روز ثبت نام دانشگاه

ارزش حقیقی و حقوقی این مطلب برای نویسنده مشخص است، اگر شما خاطره خوندن رو عمر تلف کردن میدونین نخونین، مخصوصا که خیلی جالبم ننوشتم.

ساعت 3.30 دیقه ی صبح بود که از خواب بیدار شدیم و رفتیم به سمت شمال. من ساعت 9 رفتم توی رختخواب ساعت 1 خوابیدم!! دایی هم همراهمون اومد. خیابونا حسابی خلوت بود، مامان: کاش مهمونی ها همه صبح بود. بابا: تهران قدیم این شکلی بودا، ساعتی یدونه ماشین میومد. بابا به دایی میگه تخت طاووسیم. همیشه اسم قدیم همه چی و میگه، چه سینما، چه خیابونا، چه باشگاه و چی و چی.

جاده قشنگه، اولین بارمه از جاده فیروزکوه میرم شمال. پل ورسک و بالاخره میبینم. خیلی باحاله!! میرسیم به دانشگاه. ته خیابونش میخوره به یه تالاب. سکوت عجیب و دوست داشتنی ای داره. با دایی میرم ثبت نام و مامان و بابا میرن تالاب. در حدود یه دفتر 40 برگ فرم پر میکنیم، اسم ، آدرس، اسم دوستان و آدرسشون. کلیم امضای زورکی ازمون میگیرن. من حاضرم 10 سال معلم یه منطقه ی محروم باشم اما عمرا حاضر نیستم واسه دولت کار کنم. گرچه چه بدونم!!

دانشگاه پر از آلاچیقه. بهمون یه الگوریتم میدن و ترتیب کارمون رو از روی اون مشخص میکنن. زیاد اینور اونور نمیشیم. از مرتب بودن کارشون خوشم میاد. بعدم میریم تا مدارک و تایید کنیم. یه خانمی پشت میز نشسته. هرکی میاد سه ساعت باید مدارکش رو مرتب کنه. من نمی فهمم چه نیازیه اینهمه کپی. 5 تا کپی از دیپلم، 3 تا از کل برگه های شناسنامه و .... ولی بابا تمام مدارک من و مرتب کرده و منگنه زده. بیچاره چقدر سرش غر زدم که  حوصله ندارم و از من سوال نپرس و من نمی دونم منگنه کوشش و ...

 دو ساعتی کارمون طول میکشه. بعدش میریم توی آلاچیق بسیج دانشجویی برای خوابگاه. یه نفر اونجا هست که من و یاد هانیه میندازه. شیطونه و جلوی در ایستاده و به بقیه کمک میکنه. مهندسی صنایع می خونده ولی انصراف داده بره وکالت بخونه.  بهش که میگیم خوابگاه میخوایم به حالت مسخره ای میگه حالا شما برید ببینید.

خوابگاه افتضاحه. به معنای واقعی یتیم خونه.  550 هزار تومان باید بدیم. هر اتاق حدود 12 متر و هر کدوم سه، چهار یا پنج تا تخت داشت. یه موکت، تختای فلزی بیخود و یه تشک که نباشه تخت نرم تره. بدون هیچ کمد، یخچال و وسیله ی دیگه ای، فقط یه پنکه سقفی. حدود 100 نفر می پذیره و فقط یه حموم و توالت!!!

من و مامان و دایی یه نگاهی به هم میندازیم و میریم پیش به سوی بنگاه.  مامان میگه باید حتما واست همخونه پیدا کنیم. تو تکی زندگی کنی میمیری. یه خونه پیدا میکنیم و بر میگردیم خوابگاه تا با چند نفر حرف بزنیم. اونجا برای 3 تا دختر که اون هام از شرایط خوابگاه بهت زده ن توضیح میدم که پدر یکیشون با عصبانیت و با لحن بد انگار که من بی پدر مادرم میگه: اینجا خیالم راحته 8 شب در بسته میشه هیچ نامحرمی تو نمیاد. من چطور 4 تا دختر غریب و توی یه خونه بذارم و برم؟ و از این حرفا. من یه نگاه به دایی میندازم و یکیم به مامان و با هم میریم بیرون. مامان میخنده: خوب کردی چیزی نگفتی. البته بخاطر دخترها چیزی نگفتم. وگرنه خیلی راحت بهش میگفتم آقای محترم، اگه بحث اینه دختر شما میتونه شب اصلا برنگرده خوابگاه. بره خونه ی یکی دیگه بخوابه. حاضر غایب که نمی کنن. بچه ی شماست که باید سالم باشه. فرقی بین خوابگاه و خونه نیست.  

یه دانشجوی برق بهم زنگ میزنه. یه سال ازم بزرگتره و دنبال همخونه میگرده. تقریبا همقد منه، توپوله. پوستش گندمیه. موهاشم فر کرده. یه نفرم پیششه. خیلی بچه ی با شخصیت و باحالیه. پدرشم با داییم آشنا در میاد. دوست جدیدم میشه.

 یه نفر دیگه هم زنگ میزنه که مثل من ورودی جدیده و صنایع. با دومی همخونه میشم. خونه رو هم پدر دوستم پیدا کرده. خداییشم سوئیت خوبیه . خانم صاحبخونه خیلی مهربونه. خوبیش اینه که کسی هست یه کم هوامون رو داشته باشه. هم خونه م اسمش کیمیاست. اهل کرج. با نشاط"همون دختر اولیه" حرف میزنیم ، خیلی ناراحت میشه. سرراه میبینیمش و محلی که خونه گرفتیم و میبینه و میگه خوبه. میبریمش دانشگاه.

باهم حرف میزنیم. اگر به خودم بود با نشاط همخونه میشدم ولی خب این خونه نزدیک تر به دانشگاهه. البته کیمیا رو هم خیلی خیلی دوست دارم. بهمون میگه من یه دوستی داشتم اسمش شادی بود. بااون همخونه بودم پارسال. اسمش شادی بود. ما که میرفتیم دانشگاه همه میگفتن شادی و نشاط اومدن. کلی سوژه شده بودیم.

کلاسا دوشنبه تا 4 شنبه س. دیشب بعد از اینکه رفتیم دریا برگشتیم تهران و من مجبورم امشب دوباره برم. فردا باز برگردم. مامان همه ی اسباب اثاثیه ی خونه رو داره بار میزنه میفرسته اونجا خودش میخواد همه چیش و عوض کنه. بابا میگه خوبه آدم دختر داشته باشه شوهر بده ها. همه کهنه هاش و میده به دخترش خودش نوشو میگیره.

کلی ذوق دارم. این زندگی جدید پیش رو رو واقعا دوست دارم. امشب اولین مسافرت تنهایی عمرم و میرم. البته کیمیا و مادرش هستن. اما خب همین که بابا و مامان میخواستن دختر ناز نازی شون و تنهایی بفرستن شمال و ازش بخوان خودش گلیمش و از آب بیرون بکشه کلیه!

کارا خیلی خوب و راحت پیش رفت. واسم عجیبه. فکرشم نمیکردم انقدر راحت همه چی درست شه.

 اولین کلاس شیمی عمومیه.  استادم مثل اینکه یه خورده گیره برای همینه که دارم میرم. خلاصه اینکه کلی شاد و شنگولم. اگه بشه فردا یه خورده م توی شهر میگردم که آشنا بشم. اگه خونمون و خالی کرده بودن، هه، خونمون!!! چه واژه ی با نمکی، ممکنه بمونم اگرم نه نه دیگه. دعا کنین روزای خوبی در پیش باشه. فهلا

 

افسانه های خزان (legends of the fall)

افسانه های خزان (legends of the fall) فیلمی سراسر مطابق با عواطف و احساسات من بود. این فیلم طبیعت زیبا و حیات و حرکتی که توی کتاب the torn bird تصور میکردم، به تصویر کشید و اگر شما هم مخالف تبعیض نژاد و مخالف جنگ هستین، این فیلم رو تماشا کنین و لذت ببرین.

داستان از جایی شروع میشه که سرهنگ لادلو سه  پسر خودش، آلفرد، تریستان و ساموئل رو از ابتدای تولد به دست سرخپوستی میسپره که با حیات وحش آشنا بشن و شکارچی های ماهر و شجاعی باشن. یکی از سه برادر نامزدش رو به محل زندگیشون میاره. بعد از مدتی سه برادر عازم جنگ میشن و ...

از صحنه های دوست داشتنی فیلم وقتی هست که پیرمرد و سوزانا، یعنی نامزد ساموئل بعد از رفتن پسرها سر میز جداگانه ای نشستن، اما بعد، ظرف غذاشون رو برمیدارن و به آشپزخونه میرن تا با زن و مرد و کودک سرخپوست غذا بخورن.

یا در آخر وقتی تریستان به دست خرس کشته میشه.

و از دیالوگ های دوست داشتنی: قدیمیا می گن وقتی یک انسان یا حیوان از خون هم می گذرند بهم تبدیل میشوند

این گذشت یک انقلاب معنا داری در بوجود آمدن یک سیرتکاملی در روح زندگی  ایجاد میکند.

لعنت به این جنگ لعنت به این جنگ ...

اتفاقات متفاوتی که توی فیلم میافته، پستی ها و بلندی های زندگی، که شامل حال همه هست، یک روز شادی، یک روز غم، یک روز حرکت، یک روز انزوا اما همیشه یه جمله هست که بر همه ی قوانین حاکمه: زندگی همواره در جریان است.

تولد، مرگ، برادری، جنگ، صلح، عشق، تنفر، انسانیت

 برچسب: حوصله نداشتم لیست بازیگرا و جوایز و عکس رو مثل همیشه اضافه کنم ببخشید.

ململوس

مری، ممل، ممری، یه هر حال هرچی صداش کردم الا اسم خودش، مریم، اسمی که خودم براش انتخاب کردم، بوی خوش زندگی مون، پاک ترین دختر دنیا، همین حالا که دارم مینویسم بغل دستم وایستاده و از سر و کول صندلیم بالا میره، هیم این دکمه های کیبورد و میزنه و روی نرو من راه میره، بالاخره میاد میشینه روی میز و دست از سرم برمیداره.

خدای شیطنت، کاری کرد که بابابزرگ من حرفی و زد که همیشه بخاطر گفته شدنش بقیه رو سرزنش میکرد، کی میگه تو شیطونی؟ تو شیطون و درس میدی.

آبجی، سوسن خانم و بذا

مامانم اجازه نمیده آهنگای دری وری گوش بدیم، بهش قول میدم فردا براش دانلود کنم!

آبجی، مامان اینا چرا خوابیدن؟

چون ساعت یه ربع به یک شبه!

مامان که گفتش یه نینی توی دلشه داشتم بال در میاوردم، اون لباس سبز حاملگی مامان و تک تک پرشای توی شکمش و یادمه، هرروز لباس میخریدیم براش و میریختیم وسط اتاق و  ...روز به دنیا اومدنش که از ساعت 12 ظهر تا 8 شب توی حیاط بیمارستان توی سرما وایستادم تا خبر به دنیا اومدنش و بهم بدن.

رفته یه بالش و پتو آورده همه رو گذاشته روی میزم و خودشم نشسته  و نصف صفحه ی مانیتور و اشغال کرده

آبجی سی دی های تو یه بار مصرفه؟

نه چرا؟

آخه همش یه بار نگاشون میکنی

عزیزم ... خوب فیلم و یه بار میبینن دیگه

آخه اینهمه براش پول میدی فقط یه بار؟

بغلش میکنم و شروع می کنم به قلقلک دادنش، اشکش در میاد از خنده، بعد شروع میکنیم به لیس زدن همدیگه، مثل دو تا بچه گربه،

کافیه چیزی و بخواد، به هر ترتیبی باشه به دستش میاره، حاضره کتک بخوره اما بهش توجه کنیم. برای همین همش در حال کرم ریختنه، یادش به خیر، زمانی که توی دستشویی می شستیمش، اولین باری که 4 دست و پا راه رفت، زمانی که سرش میخورد به زمین و من سنکوپ میکردم، نکنه طوریش شه ؟ هرچی باشه کتک کاریامون همیشه بیشتر از غش و ضعف کردنامون بوده اما جونمون واسه هم در میره، اولین باری که تنهایی رفتم مشهد با دوستام چنان گریه و زاری ای راه انداخت توی راه آهن که منصرفم کرد برم!

نی نی ناناز من، اولین روز مدرسه رفتنش، اولین بار که نوشت، اولین بیستی که گرفت، بیست که نه، عالی! اینا بیست ندارن. لحظه لحظه های مهم زندگیش، جشن الفباش که صبحش خودم موهاش و درست کردم .. . خدا میدونه چه اندازه دوسش دارم . با اینکه شره، با اینکه اذیتم میکنه خیلی، با اینکه ... اما یکی یدونه ی خودمه، دردونمه، دوسش دارم، اندازه ی همه ی غنچه هایی که تا حالا توی دنیا وجود داشتن ... دوسش دارم ... بابا هروقت دعوا میکنیم بهم میگه من اگه طوری بشم، مامان اگه طوری بشه، این مریم و سپردمش به توها و من همیشه زدم زیر گریه که جونم واسه پیشیم در میره . این نگرانی یعنی بی احترامی به من و ... حالام اولین نفری که این نوشته رو براش میخونم خود ناکسشه هر هرم میخنده 

برچسب: آروین بیا دست زنت و بگیر ببر پدر ما رو در آورد

برچسب': کسی واسه مامان ما پاترول سراغ نداره؟

مشو غره به امروزت، که از فردا نهی آگه

یه روزایی، وقتی کوچیک تر بودم، هرشب توی تختم دعا میکردم، همیشه اول برای بقیه، همیشه هم تا به خودم نرسیده خوابم میبرد. حالا خیلی وقته برای خودمم دعا نمی کنم ...

یه روزایی، غرور متضاد من بود، همه ی آدمای دنیا رو بهتر از خودم می دونستم، اما حالا حس میکنم خودم پسر پیغمبرترین آدم دنیام!! پاکم، بی گناهم، کاردرستم، خیرخواهم و هرچیم فکر میکنم درسته!

 یه روزایی، موفقیت بقیه رو که میدیدم از خودشون بیشتر خوشحال میشدم، حتا دشمنم، اما حالا از موفقیت بعضی آدما متعجب میشم و دلگیر! چون بر اساس قوانین دادگاه عقل من، بعضی ها بعضی چیزها حقشون نیست و اصلام از خودم نمی پرسم من چکاره ام که بدونم کی حقش چیه!

یه روزایی، هرکار میکردم که مبادا کسی از دستم دلگیر شه، حالا عملا و با آگاهی کاری میکنم که بقیه رو ناراحت کنم

یه روزایی، همه ی تلاشم و  برای کمک به بقیه میکردم، بدون چشم داشت، حالا اما چون حس میکنم جواب کارای خوبی که کردم و نگرفتم، حس میکنم باید از بقیه ی آدما انتقام بگیرم!!! بی چشمداشت!!!!!!!

ببینم، زمان بگذره بدتر از اینم میشم؟!


برچسب: پروردگارا، بخاطر آفرینش سنگ ازت ممنونم، اگه پرتش کنی سمت شیشه ی غرورم ممنون ترم میشم ...

برچسب': در این درگه که گَه گَه کَه کُه و کُه کَه شود ناگه ...

یاد اون روزها به خیر

چند تا کاغذ زنگی خرید، چند تیکه چوب پیدا کردیم، مثل تلوزیون اون موقع ها که نشون میداد شروع کردیم به درست کردنش، بادبادک! روی پشت بوم اون ها راحت میشد بادبادک بازی کرد، چند دیقه ای همه چی خوب پیش رفت ولی بعدش انقدر این یه چیز گفت اون یکی یه کار دیگه کرد که حسابی دعوامون شد، چوبا رو شکستیم، کاغذ رنگیارم پاره کردیم و ...! بعدش وقتی توی بالا بلندی بازم دعوامون شد، سر زودتر رسیدن به شیر آب حوض دعوا کردیم، منم یه گاز محکم از شونه ش گرفتم، باباشم اومد و بردش طبقه ی خودشون و کتکش زد. من گریه کردم چون همه دعوام کردن، بعدشم اومد و شونه ش رو نشونم داد که کبود شده بود، البته اونم من و بی نصیب نذاشته بودا، هم موهام و کنده بود و هم گازم گرفته بود ولی خب من کتک دوم و نخوردم، جالب اینکه یه ساعت بعدش عین خیالمون نبود و شروع کردیم به بازی کردن. دو تایی شیش سالمون بود.

همیشه با پویا دعوا میکردن، منم همیشه طرف پویا رو میگرفتم، چون پویا همیشه هوای من و داشت و نمیذاشت من از مسعود کتک بخورم. پویا دو سال از ما بزرگتر بود، ما سه تا همیشه با هم بودیم. با هم دیگه پفک میخریدیم و گنجشکک اشی مشی میخونیدم، می رفتیم سینمای فدک و بهم میریختیم، یا می رفتیم توی پارکش توی یه جای شیب دار قل میخوردیم میومدیم پایین.  قایم موشک بازیم میکردیم دیگه عمرا کسی میتونست پیدامون کنه.

اون بستنی مرتضاهای جلوی پارک ملت، قیفیایی که قدشون بلند بود و همیشه سه تایی سر اینکه کی میتونه بدون اینکه نصفش بیافته روی زمین همش و بخوره کل می نداختیم! همیشه م سه تایی می باختیم. بعدم می رفتیم پیست اسکیت و بقیه رو تماشا میکردیم. مسابقه ی دو ام که میدادیم همیشه مسعود می برد و پویا بخاطر اینکه دلم نشکنه سوم میشد!!

با فرشته، دختر همسایه ی عزیز اینا که لی لی بازی می کردیم، با آروین میومدن روی لی له مون آب میریختن و پاکش میکردن، چون بازی شون نمیدادیم. با همه ی شر بودنش مهربونم بود، دوچرخه ش و میداد سوار شم، اسباب بازیاش و میاورد و منم که بیشتر از خونه ی خودمون خونه ی عزیزم بودم و اون هام اونجا زندگی میکردن.

 الان که دیگه اونجا نیستن و خیلی کم میبینمش، امسال میره دانشگاه، البته اون هنرستان بود، مثل پویا، دو تایی کامپیوتر، پارسال کنکور نداد و امسال آزاد رودسر قبول شد.

 بعد از مرگ پویا همدیگه رو دیدیم به یاد خاطرات بچگی کلی گریه کردیم. اون حالش از من خیلی خراب تر بود، بخاطر همه ی دعواهایی که با پویا کرده بود انگار عذاب وجدان داشت. هیچ کدوم نتونستیم بریم سر قبرش.

دلم واسه ی پویا خیلی می سوزه، سخته باورش که کم کاری چند تا دکتر بی خاصیت باعث بشه بهترین دوست بچگی های آدم بمیره. اونم توی 20 سالگی ... شایدم دلم باید برای خودمون بسوزه که هنوز زنده ایم. دلتنگشم، دلتنگ مسعودم هستم، خیلی وقته دیگه درست و حسابی هم و نمیبینیم.

بزرگتر که شدیم دیگه دعوا نکردیم، مریم و داداش اون که دعوا می کردن بهشون میخندیدیم و ...

درست شکل یوسف تیموریه، یعنی مو نمیزنه.

پسر دایی مهربونم، خوشبخت باشی همیشه ...

زندگی با طعم بستنی قیفی

من:  توی دانشگاه صفم میبندن؟

دوستم: آره، سرود ملیم میخونن، ناخنارم چک میکنن، باید ورزش صبحگاهیم کنی

من: از جلو نظام و ترتیب قدم داره؟

دوستم: پس چی فکر کردی؟

م: آخه بده که، پسرا نامحرمن

د: نه بابا، تو که به ناف همه یه "داداشی" میبندی، اونام همین شکلی!، راستی باید بریم مدرسه پرونده رو بگیریم؟

م: آره

د: خودم میدونستم

م: دروغ گفتم، حالا التماس کن که بگم باید چیکار کنی

 

مری مرغابیش و که خیلی دوس داره داده بهم میگه هروخ اونجا دلت برام تنگ شد صداش و در بیار

امتحان شهر آموزشگاه و رد شدم، به راننده ی عجول کله شق که به ترمز کردن اعتقادی نداره گواهینامه نمیدن!!

متن زیر و به عنوان یادگاری آخرین روز مدرسه به بچه ها دادم، دلم بدطوری براشون تنگ میشه ...

مرا به یاد آور

مرا ز یاد مبر

که انعکاس دلتنگیم بر روح آیینه پیداست

که تک تک ثانیه هایم در کنار تو ماندن را فریاد میزنند

و من هرروز با هر تپش کوچک قلب ساعت، درد بی تو بودن را زجر میکشم

مرا به یاد آور

هر چند که وسعت لحظه های در کنارت بودن را نمیدانستم

کنون ولی به تک تک ثانیه هایی که هنوز هستی

که قدر هر تپش ِ کوچک ِ قلب ِ ماهی ِ کنار ِ آب افتاده برایم اندوهناک و حیاتیست، قسم

تمنای دوست داشتنت را فخر روزهایم میدانم

من انگار از کلمات جا مانده ام

من امروز قدر کودکی که تازه زبان گشوده هم توان سخن گفتن ندارم

این واژه ها آه این واژه ها را چگونه کنار هم ردیف کنم

کدامین حروف الفبای دنیا را یاد بگیرم تا توان گفتن دوستت دارم را داشته باشد؟

ای دوست ... ای دوست ...

برو و سلام مرا به آینده ات برسان

به روزهایی که عشق در خانه ات را میزند و تو به استقبالش میروی

به روزهایی که قله ی سعادت را فتح میکنی

به روزهایی که دیگر من نیستم، اما انعکاس صدایم در هنگام آرزوی خوشبختی کردن برای تو در کوهسار زندگی به گوش میرسد

برو و بدان، هر چه بودم، هرچه کردم

تو را به یاد دارم، تو را دوست دارم و با تک تک لحظه های با تو بودن به زندگی فخر می فروشم

مرا به یاد آور، مرا زیاد مبر ... مرا ز یاد مبر ...

برچسب: خوبم، خیلی خوب، چمدان میبندم، خرید میریم، می ترسم و استرس دارم، دل تنگم و خوشحال و مشتاق!

برچسب ': خدایا، بازم بخاطر داشتن دوستای خوب از تو سپاسگزارم

برچسب''': دلمان برای یک عدد احمدرضای توسلی غیر واقعی زشت بی معرفت تنگ شده است!

وقتی که دلتنگ میشم و همراه تنهایی میرم


گاهی تو میمونی و یه دنیا دلسوزی


برای خودت، برای هرچه که داشتی و از دست دادی، برای هرآنچه به دست خواهی آورد و از دست خواهی داد. این روزها آسمانم بدطور خاکستری پررنگ است ...


بچه های کلاس ما

کلاس ما 25 تا شاگرد داشت که با رفتن شیرین شدیم 24 تا،

ردیف اول سمت راست :

زهرا ن: تیکه کلامش کشیدن یه شکلک دی: و ارتودنسی گذاشتن براش بود، شکلکی که شبیه خودش بود انگاری!! فابیو، نقاش کلاس، کاریکاتور همه ی شاگردا و شوهر و بچه هاشون و معلمای کلاس رو کشیده بود، یادته من و روی تردمیل کشیدی؟ دی: برای بچه هامون اسمم انتخاب کرده بودیم، پسر من اسمش گالوانومتر بود، مهسا ماهک، زهرا نو شاهین تیزبال افق ها و زنبور طفیلی، فرزانه فندق، 7 تا فندق داشت!رتبه ی برتر قلم چی، باهوش و تیزبین، موهاش درد میکرد و همیشه مقنعه شو میداد جلوی صورتش، هنوزم یاد حرف مقدم میافتم خندم میگیره: شما از اون تونلت میبینی؟!! معتقدم حقش خیلی بیشتر از اینی بود که شد، زهرا عمران علم و صنعت؟

سمیه س: وسواسی ترین دختر کلاس، 7 تا 7.30 صبح چادر تا کردنش طول میکشید، عمرا فکرشم نمیکردم بیرون مانتویی باشه! با اون موهای تا کمر خوشگلش، جزوه های مرتب و منظمی که یه واو هم توش جا نمی نداخت. منیره ر همیشه میگفت جزوه هاش انقدر تمیزه میخونم یاد نمیگیرم! واسه ی ماها که جزوه نمی نوشتیم برکتی بود، کتاب که ازش میگرفتیم بوق اورژانس میزدیم که بچه ها کتاب سمیه س حواستون باشه، یه هفته بخاطر یه تای کوچیک روی کتاب دین و زندگیش با خواهرش قهر بود. عمران خواجه نصیر؟

منیره ا: زبر و زرنگ کلاس، بهترین رتبه ی امسال، خرخونی نمیکرد و اصولی درس می خوند، منیره جزو صمیمی ترین دوستای من هست. در کنار اسمش معلم هندسه ی اول دبیرستانمون توی ذهنم میاد، نمی دونم واقعا تاثیر اون بود که تا این حد منش این بچه رو بزرگ کرد یا خودش اینطور قد کشید، اما مطمئنم یکی از بهترین مهندسای برق ایران خواهد بود. برق شریف

مهسا د: ریزه میزه، خوشگل، جوجو، خواننده ی کلاس، شب تو شب منه شب شب عاشق شدنه از خود نوش آفرین بهتر صداش و درمیاورد، وقتی به زبون بچه گونه حرف میزد دلت میخواست گازش بگیری. نمی دونم چی قبول شد. ریاضی محض، شریف

عطیه: خانم جلسه ای کلاس، خلال دندون، قد 161 وزن 38، دکترا همیشه میموندن این چطور زنده س، هنرپیشه ی حرفه ای، انقدر باحال ادای خانم جلسه ای ها رو در میاورد، ادای لهجه های دیگر شهرا،بربری!! وقتی پیشت بود انقدر بهت خوش میگذشت که خدا میدونه. فوق العاده باهوش، اثباتاش فوق العاده جالب، فیزیکشم عالی بود، عطی اگه بچه ی درسخونی بود نیوتون دوم میشد، یعنی شریف دانشگاه کمی بود براش، ایشالا از این به بعد میخونه و میشه.

برق، ریاضی کاربردی تهران یا طراحی صنعتی خواهد خوند.

مهناز: گوگولی مگولی کلاس، روزی 4 دفعه بخاطر مانتوش میرفت دفتر، آخر سرم مانتوشو عوض نکرد، اینم با استعداد بود. صنایع

مهشاد: بی ادب کلاس، همیشه بعد از امتحانا بلند بلند فعل "ر.ی.د.ن" و صرف میکرد، این و انداخت بود توی دهن ما آبرو و حیثیتمون و برده بود، انقدر از دستش می خندیدیم، همیشه سوالی داشت که از مقدم بپرسه. مهشاد واقعا جزو اوناییه که خیلی خیلی دلم واسه حضورش تنگ میشه. برق عباسپور

منیره ر: تپه ی کلاس، صمیمی ترین دوستم، آپشن وان، بمب خنده، می ترکیدی از دست تیکه هاش، هیچ وقت خاطره ی روبات ساختنمون از یادش نخواهد رفت! آی تی

مهسا: گل پری جون کلاس، هنرمند، صمیمی ترین دوستم، مقدم بهش میگفت گل پری، خصوصیاتش و که شرح دادم، آی تی صنعتی شاهرود

مونا: علامت سوال کلاس، لوس، عاشق بحثای اعتقادی، همه ی معلمای دینی از دستش شاکی، معلمای دیگه هم از بس گیر میداد گاهی و سوال می پرسید، اسم کوچیکش آسون بود و کل مدرسه می شناختنش، مخصوصا کتاب دارا

فرناز: گامبوی کلاس، سر جلسه های امتحان دیدنی بود میز این، بیسکوییت، آجیل، شکلات، آبنبات، چاق و توپول نبود اما. یه وقتا تا سر حد مرگ حرصت و درمیاورد، از دوم دبیرستان هفته ای 50 60 ساعت درس میخوند و البته باهوشم بود. عشق خسروشاهی!، هیچ وقت گریه ش و بخاطر کامل حل نکردن تمریناش یادم نمیره، دعواهاشون با مهشیدم دیدنی بود. برق تهران

مریم ذ: ایتالیا دوست کلاس، بزرگترین آرزوش این بود کنکور بده بره کلاس زبان ایتالیایی، عشق جک و رز، چند باری بدطور جنجال به پا کرد، آموزش حرفه ای تکنوام میداد. مهندسی نساجی، امیرکبیر

زهرا نو: حاج خانم 1 کلاس، بحثامون سر ولایت فقیه و ا.ح و هیچ وقت یادم نمیره، عجیب اینکه با وجود اختلاف نظر در حد المپیاد جهانی کلی باهم دوست بودیم، با چادر سر کلاس می نشست، مومن، فرز و جیگر

سمیه ا: شریعتی دوست کلاس، باجه ی همشهری جوان، چقدر دل این بچه رو شکوندن، صاف و ساده، آی تی امیرکبیر

فرزانه: آتیش پاره ی کلاس، احساساتی ترین، آبجی، کلاسی نبود به هم نریزه، همسر سورنا پسر معلم شیمیمون. همه ی مدرسه از دستش شاکی بودن، یه روز که نبود همه افسردگی می گرفتن، نازک نارنجی، بغض که میکرد اشک همه رو درمیاورد، همه دوسش داشتن همه ها، همیشه جای خالیش سر هر کلاسی که بشینم حس خواهد شد. کشاورزی، تهران

پرستو: بی احساس کلاس، بغل دستی و درست نقطه ی مقابل فرزانه. عشق ریاضیات، گیر دادن به تشریحی درس دادن و یاد گرفتن، جواب سلام آروم میداد. معماری تهران

سیما: خوشگل کلاس، با اون چشمای درشتش، صمیمی ترین دوستم، امروز تولدشه، میخوام واسش پلنگ صورتی بخرم، کلی خاطره داریم ازش آخه، از 6 ماه پیش قرار بود پارتی بگیره واسه ی تولدش، سیما واقعا بچه ی دوست داشتنی ایه، آخرشم رفت دنبال علاقه ش یعنی فیزیک، فوق العاده باهوش و با استعداد، مطمئنم یکی از بهترین های فیزیک در دنیا خواهد شد. رجایی

من و سیما و منیره با هم یه بار مدرسه رو پیچوندیم و رفتیم کله پزی، همشم پلاس ذرت مکزیکی فروشیاش محلمون بودیم، پایه ی هر کاری، پارک، بیرون، هرساعت!

مریم ب: آی تی امیرکبیر، آی تی دوس نداشت اما امیدوارم علاقه پیدا کنه، مریمم بچه ی باحالیه، پایه ی هرکاری، درسخون، خوش برخورد و دوست داشتنی

سحر س: فشن کلاس، چسب مو میزد موهاش پف میکرد و چقدر که همه به بدبخت گیر میدادن، همیشه م مانتوهاش 3 سایز از خودش کوچیک تر بود، موهای لخت خوشگلش و حرف عرب باقری بهش: الهی خدا یه شوهر حاج آقا قسمتت کنه یه چادر کشی بکشه سرت!

مریم ج: ساکت ترین عضو کلاس، از دیوار صدا میشنیدی از اینم میشنیدی، خجالتی بودنش خیلی باعث آزار داده شدنش میشد، نقاش، معماری

سحر ا: حاج خانم 2 کلاس، عزیز ترینم، خوش خنده ترین، خوش برخورد، توی یه نظرسنجی که اخلاق چه کسی توی کلاس از همه بهتره همه بهش رای دادن، نفس، اراده کنه چیزی جلو دارش نیست! کامپیوتر، اراک

زهره: بلندقدترین کلاس، 180، شیرین، بی حاشیه، دوسش دارم هوار تا

مهشید: رقاص کلاس، همش وسط بود، چقققققققققدر درس خوند چقددددددددددر، ناخالصی، هر وقت ما امتحان لغو کردیم این میرفت معلم و وادار می کرد امتحان بگیره، عینک جدیدش خیلی بهش میاد. شریف یا تهران، نفت

مائده: فیزیکدان کلاس، فیزیک خوار یا هرچیز دیگه ای، نرم افزار شریف، چقدر باهاش دعوا کردم، چقدر هم و دوست داشتیم، هیچ وقت بخاطر این که رایم و زد المپیاد ریاضی شرکت کنم نخواهم بخشیدش، البته راس میگفت، من بچه ی درسخونی نبودم اما خب به تجربه ش می ارزید. یه وقتا حوصله ت رو سر میبرد، سال دوم عشق نجف زاده داشت، همینطور همشهری جوان و حامد کمیلی، احتمالا معلم میشه، از اون معلمای حال بهم زن، اما دوست خیلی خوبی بود، خیلی خوب. دوستش دارم.

شیرین: بردنویس کلاس، کلاس و یه دست کرد و رفت، چقدر نصیحت کردیم همه رو باهم دیگه خوب کنیم، هنوز باهم در ارتباطیم، بارون میباره بهش اس ام اس میدم، همیشه جای خالیش سر کلاس حس شد، وقتی یه بار اومد مدرسه بهمون سر بزنه جلوی صف وسط حرف زدن قاموس همچین دوییدیم همدیگه رو بغل کردیم، واسه اولین بار اون ناظم عبوس خندید و هیچی نگفت. یادش به خیر، میخواستیم باهم مکاترونیک شریف بخونیم!!! برق عباسپور، اون شاید بخونه من به رشته م نمیخوره اما.

تقریبا هرکدوم یه سر دنیاییم و این خیلی بده، مخصوصا که بیشتر دوستانم جایی نیستن که باید باشن، شاید اگه یه روز معلم کلاس ما بودین می دونستین که چقدر همگی نابغه ن. کنکور واقعا آزمون خوبی نبود برای آینده ی بچه های مدرسه ما و شاید مدرسه های ما، اگه یه روزی وزیر آموزش و پرورش بشم بچه های استعداد درخشان رو طور دیگه ای گزینش خواهم کرد. البته مطمئنم هرکدومشون هرجا که هستن موفق خواهند بود.

عقاید دالتون سومیه

لوک خوش شانس خوش تیپ ترین مرد زندگی منه، نخندینا ولی خدا وکیلی منش و خصوصیات اخلاقی با اون دستمال گردن و کلاهش ، طریقه ی هفت تیردست گرفتنش و ... یعنی دیوونه ش بودم. امشب که با بابا رفتیم بیرون و توی این مغازه های کت شلوار فروشی روی سر یکی از مانکنا کلاهش و دیدم چنان با شوق و ذوق گفتم باباااااااااااا، کلاه لوک خوش شانسه! که فروشنده هه با دو سه نفر اطرافش زدن زیر خنده، گفت خانم بفرمایین از نزدیک بهتون نشون بدم. بعد من یه کم کلاهه رو نگا نگاش کردم، می خورد پوست گاو باشه، مشکی بود، اطرافشم چند تا عین دکمه ی سفید داشت. دکمه نه ها! ولی کلللی دلم کلاهه رو خواست، خلاصه دعا کردم خدا یه دوست پسر خوب قسمتم کنه ببرمش مجبورش کنم کلاهه رو واسه خودش بخره. فقط واسه اینکه کلاهه رو بخره بذاره سرشا!! بعدم اینکه بدیش این بود دستمال گردنش و نداشت، تازه شم رنگش اورجینال نبود! مشکی بود. همه ی اینا رو به فروشنده هم گفتم. هی هی! گاهی وقتا حس میکنم عجب آدم بدبختی هستم .

 

برچسب: دانشگاه، روزانه، سراسری بخوام و نخوام باید برم. نگران نباشید! تسلیم نشدم اما باهاش کنار اومدم ...! راستی، شمال بارون داره!!


هیچ وقت تسلیم سرنوشت نخواهم شد، من همانی خواهم بود که میخواهم باشم!


امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است

تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی

بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

این دیده از ان روست که خونابه فشان است

دردا و دریغا که در این بازی خونین

بازیچه ایام دل آدمیان است

دل بر گذر قافله لاله و گل داشت

این دشت که پامال سواران خزان است

روزی که بجنبد نفس باد بهاری

بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

دردی است در این سینه که همزاد جهان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند

یارب چقدر فاصله دست و زبان است

خون میرود از دیده در این کنج صبوری

این صبر که من میکنم افشاندن جان است

از راه مرو سایه که ان گوهر مقصود

گنجی است که اندر قدم راهروان است  ...


برچسب: این یه احساس تلقینی نیست، چیزی هست که با همه ی تارو پود وجودم حس میکنم، یه نفر که یه گوشه داره قاه قاه بهم میخنده و بهم میگه یه روزی از اینکه اینهمه ناراحت بودی که چرا اینطور شد، متعجب خواهی بود ...

برچسب': خداوندا، بخاطر ارزانی کردن دوستان خوب از تو سپاسگزارم


کمند صید بهرامی بیفکن، جام جم بردار/که من پیمودم این صحرا ؛ نه بهرامست و نه گورش

سخت دلگیرم، جواب کنکور اومد، جالب بود برام انتخاب 35 امم، چیزی که 115 درصد مطمئن بودم بهش نمیرسه و قبول نمیشم، همینطوری الکی محض دلخوشی کسایی که میگفتن 100 تاشم پر کن نوشتم و بعد قبول شدم! مهندسی صنایع بله می دونم که بد نیست، هیچ وقت از آدمایی که خواستن گولم بزنن و بهم دلگرمی بدن دل خوشی نداشتم، گرچه بیشتر از آدمای رک زندگیم بهشون احتیاج داشتم اما ...

میدونم که دانشگاهش دانشگاه خیلی خوبی نیست و شهرش مرکز استان نیست که توش احساس راحتی کنم و من یک دختر فوق العاده نازک نارنجی و لوسم که همین امشب با یه تشر کوچیک از بقیه 2 ساعت و خرده ای داشتم گریه میکردم، بیشترین ساعاتی که از خونه دور بودم 4 روز بود و وقت برگشتن انقدر دلم برای خونواده م تنگ شده بود که هرکی نمیدونست فکر میکرد سال ها ازشون دور بودم. همه ی این ها به کنار، صنایع، رشته ای که 14 واحد با ریاضی محض، منفور ترین رشته ی زندگیم، فرق داره، و منی که همه ی آرزوهام، رویاهام، تخیلاتم، اختراعات و اکتشافاتم رو توی آی تی و نرم یا سخت افزار خلاصه کرده بودم  و انقدر مطمئن بودم از خودم که کتابای آی تی رو گرفتم بخونم، هنوز محو اینم که چرا از 10 تا انتخاب صد در صدی که قبول میشدم، هیچ کدوم نشد!

و شاید واقعا بد انتخاب رشته کردم و نباید به اون نرم افزارای احمق و آدمایی که فقط ادعا داشتن مطمئنن چی پیش میاد اطمینان میکردم.

بابا نازم میکنه و میگه بچه، من از این ناراحتم که تو باید جاده ی هراز بدتر از فیروز کوه و فیروز کوه بدتر از هراز و چند بار بری و بیای، غذا چطور باشه، کسی اذیتت نکنه، هم اتاقیات چه شکلی باشن، اگه مریض باشی و من بالا سرت نباشم و من فقط گریه میکنم. اگه جایی قبول شده بودم که هم مطمئن بودم دانشگاه خوبیه و هم رشته م رو دوست داشتم و میدونستم که میخونم همه ی سختی ها رو به جون میخریدم اما حالا ...

من واقعا به پوچی رسیدم، این شاید مهم ترین هدف و چشم اندازم از آینده م دود شد و رفت هوا. نمی خوام خودم رو تصور کنم در حالی که مثل 95 درصد آدمای دنیا یه شغلی دارن، ازدواج می کنن، دو تا بچه میارن و آخرشم خیلی ساده میمیرن. من چیزای زیادی از زندگیم میخواستم که اولین قدمی که برداشتم، خیلی خیلی ناخواسته، از همه چی دورم کرد. حوصله ندارم به این فکر کنم که خواست خدا بوده و حتما اینطوری موفق ترم و هزار و یک راه برای برگشت وجود داره، میشه بعد اومدن کارنامه ها رشته م و عوض کنم، انتقالی بگیرم، دو سال دیگه کنکور بدم یا دو تا رشته رو با هم بخونم. یا فکر کنم این دنیای پیچ در پیچ خدایی داره و همه ی اتفاقاتش دلیل داره و نفهمم چرا هیچ وفت اتفاقات منطبق بر خواسته ی آدما نمیشه. نمی خوام چون جنبه ی مثبتشم آخرش مسخره س، من پولدار ترین آدم دنیا هم که بشم یا کسی که تغییرات زیادی ایجاد کرد و حتا یه نویسنده ی معروف و بعدشم بزرگترین برنامه نویس دنیا، یا همون زندگی ساده ی منفور، بازم آخر آخرش مرگه و مرگ و مرگ ...

 واقعا آدمایی که خودکشی میکنن تحسین برانگیز و شجاعن. آدمایی که به پوچی واقعی زندگی معتقدن. به الکی بودن همه چیز. و من هنوز مادر و پدر و خواهری دارم که براشون زندگی کنم، نه برای خودم. نمیدونم اگه دو سه سال دیگه بگذره و از هدف اصلیم یعنی کمک به مردم تا جایی که از دستم بر میادم دور بشم، به چه روزی در بیام ... امشب من مخلوطی از هیجان و تنبیه و شادی و غم و استرس و تشویش و بی خیالی و پوچی و ... باهمم . می فهمیم؟ تو رو خدا دعا ...

هفت خط بازی



شراب تلخ مي خواهم که مرد افکن بُود زورش            مگر يکدم برآسايم ز دنيا و شر و شورش

مرگ به وسعت یک عمر زندگی

اگر دوباره آمدی، به شهر بی ثبات من

بدان که شهر قلب من، ویرانه ای شده ست و بس

من از حوالی غمم، شکنجه گشته از سراب

سکوت را قلم زدم، بهار را ورق زدم

در این هوای بی کسی، در این ترنم کبود

در این هبوط بی دلیل، در این هوای درد زرد

شکار شد غرور من، به دور رفت هوای عشق

فرار کرد، نغمه ای، که خوانده بودم از امید

کنون مرا چنین ببین، دیوانه ای خالی ز درد

هر لحظه آرزو کنم، روزی که آید مرگ من

هر جای دنیایم پر است، از آرزوی گمشده

از ترس مرگ آرزو، هر لحظه میمیرم، ببین

دردم نباشد بی کسی، دنیای من پر شد ز کس

اما در انتهای راه، بن بست را دیدم وَ بس

خاکسترم، خاکستری، از آتشی کز جان خود

پرکنده گشتم در هوا، دورم بریزد این زمین

زانوی خسته، رنگ زرد، شوقی نمانده، بی دلیل،

می تازم، این دنیا کنون، میخندد و من را ببین

هرروز دور می شوند، آن آرزوهای بزرگ

من در پیم اما کجا، در راه بی مقصد، شبوه

نمی خوام بیای، نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی



جای تو پر نمیشود، مگر با تو




کار بیهوده

 ...

.

!

؟


گاهی فکر میکنم اختراع الفبا کار بیهوده ای ست، کل دنیا را میتوان در چهار علامت بالا خلاصه کرد!

ادامه نوشته

تقدیم به تو، دوست مهربونم ...

دوستت دارم چون

قطره ی شبنم عشق

که همان اشک خداست

بر تن بی کس یک شاخه ی گل

و همان تنها چیزیست که او می دارد

دوستت دارم چون

دل دریایی امواج خروشان که تمنا دارند

که به ساحل برسند

که رسانند به قلبش صدف و مروارید

به همان اندازه

که دل نازک آن کودک زیبا به تپش می افتد

ز برای جمع گرداندن آن مروارید

به همراه صدف

دوستت دارم چون

هرچه خورشید محبت دارد

می سپارد به تن پنجره ها

تا که شاید در پس پرده ی غم

چشم یک قاصدک ناز به حرکت افتد

و خبری آورد از شادی و مهر

و غم از خانه برون گردد و آن پنجره بگشاده شود

دوستت دارم چون

هرچه مهتاب تحمل کند این منت را

که اگر نوری هست

طرفی خورشید است

ولی از تابش او کوچه ی تاریک بگردد روشن

و شود پر تن تنهایی ماهی هایی

که شب آن ها را، می، ترساند

دوستت دارم چون

قدر هر دانه انار

که یکیشان انگار

از بهشت آمده است

دوستت دارم

 به همان زمزمه ی صبح قسم

که بگیرد جای، در وسعت شب

و بیاید که به کشتن دهد هرچیز که نامش باشد، تاریکی

به همان وسعت آبی هایی

که به ما گفته اند انگار، خدا را به درون جا دادند

که تو انگار تبارت مهر است

که سزاوار تر از تو نشناسم آنکس

که بیارزد که بگویم ای دوست

دوستت میدارم!

و اینک، آخر الزمان!


و اینک آخر زمان، جهان، جایی که جنگ هماره وجود دارد، حتا اگر جبهه ها خالی باشد، حتا اگر مردم، در آرامش باشند ...

تصویری از جنگ، بمباران، جنایت، این فیلم بوی خون را به مشام شما خواهد رساند، متاثر خواهید شد و گاهی هم فکر خواهید کرد، به یک "چرای بزرگ" که جلوی کلمه ی "جنگ" همیشه وجود دارد.

جنگ را دوست دارم، بیشتر از صلح، بیشتر از آرامش، تشکیلات نظامی، بمباران، سربازان و لباس های جنگی، بمب افکن و هلی کوپتر و توپ و تانک، مردان دلاور و درجه های نظامی، همه و همه را دوست دارم، اگر نبود، دنیا چیزی را کم داشت، باور کنید.

این فیلم، با فیلم برداری فوق العاده ش، با صحنه های زیبایی که به تصویر کشیده، پر از حرف های قشنگ، واقعا ارزش دیدن دارد.

بعد از کشته شدن یکی از سربازها نامه ی مادر او خونده میشه :

پسر عزیزم، من به این آرزو زنده ام که در آینده صاحب چند نوه خواهم شد و وقتی تو و همسرت در خونه نیستین از اون ها مراقبت خواهم کرد خدا کنه از کثرت محبت لوسشون نکنم چون میدونم همسرت از محبتای زیادی مادربزرگ دل چندان خوشی نخواهد داشت ما بی صبرانه منتظر بازگشت تو هستیم پدرت برای روزی که برخواهی گشت تدارک دیده که جشنی مفصل بگیره برای تو یک سورپریز هم داره اما در این باره چیزی نمیگم چون میخواد این موضوع تا برگشت تو سری بمونه به هر حال عاقل باش و خودت رو سر راه گلوله قرار نده

مادر هایی که همیشه در انتظار فرزندانشان هستند، دوست دارند "مد" دنیا را تجربه کنند، مادربزرگ شوند اما باید جنازه ی فرزندشان را به دوش کشند! بخاطر چند تیر سرکش که بی دلیل از اسلحه ها خارج می شود و بی دلیل صورت انسان های زیادی را به خاک می مالد.

و دیالوگ به یاد ماندنی مارلون براندو:

شما اجازه ندارید به من یک جنایتکار بگید. شما میتونید من و به قتل برسونید. این حق رو دارید. اما حق ندارید در مورد اعمال من قضاوت کنید. برای کسانی که قادر به، قادر به فهمیدن مفهوم ترس و وحشت نیستند، هر توضیحی احمقانه ست.

وحشت ، وحشت مثل آدم ها صورت داره، اندام داره، و شما اون رو همنشین و دوست خود میدونید. هم وحشت و هم ترور اخلاقی این ها دوستای شمایند. به جز این فقط براتون دشمن باقی میمونه، دشمن، دشمن، دشمنی که ازش می ترسید.

 یادم میاد وقتی توی ملین اوریز؟ بودم، درست مثل اینکه، مثل اینکه صد هزار سال از اون موقع میگذره، برای واکسن زدن به بچه ها به یک اردوگاه رفته بودیم. بعد از اینکه کارمون تموم شد و بچه ها واکسینه شدن از اردوگاه خارج شدیم. بعد همون وقت یک پیرمرد گریان خودش رو به ما رسوند. از فرط گریه نمی تونست ببینه و بعد اون ها خودشون و به بچه ها رسوندن و بدون کمترین تردید، دست هرکسی که واکسینه شده بود قطع کردن و دست ها رو روی هم ریختن، دست های قطع شده رو و توده ای از ، از دست های قطع شده دستهای کوچک بچه ها بوجود آمد. یادم میاد که من، من درست مثل یه پیرزن وحشت زده فریاد میزدم و گریه میکردم . دلم نمی خواد در موردش فکر کنم ما هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم و بعد که به خودم اومدم فهمیدم که این مردم به خصوص رو باید حمایت کرد، و احساس کردم در مقابل انسان های واقعی و رنجدیده قرار گرفتم، انسان های خوار شده که دارای نیروی غریزی و مافوق تصور هستن، اونا می تونن تصمیم بگیرن، تصمیم بگیرن و از رنج و بدبختی برای همیشه خلاص بشن، فقط باید بدون ترس و تردید تصمیم بگیرن.

 با خودم گفتم اون ها هم مثل ما انسانن با این تفاوت که از نیروی خارق العاده ی ایمان برخوردارن میتونن همه چیز و هر اتفاقی رو تحمل کنن، با کمال قدرت خیلی بیشتر از قدرتی که ما غربی ها در خودمون سراغ داریم و به اون مباهات میکنیم .

اون مردمم مثل ما زن و بچه داشتن آرزو داشتن اون مردان با اعتقاد و با دل و  جان می جنگیدن چون در اون ها نیرویی خارق العاده وجود داره نیرویی که برای امثال ما غربی ها قابل درک نیست و میتونه در این جنگ پیروزشون کنه

اگر من ده لشکر از این مردم داشتم فقط ده لشکر از این مردمی که با ایمان می جنگن و از مردن کوچکترین وحشتی ندارن و بدون تردید دشمن رو میکشند، ده تا لشکر از این انسان هایی که ضعف رو نمیشناسن داشتم، قادر بودم نکبت ناشی از ظلم و ستم متجاوزین حقوق انسان ها رو از روی کره ی خاکی پاک کنم. افسوس که جنگ ویتنام نتونسته ژنرال های شما رو از غرور و وحشت جدا کنه و بهشون بفهمونه که تجاوز به حقوق انسان ها عواقب وحشتناکی داره.

 این منطق منه در اقدام به عملی که اون رو جنایت میدونین یا خیانت و حالا اگه قراره من کشته بشم میل دارم کسی به پیش خانواده م بره و به پسرم توضیح بده همه چیز رو بگه برای اون بگه که من چه احساسی کردم من در زندگی وحشت و ترس واقعی رو به چشم دیدم، همون وحشتی که شمام تا به حال حس کردید.

این فیلم ساخته ی سال 1979 هست، من یک شرقی هستم، با به یاد آوردن حرف های او قلبم به لرزش می افتد، من هم میدانم، با ده لشکر از مردمان این سرزمین، قادر خواهم بود ظلم را مغلوب کنم اما ...!

و حرف آخر او ...

شما مردانی را تربیت میکنید که قادر باشند بمب بر روی انسان ها بریزند تجاوز کنند ولی هرگز به آن ها نمی آموزید که چگونه زندگی بشر را از نکبت ظلم و تجاوز نجات بخشند.

آن مرد سفید پوش دوست داشتنی

اولین باری که به خاطر کرم خوردگی دندانم به پیشش رفتم، وقتی آمپول بی حسی را جلو آورد و من دستم را برای مقابله جلوی صورتم گرفتم، بی هیچ توضیحی یک سیلی محکم نثار صورتم کرد که هوش از سرم پرید.

پدر و مادرم آن طرف اتاق ایستاده بودند و من با مظلومیت هرچه تمام تر نگاهشان کردم، اما آن ها هم با او هم عقیده بودند، کمی تحمل داشته باش!! و من فقط یک دختر بچه ی 7 ساله بودم، او رو به روی من ایستاده بود، با آن آمپول خوفناکش، با عصبانیت به من نگاه میکرد، اگر دستم را برای مقابله جلو می بردم کتک می خوردم و اگر هم نه! آمپول. تسلیم شدم، نمی خواستم جلویش کم بیاورم! و  او، با همان جذبه ی همیشگیش، به من دستور داد که گریه نکنم! و من، بعد از درد وحشتناک فرود آمدن سوزن به لثه ی نازنینم، کوچکترین اعتراضی نکردم و حتا چشمانم هم ترسیدند تا درد را با اشک هضم کنند.

خاطره ی آن سیلی همیشه در ذهنم باقی ماند، آنقدر واضح که هربار بی حوصله بودم و می خواستم مسواک زدن را به وقت دیگری موکول کنم، او، با همان آمپول ترسناک و صورت عصبانی، ماسک سبز دندان پزشکی و لباس سفیدش در ذهنم پدیدار میشد و بلافاصله به سمت دستشویی می دویدم تا مسواک بزنم. حتا در مسافرت، مسواک که نمی زدم، عذاب وجدان داشتم و ترس! این دو تا را با هم قاطی کنید، حس قاتلی را خواهید داشت که پلیس به دنبالش هست!!!

همه ی کارهایش همین شکلی بود، فقط یک دستور کوچک میداد و با همان، مسیر تصمیم من را طراحی میکرد! کتاب های دوره ی کودکی و نوجوانی اش را برایم آورد و فقط یک جمله گفت: این ها را بخوان. فقط 7 سال و نیمم بود! تازه با سواد شده بودم ، برایم سخت بود اما ... خواندم! همه شان را خواندم.

 بهم دستور داد که عاقل باشم. همان وقتی که برایش از اعتقادات قالب در جاهایی که مادرم مرا میبرد حرف میزدم، یا حرف هایی که در مدرسه می شنیدیم و او باز هم فقط یک جمله ی کوتاه گفت: احمق نباش!! راجع به دین زیاد حرف نزد، اما دو یا سه بار به طرزی کاملن منطقی نظرش را اعلام کرد و من برای آنکه حرف هایش را درک و تجزیه و تحلیل کنم، کتاب خواندم، با هرکه می شناختم راجع به دین حرف زدم و هفت سال طول کشید تا به این جا برسم! در واقع، به هیچ جا! او خودش مرا اینطور بار آورد، که حرف هیچ کس را قبول نداشته باشم، که کاری را کنم که به نظرم درست می آید! به قول مادر یک آدم قد کله شق!

و در مورد درس هم همین طور، برای خودت ارزش قائل شو، از هیچ کس جز خودت انتظار این را نداشته باش که آرزوهایت را برآورده سازد. به روز باش، اطلاعاتت را در همه ی زمینه ها زیاد کن و خودت را اسیر عشق های پوچ و پسرهای لات کوچه و خیابان نکن.

غلام حلقه به گوشش بودم، هرچه میگفت، چشم نمی گفتم، اما ذهنم، خود را ناگزیر پذیرش حرف هایش میکرد! نمی دانم، بخاطر همان سیلی بود یا چون ... خیلی دوستش داشتم. آنقدر که در زندگیم، هرکار سختی که کردم، یا تحمل هر منعی،  یک "بخاطر او" کنارش بود که صد در صد راضیم میکرد.

اگر بچگی هایم را دوست دارم، فقط بخاطر اوست، حالا انقدر ها هم ترسناک نیست. بیشتر دوستیم، تا ... دایی و خواهرزاده!

 

*به بهانه ی دندان پزشکی رفتن خواهر کوچیکه!

زادروزت خجسته دروغگوی عزیز!


ای خوش حافظه ی دروغگو، ای پینوکیوی صاحب اره برای برش بینی،  ای اخمالو، ای زشت، ای کم پیدا، ای بیزی، ای متفکر، ای نویسنده ی خالی بند باحال،  ای از خانواده ی کوئین ها، ای صاف و ساده ی پیچیده، ای با معرفت، ای جایت در نمایشگاه کتاب خالی، ای جایت در یک جای دیگر هم خالی، ای خوابالوی اسباب کشی کرده، ای عاشق ما را در خماری گذارده و گیج کرده، ای سلینجر دوست سلینجر خور غیرتی، ای دانشجوی درسخوان استاد چینی دوست(ژاپنی؟)، ای جزو معدود افرادی که یک وقتها بهش حسودی میکنم و هزار تا ای دیگر

سم، صد و هیژده سالگیت مبارک دی:

عقاید یک جودی!

تازگی ها متوجه شده ام که بحث کردن درباره ی مذهب با خانواده ی سمپل کار عاقلانه ای تیست، خدای آن ها خدایی تنگ نظر، بی انصاف، ظالم، بدجنس و کینه توز است. خدارا شکر که خدایم را از کسی به ارث نبرده ام و آزادم که هرطور که دوست دارم، او را بشناسم. خدای من مهربان و دلسوز و بخشنده و عاقل و فهیم و ... شوخ طبع است.

من خانواده ی سمپل را بی اندازه دوست دارم. رفتارشان به مراتب والاتر از افکارشان است. بهتر از خدایشان هستند. این را به خودشان گفتم و آن ها خیلی ناراحت شدند. آن ها فکر میکنند من کفر میگویم و من هم فکر میکنم آن ها کفر میگویند. به همین دلیل ما بحث مذهبی را به کلی کنار گذاشتیم.!

بابا لنگ دراز، جین وبستر، ترجمه ی مهرداد مهدویان