مهسا
فعلا که موضوع واسه وبلاگ نویسی پیدا نمیکنم و حسابی گیر دادم به توصیف نامه!
سال اول با هم هم کلاس بودیم، اما به هم نزدیک نبودیم، یعنی یه گروه 5 نفره داشتیم که اونم جزئش بود اما خب مدت تشکیل شدن این گروه کمتر از اونی بود که فرصت صمیمی بودن پیدا کنیم، آخر سالی گفت من میرم فنی حرفه ای رشته ی معماری! خب، زیاد برام فرقی نداشت. اما وقتی سال تحصیلی جدید شروع شد و بهمون گفت مادرش نذاشته از مدرسه ی تیزهوشان به فنی حرفه ای تنزل پیدا کنه و هردو سر از کلاس ریاضی ها در آوردیم و بغل دست هم نشستیم، دوستی صمیمانه مون شروع شد.
کمتر میشه آدما کسی و به عنوان دوست توی زندگی شون داشته باشن تا از هر نظر راضیشون کنه. اما مهسا برای من انتهای دوستی بود، یه دختر با قد یه متر و هفتاد و پنج سانتی متر و پنجاه و دو سه کیلو وزن، یه بچه ی آروم، هنرمند و منظم، خب این ویژگی هاس که دقیقا عکس من بود. تصور کنین یه آدم فوق العاده شیطون و شلخته که مهم ترین نقاشی عمرش یه کوه و درخت بوده رو بذارن کنار چنین شخصیتی!!
اما خب، دو نفر برای اینکه دوستای خوبی برای هم باشن، نیازی به این ندارن که از لحاظ اخلاقی صد در صد شکل هم دیگه باشن، بلکه این مهمه که علایق همدیگه رو بشناسن و براش ارزش قائل باشن.
البته شخصیت من و مهسا تا حدود زیادیم به هم شبیه بود، هر دو پایه ثابت تئاتر، فیلم، نمایشگاه نقاشی و عکس، هنر، شعر و کتاب بودیم. خط فکری مون به شدت به هم نزدیک بود طوری که بیشتر وقتا نمره های امتحانیمون مثل هم میشد و حتا غلط هامونم شکل هم بود، سالی یه بار بیشتر درس نمی خوندیم و اگر میخوندیم اما عمیق بود و به شدت از تلفنی حرف زدن فراری بودیم. ما میز و صندلی هامون از هم جدا بود، یعنی یه میز سفید جلومون بود و هرکیم یه صندلی داشت، و همیشه نیمکت یه دست سفید رنگ ما پر از عکسای بچه گونه مثل خرس و اردک و اینا بود که مهسا میکشید و بچه های کلاس روش رو چسب میزدن تا باقی بمونه.
تقریبا 90 درصد کلاسای درسیمون من داستان کوتاه مینوشتم اون نقاشی می کشید یا با هم همشهری جوان میخوندیم. باهم میز آخر میشستیم. از لحاظ دینی عقایدمون به هم شبیه بود. هردومون نماز میخوندیم و روزه می گرفتیم و اجازه ی پشت سر بقیه حرف زدن به هم نمیدادیم و همیشه م برای حق مردم ارزش قائل بودیم و اگرم از دستمون بر میومد به بقیه کمک میکردیم. اما خب حجاب و این چیزا رو بهش معتقد نبودیم. از نظرمون پدر من به اون محرم و پدر اونم به من محرم بود و البته خب ما کلا همه رو محرم حساب میکردیم به جز آدمایی که خودمون حس میکردیم جنبه ی این محرم پنداشته شدن و ندارن. از نظر سلیقه م خیلی خیلی به هم نزدیکیم، انقدری که می دونستیم اگه مثلا من از فلان فیلم خوشم بیاد اونم همین حس و خواهد داشت یا توی کتاب و معلم و این چیزا جز موارد معدود.
اما چیزایی که توی شخصیت مهساس و من واقعا بخاطرشون همیشه به اینکه دوست اونم افتخار کردم اینه که اولا برای پدر و مادرش احترام فوق العاده ای قائله. بعد اینکه یه جور غرور خاصی داره که یه محدوده ای و توی روابطش با دیگران ایجاد میکنه که بخوای نخوای این محدوده باعث میشه همه بهش احترام بذارن. هیچ وقت راجع به آدما قضاوت نمی کنه ،اگه حتا صد در صدم از یه موضوعی آگاه باشه. یه کار رو با حوصله ی زیاد انجام میده و برای هر چیزی همون مقدار ارزشی رو قائل میشه که باید بشه!! روی تیپ و لباسش خیلی خیلی حساسه و همیشه خوش تیپه و وسایلش رو خوب نگه میداره. مثلا کیف اول راهنماییش و داشت هنوز.
در مجموع دو دفعه بیشتر با هم قهر نکردیم اونم واسه یکی دو ساعت ولی تا دلتون بخواد من از دستش ناراحت شدم . خب منم که کسی جدی نمیگیره چون همش از دست بقیه ناراحت میشم یه ربع بعدش دلیلش و یادم نیست !!
در آخر اینکه خوب به من چه، خوش به حال شوهرش، امیدوارم یه شوهر معلم فیزیک گیرش بیاد هی بخواد قوانین فیزیک نوین و بهش توضیح بده از دستش عاصی شه دی: (اینم میگم نگید حسود نیستم)
برچسب: ما دلمان برای یک فقره حسین جعفریان تنگ شده




