...

ادامه نوشته

دیگه ترم اولی نیستم!

22 ام بود. رفتم برای ثبت نام توی دانشگاه الزهرا. 20 تا ورودی صنایع داشتن در حالی که ما 90 تا ورودی داشتیم و تنوع واحدهای ارائه شده توی دانشگاهمون زیاد بود. چیزایی که من پاس کرده بودم این ترم ارائه میشد و پیش نیاز بقیه رو هم نداشتم. سیلابس 89 به بعدم با سال پایین تر ها فرق کرده بود و این شد که تعداد واحدام اندازه نشد و برگشتم.
زنگ زدم به بابا. گفتم همه زورم و زدم اما نمیشه. میترسم 9 ترمه شم . فقط میتونم واحدایی رو بگیرم که پیش نیازشو ندارم و ... . براش سخت بود ولی گفت باشه. برای منم سخت بود. کلی گریه کرده بودم قبلش. یاد دوریم ازش افتادم و اینکه بی هم تا چه اندازه تنهاییم.
به اولین نفری که خبر دادم پریا بود. وقتی گفته بودم بین رفتن و موندن نمیدونم کدوم رو انتخاب کنن همه گفتن خودت میدونی. اما تنها کسی که فهمید نیاز به یه نظر دیکتاتوری دارم اون بود و بهم گفت الزهرا ترجیحشه. تهرانه. پیش بابا و مامانه. امکانات، دانشگاه بزرگ و ...
گفتم چی شد که نتونستم انتخاب واحد کنم و اتفاقی فهمیدم با مریم "هم ترم خودم" و نیلوفر " 87 ای" خونه گرفته و نیلو چون 7 ترمه تموم میکنه یه همخونه 4 ام میخوان و من شدم هم خونه چهارمشون.

با بابا و مامان رفتیم اونجا برای اسباب کشی. چقدر دلگیره آدم خونه ای که اونهمه خاطره ازش داره رو جمع کنه و بره جای دیگه. خونه جدید رو دوست دارم. 4 طبقه و 8 واحدی، 80 متر. یه هالی مستطیلی که سمت راستش پر از پنجره س و بالکن داره. عکس فروغ و شاملو روی دیوار بالای شومینه، تقدیرنامه علمی نیلوفر، مجسمه ساکسیفون زن و شمع هم روی تاقچه ش.
دو تا فرش قرمز، دو تا مبل راحتی سبز، سه تا مبل فرفورژه با زمینه قهوه ای روشن، سمت راست 6 تا تابلوی من، یکی سه تیکه، عکس یه دختر، یکی دختری در حال رقص، یه زن اسکیمو و سه زن سیاه و بعد آشپزخونه و اون طرفم یه راهروی کوچیک و اتاق خواب ها که بالای تخت مریم پوستر بزرگ شاملو هست و کتاب بزرگ شاملو و زوربا روی میز.
عکس جلال آل احمد، فرشچیان و دکتر حسابی رو میزنم و پوسترهای آل پاچینو و مارلون براندو و چارلی چاپلین رو میذارم ببینم اگه بچه ها خوششون اومد.
اسباب چیدن اما اونقدرها دلگیر نیست.
مخصوصا وقتی پنجره های اتاق سمت سرسبزی سرتاسری کوه و خونه های سقف شیروانی باشه و حیاطی پر از درخت گل.
مریم اول ابراز ناراحتی میکنه و بعد میگه اشکال نداره. شمال واسه طبع شاعرانه ت خوبه.
من نقاشی میکنم، مریم گیتار میزنه و پریا عکاسی میکنه و کار تئاتر. این یعنی زندگی پیش کسایی که هنر رو میفهمن و دوست دارن.
با وجود هیجان طلبی م و دوست داشتن تجربه های جدید، اینبار اما واقعا بیشتر دلم میخواست جایی باشم که چم و خمش دستم اومده باشه و مجبور به وقف دادن خودم نباشم. همینطور کسایی رو پیدا کرده بودم که حس میکنم روی دوستی شون خیلی میشه حساب کرد. چیزی که کم پیدا میشه توی این روزا
اما بابا ... دوریش برام خیلی سخته .
راستی خیلی وقته اینجا سر نزده بودما!