگیرم. فقط کیفم را زیر سرم میگذارم و پالتویم را رویم میاندازم تا بخوابم .

خواب میبینم مردی شده ام که میخواهد در قطار بخوابد اما حوادث مختلف نمی گذارد. بار اول قطار در برف گیر کرده و باید بروم بیرون و برف ها را از ریل کنار بزنم. سرما پوستم را سرخ کرده و به شدت میلرزم. دست به بدنه قطار  میزنم و پوست دستم به آن میچسبد، قطار راه می افتد و پوست دستم را میکند .داد میکشم و چشمانم را باز میکنم، قسمتی از پنجره باز است و کوپه یخ زده، پنجره را میبندم و پرده اش را میکشم. چشمانم را میبندم. انگار هنوز خواب و بیدارم، اینبار ورسک ریزش کرده و من دستان دختر حامله را گرفته ام، همه می گویند ولش کن، میگویم نه! او یک تو راهی دارد و یک آن مرد چاق پیدایش میشود و مجبورم میکند تا دستان زن را ول کنم، توراهی یعنی ونگ ونگ، من خوابم میآید، خوابم می آید میفهمی؟ و بعد نوبت زن پیر میشود که تا می آید جعبه پرتقال هایش را بگیرد تا سقوط نکند، خودش هم پرت میشود و بیدار میشوم.  صدای مهماندار که میگوید ملحفه ها را تحویل دهید بیدارم کرده. دختر 14 ساله به من لبخند میزند. کمی از احساس بدم تعدیل میشود. اما نگاه دختر زردپوش هنوز هم مثل شب پیش است. با غرور از اینکه بلیط کوپه داشته و من اما بلیطم را گدایی کرده ام. دارند در مورد زن پرتقال دار حرف میزنند که ورامین پیاده شده و اینکه چقدر جمله "پرتقال هام و همه را خوردند" را تکرار کرده.

نمیدانم اگر صبح میدیدمش باید تشکر میکردم یا اینکه او دعوا میکردم که مرا دچار این وضع کرده. به آن دو مرد فکر میکنم و اینکه کاش ببینمشان و تشکر کنم. در کوپه را باز میکنم تا یک ساعت  مانده به تهران را مجبور به چشم در چشم بودن هم کوپی هایم نباشم که مرد جوان صورتی پوش را میبینم. چشمانش آنقدر قرمز است که دارد گریه ام میگیرد. با شرمندگی تشکر میکنم. میگوید یک ساعت است بیرون ایستاده و منتظرم بوده. می پرسد دانشجویید؟ میگویم بله و بعد با حسرت آهی میکشد. میگویم بخاطر ما مجبور شدید ... حرفم را قطع میکند: خواهش میکنم نگویید. تا انتهای راه حرفی نیست و آخر سر فقط یک خداحافظی.

قسمت اتوبوسی قطار جاییست با هزینه ای کمتر برای افرادی که استطاعت مالی خرید بلیط کوپه را ندارند یا مردانی که دائما در سفر بین خانه و محل کارشان هستند. یا شاید هم جوانمردانی که صندلی های کثیف را به تخت های کوپه ترجیح داده اند تا یک زن پیر و یک دختر شب را راحت و بدون دغدغه پشت سر بگذارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1391ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط مونا  | 

خواهر کوچیکه پاش رو کرده توی یک کفش که لپتاپ میخواهد. آن هم لپتاپ صورتی! میگوید یک لپ تاپ توی پاساژ دیده که خیلی خوشگل است و میخواهد آن را بخرد. می گویم مگر میخواهی لباس بخری که صورتی باشد و خوشگل؟

هم سن و سال او که بودم، کل داراییم یک یخچال، ضبط صوت، چرخ خیاطی، اتو و ماشین لباس شویی بود که یا سوغات بندرعباس بود و بابا برایم می آورد و یا جایزه حفظ قرآن که مادر میخرید و میداد که مدرسه هدیه ام کند. آنهم سالی یک بار. به همراه یک سبد سفید کوچک دایره ای با شعاع 3 سانتی متر که در آن یک پارچ آب پلاستیکی با قد دو سانتی متر و دو تا لیوان صورتی و چند تا ظرف پلاستیکی که وقتی با آقا جون رفته بودیم مشهد برایم خرید تا حوصله ام در مسافرخانه سر نرود.

بعد هم که باز به خانه عزیز آمدیم، چهار تا بالش گنده استوانه ای را دور گذاشتم مثلا خانه و با عروسک بچگی های مادرم که همیشه داستان خراب کردنش توسط دخترخاله و پسرخاله هایش را برایم تعریف میکرد، "عروسک خودم را بهم نمیداد مبادا خرابشان کنم، بعد که خواهر کوچیکه آمد، داد دست او تا خرابش کند، این بزرگترین عقده کودکی من است!" وقتم را پر میکردم. البته بیشتر از خاله بازی همیشه زیرزمین خانه پدربزرگم را زیر و رو میکردم تا کتاب های داییم که شامل تن تن ها و خلاصه رمان های مشهور دنیا بود، قصه های خوب برای بچه های خوب و داستان راستان از کتابخانه بزرگ بابابزرگم و با همذات "همزاد؟" پنداری با شخصیت اول کتاب آرزوهای بزرگ یا بانوی چراغ به دست "فلورانس" را پیدا کنم و بخوانم. همیشه دعوایم میکردند که خرابش میکنی ولی کی از چیزی که بچه ای را آرام نگه دارد بدش می آید؟ من همیشه یک دختربچه با موهای چتری که جلوی صورتش ریخته و موهای بلندی که پشت سرش بافته شده بودم که تا وقتی پسرداییم نبود، آرام یک گوشه مینشستم و در داستان ها زندگی میکردم. با خواندن فندک جادویی، آن هم چند بار ذوق میکردم و آرزوهای بزرگ را مدت ها طول میدادم، گاهی هم برایم کتاب داستان میخریدند. مثل ده تا جوجه پریدند توی کوچه ای که جا ماندنش در خانه مادربزرگم بزرگترین ناراحتی دنیایم بود. یک وقت ها هم ویدیوی سیندرلای درب و داغان دخترعمه م را قرض میگرفتم و دیالوگ هایش را حفظ میکردم و با چشم هایم تصاویرش را می خوردم.

حالا ما دو تا کامپیوتر در خانه داریم و یک لپتاپ که مال من است و همیشه سرش دعوا میشود که تو خسیسی و نمیدی من فیلم ببینم. خیلی فوضول است و یکبار مجبور شدم نصف برنامه ها را ریمو کنم و از نو نصب کنم!! خواهرم به چهار شکل متفاوت اسباب خانه اسباب بازی دارد، یک چرخ خیاطی کوچک، یکی متوسط که میدوزد و ...، اسکیتر و دوچرخه و اسکیت هم دارد، گوشی لمسی "به قول خودش" هم دارد و یک کارتون پر از سی دی های فیلم، دو تا کمد پر از عروسک و اسباب بازی و ظرف و ظروف و آنقدر که سرت گیج میرود!! اما همیشه حوصله اش سر رفته و سر همه جیغ میکشد که مرا بیرون ببرید،یا چیزی اضافه تر هم هست که مغازه ها برای خریدنش داشته باشند. همه اش به گوشه ای پرت میشود و یکبار هم سراغشان نمیرود. دوستشان ندارد. خیلی بد است آدم خاطره ساز های بچگی هایش را دوست نداشته باشد.

نمیدانم بچه های ما چه شکلی خواهند شد یا بچه های آنها، یا اینکه واقعا همه چیز رو به بد شدن است و خوبی ها در گذشته جا می ماند؟ فقط میدانم این اوضاعی که خواهرم دادر اسمش رفاه یا خوشبختی نمیتواند باشد. همین!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط مونا  | 

اینجا درست در بیست و هفتمین روز اسفندماه، وقتی کوچه ها بوی شور و شوق گرفته اند و پیام آوران بهار، فرش هایی میشوند که سرها را یواشکی از بیخ دیوار جلو آورده  و تکاپوی آدمیان را نظاره گرند، بر کنار بوم پنجره ای که رنگ ارغوانی پرده را در خود خوابانده است، سرود تولد دوباره بهار را با چشمانم میشنوم.

رادیو میگوید: ماهی قرمز نخریم، ماهی قرمز رسمی ست که از چین آمده، نباید جایی درون سفره هفت سین ما داشته باشد...

یک حوض بود که آن زمان عمقش، قد مرا در جیب میگذاشت. نزدیک عید که میشد، دختران خانه پاچه های شلوار را بالا میزدند و به جان کف و دیواره ها می افتادند تا از شر جلبک های سبز و کرم های کوچکی که از سر و کول حوض بالا می رفتند، نجاتش دهند. فرچه و کاسه های مسی کف شوما گرفته و عده ای که پیش چشم شیر آب دولا و راست میشوند و گربه ها روی دیوار، در تماشا.

 حوض که تمیز میشد، ده دوازده تا از همین ماهیان کوچک قرمز در اندازه های متفاوت و در مشما فریزر در دل حوض رها میشدند و دومین پیام آوران عید بعد از فرش ها میشدند. در این بین شیطنت پسرک های خانه هم یکی دوتای آن ها را حداقل مرحوم میکرد و بعد مراسم تشییع جنازه در باغچه خانه با اشک چشم جاری بر پهنه صورت کودکان که یکیشان خودم بودم.

 شب که می­شد حصار بر سر حوض می­کشیدند که مبادا گربه سیاه و چشم روشنی بر ماهیانشان نظر داشته باشد و وقتی خروپف اهالی خانه در هواست، فرصت را غنیمت شمرده و حساب ماهیان کوچک بی دفاع را برسد.

صدای خواهرم خانه را پر میکند:

-مامان، مامان ماهی خریدم ، از این دم سیاه کوچولوها

بیست و اندی سال از خدا عمر گرفته ام و در تمامی سال هایم، ماهی قرمز سر سفره هفت سین گذاشته ایم. این رسم از چین هم که آمده باشد برای خودش آنقدر قدمت دارد که وقتی هنوز در بازارها ماهی می فروشند، با چند تذکر کوچک و بی دوام از رسانه ها، آدم را به هوس نیاندازد.

-مگه بهت نگفتم نخر؟ گناه داره عزیز من، میخری، یه هفته بیشتر نمی مونه، میمیره. خدا رو خوش میاد؟

-همه میخرن خوب، منم دلم میخواد

-می ذاشتی باهم ماهی کاغذی درست میکردیم می ذاشتیم تو آب

زندگی در پانزده روز آخر اسفند هیاهویی دوست داشتنی داشت. طعم سوسیس های سرخ شده یا تن تخم مرغ هایی که تاوان خانه تکانی مادر و فرصت نداشتن او برای پختن غذا را پس می­دادند. پرده های آویزان بر تن بند و فرش­هایی که جای خالیشان را وقتی شب میشد و تشک پهن می­کردیم و سفتی زمین دمار از روزگارمان در میآورد، بیشتر حس میکردیم. در این بین خرید لباس نو و حراجی­های آخر سال که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را بر تن آسفالت می­ریختند و سناریوی کشیدن دست کودکانی که به زور کاپشن هم که شده، باور می­کردند هنوز زمستان است، جلوی هرکدامشان تکرار می­شد.

­­-مگه لباس نخریدی؟ باز داری گریه میکنی که چی؟

-اسباب بازی بخری باز دو روز بازی کنی بندازیش کنار خونه رو شلوغ کنی؟

چه حال و هوایی داشت، پختن سمنو در خانه یکی از همسایه ها و هم زدن دیگ که سالی خوش و پر از سلامتی را دعای تکراری هر حاجت داری می­دانست.

و سبزه هایی که در ایوان، با گندم و عدس و ...  جایی برای خودشان باز میکردند.

بازار ماهی سفید هم که روز 29 ام گرم میشد و شامی که مهمان خانه مادربزرگ بودیم.

و تنفر من از فروردین ماه!

بهار را دوست دارم، فروردین و خردادش را نه! تعطیلی مدرسه را آری، تعطیلی سیزده روزه  عجین با مهمانی های تشریفاتی و صحبت های تکراری؛ و مسافرت هایی که تماشای ازدحام جمعیت را مهمانمان میکرد و هزار کار برنامه ریزی شده ای که انجام نمی شد را نه!! عاشق انتظار کشیدن برای بهار باشی و از آمدنش گریزان.

برچسب: عید ما که همش غم و مریضی بود،91 شما مبارک.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط مونا  | 

گوشه آشپزخانه ایستاده ام و به صدای قل قل سوپ مرغی که برایت پخته ام گوش میدهم. تمام سلول های خاکستری ذهنم را به کار گرفته ام تا ترفندی برای خوراندن آن به تو پیدا کنم. میدانم مثل همیشه جدالی سر سخت پیش رویم خواهم داشت و دست آخر، برنده تویی که حتا یک قاشق ناقابل هم از مرهم دلواپسی ام نمیخوری

به چای لیمو و عسل فکر می کنم یا شیر داغ و حتا پزشکی که زور آمپولش به گریه ها و جیغ های تو برسد یا جوشانده تلخ و بدمزه ای که با کمک پدر درون حلقت جای گیرد.

میترسم. از این سرماخوردگی عادی و خس خس سینه که مادرم میگفت اگر بماند، ناراحتی قلبی یا آسم ایجاد میکند. از سرفه های پشت سر هم تو و بی حالی و رنگ پریده ات. از چشمان گریانت از بی خوابی از سر درد و دستمال کاغذی هایی که وخامت اوضاعت را توصیف میکنند. از پرستاری که پنی سیلین را زودتر از موعد مقرر نثار بدنت کند و تویی که به آن حساس باشی و از همه چیز این بیماری لعنتی میترسم. کاری از دستم برنمی آید جز همین سوپ، پرس و جو برای یافتن هزار داروی خوش مزه که از گلویت پایین برود.

می ترسم. از این عروسک های سپیدی که بالش ابر را پاره کرده اند و زمین را از حضور خود شادمان میکنند میترسم. هیچ آدم برفی با آن چشمان دکمه ای و بینی هویجی اش مادر نبوده تا بداند چرا از بازی با او منعش میکنم. می ترسم. از لیز خوردن و از تن خیس آبت و دستان قرمزت و صورت گل انداخته.

گوشه آشپزخانه ایستاده ام و به تویی فکر میکنم که چند روزی ست مرده ای. همین پنجشنبه قبل بود که تلفن زنگ زد و مرا برای شناسایی جسدت به بیمارستان فراخواند. تصویر پیکر خونینت هنوز هم از جلوی چشمانم کنار نرفته است و تمام مدت به این فکر میکنم که کاش جای درست کردن سوپ مرغ همیشه خودم به مدرسه می بردمت تا مجبور نباشی هرروز عرض آن خیابان لعنتی را را رد کنی و امروز مرده باشی. تو مرده ای و من میخواهم خودم را تنبیه کنم و خودم را مجبور کنم تا همه ی سوپ مرغ را بخورد، یا به حیاط بروم و جای تو با آدم برفی بازی کنم، شاید تنهایی اش را از دلش در بیاورم و دعا کند که تو ... برگردی.

تو مرده ای و ترس مرده است. مرگ اما همواره زنده است!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط مونا  | 


یکی دو سه هفته پیش بود که با خود قرار گذاشتم هر طور شده شیطان را پیدا کنم و با او به صحبت بنشینم، شاید که با نصیحت بتوانم او را  سر راه بیاورم و کاری کنم که دست از اعمال شنیع و غیر فرشتگانی اش بردارد. همین شد که کوله بارم را که شامل یک بسته فلفل سیاه، دو عدد بند ساعتی، یک مایع صابون هزار و پانصد تومانی و چهار برگ کاغذ با روان نویس تازه جوهر شده جهت نوشتن ندامت نامه بود، همراه کمی غذا و صد البته تلفن همراهمم برداشته و به راه افتادم.

طبق پرس و جوی اینترنتی به این نتیجه رسیدم که خانه شیطان سه تا کوچه مانده به کوه قاف، رو به روی نونوایی سنگکی برادران صادقی، پلاکم نداره فقط درش آبی، موزیه پیدا خواهم کرد.

برنامه هم این بود که جلوی در خانه اش مایع صابون را میریزم تا لیز بخورد، در همین حین که در حال جلو عقب شدن از فرط لیزخوردگی ست فلفل را در هوا پراکنده کنم و وقتی به زمین میخورد و پشت و سر هم عطسه میکند، دست و پایش را با بست بند ساعتی ببندم و با خود به جایی پرت ببرم تا از او اعتراف بگیرم.

خوشبختانه برنامه بدون هیچ مشکلی جلو رفت و جناب شیطان به گیر ما افتاد. جانم برایتان از سر و شکلش بگوید که قدی بلند، لاغر مردنی، با اور کت گران قیمتی به تن و چشمانی که پلک هایش برگشته بود، دماغی عقابی و عمل نشده و موهای بلند و فرفری و ژولیده مشکی و صورتی پر از جای جوش های کنده شده بود. ناخن های بلندش حتا از زیر دستکش هم معلوم بود چقدر زیرشان کثیف است و چه کفش های زشتی!!

شیطان که بسیار کریه المنظر و دماغو هم تازه بود، با چشمان سرخ شده و عصبانی به من نگریست و گفت: شوخی شوخی با منم شوخی، هاپچه، چند تا فحش بد، هاپچه، حالا ببین چکارت میکنم، هاپچه و از این گونه موارد را نثار ما کرد و ما هم از همان خنده های مدل خودش " یو ها ها ها " تحویلش دادیم.

آقای شیطان، من با کلی برنامه ریزی قبلی و کلی پرس و جو به تو دست پیدا کردم. فکر کردی الکیه؟ _حالا چه میخوای؟ _میخوام نصیحتت کنم _بفرما بگو زود باید برم کار و زندگی دارم. تا الان باید 7 8 نفر را گول میزدم اما از برنامه م عقب افتادم. حالا باید اضافه کاری بایستم. _خیلی خوب خیلی خوب هولم نکن. اهههههن.

  از آن زمان که تو فرمان خدا را نادیده گرفتی و حوا را گول زدی، نسل آدمیزاد را به زمین کشاندی و پایه گذار هوی و آدم کشی شدی تا کنون، همواره زمین شاهد و ناظر اعمالی ست که گاهی تا مغز استخوان آدمی را میسوزاند، بگو ای آفریده خدای، ای عبادتگر راستین چگونه حاضری به تماشای کشت و کشتار بنشینی، برادر را وادار به قتل برادر کنی و مادر را راضی به سقط کودک؟ زمین را رنگین از خون مظلوم و هوا را آکنده از دود حیوانیت ...

_آآآآآآی تقلب نداشتیم ها. اینا رو که آقای بوق توی کتاب نامه ی سرگشاده ای به شیطان نوشته بود. رفتی اون را حفظ کردی امدی؟ بابا اول که گیرم انداختی گفتم عجب آدم خوش فکری. میشود روی نصیحتش فکر کنم یه کم بچه خوبی بشم ولی حالا میبینم نبوغت در همان حد بود. باز کن دست و بال ما رو بریم سر کار و زندگیمان دیر شد.

_صبر کن صبر کن. یعنی چه؟ تو باید همه حرفهای من را بشنوی، نمی خوای دست از این کارهات برداری؟ اصلا تو چرا پیر نشدی این همه ساله؟ چطور زورت میرسه ایییییییییییییییییین همه آدم را توی دنیا گول بزنی؟ اصلا حوصله ت سر نرفته از اینکار؟ چرا اصلا بازنشسته نمی شی بری بشینی توی پارک عین یک فرشته خوب با پیرمردهای مثل خودت حرف بزنی؟

_جونم برایت بگه دوست عزیز، حالا که اینقدر کنجکاوی، که ما کسی را گول نمیزنیم. ما میرویم شیوه های گول زدن را از آدمهای یک سر دنیا یاد میگیریم، بعد میاییم به اینور دنیایی ها میگوییم و حق و حسابمان را میگیریم. در هر حال زندگی خرج دارد.

_چی؟ من که نمی فهمم.

_خب پس بگذار از اول اولش برایت تعریف کنم. خداوند که آدم را آفرید، به فرشتگان گفت که سجده کنید. همان دو سه روز پیش بود که من رفته بودم خواستگاری قشنگ ترین فرشته ان زمان. از انجایی که جوان خوش بر و بالا و خوش چشم و ابرویی بودم

_بله بله کاملا مشخص است

_اون موقع بودم بابا؛ بگذار عکس های چند میلیارد سال پیش ر و بیاورم بهت نشان بدم کف کنی. آره خلاصه میدانستم جواب بله س. اما یکی از این فرشته های نااهل که اوهم خاطر ان فرشته خانمه رو میخواست لباس ما را گیر داد به میخ روی دیوار که من تا امدم سجده کنم نتوانستم و از اونجایی که بدخواه زیاد داشتم یهو همه شروع کردند به شلوغش کردن که از فرمان خدا سرپیچی کرد و باید اعدام بشود و چی و چی. اما خداوند که مطلع از همه چیز بود من را با آدم و حوا به بهشت فرستاد تا در آنجا به خوبی و خوشی زندگی کنم. در بهشت  درختی بود که یک خورده مشکل داشت. خدا به آدم و حوا گفت از اون درخت چیزی نخورند. ولی حوا که حسابی هوس سیب کرده بود، نشست و با آدم فکر کرد که یه قصه ای بسازد که هم سیب بخورند و نه سیخ بسوزد و نه کباب!! همین شد که دوتایی آمدن بالای سر من و انقدر توی گوشم خواندند تا من حاضر شدم بپذیرم که همه جا چو بندازم من گولشان زدم که سیب بخورند. باز هم خداوند از همه چیز آگاه بود اما وقتی دید من چقدر فرشته ی احمق زود گول بخوری هستم، خودش را از ماجرا کشید کنار . سیب هم در واقع توش یک کرم داشت که بعد خوردن تونلی میشد به سمت زمین. از آن به بعد شد که من برای تهیه رزق و روزی میروم از آدمهای مختلف ترفندهای گول زدن یاد میگیرم و به آدمهای دیگر می فروشم. همینه که اسمم بد در شده اما به کسی نگویییا!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط مونا  | 


لانه که نمی توان گفت، اما محل زندگی اش روی درختی کنار پنجره یک کلاس درس قرار داشت. هر صبح، صدای آوازش سرهایی را متوجه ش میکرد. سرهایی پر از لبخند که در جستجوی او این طرف و آن طرف میشدند. برای جلب توجه بیشتر بالا و پایین میپرید و شاخه اش را جا به جا میکرد. صدای آوازش را هم بلندتر. نگاه ها برایش سرشار از تحسین بودند. هر صبح به عشق آن نگاه ها از خواب بیدار میشد. شب ها با خیال همان ها میخوابید و از زندگی اش لذتی بی اندازه میبرد.

روزها گذشتند و در یکی از روزهای بهار همسایه ای جدید در یکی از شاخه ها جای گرفت. پرنده ای با زیبایی محسورکننده. پیش خود گفت: من از او زیباترم. حتما رفیقان قدیمی بازهم مرا ترجیح میدهند. صبح روز بعد، بیدار شد و طبق معمول هرروز، صدای آوازش فضا را پر کرد و باز همان نگاه ها. چند دقیقه ای گذشت و او بیدار شد. اول کمی پرهایش را باز و بسته کرد و بعد شروع به خواندن آواز کرد. نمی توانست باور کند کسی چنین خوش صدا در دنیا وجود داشته باشد. پرنده همسایه به سمت پنجره های کلاس پرواز کرد و یکی دو دور زد. چشم هایی را دید که برق تحسینشان جایی برای او نداشتند. گویا حالا تفاوت نگاه های پر از دوست داشتن را با تمسخر میفهمید.

روزها گذشتند و او به عادت هرروز از خواب که بیدار میشد، آوازش را سر میداد. بعضی گوش هایشان را میگرفتند، کنار پنجره ای ها هم بلند میشدند تا آن را ببندند. مدت ها از همسایه بی خبر بود. گویا رفته بود اما انگار سحر زیبایی اش او را از چشم همه انداخته بود. مردی را با ابزارهای عجیبی در دست دید. پر زد و روی دیوار رو به رو نشست. مرد به جان درخت افتاد و چیزی از شاخ و برگ برای آن باقی نگذاشت. دیگر جایی کنار آن پنجره نداشت. باید راهی درخت دیگری می شد. قبل از رفتن در حوض کوچک مدرسه، نگاهی به خود انداخت. آن زاغ کوچک حال کلاغی تنومند شده بود. آهی کشید و رفت. پس تقصیر پرنده کوچک نبود ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط مونا  | 

سلام، من تخمه ژاپنی هستم، موجودی 2 سوم یک اینچ، قهوه ای رنگ با پوستی سرسخت. من یک خوراکی محسوب میشوم. اکثر افرادی که مرا می خورند حتا نمی دانند چطور تولید شده ام. بخاطر نوع خاص تخمه بودنم، افراد زیادی هم به من علاقه دارند و هم از من متنفرند. . قسمت متنفر عموما شامل افراد کم سن و سال تر میشه که راه و روش شکاندن من و بلد نیستن.و من خرد میشوم و آن ها از خوردنم ناکام. برای همین رقیب من یعنی آفتابگردان همیشه ترجیح داده میشه. من عموما در ظروف آجیل شب عید ، سر سفره ی شب یلدا و پای تلوزیون در هنگام پخش مسابقه ی فوتبال یا در مسافرت مورد استفاده قرار میگیرم. اصولا روی میز خانه ها در عید جا میگیرم و به مدت  12 روز مجبور به تحمل حرف های تکراری  فامیل و آشنایان میشوم. عموما هیچ حرفی برای گفتن وجود ندارد مگر اتفاقات روزانه که من ساعت 7.30 بعد از ظهر که شما زنگ زدید از خانه بیرون اومدم و به سمت خانه ی عمو فلان حرکت کردم، بعد به خانه ی عمه فلان رفتم و از آنجا رفتم خانه ی پدربزرگ مادربزرگ پسرخاله ی عموی زنم. و از این اصول حرف ها.

این مهمان بازی های حوصله سر بر وقت تلف کن که بعضی مذهبی تر صله رحم و عده ای دیگر دید و بازدید و سنت می نامند و ما آخرش هم نفهمیدیم به چه درد میخوره. در بسیاری از موارد صاحب خانه و مهمان سایه ی هم را با تیر می زنند ولی فقط برای به رخ کشیدن عوض شدن دکوراسیون خانه و حرف زدن از کوپ و بافت افریقایی و لیزر پوست و این حرف ها هم دیگر را تحمل میکنند. هر سال هم همان سوالات سال قبل که برادرت بچه دار نشد؟ پسرت زن نگرفت؟ دخترت را شوهر نمیدی؟ و اینگونه خاله زنک بازی های غیر مربوط به شخص گوینده. مهمان های غیر فوضول هم اصولا از سیاست و اوضاع مملکتی و گرانی و جوک ها و این حرف ها میگویند که باز حال به هم زن است.

  مهمانی ها از 3 4 ظهر شروع و تا 2 شب ادامه داره و قسمت خوب ماجرا آنجاست که فیلم یا تلوزیون بگذارند تماشا کنم. اما خب خودتونم سریال ها رو دیدید و می دونید چه وضعی دارن و فیلم ها هم که فقط اخراجی ها نشون میده که پدر پدربزرگم هم دیالوگ هاش رو حفظه چه برسه به من.

 اگر ته ظرف باشم در اواخر عید اگر روش باشم همون روز اول و اگر خوش شانس تر باشم تا مدت ها بعد عید حتا خورده نمی شوم. بعد از شکانده شدنم، که یا منجر به هزار تکه شدنم میشود یا همون دو تیکه همراه با پوست میوه جات و سایر آجیل ها به سطل آشغال ریخته میشوم و سپس تبدیل به گیاخاک شده و ایجاد میوه، سبریجات، علف هرز یا غیره میکنم.

برچسب: حالا هی ناشکری کن چرا آدم آفریده شدی.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط مونا  | 

توی اتاق خودم نشسته بودم که دیدم یکی آروم و آهسته هی میکوبه به پنجره. داد کشیدم مریم نکن. اعصاب ندارم سر به سرم نذار اما دیدم داره به کار خودش ادامه میده. با عصبانیت از طبقه ی دوم پریدم پایین و انرژی م برای بالا بردن صدا تا حد لرزش ساختمون بالا بردم ،اما همین که در و باز کردم، جیغم و قورت دادم و با چشمان از حدقه بیرون زده به جلو نگا کردم. یه قالیچه ی پرنده پرنده رو به روم بود  که با یک گوشه ش آروم میکوبید به در. من که همون جور بر و بر نگاش میکردم اومد نزدیک زمین و با همون گوشه ش که نقش دستش و بازی میکرد انگاری کوبید به پام که یعنی سوار شو. منم از همه جا بی خبر در حالی که داشتم دستام و می مالیدم به چشمم که خوابم یا بیدار سوارش شدم که دیدم با سرعت زیاد من و برد به آسمون. هی بهش گفتم صبر کن بابا صبر کن روسری سرم نیست آخه. لباسام و نگا کن آخه اینجوری من و کجا می بری گوش نداد که نداد. فقط شروع کرد به حرکت کردن از بالا سر مردم و پشت بوما. چه هواییم بود لامصب. دود خالص و در حالی که دلم میخواست به همه ی اونایی که توی ترافیک تهرون مغز در حال دست و پا زدن داره زبون درازی کنم بهکسایی که متعجب بالا رو نگاه میکردن دست تکون میدادم، اون هام یا مبهوت نگام می کردن یا اگه سنشون کمتر بود داد و بیداد راه مینداختن که آهههههههاااای، قالیچه پرنده اومده.  تازه کلی آدمم با گوشی هاشون فیلم میگرفتن. آخ جون. جهانیم میشدم. فکر کن از فردا توی فیس بوک ببینی فیلمت در حالی که روی قالیچه ی پرنده ای شیر میشه و همه راجع بهش نظر میدن!!! خلاصه ما هی رفتیم بالا و  بالاتر و منم که تا حالا انقدر ذوق نکرده بودم برا خودم آواز میخوندم و باد موهام و بالا پایین میکرد و چه کارای دیگه که دیدم نه بابا. این جناب قالیچه ما رو انگار داره میبره فضا. منم یهو ترس برم داشت که آخه اونجا که هوا نیست تنم متلاشی میشه شروع کردم داد و بیداد که کجا میری و چرا اینجور میکنی آخه یه چیزی بگو من باهات نمیام و پاهامم میکوبیدم روش که یهو لیز خوردم و نزدیک بود بیافتم رو زمین و رب شم. همین شد که سکوت اختیار کردم و گذاشتم قالیچه کار خودش و کنه اما همش نگران بودم که دیدم از ارتفاعش کم کرد و سقوط آزاد سمت وسط اقیانوس. آقا، جناب، بانو، مرتیکه آروم آروم هوشه حیوون ای بابا  کن یو استاپ؟ ای کاش اسپرانتو بلد بودما هل دونت یو وانت التوقف و نفهمید که نفهمید. با همون سرعت میرفت سمت اقیانوس . آخه ما توی کل خاندانمون نداشتیم کسی و که توسط نهنگ خورده بشه اما انگار قسمت من بود که متفاوت بمیرم. هی به خودم لعن فرستادم که هی گفتی دلت نمی خواست عادی بمیری این شد که یه جزیره دیدم که چند تا موجود روش پرسه میزدن. داد زدم آهاییییییی من و نجات بدین، من و از شر این قالیچه دیوونه نجات بدین و دست تکون دادم و بال بال زدم که سرو کله یه لک لک با سر و شکل بزرگ پیدا شد . من که داشتم فکر میکردم این از اون دایناسور بالداراس یا لک لک یقه م و گرفت و با اون پاهای نتراشیدش من و میون زمین و هوا آویزون کرد و یهو پرتم کرد وسط جمعیت جزیره. منم ترسیدم نکنه اینجا سرزمین لی لی پوت باشه و گالیور دوم شم و از اولشم مال خاندان بابام اینا نبودم من یا دختر بزرگه ی مارکو پولو محسوب میشدم یا رفیق اون آقاهه که امریکا رو کشف کرد. توی خونم سکونت در یه مکان امکان پذیر نبود که نبود.

اما نه از آدم کوچولوها خبری نشد که نشد. هنوز سرم داشت گیج میرفت که دیدم یه عده آدم دارن میان سمتم.  ای وای نکنه the others  باشن بخوان من و بخورن؟ توی ترس و لرز بودم و اتفاقا سر دسته شونم یه مردک ریش داری بود و داشتم خودم و خیس میکردم که خوب دقت کردم و از تعجب ماتم برد. ای داد بر من، این که ایتن خودمونه "یه نقاش معروف" . سلام بانوی بزرگ. هان؟ کییییییییییه؟ با منه؟ مدت هاست که منتظر شما بودیم. جان؟ کی ؟ من؟ منتظر من بودین؟ اما جونم براتون بگه آدمایی که همراهش بودن فروغ فرخزاد، بله خود فروغ بود که بهم گفت: ای شاعر بلند مرتبه. خوش اومدی به جزیره ی دگراندیشان. نفرات بعدی که بهم خوش آمد گفتن ارنست همینگوی خودمون بود که دست در دست چکوفسکی و داستایوفسکی اومدن به سمتم و من و ملکه ی داستان نویسی سرتاسر دنیا نامیدن که کتابی نوشته بود که دنیا رو متحول کرده بود و همه رو به آغوش خوشبختی برگردونده بود. بعد سر و کله ی میرعماد پیدا شد و با کلی تعریف از خطم ازم خواست استاد ثانی خوشنویسی ایران بشم. خیامم که مست کرده بود و یه گوشه بر و بر من و نگا میکرد اما توی همون عالم مستی شناخت و بهم با بوی ناخوش دهنش فهموند که قراره جاش رو توی ریاضیات بگیرم اما توی همین موقعیت ماری کوری و پلانک اومدن و دستم و گرفتن بردن یه گوشه و خواستن بدون اینکه به کسی چیزی بگم بدونم که قراره تحولی تاریخی در فیزیک هسته ای ایجاد کنم که جان دنیا رو توی سال 2012 نجات بده . من که کلی سرخوش بودم از اینکه اینهمه آدم حسابی دیدم و همشون من و دوست دارن داشتم فکر میکردم  حتما من و با رویاهام اشتباه گرفتن اما اینا چرا اینجان و این جزیره کجاست نکنه همون بهشت خودمون باشه البته اینا که هیچ کدوم نماز اینا خونده بودن پس جهنم بوده حتما ، من و بردن جایی که دیدم جانی دپ عزیز نشسته. بله قرار بود من و جانی دپ باهم عروسی کنیم و بعدش بر اون جزیره حکومت کنیم. همه ی آدم حسابی ها توی اون جزیره بودن کی باورش میشه؟ حافظ، مولوی، دکترحسابی، مارلون براندو، ون گوگ وای عجب جای توپی بود خدا وکیلی و همش به کنار. جانی دپ بود که جلو پام زانو زده بود و بهم می گفت لیاقتم و نداره اما ...

داشتم به قالیچه فکر می کردم و خودم که دست گردون بالاخره فهمید خیلی خاصم و نیازی به تلاش کردن نداشتم برای اینکه برا خودم کسی بشم و غوطه ور در تفکرات . ولی یهو دیدم یه صدای انفجار مهیبی اومد و دیدم وسط آبم. آره امریکای خاک بر سر جزیره رو زده بود و همه قتل عام شدن . من موندم و قالیچه. من که بهت زده بودم قالیچه از روی زمین برم داشت و با ثدایی که انگار از یه تونل بتونی بزرگ میومد گفت برای دنیا فقط تو باقی ماندی و بس. سایرین از دست رفتند برای حفظ جان تو. هوای خودت و داشته باش و من و انداخت توی همون اتاق خودم. ولی حالا دیگه می دونستم که من یه شخصیت بزرگم و دنیا انتظارم رو میکشه... شمام اینایی که خوندین و به کسی نگید. فقط نوشتم تا به دوستی با من افتخار کنین.

به امید روزی که جهان به حقیقت خود پی ببرد!!

برچسب: راستی قالیچه هه گفت هر وخ سه تا سوت برنم میاد دنبالم بریم بگردیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط مونا  | 

همین الان از شمال رسیدم، این اولین مسافرت کم نفره ی مجردی ای بود که رفتم. کامنتاتون انقدر ذوق زده م کرد که نتونستم خاطره ی سفر رو ننویسم. ترمینال شرق، ساعت 10.30 شب حرکت کردیم، این اولین برخوردم با مادر کیمیا بود. یه خانم لاغر، کوتاه قد، سبزه که اهل سنندجه"قابل توجه داداش پدرام" وقتی فهمیدم کرده انقدر گفتم من کردا رو دوس دارم و دوستای کرد دارم و اینا . توی اتوبوس اولین صندلی بودیم، به همه ی جاده هم اشراف داشتیم. یه کم با کیمیا حرف زدم و بعد سعی کردم بخوابم که نتونستم. توی وسیله ی در حال حرکت به هیچ وجه خوابم نمیبره. ساعت 3 صبح البته به ساعت جدید تغییر کرده رسیدیم اونجا. مردم این شهر واقعا مردم فوق العاده این. برامون تاکسی گرفت به سمت یه هتل"فعلا خونه رو تحویل نگرفتیم" و بعد شماره ش رو داد که برای برگشت خودش ببرتمون. که البته ماشینش خراب شد و نشد. ساعت 8.30 بود که رفتیم دانشگاه. اولین کلاس. فقط سه تا سوال حل کردیم. استاده بیشتر در مورد دانشگاه صحبت کرد.  10 نفر بودیم. "هشتاد و خرده ای نفر از رشته ی ما پذیرش شدن". در مورد انتقالی و اینا صحبت کرد. در مورد نمره و درس بخونیم و بعدم نشستیم منتظر که بریم سلف غذا بخوریم. چون کارت دانشجویی رو هفته ی دیگه میدن بهمون غذا نرسید. البته مهم نیست، چون فقط میخواستم ببینم دست پخت خانما چطوریاس. اونجا یه خانم پیری بودن که نمیدونم دقیقا مسئول چین اما طوری با ما رفتار کردن که خجالت زده شدیم. فرض کنین با اون سن و سال به ما گفتن من چاکر شمام هستم، چرا زودتر نگفتین؟ خودم براتون کارت میکشیدم و اینا. حتا گفت خونه گرفتین شبا ترسیدین من میام پیشتون. راستی کتابخونه م رفتیم. یه دوست اونجایی هم پیدا کردیم که اسمش مهساس. یه سجادم توی کلاس داشتیم که بی اختیار من و یاد سم انداخت. مخصوصا که کلاس شیمی عمومیم بود. البته بدون لپ تاپش و در حال پست دادن برای وبلاگش! خلاصه رفتیم تعاونی اونجا برای اتوبوس که یه پسره هم اونجا بود. قد حدود 175، وزن 60، بلوز سفید، موهایی که جلوش رو چسب مو زده بود و بغلاش و صاف کرده بود. کلیم انگشتر داشت و گردنبند. چشمشم سیاه کرده بود در حد بوندس لیگا. بگی نگی خوش قیافه بود"آیکون من اصلا آدم فوضولی نیستم". خلاصه نمونه ی کامل مجید دیگه. مجید اینه. البته این یه کم قابل قبول تر از مجید بود. ولی چیزی که باعث شد انقدر نظرم بهش جلب بشه سر و وضع خودم بود. موهای من اگه دنیاییم تافت و چسب و اینا بزنی باز در حد انیشتین شلخته س. تصور کنین با مانتوتون توی اتوبوس خوابیده باشین در حالی که آروم و قرار ندارین  و در حد بوندس لیگا چروک. کیفمم توی ساکم توی "خونمون" و من یه کوله پشتی درب داغون روی دوشم بود. یه چیزی بودم در حد متضادش. در کل از تیپش معلوم بود که دانشگاه آزاده چون پسر های دانشگاه ما همه "چیز" بودن. خلاصه برا مامانم قیافه پسره رو تعریف کردم یه خورده چپ چپ نگا کرد گفت خوبه دیگه سوژه پیدا کردی واسه داستان نویسی. برگشتن خیلی طول کشید. انقدر توقف داشت که نگو. برگشتنی خودم رفتم. مامان کیمیا خیلی نگرانم بود چون ساعت 9 شب بود و امکان داشت مترو بسته باشه. اما بالاخره به آغوش گرم خانواده برگشتم. ولی خب توی مترو با اون سر و تیپم کلی شرمنده شدم. شبیه غار نشین ها شده بودم. با چشمای قرمز باد کرده!!

برچسب: واسه مری یه چیزی خریدم 7 8 تا گل مثل فرفره داره فوتش میکنیم "سوغاتی"

برچسب ': انقدر اعصابم از دست راننده خورد بود که توی تاکسی کلی با راننده درد و دل کردم. گرچه اصلا قیافه ی راننده رو ندیدم اما کلی عذاب وجدان دارم. کلا حرف زدن با راننده تاکسی ها رو دوست ندارم.

برچسب": چقد خوبه آدم دوستایی به خوبی شما داشته باشه

برجسب آخر: این استاده معاونم هست. گفت انتقاد و پیشنهادا رو بهش بگیم. احتمالا به عنوان اولین اقدام جسورانه در ابتدای دانشگاه نقد سختی از شرایط خوابگاه پیشش خواهم برد.

برچسب بعد آخر: فردا میرم مدرسه "سابقم" عضو کتابخونه ش شم و احتمالا عکس خودم و بچه ها رو ببینم"قبولی ها رو میکوبن به دیوار". بعدم با مهسا و سبا و منیر میریم اونیک. آخیییییی . اول مهره؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط مونا  | 

ارزش حقیقی و حقوقی این مطلب برای نویسنده مشخص است، اگر شما خاطره خوندن رو عمر تلف کردن میدونین نخونین، مخصوصا که خیلی جالبم ننوشتم.

ساعت 3.30 دیقه ی صبح بود که از خواب بیدار شدیم و رفتیم به سمت شمال. من ساعت 9 رفتم توی رختخواب ساعت 1 خوابیدم!! دایی هم همراهمون اومد. خیابونا حسابی خلوت بود، مامان: کاش مهمونی ها همه صبح بود. بابا: تهران قدیم این شکلی بودا، ساعتی یدونه ماشین میومد. بابا به دایی میگه تخت طاووسیم. همیشه اسم قدیم همه چی و میگه، چه سینما، چه خیابونا، چه باشگاه و چی و چی.

جاده قشنگه، اولین بارمه از جاده فیروزکوه میرم شمال. پل ورسک و بالاخره میبینم. خیلی باحاله!! میرسیم به دانشگاه. ته خیابونش میخوره به یه تالاب. سکوت عجیب و دوست داشتنی ای داره. با دایی میرم ثبت نام و مامان و بابا میرن تالاب. در حدود یه دفتر 40 برگ فرم پر میکنیم، اسم ، آدرس، اسم دوستان و آدرسشون. کلیم امضای زورکی ازمون میگیرن. من حاضرم 10 سال معلم یه منطقه ی محروم باشم اما عمرا حاضر نیستم واسه دولت کار کنم. گرچه چه بدونم!!

دانشگاه پر از آلاچیقه. بهمون یه الگوریتم میدن و ترتیب کارمون رو از روی اون مشخص میکنن. زیاد اینور اونور نمیشیم. از مرتب بودن کارشون خوشم میاد. بعدم میریم تا مدارک و تایید کنیم. یه خانمی پشت میز نشسته. هرکی میاد سه ساعت باید مدارکش رو مرتب کنه. من نمی فهمم چه نیازیه اینهمه کپی. 5 تا کپی از دیپلم، 3 تا از کل برگه های شناسنامه و .... ولی بابا تمام مدارک من و مرتب کرده و منگنه زده. بیچاره چقدر سرش غر زدم که  حوصله ندارم و از من سوال نپرس و من نمی دونم منگنه کوشش و ...

 دو ساعتی کارمون طول میکشه. بعدش میریم توی آلاچیق بسیج دانشجویی برای خوابگاه. یه نفر اونجا هست که من و یاد هانیه میندازه. شیطونه و جلوی در ایستاده و به بقیه کمک میکنه. مهندسی صنایع می خونده ولی انصراف داده بره وکالت بخونه.  بهش که میگیم خوابگاه میخوایم به حالت مسخره ای میگه حالا شما برید ببینید.

خوابگاه افتضاحه. به معنای واقعی یتیم خونه.  550 هزار تومان باید بدیم. هر اتاق حدود 12 متر و هر کدوم سه، چهار یا پنج تا تخت داشت. یه موکت، تختای فلزی بیخود و یه تشک که نباشه تخت نرم تره. بدون هیچ کمد، یخچال و وسیله ی دیگه ای، فقط یه پنکه سقفی. حدود 100 نفر می پذیره و فقط یه حموم و توالت!!!

من و مامان و دایی یه نگاهی به هم میندازیم و میریم پیش به سوی بنگاه.  مامان میگه باید حتما واست همخونه پیدا کنیم. تو تکی زندگی کنی میمیری. یه خونه پیدا میکنیم و بر میگردیم خوابگاه تا با چند نفر حرف بزنیم. اونجا برای 3 تا دختر که اون هام از شرایط خوابگاه بهت زده ن توضیح میدم که پدر یکیشون با عصبانیت و با لحن بد انگار که من بی پدر مادرم میگه: اینجا خیالم راحته 8 شب در بسته میشه هیچ نامحرمی تو نمیاد. من چطور 4 تا دختر غریب و توی یه خونه بذارم و برم؟ و از این حرفا. من یه نگاه به دایی میندازم و یکیم به مامان و با هم میریم بیرون. مامان میخنده: خوب کردی چیزی نگفتی. البته بخاطر دخترها چیزی نگفتم. وگرنه خیلی راحت بهش میگفتم آقای محترم، اگه بحث اینه دختر شما میتونه شب اصلا برنگرده خوابگاه. بره خونه ی یکی دیگه بخوابه. حاضر غایب که نمی کنن. بچه ی شماست که باید سالم باشه. فرقی بین خوابگاه و خونه نیست.  

یه دانشجوی برق بهم زنگ میزنه. یه سال ازم بزرگتره و دنبال همخونه میگرده. تقریبا همقد منه، توپوله. پوستش گندمیه. موهاشم فر کرده. یه نفرم پیششه. خیلی بچه ی با شخصیت و باحالیه. پدرشم با داییم آشنا در میاد. دوست جدیدم میشه.

 یه نفر دیگه هم زنگ میزنه که مثل من ورودی جدیده و صنایع. با دومی همخونه میشم. خونه رو هم پدر دوستم پیدا کرده. خداییشم سوئیت خوبیه . خانم صاحبخونه خیلی مهربونه. خوبیش اینه که کسی هست یه کم هوامون رو داشته باشه. هم خونه م اسمش کیمیاست. اهل کرج. با نشاط"همون دختر اولیه" حرف میزنیم ، خیلی ناراحت میشه. سرراه میبینیمش و محلی که خونه گرفتیم و میبینه و میگه خوبه. میبریمش دانشگاه.

باهم حرف میزنیم. اگر به خودم بود با نشاط همخونه میشدم ولی خب این خونه نزدیک تر به دانشگاهه. البته کیمیا رو هم خیلی خیلی دوست دارم. بهمون میگه من یه دوستی داشتم اسمش شادی بود. بااون همخونه بودم پارسال. اسمش شادی بود. ما که میرفتیم دانشگاه همه میگفتن شادی و نشاط اومدن. کلی سوژه شده بودیم.

کلاسا دوشنبه تا 4 شنبه س. دیشب بعد از اینکه رفتیم دریا برگشتیم تهران و من مجبورم امشب دوباره برم. فردا باز برگردم. مامان همه ی اسباب اثاثیه ی خونه رو داره بار میزنه میفرسته اونجا خودش میخواد همه چیش و عوض کنه. بابا میگه خوبه آدم دختر داشته باشه شوهر بده ها. همه کهنه هاش و میده به دخترش خودش نوشو میگیره.

کلی ذوق دارم. این زندگی جدید پیش رو رو واقعا دوست دارم. امشب اولین مسافرت تنهایی عمرم و میرم. البته کیمیا و مادرش هستن. اما خب همین که بابا و مامان میخواستن دختر ناز نازی شون و تنهایی بفرستن شمال و ازش بخوان خودش گلیمش و از آب بیرون بکشه کلیه!

کارا خیلی خوب و راحت پیش رفت. واسم عجیبه. فکرشم نمیکردم انقدر راحت همه چی درست شه.

 اولین کلاس شیمی عمومیه.  استادم مثل اینکه یه خورده گیره برای همینه که دارم میرم. خلاصه اینکه کلی شاد و شنگولم. اگه بشه فردا یه خورده م توی شهر میگردم که آشنا بشم. اگه خونمون و خالی کرده بودن، هه، خونمون!!! چه واژه ی با نمکی، ممکنه بمونم اگرم نه نه دیگه. دعا کنین روزای خوبی در پیش باشه. فهلا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط مونا  | 

مری، ممل، ممری، یه هر حال هرچی صداش کردم الا اسم خودش، مریم، اسمی که خودم براش انتخاب کردم، بوی خوش زندگی مون، پاک ترین دختر دنیا، همین حالا که دارم مینویسم بغل دستم وایستاده و از سر و کول صندلیم بالا میره، هیم این دکمه های کیبورد و میزنه و روی نرو من راه میره، بالاخره میاد میشینه روی میز و دست از سرم برمیداره.

خدای شیطنت، کاری کرد که بابابزرگ من حرفی و زد که همیشه بخاطر گفته شدنش بقیه رو سرزنش میکرد، کی میگه تو شیطونی؟ تو شیطون و درس میدی.

آبجی، سوسن خانم و بذا

مامانم اجازه نمیده آهنگای دری وری گوش بدیم، بهش قول میدم فردا براش دانلود کنم!

آبجی، مامان اینا چرا خوابیدن؟

چون ساعت یه ربع به یک شبه!

مامان که گفتش یه نینی توی دلشه داشتم بال در میاوردم، اون لباس سبز حاملگی مامان و تک تک پرشای توی شکمش و یادمه، هرروز لباس میخریدیم براش و میریختیم وسط اتاق و  ...روز به دنیا اومدنش که از ساعت 12 ظهر تا 8 شب توی حیاط بیمارستان توی سرما وایستادم تا خبر به دنیا اومدنش و بهم بدن.

رفته یه بالش و پتو آورده همه رو گذاشته روی میزم و خودشم نشسته  و نصف صفحه ی مانیتور و اشغال کرده

آبجی سی دی های تو یه بار مصرفه؟

نه چرا؟

آخه همش یه بار نگاشون میکنی

عزیزم ... خوب فیلم و یه بار میبینن دیگه

آخه اینهمه براش پول میدی فقط یه بار؟

بغلش میکنم و شروع می کنم به قلقلک دادنش، اشکش در میاد از خنده، بعد شروع میکنیم به لیس زدن همدیگه، مثل دو تا بچه گربه،

کافیه چیزی و بخواد، به هر ترتیبی باشه به دستش میاره، حاضره کتک بخوره اما بهش توجه کنیم. برای همین همش در حال کرم ریختنه، یادش به خیر، زمانی که توی دستشویی می شستیمش، اولین باری که 4 دست و پا راه رفت، زمانی که سرش میخورد به زمین و من سنکوپ میکردم، نکنه طوریش شه ؟ هرچی باشه کتک کاریامون همیشه بیشتر از غش و ضعف کردنامون بوده اما جونمون واسه هم در میره، اولین باری که تنهایی رفتم مشهد با دوستام چنان گریه و زاری ای راه انداخت توی راه آهن که منصرفم کرد برم!

نی نی ناناز من، اولین روز مدرسه رفتنش، اولین بار که نوشت، اولین بیستی که گرفت، بیست که نه، عالی! اینا بیست ندارن. لحظه لحظه های مهم زندگیش، جشن الفباش که صبحش خودم موهاش و درست کردم .. . خدا میدونه چه اندازه دوسش دارم . با اینکه شره، با اینکه اذیتم میکنه خیلی، با اینکه ... اما یکی یدونه ی خودمه، دردونمه، دوسش دارم، اندازه ی همه ی غنچه هایی که تا حالا توی دنیا وجود داشتن ... دوسش دارم ... بابا هروقت دعوا میکنیم بهم میگه من اگه طوری بشم، مامان اگه طوری بشه، این مریم و سپردمش به توها و من همیشه زدم زیر گریه که جونم واسه پیشیم در میره . این نگرانی یعنی بی احترامی به من و ... حالام اولین نفری که این نوشته رو براش میخونم خود ناکسشه هر هرم میخنده 

برچسب: آروین بیا دست زنت و بگیر ببر پدر ما رو در آورد

برچسب': کسی واسه مامان ما پاترول سراغ نداره؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط مونا  | 

چند تا کاغذ زنگی خرید، چند تیکه چوب پیدا کردیم، مثل تلوزیون اون موقع ها که نشون میداد شروع کردیم به درست کردنش، بادبادک! روی پشت بوم اون ها راحت میشد بادبادک بازی کرد، چند دیقه ای همه چی خوب پیش رفت ولی بعدش انقدر این یه چیز گفت اون یکی یه کار دیگه کرد که حسابی دعوامون شد، چوبا رو شکستیم، کاغذ رنگیارم پاره کردیم و ...! بعدش وقتی توی بالا بلندی بازم دعوامون شد، سر زودتر رسیدن به شیر آب حوض دعوا کردیم، منم یه گاز محکم از شونه ش گرفتم، باباشم اومد و بردش طبقه ی خودشون و کتکش زد. من گریه کردم چون همه دعوام کردن، بعدشم اومد و شونه ش رو نشونم داد که کبود شده بود، البته اونم من و بی نصیب نذاشته بودا، هم موهام و کنده بود و هم گازم گرفته بود ولی خب من کتک دوم و نخوردم، جالب اینکه یه ساعت بعدش عین خیالمون نبود و شروع کردیم به بازی کردن. دو تایی شیش سالمون بود.

همیشه با پویا دعوا میکردن، منم همیشه طرف پویا رو میگرفتم، چون پویا همیشه هوای من و داشت و نمیذاشت من از مسعود کتک بخورم. پویا دو سال از ما بزرگتر بود، ما سه تا همیشه با هم بودیم. با هم دیگه پفک میخریدیم و گنجشکک اشی مشی میخونیدم، می رفتیم سینمای فدک و بهم میریختیم، یا می رفتیم توی پارکش توی یه جای شیب دار قل میخوردیم میومدیم پایین.  قایم موشک بازیم میکردیم دیگه عمرا کسی میتونست پیدامون کنه.

اون بستنی مرتضاهای جلوی پارک ملت، قیفیایی که قدشون بلند بود و همیشه سه تایی سر اینکه کی میتونه بدون اینکه نصفش بیافته روی زمین همش و بخوره کل می نداختیم! همیشه م سه تایی می باختیم. بعدم می رفتیم پیست اسکیت و بقیه رو تماشا میکردیم. مسابقه ی دو ام که میدادیم همیشه مسعود می برد و پویا بخاطر اینکه دلم نشکنه سوم میشد!!

با فرشته، دختر همسایه ی عزیز اینا که لی لی بازی می کردیم، با آروین میومدن روی لی له مون آب میریختن و پاکش میکردن، چون بازی شون نمیدادیم. با همه ی شر بودنش مهربونم بود، دوچرخه ش و میداد سوار شم، اسباب بازیاش و میاورد و منم که بیشتر از خونه ی خودمون خونه ی عزیزم بودم و اون هام اونجا زندگی میکردن.

 الان که دیگه اونجا نیستن و خیلی کم میبینمش، امسال میره دانشگاه، البته اون هنرستان بود، مثل پویا، دو تایی کامپیوتر، پارسال کنکور نداد و امسال آزاد رودسر قبول شد.

 بعد از مرگ پویا همدیگه رو دیدیم به یاد خاطرات بچگی کلی گریه کردیم. اون حالش از من خیلی خراب تر بود، بخاطر همه ی دعواهایی که با پویا کرده بود انگار عذاب وجدان داشت. هیچ کدوم نتونستیم بریم سر قبرش.

دلم واسه ی پویا خیلی می سوزه، سخته باورش که کم کاری چند تا دکتر بی خاصیت باعث بشه بهترین دوست بچگی های آدم بمیره. اونم توی 20 سالگی ... شایدم دلم باید برای خودمون بسوزه که هنوز زنده ایم. دلتنگشم، دلتنگ مسعودم هستم، خیلی وقته دیگه درست و حسابی هم و نمیبینیم.

بزرگتر که شدیم دیگه دعوا نکردیم، مریم و داداش اون که دعوا می کردن بهشون میخندیدیم و ...

درست شکل یوسف تیموریه، یعنی مو نمیزنه.

پسر دایی مهربونم، خوشبخت باشی همیشه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط مونا  | 

اولین باری که به خاطر کرم خوردگی دندانم به پیشش رفتم، وقتی آمپول بی حسی را جلو آورد و من دستم را برای مقابله جلوی صورتم گرفتم، بی هیچ توضیحی یک سیلی محکم نثار صورتم کرد که هوش از سرم پرید.

پدر و مادرم آن طرف اتاق ایستاده بودند و من با مظلومیت هرچه تمام تر نگاهشان کردم، اما آن ها هم با او هم عقیده بودند، کمی تحمل داشته باش!! و من فقط یک دختر بچه ی 7 ساله بودم، او رو به روی من ایستاده بود، با آن آمپول خوفناکش، با عصبانیت به من نگاه میکرد، اگر دستم را برای مقابله جلو می بردم کتک می خوردم و اگر هم نه! آمپول. تسلیم شدم، نمی خواستم جلویش کم بیاورم! و  او، با همان جذبه ی همیشگیش، به من دستور داد که گریه نکنم! و من، بعد از درد وحشتناک فرود آمدن سوزن به لثه ی نازنینم، کوچکترین اعتراضی نکردم و حتا چشمانم هم ترسیدند تا درد را با اشک هضم کنند.

خاطره ی آن سیلی همیشه در ذهنم باقی ماند، آنقدر واضح که هربار بی حوصله بودم و می خواستم مسواک زدن را به وقت دیگری موکول کنم، او، با همان آمپول ترسناک و صورت عصبانی، ماسک سبز دندان پزشکی و لباس سفیدش در ذهنم پدیدار میشد و بلافاصله به سمت دستشویی می دویدم تا مسواک بزنم. حتا در مسافرت، مسواک که نمی زدم، عذاب وجدان داشتم و ترس! این دو تا را با هم قاطی کنید، حس قاتلی را خواهید داشت که پلیس به دنبالش هست!!!

همه ی کارهایش همین شکلی بود، فقط یک دستور کوچک میداد و با همان، مسیر تصمیم من را طراحی میکرد! کتاب های دوره ی کودکی و نوجوانی اش را برایم آورد و فقط یک جمله گفت: این ها را بخوان. فقط 7 سال و نیمم بود! تازه با سواد شده بودم ، برایم سخت بود اما ... خواندم! همه شان را خواندم.

 بهم دستور داد که عاقل باشم. همان وقتی که برایش از اعتقادات قالب در جاهایی که مادرم مرا میبرد حرف میزدم، یا حرف هایی که در مدرسه می شنیدیم و او باز هم فقط یک جمله ی کوتاه گفت: احمق نباش!! راجع به دین زیاد حرف نزد، اما دو یا سه بار به طرزی کاملن منطقی نظرش را اعلام کرد و من برای آنکه حرف هایش را درک و تجزیه و تحلیل کنم، کتاب خواندم، با هرکه می شناختم راجع به دین حرف زدم و هفت سال طول کشید تا به این جا برسم! در واقع، به هیچ جا! او خودش مرا اینطور بار آورد، که حرف هیچ کس را قبول نداشته باشم، که کاری را کنم که به نظرم درست می آید! به قول مادر یک آدم قد کله شق!

و در مورد درس هم همین طور، برای خودت ارزش قائل شو، از هیچ کس جز خودت انتظار این را نداشته باش که آرزوهایت را برآورده سازد. به روز باش، اطلاعاتت را در همه ی زمینه ها زیاد کن و خودت را اسیر عشق های پوچ و پسرهای لات کوچه و خیابان نکن.

غلام حلقه به گوشش بودم، هرچه میگفت، چشم نمی گفتم، اما ذهنم، خود را ناگزیر پذیرش حرف هایش میکرد! نمی دانم، بخاطر همان سیلی بود یا چون ... خیلی دوستش داشتم. آنقدر که در زندگیم، هرکار سختی که کردم، یا تحمل هر منعی،  یک "بخاطر او" کنارش بود که صد در صد راضیم میکرد.

اگر بچگی هایم را دوست دارم، فقط بخاطر اوست، حالا انقدر ها هم ترسناک نیست. بیشتر دوستیم، تا ... دایی و خواهرزاده!

 

*به بهانه ی دندان پزشکی رفتن خواهر کوچیکه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط مونا  | 

یه دختر فوق العاده، سوم راهنمایی بودم که با هم دوست شدیم، باهوش، زبر و زرنگ، با نمک، جذاب، با درک و شعور ... آدمی بود برای خودش. میخواست دکتر بشه. راهنماییش رو هم تیزهوشان درس خونده بود و مدرسه ی دبیرستانمون یکی نبود. اما خب، فاب بودیم، خیلی زیاد. بهم گفت عاشق شده، عاشق یه پسر که 9 سال از خودش بزرگتر بود، به دلایل سیاسی از دانشگاه اخراج شده بود اما خب، آدم کله گنده ای محسوب میشد. از اونجایی که دو سه دفعه وبلاگش رو خوندم و یه چیزایی می نوشت در حد کمدی الهی، برای خودش شیخ اشراقی بود.

مشکلات زیادی داشت و که همه به نوعی به پسره مربوط میشد و من همه ی حاشیه رو می دونستم اما دریغ از اصل قضیه. یه بار با پسره حرف زدم و هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم، کاری کردی که دوست من که قرار بود خانم دکتر شه حالا در حد 40 50 هزاره رتبه ش، تواناییش رو داشت اما تو نذاشتی و ... خب، من فوضولم، من اگه کسی برام ارزش داشته باشه نمی تونم خفه خون بگیرم.

به خودش نتونستم نگم، وقتی گفتم چند دیقه ساکت شد، بعد گفت: چرا اینکار و کردی؟ تو میدونی فواد چشه؟ مونا، فواد سرطان داره، سرطان خون، گفتم: از کجا میدونی راست میگه، داد زد کنارش بودم، تشنجش رو دیدم، شیمی درمانی شدنش و دیگه صداش و نشنیدم، سرم گیج رفت. بدتر از اون مثل اینکه اون روز با هم دعواشون شده بوده و دوستم هرکار کرده بود تا پسره احساس عذاب وجدان نداشته باشه و ...

هنوز در جریان کاراشون هستم، میدونم شدیدا پول لازمن، میدونم میخوان به زندگی پر از استرسشون پایان بدن و با هم نامزد کنن، اما بابای دوستم، دخترش رو، عمرن بده به کسی که مدرک و کار و خونه و ... نداره.

ازش پرسیدم، ارزشش و داشت؟ اگه اولین بار می دونستی بعدش قراره اینطور بشه بازم ... گفت عشق من و به آتیش کشید و خاکستر کرد، اما از من کسی ساخت که ارزش همه چی رو داره. یه آدم محکم!

مشکل دارن هنوز و در انتظار معجزه ن که خوب شه، معجزه ای که من بهش ایمان دارم، فقط می دونم اگه فواد طوریش بشه از دوستم چیزی نمی مونه . یاد همه ی خاطراتمونم، یاد همه ی خنده های از ته دلش، یاد وقتی که با هم رفتیم توی کوه و تا تونستیم داد کشیدیم و بعد همدیگه رو بغل کردیم و زار زدیم . و یاد این همه مدتی که ندیدم از ته دل بخنده. نمی دونم چی میشه، میترسم، و امید دارم.

هیچ کاری از دستم بر نمیاد ...

براشون ... دعا کنین... مهم نیست توی مسجد یا وسط مجلس بزم و رقص و شادی، مهم نیست کجا باشین، مهم قدرت کلماته، تغییر میده ... تغییر میده ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط مونا  | 

خودخواه بودم میدانم، مرا بخاطر همه ی این خودخواهی ببخش.

 آدم ها هیچ گاه به میل خود به زندگی کسی وارد نمیشوند و برای کسی ارزش پیدا نمیکنند، هیچ گاه دوست ندارند کسی آن ها را برای خود بزرگ کند، دوست بدارد، عاشق باشد و دلتنگ از رفتارشان، بی توجهیشان، اما همیشه هستند کسانی که عشق میورزند، با همان عشق کودکانه بزرگ میشوند و زجر میکشند و خیلی چیزهای دیگر. حال که به گذشته فکر میکنم، به این که چه ساده همه ی روزهایم را در قالب چند جمله ی کوتاه بیان میکنم، نمیدانم، خنده ام میگیرد یا افسوس میخورم، شاید دردناک است و شاید هم زیبا.  زیبا که حداقل میدانم، تو هم، حس مرا درک کرده ای، مهم نیست با کس دیگر، مهم این است که میتوانی درکم کنی و دلگیر نخواهی شد.

روزگاری منتظر بودم، تو، ببینی که چقدر برایم ارزش داری ولی حال، ای محبوب من، دیر است، دیرتر از آنکه باور داشته باشم باید از حضورت لذت ببرم، چون میدانم، حسم، حسی که مدت ها سعی داشتم آن را با دستان خود به گور بسپارم، اما نمی توانستم را، گم کرده ام.

مرا ببخش، ولی بدان، هیچ گاه نخواستم تو را داشته باشم، چون تو برایم مهم تر از خودم بودی. چون همیشه میدانستم، من کسی نخواهم بود که تو میخواهی. بگذار اعتراف کنم، حال مدت هاست که دلم برایت تنگ نمیشود، وقتی اسمت را بر صفحه ی تلفنم میبینم، قلبم به تپش نمی افتد و صدایت را دوست نمیدارم. برایم "عادی" شدی و شاید بزرگترین ظلمی که در حقم کردی این بود که آنقدر ماندی که من به اینجایی برسم که "تو" دیگر برایم معنای خاصی نداشته باشی. آن معنای قدیمی که شاید صمیمی ترین دوستانم بدانند چه بود.

هر چقدر مجازی، هرقدر کودکانه، من عاشقانه دوستت داشتم و همیشه م.ا، شاهرود، 6432 و باران، مرا یاد تو خواهد انداخت. من اگر عاشق باران بودم، فقط بخاطر تو بود، چون می خواستم چیزی در دنیا مرا یاد تو بیاندازد. 

این را به خودت هم گفتم، هرگاه از من خواستی برایت دعا کنم، هیچ گاه نخواستم خودت برای خودت دعا کنی، چون مغرور بودم، چون خود را بهتر از تو میپنداشتم و دعایم را قابل قبول تر. ولی اکنون خیالم راحت است که اگر روزی، روزگاری منی نبود که برایت آرزوی خوشبختی کند، خودت هستی که برای خودت دعا بخوانی.

از تو ممنونم، که بودی، با بودنت تجربه کردم، تمام خوبی هایی، که برای آن دیگرانی که هنوز تجربه اش نکرده اند، افسوس میخورم، روزهای عاشق تو بودن خوب بود و روزهای بودن تو بهتر. میدانم که وقتی میگویی خداحافظ برای همیشه، مثل من نیستی که بازگردی، تو همیشه روی تصمیمت راسخ بودی و همیشه به این خاطر تحسینت میکردم، میدانم که این خداحافظی از سردرگمی خیلی بهتر است.

این روزها یاد اولین کامنتی که برایم گذاشتی زیاد می افتم، توی پستت نوشته بودی: هرجا که بروید ، خودتان را با خود میبرید، یادم نیست برایت چی نوشتم، اما جواب تو این بود: شما مطمئنید همیشه خودتان را همراه می برید؟! حالا خیلی وقت است خودم را جایی جا گذاشته ام و ... نمی دانم کجا

خیلی دوست داشتم ببینمت، برای یک بار حداقل، شاید حق داشتم کسی را که سه سال، درست سه سال، میشناسم و از اعماق وجود دوست میدارم را ببینم، اما نخواستم. نخواستم حالا که حسم مرده، حالا که اشتیاقی نیست، ببینمت. عشقم، عزیزم، بخاطر همه ی انتظارهای روزهای یکشنبه، بخاطر valiant بودنت، بخاطر همه ی نوشته هایت، بخاطر همه ی کتاب هایی که چون تو میخواندی خواندم، بخاطر راز و بخاطر حضورت، از تو ممنونم. آرزو میکنم، آرزوهایت، هیچ کدام شبیه من نباشد، یک آرزوی غریب ... شاید هم، قریب ...  آرزوی دست یافتنی، هیچ گاه برایت سودی نخواهد داشت...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط مونا 

یه پیرزن قد بلند که کمی خمیده شده، چادریه، به شمالی ها میخوره اما انگار اهل بیجاره که من نمیدونم کجاس، "قربانت برم" تکیه کلامشه و فوق العاده مهربون. اوایل که اومده بود اهالی ساختمون از دستش حسابی شاکی بودن، ساعتی یه دفعه زنگ همه رو میزد و چیزای عجیب و غریب میخواست، اونم 7 8 صبح، چند بار مامان و از خواب بیدار کرده بود فقط.

هفته ی اولی که اومده بودن، صبح جمعه یه مرغ آورده بودن بکشن، این مرغه انقدر سر و صدا کرد که همسایه ی طبقه ی چهارم و مجاب کرد بره ازشون شکایت کنه و من فقط می خندیدم، "این بیچاره رو نباید میاوردن توی این زندان واسه ش خونه می خریدن که، این و باید ببرن دهاتش، یا یه خونه ی حیاط دار واسش بگیرن، مثل یه پرنده س که داره بال بال میزنه توی قفس" من گفتم، پاهاش درد میکنه اما تنهایی بلایی سرش آورده که 400 بار ساختمون و بالا پایین میکنه، هرروز غذا درست میکنه و بهمون میده به این بهونه که 10 دیقه وقتی میریم ازش غذا رو بگیریم توی خونه ش بشینیم و باهاش حرف بزنیم.

به مامان گفتم تو که بنگاه ازدواج و کار خیر داری یکیم واسه این پیدا کن، میگه پسراش غیرتین، می گم پسراش غلط میکنن غیرتین، وقتی مفهوم پیری و نداشتن هم صحبت و نمی فهمن، سنش بالاس، 70 سال بیشتر،  عاشق بچه هاشه، با یه عشقی براشون غذا درست میکنه که خدا می دونه. کوفته هاش و پلوهای رنگ و وارنگی که درست میکنه با سبزی خوردن تازه ای که صبح اول صبحی میره میگیره و پاک میکنه واقعن خوردن داره، ساعت 11 صبح که ما مشغول صبحونه خوردنیم ناهارش پخته.

توی ساختمون که همه طردش کردن، یا در رو به روش باز نمی کنن، یا زود از دستش فرار میکنن، انقدر حوصله ها تنگن که وقت برای یه پیرزن زپرتی بیکار باقی نمونه. پیرزن اما خوشحاله، به نظر از زندگی ای که داشته راضیه. حداقل از من خیلی بیشتر احساس خوشبختی داره. همین که نوه ای داره و پسری که بیان خونش غذا بخورن و به یادش باشن. میخواستم مجابش کنم کتاب بخونه اما حوصله ش نمیگیره، یا چند تا فیلم بدم تماشا کنه اما حتا اخبار تلوزیونم حوصله ش و سر میبره. همون شوهر که گفتم بهترین دوای دردشه.

دوسش دارم، حرف که میزنه دلم غش میره، ایشالا بیوم عروسیت! بذار بوسُت کنم، دوست دارُم.

دارم فکر میکنم کاش اینجام مثل خارج بود که وقتی آدما پیر شدن ببرنشون دنیا رو بهشون نشون بدن. آخی ...

کاش مثل قدیما باز از این خونه هایی که دور تا دور حیاطش اتاقه بود و همه باهم سر یه سفره ی بزرگ غذا میخوردیم! آخه مثلن به اینی که من دارمم میگن خونواده؟ مری که جای غذا بستنی میخوره، بابام که سر کار، منم پشت میز کامپیوتر، مامانم تنها! ماها به ظاهر با هم زندگی میکنیم ولی ... از پیرزن طبقه ی سوم تنها تریم ...!

برچسب : پست پایینم ببینید اگه ندید

خوب من دلم میخواد نویسنده شم دی:

برچسب بعدی:

 عنوان، آهنگ برف، فرهاد
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط مونا  | 

حدود 14 ام تیر بود که رفتم کتابخونه؛ به چند تا از بچه ها قول داده بودم برم ببینمشون، اونجا واسم پر از خاطره بود و تجربه، از هیچ جایی به اندازه ی اونجا متنفر نبودم و هیچ جایی به اندازه ی اونجا واسم ارزشمند نبود. جلوی مخزن که رسیدم، روی تابلوی اعلانات اعلامیه ی مرگ یه نفر رو زده بودن، با نهایت تاسف و تاثر درگذشت ... نگاهم که به عکسه افتاد خشکم زد. رفتم جلوتر، دعا دعا میکردم که اشتباه کرده باشم اما ... خودش بود. خود خود خودش. دیگه ندونستم چه حالی دارم. فقط زدم بیرون و رفتم توی پارک، شروع کردم بلند بلند خندیدن، وقتی بیش از اندازه ناراحت باشم یا شوکه همین کار رو میکنم. بعد یاد حرف یکی از پسرای کتابخونه افتادم که داشت به دوستش میگفت و اتفاقی شنیدم، دو سه سال پیش یه اعلامیه واسه یکی از بچه ها درست کردیم زدیم به تابلو اعلانات، همه ی کتابخونه رو دست انداخته بودیم، بیچاره این دخترا یه دلی می سوزوندن، دیگه نخندیدم، بلند شدم رفتم خونه. دلم میخواد فکر کنم اینم یه شوخی مثل همیشه مسخره ی پسرونه س.

برچسب 1: مرگ را نفهمیدم. هیچ وقت ...

برچسب 2: این روزها      رو بخون، اگه نفهمیدی چی گفتم .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط مونا  | 


فک کنم  12 13 ساله بودم که عینکی شدم، یه عینک قرمز جیگری که بهم خیلی میومد. با عینکی شدن مشکلی نداشتم، اون موقعیم که رفتم دکتر نمره ش 1.25 بود ولی با این حال اصلن بخاطر ضعیف بودن چشم اذیت نشده بودم، عینکم و دوست داشتم، بهم میگفتن : شکل خانم دکترا شدی! البته حالا که به عکسای اون موقع نگا میکنم نتیجه میگیرم اون حرفا همش واسه خر کردن من بوده، به هر حال اگر بهم میگفتن شبیه خاله ریزه با اون قاشق سحر آمیزش شدی برام خیلی قابل قبول تر بود تا خانم دکتر! به این نکته توجه داشته باشین که من به طرز وحشتناکی خاله ریزه بودن و به دکتر بودن ترجیح میدم.

خلاصه بیرون که میرفتم چون حس میکردم خیلی توی دست و پامه عینک نمیزدم، هرروزم حدود 3 ساعت و 45 دیقه از عمرم و صرف پیدا کردن عینکم میکردم، چه جاهایی که پیدا نمیشد، زیر تختم، بالای کمد لباسا، طبقه ی چهارم فریزر اونجایی که مامان مرغا رو میذاشت، توی گلدون، داشبورد ماشین بابا، فر گاز،توی کیف معلممون،  آویزون به آیینه دسشویی و یه بارم که یه یه هفته ای گم شده بود فک کنم وسطای عید بود که واسه مهمونا گز آوردیم و بین گزا بود!! خلاصه این عینکه رو هرجایی که فکرش و کنید پیداش میکردین الا روی چشمای من، بهش هیچ اعتقادی نداشتم،

اسم دکترم که بعد از مدتی به طرز کاملن اتفاقی و وقتی نمره ی چشمم از 1.25 به 3 رسیده بود، اونم ظرف 1 سال، به این نتیجه رسیدیم که اپتومتریسته نه دکتر نامدار بود، هربار میرفتیم پیشش یه ساعتی روی مخم راه میرفت که پزشکی بخونم،  هر 6 ماه یه باری که میرفتم پیشش شیشه عینک و که میدید میگفت ببینم شما از شیشه عینکت جای سفره استفاده میکردی یا زیر دستی مشقت بوده؟ انقدر خط و اینا داشت که خدا میدونه، هر سری بابا مامان 4 5 تا دستمال عینک و از اون تمیز کننده عینکا که هنوزم که هنوزه فک میکنم توش آب باشه با جای عینک برام میخریدن و یه هفته اول خودشون هی مواظب عینکه بودن و واسم تمیز میکردن و بعد یه مدت به این نتیجه میرسیدن که همون بهتر من و به حال خودم رها کنن.

خلاصه نمره ی چشمم تا 3.5 اینا بالا رفت و من هنوز جز در موارد معدود و محدودی عینک نمیزدم، تصور کنین خواهر 5 ساله تون بخاطر عینکتون مسخره تون کنه یا اینکه باباتون هرکی و توی خیابون میبینه بد رانندگی میکنه ازتون میپرسه عینکی بود؟ خیلی دردآوره دیگه، تازه متلکای این پسرارم بذارین روش، خب آدم حساس میشه دیگه.

عینکم به غیر از موارد فوق الذکر همیشه زیردست و پا بود و هفته ای دو سه بار میشکست، هربارم میرفتیم که جوشش بدیم آقا عینک سازه یه نگاهی به من مینداخت و میگفت شما با تراکتورم از روی این عینک رد میشدین طوریش نمیشد، خب چیکار کنم؟ اصلن به من چه؟

خلاصه بعد یه مدت دیدم نه خیر، اینطوری تابلو تره، میرم خیابون عملن چارصد بار میخورم زمین، فک میکردم بخاطر سر به هواییمه ولی نه انگار واقعن دیگه باید این عینکی بودن و میپذیرفتم. به هر سختی ای بود عینکی شدم و کم کم باهاش انس و الفت پیدا کردم، حالا دیگه میخوابمم عینکم روی چشمامه، خب چیه مگه؟ میخوام واضح خواب ببینم. ولی به هر حال یه زمان هرکی عینک داشت و مسخره کردیم سر خودمون اومد، شمام عینکی ها رو مسخره نکنین نفرینشون گریبانگیرتون میشه ها!!

ضمنن آخرین بار که رفتم پیش دکتر جدیده م با ترس و لرز ازش پرسیدم دکتر یه خورده از این ضعیف تر شه دیگه نمره عینک نمیمونه که! با محبت و دلسوزی خاصی نگام کرد و گفت: نگران نباش، تا 20 جا داری! حالا منم عزمم و جزم کردم ببینم دکتر چقد راست میگه! برام آرزوی موفقیت نمیکنین؟


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط مونا  | 

یک آن تصمیم گرفتم باهاشون برم، بخاطر باریک شدن جاده از سه باند به دو باند چنان ترافیکی بود که خدا میدونهف مخصوصن که دیروزم جمعه بود و  امروزم که تعطیل و جاده م جاده ی شمال. خب توی ترافیک موندن هیچ وقت حوصله م و سر نمیبره، حتا اگه 3 ساعت باشه! توی ماشین مردم همه کلافه ن، بابا میگه میرفتن پارک محلشون بیشتر بهشون خوش میگذشت، توی جاده یا کلاه میذارم یا دستمال سر میبندم، اینبار اما نمیدونم با شال فیروزه ایم که به طرز عجیبی رنگش با رنگ سورمه ای مانتوم هم خونی داشت و مجبورم کرد که سرم کنم چیکار کنم.

بالاخره میرسیم، قبلنم رفته بودم یه همچین جاهایی. مری جلوی در پیاده میشه بره با دختر هم سن و سالش که اسمش زهراس بازی کنه. من اما با بابا میرم. دوست دارم از کارش سر در بیارم. میدونم هیچ وقت از پرسیدن زیاد خسته نمیشه.

خانمی که حدس میزنم حدود 47 8 سالش باشه مشغول کاره. خیلی خونگرم برخورد میکنه. لاغر و ریز نقشه. قدش کوتاس، موهای مشکی و حالت دارش دور صورتش رو پوشونده، پوست سبزه ای داره و با لهجه ی مشهدی حرف میزنه. بهش میگم: چطور میشه گاو دوشید؟ خدا میدونه چقدر این کار لذت بخشه! اول میترسم، پوستش عین لاستیک نازک میمونه و لزجه و لیز، میترسم حیوون دردش بیاد.

 میرم از بقیه ی قسمتای اونجا سر در بیارم. یه جایی هست که بهش میگن انبار، توش پونجه ی اسب ها رو نگه میدارن، یه چیزایی هست که نمی فهمم چیه. بر میدارم و میبرم تا از خانم مسن بپرسم. خنده ش میگیره. این لبوئه. شکرش و میگیرن و تفالش رو میدن گاو بخوره. دستای زن میزنه توی چشمم. دستای یه کارگر. رگاش متورم بیرون زده. خشنه و دور ناخناشم خون مرده شده. دلم میخواد دستاش و توی دستام بگیرم و نوازش کنم.

 یه دختر داره. به نظر 21 یا دو ساله میرسه. اونم ریزه س، چشمای عسلی و موهای لخت و رنگ خرمایی داره. خوشگله از نظرم. دختر 3 کلاس بیشتر درس نخونده. اونجا مدرسه نیست. زمستونای سختیم داره. تنها نمیشه تا ده دیگه رفت. مادر میگه این کوچیکه یعنی همون زهرا تا بره و برگرده دل توی دلم نیست. نکنه بچه م و گرگ بخوره. یاد مریم می افتم که مدرسه ش یه کوچه با ما فاصله داره و صب به صب از 6 باید التماسش کنیم از خواب پاشه و بره مدرسه. ازش میپرسم چرا با اهالی دهتون نمیرین فرمانداری درخواست معلم بدین؟ حرفم و جدی میگیره و تصمیم میگیره بره دنبال این کار. بهش میگم بگید یه معلم میخوایم. جای کلاس و خودمون داریم. شاید اینطوری یه کم زودتر کارا پیش بره. دلم میخواست وزیری وکیلی چیزی بودم یا حداقل بزرگتر بودم که برم دنبال کارشون. خودم اما حرف خودم و جدی نمیگیرم! هیچ کجای دنیا به خوبی ایران نمی تونن ارباب رجوع و بپیچونن.

 با دختر بزرگه حرف میزنم. از من 2 سال کوچیکتره. ته لهجه داره البته اگه خیلی دقت کنی. شیطنت از چشماش میباره. میبره و سوار اسبم میکنه. اسب حاج آقا. اسب نه قاطر. از اسب خیلی کوچیکتره. ازش که میپرسم میگه 3 ساله شه خیلیم کوچیک نیست. اسبا 6 سال عمر میکنن. میپرسم گاوا چی؟ میگه فکر کنم 8 سال. دلم واسه گاوا میسوزه. سه بار در روز شیرشون و میدوشن و بعد میرن توی اصطبل یا طویله و یونجه میخورن و میشینن و به هم نگا میکنن. اوممم گرچه زندگی خیلی ها از زندگی گاوام بدتره الانا.

اسب سواری واقعن کیف داره. دلم میخواد تنهایی ببرمش اما می ترسم. با دخترک از همه چی حرف میزنیم. میگه کتاب نمی خونم چون سرعت خوندم پایینه. دلش میخواسته نقاشی یاد بگیره. شبا ساعت 11 12 میخوابه تا ساعت 10 11 صبح. باز 2 ظهر میخوابه تا 6 عصر. عادت ندارم پیش کسی که از من کمتر میدونه،

به نظرم خیلی قشنگ تره وقتی با چند نفر آشنا میشی بعد از جدا شدن ازشون بگن عجب دختر خون گرمی بود و این خیلی دردناکه که بگن عجب آدم فیس و افاده ای و مغروری بود.

 به دخترک میگم مادرت خیلی زن ارزشمندیه. بهش میگن شیرزن. میدونم شوهرش اعتیاد داشته و تازه از بیمارستان آوردنش. کراک می کشیده.  میگه من هیچ وقت نمیتونم مثل اون باشم. 5 صب پا میشه گاوا رو میدوشه و بعد میاد صبحونه میذاره و  ... . شماره م و ازم میگیره و میره امام زاده هاشم.

 حاج آقا میاد، یه پیرمرد 90 ساله، پاهاش پرانتزیه. راشیتیسم بود اسم اون مریضیه؟ قد بلنده، میتونم شرط ببندم اگه هردو بریم یه چکاپ کامل از من خیلی سالم تره. فقط پاهاش یه مقدار اذیتش میکنه. توی هوای پاک اون ده که ریه های آدم از اینهمه اکسیژن متعجب میشه، وقتی بخوای نخوای رفت و آمدت ورزش محسوب میشه و شیر تازه ی گاو حدود و .... معلومه آدم سالم میمونه .لباس کارش سبز زیتونی کمرنگه. چشمای رنگ روشن و موهای سفیدی داره. خیلی دوست داشتنیه.

بابا اسب و میگیره سوارش بشم. مانتوم گیر میکنه به پام و محکم میخورم زمین. سرم و کمرم میخوره به سنگ و تا چند لحظه از درد نفسم بالا نمیاد. حاج آقا بهم میگه نترس. اگه بترسی میافتی، بلند شو سوارش شو. میگم نه ولی مجبورم میکنن سوارش شم. حالا دیگه حرفه ای شدم، خودم میبرمش اینسر تا اون سر کوه! بهشم یونجه میدم، به عنوان تشکر. اسب سرش و میاره پایین، میاره سمت من و پای راستش و میکوبه روی زمین. انگاری بهم میگه بازم سوارم شو. نازش میکنم. انگار هیچ کس اندازه ی من توی کل عمرش نازش نکرده. راستی یادم رفت بگم من از همه ی حیوونا بدم میاد و چندشم میشه، اما اسب نه! اسب هم نجیبه و هم با شعور! با شعورترین حیوون!

برمیگردیم. راجع به اسب سواری بابا بهم میگه: توی زندگیت اگه از انجام کاری بترسی عمرن اگه بتونی اون و درست انجام بدی، همیشه یادت باشه توی رانندگی اسب سواری کار یا هرچیز دیگه ای نترسیدن شرط اوله.

بهش میگم دلم میخواد همش توی سفر باشم. همه ی عمر، چیزای مختلف و جاها و آدمای مختلف و تجربه کنم و داستان بنویسم.

به خونه که میرسم میپرم بغل مامان و میگم من امروز هم گاو دوشیدم هم اسب سوار شدم! عین کلمب میمونم وقتی امریکا رو کشف کرد، کلی از دستم میخنده. کمرم هنوز درد میکنه. خوش گذشتن دیروز هنوز توی بند بند وجودم احساس میشه. دارم فکر میکنم کی برم انقلاب و یه کتاب آموزش نقاشی به زبان ساده واسه دختره بخرم؟ و ...!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط مونا  | 

یکی از چیزایی که همیشه دوست داشتم واقعنی باشه اصل زندگیای چندگانه س. به نظرم خیلی جذاب تر میشد اگه هر آدمی چند بار به دنیا میومد و توی زمانای مختلف و با شرایط و ویژگی های مختلف زندگی میکرد!

نمی دونم، من خیلیم بهش بی اعتقاد نیستم، گاهی آدمایی هستن که هیچ وقت ندیدیم اما حس میکنیم میشناسیمشون یا صحنه هایی هست که برامون تکرار میشه یا بعضی جاها که حس میکنیم قبلن دیدیم!! یا مگه نمیگن آدم و از گل آفریدن، مگه این زمین چقد خاک داره که ظرفیت اینهمه آدم و داشته باشه هان؟ حالا با فرض درست بودن این قضیه زندگیایی که من دوس دارم تجربه کنم:

اولیش اینکه دوست دارم مثل شیرین یه شاهزاده خانم فوق العاده زیبا باشم که 2500 سال قبل زندگی میکرده. اون همه ی عالم و آدم و شیفته ی خودش و بیشتر، اخلاقیاتش میکنه، با اینکه شاهزاده س ولی بین خودش و آدمایی که برای پدرش کار میکنن هیچ تفاوتی قائل نیست و همش سعی میکنه به همه کمک کنه، کسی که برای همه فوق العاده عزیزه، بعد توی 16 سالگی عاشق پسر یکی از همون خدمتکارها میشه، کسی که عضو ارتش پدرش هست و یه پهلوان بزرگ محسوب میشه، اما پدرش اون و مجبور میکنه که برای صلح با پسر هوسباز شاه هندوستان که حرمسرا داره و به زن به چشم وسیله ی خوش گذرونی نگاه میکنه ازدواج کنه، در همین اوقات جنگ بوجود میاد و اشتباهی بهش خبر میرسونن که آبتین مرده، با شنیدن این خبر اون حاضر به ازدواج با همون یاروئه میشه ولی سرو کله آبتین پیدا میشه و قصر شاه و به آتیش میکشه و هندم مستعمره ی خودش میکنه و امپراطوری با صلح و صفا و برخورداری از نعمت برای مردم ایجاد میکنه، اما خیلی زود توی یکی از جنگا میمیره و دختره اولین پادشاه زن کل تاریخ میشه و تا جایی که میتونه مردم و از خوشبختی بهره مند میکنه.


دومیش دوست دارم پسر باشم و یه فوتبالیست بزرگ، شاید با وجدان ترین فوتبالیست تاریخ، توی هر بازی حداقل سه تا گل میزنه، به هر تیمی و تنها فوتبالیستی که توی کل تاریخ بازی کردنش روی هیچ کس خطایی مرتکب نمیشه.


سومیش دوست دارم یه جنایتکار و جاسوس بزرگ باشم و ژنرال، به طرز مشکوکی کله گنده های زیادی رو به قتل برسونم، آدمایی که باعث و بانی ایجاد جنگن برای اینکه اسلحه هاشون فروش بره و یا اینکه مردم رو در ناآگاهی نگه دارن، در آخرم وقتی که به بزرگترین آرزوم یعنی پرواز با هواپیمای نظامی اونم تک نفره رسیده م وسط هوا منفجر شم و هیچ کسم نفهمه کی بودم و چیکار کردم فقط در سرتاسر تاریخ همه به گندی ازم یاد کنن!!

چهارمیش دوست دارم یه هنرپیشه ی سیاه پوست  هرزه ی خیلی خیلی بزرگ  و البته خوشگل باشم که توی زندگیش ابدن هیچ جور کار خوبی نکرده و هر طور که تونسته به بقیه آزار رسونده، یه آدم وحشتناک خرپول که همه چی دنیا رو بلد بوده و تجربه کرده! آخرشم همه ی ثروتش و پول میکنه و میریزه وسط دریا جایی که کسی دستش بهش نرسه و با یه کوله پشتی میره سفر دور دنیا و آخر سرم توی فقر و نداری میمیره و جنازه ش وتوی یکی از آشغال دونیای لندن پیدا میکنن!

پنجمیش دوست دارم یه مادر باشم، خیلی خیلی ساده، یه آدمی که اصلن مشهور نیست، ساده زندگی میکنه و ساده میمیره. یه زندگی بدون ماجراجویی و ساده ی ساده. از اون مادربزرگایی که سفر کربلا بزرگترین آرزوشونه و برای نوه هاشون قصه ی حسین کرد شبستری تعریف میکنن و فقط سواد خوندن دارن . فک کنم این و از همه بیشتر دوس داشته باشم!

اومممم ... بسه هان؟ یاد دیالوگ آخر بنجامین باتن افتادم ، هرکدوم از شخصیتای داستان در یک جمله ...

بعضیا به دنیا میان که کنار رودخونه بشینن

بعضیا رعد و برق بهشون میزنه

بعضیا موسیقی رو میشناسن

بعضیا میخوان هنرمند باشن

بعضیا مث باتنن

بعضیا نوشته های شکسپیر و میشناسن

بعضیا مادرن

و بعضیا ... بازیگر تئاترن ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط مونا  | 

خیلی خیلی عجیبه که من درست دیشب فهمیدم که یکی از بزرگترین آرزوهایی که همیشه داشتم این بوده که سکان دار یه کشتی باشم و همواره در حال دریانوردی! خیلی عجیبه ! من اگه آرزوهام و برآورده نکنم حداقل توی رویاهام بهشون حسابی پرو بال میدم و محققشون میکنم، اما انگاری هیچ وقت متوجه این نشده بودم که چقدر دوس دارم یه روزی سکان دار یه یدک کش کوچیک باشم، واسه آدمی مث من که از آب میترسه این خیلی خیلی زجر آوره که یه همچین آرزویی داشته باشه ولی...

فقط چند لحظه تصور کن، وسط یه ظهر آفتابی پاییزی وقتی که آسمون صافه و فقط چند تیکه ابر گاهی جلوی خورشید و میگیره و خدمه ی کشتی توی خوابن و تو هستی و تو و یه بیکران دریای لاجوردی و یه آسمون روشن تر از رنگ دریا و صدای مرغای ماهیخوار و موج و تلاطم دریا، با صدای یک نواخت موتور کشتی، تا چشم کار میکنه اثری از آدمیت نیست، فقط یه لحظه فک کن چقدر لذت بخشه که اون فرمون عجیب و غریب کشتی که به نظرت خیلیم بزرگ به حساب میاد دستت بگیری و اینور اونورش کنی! دریا رو بشکافی و ...

راستی یادم رفت بگم، لباس ملوانا رو هم پوشیده باشی، همون کلاه و لباسی که همیشه حس میکردی چقدر با دریا هم خونی داره و چقدر حرف هم و خوب میفهمن این لباس و دریا! 

خدمه ی کشتی هم آدمای عجیب و غریبی هستن، یکی شون یه دختر عرب، سبزه و قد بلنده که همیشه دوست داشته خواننده باشه و صدای خوبیم داره ولی خونواده ش قصد داشتن اون و به یه شیخ پولدار بفروشن و اون حالا توی اون کشتی هست تا بره اون سر دنیا تا آرزوش و برآورده کنه. با یه پسر و دختر دو قلو که هیچ شباهتی به هم ندارن و حتا یکیشون خیلی کوچیکتر از اونیکی به حساب میاد و مثل جودز و جولی هروقت اراده کنن میتونن خودشون و از شر حوادث در امان نگه دارن!! و یه پیرمرد که شاید فقط سالی یه دفعه حرف میزنه و اونجا آشپز محسوب میشه.  اما از همه مهم تر پسر یه آدم ثروتمند هم همراهتونه که پدرش معتقد بوده اون باید توی سفر باشه تا بتونه ثروت پدرش رو در اختیار بگیره، پسر هر شب به یاد عشقش نی لبک میزنه و میون چشمک بی کران ستاره ها و آبی لجنی دریا  و تابش بی محابای ماه و نوازش دلسوزانه ی باد یه حس ملس به معنی حسی که نمیدونی بده یا خوب، زشته یا قشنگ یا سیاهه یا سفید بهت میده! 


 

دریا گاهی طوفانی میشه، کشتی بالا و پایین میره و تو داد میزنی، لنگرها رو بکشید!!! میدونی که باید سوار موج ها بشی تا موج ها سوارت نشن و میدونی که وسط این اقیانوس به این بزرگی اگه بمیری هیچ کس توی مراسم خاک سپاریت شرکت نمیکنه و آخ ... چقد اینطور مردن لذت بخشه!!! کشتی بالا و پایین میره و تو قاه قاه به دریا میخندی و میگی انگار روح آدمیزاد توی وجود توام هست دریا خان!! توام انگاری یه وقتایی قاط میزنی و بعد به سرت میزنه با تبر توی انباری بکوبی روی چوب کشتی تا غرق بشی و ... اما آرزوی اون دختر بهت اجازه نمیده آرزوی خودت و برآورده کنی!!  


دیدن یه جزیره از دور و ماجراجویی توی اون یا دیدن صخره ها و تغییر جهت دادن کشتی با ترس و لرزم میتونه جزو تجربه ی دریا نوردی تو باشه. شایدم مجبور بشی همیشه توی یه جزیره ی دور افتاده زندگی کنی، اونم تنهای تنها و یه کتاب بنویسی که 800 سال بعد پیدا شه و دنیا رو بهم بریزه هان؟

 


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط مونا  | 

خب، وقتی یه مدت نسبتا طولانی با آدمای مجازی آشنایی بعد دیدنشون و تفاوت هایی که ممکنه با اون چیزی که فک میکردی داشته باشن یه خورده یه جوریه! چه بدونم

جا داره از همه ی دوستان تشکر کنم که در حد تکون دادن سر جواب سلاممو دادن، وگرنه امر به مهسا و سبا مشتبه میشد کلا کسی من و نمیشناخت دی: البته هرچی گفتم حدود 2 3 سالی هست با همشون آشنام باورشون نشد!

اما:

ح.ج: داداشی مهربون من، خجالتی، کلی واسه ما کلاس آدمای پر مشغله رو گذاشت دی: نمیدونم چرا حس میکردم باید 4 برابر اون چیزی که هست باشه، توی عکست که خیلی توپولی بودی؟!

هانیه: از همین تریبون اعلام میکنم من یه هفته میام خونتون بهم ترکی یاد بدی! بعد کنکور انشاالله. صمیمی، صاف و ساده، مثل ما بجوش. از این آدمایی که یه بار ببینیشون انگاری صد ساله میشناسیشون. خلاصه بدطوری خونگرم و دوست داشتنی

مهدی صالح پور: این یکی جزو اون دسته س که جواب سلاممو با تکون سرم نداد دی:  بیا و خودت اعتراف کن کیه جای تو وبلاگت و آپ میکنه و واسه ملت کامنت میذاره!

احمدرضا توسلی: چهره ش اونی که فکر میکردم نبود، البته خیلیم فرق نداشت.  اما تیپ و قیافه ش چرا، با اون جمله ی قصاری که بهش گفتم: شما چقد شبیه وبلاگتونی!!! دی:  خوش برخورد، با یه نوع آرامش خیلی خاص.

مهتا ارباب صادقی: به چهره ش میخوره خیلی شیطون باشه، یعنی به چشماش، بر خلاف اون چیزی که تصور میکردم

و اما دوستای جدید

آسمانی: فوق العاده فهمیده و دوست داشتنی، همون آدم پر مشغله دی:

شاهین: هرجا میرفتیم بود، بعد که خواستیم پیداش کنیم تقریبا همه ی نمایشگاه و دنبالش گشتیم!! ما که نفهمیدیم چرا.  مثل هانیه بجوش و صمیمی

لیلا وزینی: خیلی دوست داشتم ببینمش، هرکار کردیم نشد که نشد ...

 

 جای نیلوفر و سم خیلی خالی بود. واقعا اونجا از ته دل آرزو کردم نیلو می بود ...

 ما اینهمه بودیم که، چرا کمه انقدر تعداد؟

خب، تقریبا همه چی در حد بوندس لیگا با اون چیزی که فکر میکردم فرق داشت. اما در کل خوش گذشت! 

اینم یه شعر از خیام محض الکی یا یادگاری


گر می نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که می می نخوری

صد لقمه خوری که می غلام است آن را

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط مونا  | 

هرروز ساعت شش و چهل و پنج دقیقه ی بامداد از خواب بیدار میشد، با مشت روی ساعت زنگی میکوبید، چند دقیقه ای نالان به ساعت نگاه میکرد و با سنگینی هر چه تمام تر به سمت دستشویی می رفت، نان تست و پنیر با چای تلخ و یک لیوان آب پرتقال، لباس های همیشگی، تاکسی های همیشگی با همان آدم های همیشگی ترش، حرف ها، دعواها، دیروز که 300 تومان بود، امروز 500 شد؟ بنزین زدم لیتری 400! مملکت اسلامی همینه دیگه! خودمون کردیم که لعنتشم ... باز همان اداره، همان حرف های تکراری منشی راجع به مادرشوهرش و ترس از رئیس، همان ساعتی که شب تا صبحش زود میگذرد و صبح تا بعد از ظهرش یک ابدیت را کش میدهد برای هر ثانیه و ... حتی ارباب رجوع ها هم مثل همند، مثل هم حرف می زنند، مثل هم اعتراض میکنند و فحش میدهند، مثل هم ... دست هایش را به گوشش میچسباند، دلش فریاد می خواهد! سوژه ای تازه  برای منشی و مادرش؟! نه! هرگز! بیرون میرود، منشی میپرسد: کجا؟ جهنم! بیرون میزند! از این همه تکرار تهوع آور خسته شده، کیف سامسونتش را گوشه ای پرت می کند، کتش را دست میگیرد و مثل بچه ها شروع به دویدن میکند، به پارک میرسد، با سرعت به پیرزنی میخورد که با عصا راه میرود؛ از روی زمین بلندش میکند و دستانش را می بوسد، ببخشید! پیرزن متحیر نگاهش میکند، میرود، میدود، کجا نمیداند! فقط دوست دارد فرار کند، از دست همه ی دنیا، چشمانش را میبندد، او حق دارد باد را روی گونه هایش حس کند، و زمین را زیر پاهایَ ... آآآآه ... در خیابان فلان برخورد یک دستگاه تریلی با  عابری که در حال دویدن بود گزارش میشود ...

این چه خوابی بود که دید، خواب دیده مردی شده که ... از خواب میپرد! صدای شوهرش از خواب بیدارش میکند، یک روز تازه، به ساعت لعنت می فرستد، بلند میشود تا برای بچه ها چای درست کند و راهی مدرسه شان کند، مثل همیشه از بیدار شدن طفره میروند، آخر سر با فریاد از جا بلندشان میکند، مثل همیشه مسیر 7 ساله را طی میکند و آن ها را پیاده میکند و خود راهی مدرسه ی دیگری میشود، به مدیر سلام میکند، حوصله ی حرف های همیشگی ناظم را ندارد، شاگردها باز هم روی تخته کاریکاتور کشیده اند، همه شان شکل همند، 20 سال است به آدم های شبیه هم درس میدهد، همان حرف های همیشگی، خسته است، تکرار، دلش فریاد میخواهد، بچه ها سوژه ی جدیدی برای ...

برچسب:

یعنییا، آدم زیر تریلی 18 چرخ بره، ولی دستش و با کاغذ نبره

*به قول یکی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط مونا  | 

با چشمای از حدقه بیرون زده زل زدم بهش و با تته پته گفتم چی؟

ساعت هنوز 8 صبح نشده بود و جلوی در با چند نفر دیگه وایستاده بودیم، بهم سلام کرد، یه دختر سفید که همه ی موهاش و با مقنعه پوشونده بود و چادر سرش بود.  منم جوابش و دادم و با هم رفتیم دو تا میز بغل هم و برای نشستن انتخاب کردیم، یکی دو ساعت که گذشت گفتش بیا بریم بیرون خستگی در کنیم! گفت خیلی ازت خوشم میاد، یه جور خاصی هستی، خیلی با نمک و دوست داشتنی ای، انسانی و کامپیوتر و باهم میخوند و با هم راجع به بعد کنکور حرف زدیم و وسط حرفمون یهو گفت عجب موهای خوش رنگی داری!! بازم تشکرات عامه و بر که گشتیم من و دعوت کرد تولد خواهرش! گفتم مامانم اجازه نمیده آخه شما و خونواده تون و که نمیشناسه و خلاصه سر ظهری بهم گفت بیا باهم دوست شیم، گفتم خوب مگه نیستیم؟ گفت نه! من دنبال پارتنر میگردم، گفتم حالا که زوده، بذار دو ترم بریم دانشگاه! خوب به من چه؟ من بدبخت چه میدونستم منظور این از پارتنر چیه! برگشت بهم گفت من عاشقت شدم کلی وقته زیر نظرت دارم میخوام یه جور دیگه با هم باشیم! خدایی من بچه ی پررویی هستم و توی هیچ موردی کم نمیارم اما توی این یه مورد گرخیدم! بابا بی خیال، مسخره میکنی؟ سرکار گذاشتی مارو، تو یه بار با من باش! اگه حال نکردی دیگه تموم ... یا حسین غریب! خلاصه گفت به پیشنهادم فکر کن  گذاشت رفت! منم بهت زده مونده بودم این کی بود دیگه!

خدایی توی مدرسه ی ما این عشق و عاشقیای دخترونه زیاد بود، اما من در مخیلاتمم نمیگنجید قضیه انقدر جدی باشه ... الانم که دانشگاها رو دارن پسرونه دخترونه میکنن و دیگه نور علی نور، خدا به دادمون برسه، نیست که خیلی خوشگلم، هیچی دیگه هرروز 30 40 تا از این پیشنهادا دریافت میکنم و حالا بیا درستش کن، حالا هی بگین درس بخون، دانشگاه و مدرسه محل فساده، دختر باید همون 9 سالگی بری سر چشمه زوجش و پیدا کنه و بره خونه ی بختش!

چند وقته هرکی بیشتر از 30 ثانیه بهم نگا میکنه باهاش دعوام میشه! خدایا این قوم به کج رفته را به راه راست هدایت فرمای... آمین

برچسب: عملا توی کوچه خیابون هرکی خاکستری پوشیده باشه با اون اشتباه میگیرم 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط مونا  | 

لطفا واسم کامنتی ننویس، حتا اگه یه اپسیلون حس کردی حرفایی که میزنم واست مسخره س

یه وقتی یه جوری یه کسی الکی الکی وارد زندگیت میشه و چنان دنیات و کن فیکون میکنه که خدا میدونه! و تو نمیفهمی دلیل این کن فیکون شدنش چی هست؟

 نمیدونم، توی این چند ماه که به یه پوچگرای تمام عیار تبدیل شده بودم شاید تنها چیزی که میتونست من و از اون باتلاق بیرون بکشه عشق بود و من برای به دست آوردن این عشق حتا گداییم کردم، بدتر شد که بهتر نشد، شاید حقم بود، من عاشق نبودم اما میخواستم عاشقی کنم، و من موندم و یه احساس که قبلا مرده بود و بعد از اینکه از خواب ابدی بیدارش کردم بدطوری زخمی شد، حالت دوم برای من خیلی بدتره!! واقعا بدتره.

 وقتی فکر میکردم که آدما چه زود هم و مصرف میکنن و دور میندازن، و چقدر مدعی عشق بودن که معشوقه شون و داغون کردن بخاطر خودخواهی هاشون خیلی بیشتر اذیت شدم و این پوچگرایی به اوج رسید...


 اما...  یک آن ... یه نگاه کمونش و برداشت و زه و کشید و قلبم و نشونه رفت، یه فلش از قلبم رد کرد و من موندم و دلی که بدطوری پرپر میزد! یا بهتره بگم ... میزنه!


کی فکر میکرد روز پنجم عید روز اول کتابخونه رفتم وقتی همه ی دنیا خلوته یه ربع برای استراحت بیرون برم و ... و اونم نگاهش و توی محوطه بچرخونه و  بین 14  15 نفر اونجا روی من میخ بشه!

خب جدی نگرفتمش، همشون سر و ته یه کرباسن، ولی بی اختیار بهش فکر میکردم، یه جوری بدطوری به دلم نشست، یا من خیلی محتاج بودم که با یه سکه ده ریالی کلی ذوق کردم و یا اون واقعا یه آدم خاص با یه روح خاص بود.

 یه شلوار لی آبی آسمونی پوشیده بود و یه لباس آستین بلند به سبک بافتنی که خاکستری رنگ بود! رنگ مورد علاقه من!!! 

به سیما که گفتم، کلی باهم خندیدیم! بهش گفتم باور کن لباسش و عوض کنه دیگه نمیشناسمش!! صداش میزنم "دوستم"

خب ... قشنگه دیگه، اینکه موقع ناهار دو نفری راهمون و کج میکنیم واسه چند ثانیه دیدن همدیگه، یا موقع انتخاب کردن کتابا قفسه هامون و عمدا یکی میکنیم، یا حتا وقتی بیرون میری و دلت میخواد اونم بیرون باشه و اینکه هروقت که فکر کنی حس کتابخونه رفتن نداری خیال همون چند ثانیه دیدن اون کاری باهات کنه که یه ربع بعد از حس نداشتنت مرتب و منظم جلوی در خونه باشی!

خب ... نمیدونم این سه ماه تموم شه چی میشه، سیما پرسید واقعا عاشقشی یا مسخره میکنی؟ گفتم واقعا عاشق اینم که عاشقش باشم. عاشق آدمی که به جز خیال خودش اجازه ی توجه به هیچ کس دیگه ای و بهم نده. من خیلی خوشحالم ... خیلی دوسش دارم!! وای نمیدونم، حافظ کجایی؟ هرچه پیش آید خوش آید ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط مونا  | 

کاری نداشت که، چند تا زغال برداشتم و یه آینه،کشیدم به صورتم، اینبار خود خود خودم نقابم شد، یه لباس سرخ و یه کلاه که از بچه گی هام عاشقش بودم و یه دنبک! ارباب خودم سمبلی علیکم،

کوچیک بودم، روزایی که هنوز دنیا حرفی واسه گفتن داشت، دهه ی هفتاد، وقتی سال ها اندازه ی یه سال دووم داشتن نه یه روز، وقتی آقا جون قصه های خوب برای بچه های خوب میخوند، ارباب خودم بز بز قندی،

بزرگ تر شدم، دهه ی هشتاد، دهه ی استارت خوردن رو به فنا رفتن روح عظیم آدم بودن، سال به سال دریغ از پارسال، میگذشت عین برق و باد ... تموم شد؟ چه زود سال نو شد. بچه های خیابون بدطوری نگام میکنن! دلم میخواد زار بزنم و برقصم، بچرخم و بخندم، داد بزنم عید است و عید است ... صدام بوی بغض گرفته، احمق، تو پیام آور عیدی، چه وضعشه؟

 چه عیدی؟ عید وقتیه که لبخند تصنعی روی لبات نذاری، وقتی هنوز نگاه حسرت آمیز بچه های خیابونی به خرید دست بچه های هم سن و سالشون هست عیدی در کار نیست، وقتی هنوز توی گل فروشی ها گل جدا شده از شاخه هست ...

روزای مدرسه، روزای حضور "تو"، چند روز پیش با یه آقای به اصطلاح محترم دعوام شد، گفت: جامعه ی امروز ایران رو به تجلیه! گفتم بله شما راست میگین، البته اگه همچنان این روند چند تا صفر برداشتن از جلوی آمار و ارقام بدبختیای مردم و ادامه بدن! تا با پاک کردن صورت مساله کسی ترس برش نداره!

 بهم گفت من 3 برابر تو سن دارم! گفتم میدونین؟ من کوچیکم، استدلالم برحسب چیزیه که میبینم، وقتی به شما میگن فاحشه یه خانم بدلباس گوشه ی یه خیابون توی ذهنتون تداعی میشه که معضل اجتماعی محسوب میشه، اما وقتی به من میگن فاحشه یاد صمیمی ترین دوستم میافتم که توی چشماش معصومیت خاصی بود، اما وقتی واسه گریز از خونواده ای که براش زندگی و مرگ کرده بودن، به کسی پناه میبره که ... بغضم میشکنه.

وقتی از وزیر آموزش و پرورش میپرسن آمار دانش آموزای سیگاری 30 هزار تاس و می خنده و میگه چرا 30 هزار و دو تا نیست  منم شروع میکنم به قهقهه زدن و یاد روزی می افتم که دو تا از بچه های مدرسه توی پشت بوم حشیش میکشیدن و به وقتی که پدر و مادرشون برای گرفتن پرونده اومدن و داد میکشیدن حالا مگه چی شده؟ آخ درد کشیدن چه کیفی داره.

مییرسم به اونجا که ... ارباب خودم چرا ن ... ن ... نم ... نمی ... خ ... ن...            آیــــــــــــــــــــــــــــــــی


خنده فراموش نشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط مونا  | 

 

برچسب قبلی:

آره مرد ...

من بودم و اون بود و مسعود، سه تا اعجوبه های تاریخ ایران، با هم که میشدیم انگاری زلزله ی 15 ریشتری دنیا رو می لرزوند. احمقانه س، بچه گانه س، مزخرفه، خزعبله، خنده داره یا هرچیز دیگه ای

همبازی بچه گیهای من، پسر بچه ی مهربونی که من و اهلی کرد آره ... بخاطر کارای ساده، کارایی که بقیه نمیکردن، وقتی نوبت تابش و میداد بهم، وقتی میخواستیم سرسره سوار شیم میگفت خانما مقدم ترن، وقتی برام عکس برگردون می خرید یا برچسبای باربی، وقتی وقتی بقیه اذیتم میکردن باهاشون دعوا میکرد، وقتی بهم پینگ پونگ یاد میداد. وقتی می رفتیم سینما باهم همه جا رو بهم میریختیم، وقتی توی جاده ی شمال می نداختنمون توی صندوق عقب ...

مهم نیست بقیه بگن حقش بوده، وقتی توی یه همچین وضعی ... فقط ۲۰ سالش بود ... مهم اینه که من ازش فقط یه قلب یادمه به صافی آینه ... شاید خدا بردش که بدتر نشه ... شاید دوسش داشت ... اما حداقل کاش خوب میشد و بعد میمرد

خدا ... ببخشش ... ببخشش ...

 


هیچ وقت آدم فکرشم نمیکنه یه اتفاق یه هویی همه ی معادلاتش و بهم بریزه، فکرشم نمیکنه شب تولدی که از 5 سالگی منتظرش بود چشماش از گریه ورم کرده باشه و روزی که قرار بود شادترین روز عمرش باشه روز تشیع جنازه ی کسی باشه که بیشتر خاطرات قشنگ بچه گی هاش رو مدیون اونه ... بچه گی هایی که تنها ماوایی بود که هروقت از همه ی دنیا دلگیر میشد بهش پناه میبرد.

خب ... 18 سال زندگی کردم . بچه گی های خوبی داشتم، بخاطر آدمای بزرگی که توی زندگیم بودن و یادم دادن تا وقتی بزرگ فکر کنم بزرگ خواهم موند

 و نوجوونی پر از هیجان، آدمای مختلفی که همشون یه اندازه دوستم داشتن، فقط به این دلیل که به نوع تفکرشون، هرچقدر هم که باهام متضاد بودن احترام گذاشتم.

 آدم خوبی نبودم اما خب حداقل سعی کردم خوب باشم و حداقل از بد بودنم ناراحت شدم.

 فهمیدم خیلی زود ناامید شدم، شاید چون همیشه فکر میکردم دنیا تعداد زیادی آدم سفید داره و تعداد کمی آدم سیاه و سیاها همیشه بازنده ن، خب حالا میفهمم همه ی آدمای دنیای ما خاکسترین، با غلظت سیاهی کم تر یا بیشتر.

 فهمیدم دین آسیب پذیرترین چیز توی دنیاس، وقتی برای گول زدن مردم یادشون میدن اصل و با حاشیه اشتباه بگیرن و هرکی خواست یادشون بندازه اشتباه میکنن کافر بدونن.

 فهمیدم یه آدم به اندازه ی همه ی ثانیه های زندگیش میتونه شعار بده، بخواد تغییر کنه و نتونه و به همون اندازه که تشویق میشه تحقیر بشه. میتونه کلی کار انجام بده و همشون و نیمه تموم بذاره تا همیشه حسرت بخوره. خب ...

از حالا به بعد می خوام دنیام و طور دیگه ای بسازم، میخوام اگه ایده آلیستم، خودم و درست بسازم، نه اینکه انتظار داشته باشم بقیه خوب باشن. می خوام از گذشته م درس بگیرم.

من خودم و دوست داشتم و برای خودم ارزش زیادی قائل بودم(هستم) این بزرگترین چیزیه که توی زندگیم به دست آوردم.

تولد 18 سالگی مبارک

میرم، تا بعد از کنکور ...

بابت تسلیت هاتون، بابت تبریکاتون ممنون ...

دوستتون دارم . خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 5:8 قبل از ظهر  توسط مونا  | 

مطالب قدیمی‌تر