مهسا

فعلا که موضوع واسه وبلاگ نویسی پیدا نمیکنم و حسابی گیر دادم به توصیف نامه!

سال اول با هم هم کلاس بودیم، اما به هم نزدیک نبودیم، یعنی یه گروه 5 نفره داشتیم که اونم جزئش بود اما خب مدت تشکیل شدن این گروه کمتر از اونی بود که فرصت صمیمی بودن پیدا کنیم، آخر سالی گفت من میرم فنی حرفه ای رشته ی معماری! خب، زیاد برام فرقی نداشت. اما وقتی سال تحصیلی جدید شروع شد و بهمون گفت مادرش نذاشته از مدرسه ی تیزهوشان به فنی حرفه ای تنزل پیدا کنه و هردو سر از کلاس ریاضی ها در آوردیم و بغل دست هم نشستیم، دوستی صمیمانه مون شروع شد.

کمتر میشه آدما کسی و به عنوان دوست توی زندگی شون داشته باشن تا از هر نظر راضیشون کنه. اما مهسا برای من انتهای دوستی بود، یه دختر با قد یه متر و هفتاد و پنج سانتی متر و پنجاه و دو سه کیلو وزن، یه بچه ی آروم، هنرمند و منظم، خب این ویژگی هاس که دقیقا عکس من بود. تصور کنین یه آدم فوق العاده شیطون و شلخته که مهم ترین نقاشی عمرش یه کوه و درخت بوده رو بذارن کنار چنین شخصیتی!!

 اما خب، دو نفر برای اینکه دوستای خوبی برای هم باشن، نیازی به این ندارن که از لحاظ اخلاقی صد در صد شکل هم دیگه باشن، بلکه این مهمه که علایق همدیگه رو بشناسن و براش ارزش قائل باشن.

البته شخصیت من و مهسا تا حدود زیادیم به هم شبیه بود، هر دو پایه ثابت تئاتر، فیلم، نمایشگاه نقاشی و عکس، هنر، شعر و کتاب بودیم. خط فکری مون به شدت به هم نزدیک بود طوری که بیشتر وقتا نمره های امتحانیمون مثل هم میشد و حتا غلط هامونم شکل هم بود، سالی یه بار بیشتر درس نمی خوندیم و اگر میخوندیم اما عمیق بود و به شدت از تلفنی حرف زدن فراری بودیم. ما میز و صندلی هامون از هم جدا بود، یعنی یه میز سفید جلومون بود و هرکیم یه صندلی داشت، و همیشه نیمکت یه دست سفید رنگ ما پر از عکسای بچه گونه مثل خرس و اردک و اینا بود که مهسا میکشید و بچه های کلاس روش رو چسب میزدن تا باقی بمونه.

تقریبا 90 درصد کلاسای درسیمون من داستان کوتاه مینوشتم اون نقاشی می کشید یا با هم همشهری جوان میخوندیم. باهم میز آخر میشستیم. از لحاظ دینی عقایدمون به هم شبیه بود. هردومون نماز میخوندیم و روزه می گرفتیم و اجازه ی پشت سر بقیه حرف زدن به هم نمیدادیم و همیشه م برای حق مردم ارزش قائل بودیم و اگرم از دستمون بر میومد به بقیه کمک میکردیم. اما خب حجاب و این چیزا رو بهش معتقد نبودیم. از نظرمون پدر من به اون محرم و پدر اونم به من محرم بود و البته خب ما کلا همه رو محرم حساب میکردیم به جز آدمایی که خودمون حس میکردیم جنبه ی این محرم پنداشته شدن و ندارن. از نظر سلیقه م خیلی خیلی به هم نزدیکیم، انقدری که می دونستیم اگه مثلا من از فلان فیلم خوشم بیاد اونم همین حس و خواهد داشت یا توی کتاب و معلم و این چیزا جز موارد معدود.

اما چیزایی که توی شخصیت مهساس و من واقعا بخاطرشون همیشه به اینکه دوست اونم افتخار کردم اینه که اولا برای پدر و مادرش احترام فوق العاده ای قائله. بعد اینکه یه جور غرور خاصی داره که یه محدوده ای و توی روابطش با دیگران ایجاد میکنه که بخوای نخوای این محدوده باعث میشه همه بهش احترام بذارن. هیچ وقت راجع به آدما قضاوت نمی کنه ،اگه حتا صد در صدم از یه موضوعی آگاه باشه. یه کار رو با حوصله ی زیاد انجام میده و برای هر چیزی همون مقدار ارزشی رو قائل میشه که باید بشه!! روی تیپ و لباسش خیلی خیلی حساسه و همیشه خوش تیپه و وسایلش رو خوب نگه میداره. مثلا کیف اول راهنماییش و داشت هنوز.

در مجموع دو دفعه بیشتر با هم قهر نکردیم اونم واسه یکی دو ساعت ولی تا دلتون بخواد من از دستش ناراحت شدم . خب منم که کسی جدی نمیگیره چون همش از دست بقیه ناراحت میشم یه ربع بعدش دلیلش و یادم نیست !!

در آخر اینکه خوب به من چه، خوش به حال شوهرش، امیدوارم یه شوهر معلم فیزیک گیرش بیاد هی بخواد قوانین فیزیک نوین و بهش توضیح بده از دستش عاصی شه دی: (اینم میگم نگید حسود نیستم) 

برچسب: ما دلمان برای یک فقره حسین جعفریان تنگ شده

ادامه نوشته

جیمز باند سکند!

توی راهروی مدرسه که دیدیمش برای اولین بار، محو هیبتش شدیم، تصور کنین آقایی با قد حدود یه متر و هشتاد و هشت سانت و صد و خورده ای کیلو وزن!! بگی نگی خوش تیپ بود، کت شلوار و با بلوز بنفش یا صورتی، نمیدونم کدوم آدم بد سلیقه ای بهش گفته بود این رنگا بهش میاد.قیافه ش شبیه گارفیلد بود. این و به خودشم گفتیم البته.

 اولین بار اومد سر کلاس و جواب سلام هیچ کس و نداد، بعدم شروع کرد به سخنرانی، از اون نوع تاثیر گذاری که دو ساعت بعدش اثرش میپره.

باهاش خیلی راحت بودیم، خب اون جزو معدود معلمای مدرسه ی ما بود که صورتک نداشت، خود خودش بود و شاید برای این بود که همه بلااستثنا دوسش داشتن. خب ما معلمای خوبی داشتیم، خوب که چه عرض کنم، در واقع از اون نوعشون که واسه فلان ساعت درس دادن خدا تومن میگیرن و خیلی ها میخوان که معلمشون باشن و ... و از نظر من هیچ به دردم نمیخوردن. حالا تصور کنین یه آدمی این خصوصیات و داره و میخواد برای شما یا شایدم خودش نقش بازی کنه که نمیخواد این خصوصیاتش رو به رخ بکشه، یا بگه واقعا کسی نیست، در حالی که کوچکترین عملی که انجام میده یرای اینه که به جور غیر مستقیم بگه که : "ببینید، من آدم شاخیم!" . و این جوری خودش و گول بزنه، این واقعا اعصاب آدم و بهم میریزه. اما این این شکلی نبود. شاید توی کل دو سالی که معلممون بود یک یا دوبار عصبانی شد و یه چیزایی و خیلی رک، توجه کنین فیلم بازی نکرد، رک گفت! اما در سایر موارد ابدن خودش و آدم شاخی حساب نمیکرد، و معتقد بود دوست بچه هاس نه معلمشون، قراره بهشون کمک کنه که موفق باشن.

کلاساش فوق العاده بود، انقدر تیکه مینداخت و مسخره بازی میکرد که اصلا نمیفهمیدی وقت کی گذشت، در این حد که همیشه میگفتیم اگه جای معلم دلقک میشد الان خیلی موفق تر بود.

یادمه میگفت یه استاد داشتیم اعتقاد داشت سه دسته آدمن که معلم میشن، یه عده که عشقشو دارن، یه عده پولدارن و یه عده دیوونه ن! این از نوع کامپایلر دیوونه و پولدارش بود.

و یه ویژگی دیگه ایم داشت که باعث میشد آدم ازش خوشش بیاد این بود که تو از مجموعه رفتارش میفهمیدی که آدم فوق العاده معتقدیه(از نوع مذهبی)، نه از روی حرفی که خودش میزد یا مثلا ریاکاری و جانماز آب کشیدنش.

سوای دیفرانسیل و گسسته، درسی که از این معلم گرفتم این بود که همیشه آدمایی که میزان تظاهر خونشون پایینه طرفدارای بیشتری دارن. اینکه آدم خودش باشه خیلی مهمه! خیلی ...

خلاصه اینکه علی عطاری مقدم اسمیه که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه.


*علاف نمیدونم کی هستی ولی قسمتی که گفتی واقعا درست نبود دی::: من هنوزم که هنوزه زیاد عاشق میشم ر/ک کامنتای دو پست قبل
**راستی من چرا پدرتاک و دعوت نکردم به بازی دو تا پست قبل؟ پدر بازی کن

کوهستان سرد


کوهستان سرد

 نویسنده : چارلز فریزر 

سال ساخت: ۲۰۰۳

کارگردان: آنتونی مینگلا

بازیگران:  جود لاو، نیکول کیدمن، رنه زلوگر، برندن گلیسان، فیلیپ سیمور هافمن. جک وایت موزیسین راک و هم چنین سیلیان مورفی، جنا مالون

جوایز:

برندۀ جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن رنه زلوگر

برنده جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر مکمل زن رنه زلوگر

نامزد بهترین بازیگر نقش اول مرد جود لاو

نامزد بهترین تدوین والتر مرچ

خلاصه داستان: دختر و پسر جوانی عاشق هم میشوند اما در همین جریان جنگ داخلی در امریکا پیش می آید، آن ها مدت چهار سال از یکدیگر دور می مانند و پسر بعد از جراحتی سخت در جنگی عزم به بازگشت میگیرد، داستان حول اتفاقاتی که بر این دو می افتد، می گذرد.

کوهستان سرد فیلم خوش ساختی بود، شاید اساسی ترین ایرادی که بشه ازش گرفت عشق کوتاه مدتی باشه که بعید به نظر میرسه بخاطرش دو طرف این قدر صبر کنن . اما نمیشه پرداخت خوب اون رو به حاشیه ی جنگ نادیده بگیریم.  میدون جنگ بیرون از صحنه ی نبرد و دو جبهه ست، قحطی، زورگویی و سواستفاده از شرایط بوجود اومده، دلتنگی برای همسر و فرزند، مختل شدن زندگی، انتظار و در یک کلمه "ویرانی". وقتی یک زن برای پناه دادن به فرزندانش که خیلی وقته ندیدتشون، خیانتکار شناخته میشه،  و البته روایت دلنشینی از عشق، که نجات بخشه و اجازه ی خیانت رو نمیده. وقتی اینمن به شدت زخمی میشه اما کشته نمیشه، شاید بخاطر اون انتظاره، اون عشق که اجازه ی مردنش رو نمیده. کمک های غیبی و غیر قابل باورم شامل حالش میشه و اون رو به معشوق میرسونه.

قسمتی از فیلم هست که یک زن به اینمن پناه داده، و وقتی میخواد فرار کنه سه نفر به زن حمله میکنن و بچه ی مریض اون رو بدون روپوش جلوی چشمش میذارن تا بگه که خوراکی ها کجاست، از بین سه نفر یکی سعی میکنه بچه رو بپوشونه، اینمن دو نفر دیگه رو میکشه و به اون اجازه ی رفتن میده، اما نفر سوم رو زن میکشه!! اون ندیده بود که مرد میخواست بچه رو بپوشونه!

و جایی که پیرزن به فرزندانش پناه میده اما کسایی که مسئول برگردوندن سربازای فرارین می فهمن و دست های زن و زیر چوب میذارن و روی چوب ها میپرن تا با شکنجه ازش اعتراف بگیرن و وقتی بچه ها نمی تونن تحمل کنن و بیرون میان هر دو نفرشون رو جلوی چشم مادرشون میکشن. وقتی روبَی دستای زن رو باز میکنه و میگه اوضاع اینطور نمیمونه،خدا نمی ذاره اینطور بمونه.
فیلم صحنه های زیبایی داره، طبیعت بکر کوهستان و صحنه های جنگ؛ موسیقی فوق العاده و شخصیت پردازی قابل قبول.
و دیالوگ های ماندنیش:

آدا: چیزهایی که از دست دادیم، دیگه هیچ وقت به ما بازگردانده نمی‌شوند. این قدر خون بر زمین ریخته شده است که هیچ وقت، التیام پیدا نمی‌کنند. تنها کاری که از دست ما بر می‌اید، این است که از گذشته، درس بگیریم و با آرامش، به آنها بنگریم.

اینمان: به خاطر چیزی که هیچ اعتقادی به آن ندارم، حتّی یک گلوله دیگر هم شلیک نخواهم کرد!

برچسب: یه روزی فکر میکردم هیچ وقت نمی تونم آرزوی مرگ کسی رو داشته باشم، اما حالا لیست بلند بالایی از آدمای توی ذهنم هست که به نظرم نباید وجود داشته باشن

یه روزی فکر میکردم هیچ وقت توی میدون جنگ نمی تونم آدم بکشم، اما وقتی توی میدون جنگی، باید بکشی!

"جنگ" انگار باید باشه، تا بهتر معنای صلح رو بفهمیم! البته بعضی ها بخاطر قدرت طلبیشون واسه این مفهوم بزرگ، واسه ی "صلح" هیچ احترامی قائل نیستن

من را بیشتر بشناسید:

من را بیشتر بشناسید:

یه بازی وبلاگی بود که باید خودمون و توش معرفی میکردیم.

من دیوانه هستم!

تا حالا نشده این طرف و اون طرف خیابون و نگا کنم و بعد رد شم، چون به شدت از تصادف می ترسم، و اگه کسی همراهم باشه چنان می چسبم بهش که

من ترسو هستم!

تمام یه ساعتی که توی هواپیما بودم دست مامانم و گرفته بودم و چشمام و بسته بودم

همچنین ترسناک ترین فیلمی که دیدم خوابگاه دختران بود، نخند! تا دوسال بعدش کابوس میدیدم

من حواس پرت هستم!

مدت دو هفته ی پیش پدر مسواک هایی یک شکل با رنگ های شبیه به هم گرفت و مدت سه ساعت توضیح داد که مسواک تو اونیه که بالاش نارنجیه و پایینش آبی و مسواک من برعکس، پریشب بود که با دیدن مسواک نوی من پرسید تو کدوم مسواک رو میزنی و ... دی:

من تنبل هستم!

معتقدم نصف بیشتر کارایی که آدمیزاد میکنه اضافیه، مثلا وقتی میخوای فردا دوباره لباس بپوشی چرا باید آویزونشون کنی؟ یا وقتی ظرفا قراره باز کثیف شه چرا باید تمیزشون کنی؟ یا وقتی دوباره غبار میشینه روی میز کامپیوتر چرا باید گردگیری کنی؟ جارو ؟!!

من بی حوصله هستم!

جواب 97 % سوالات اعضای خانواده "حسش نیست" هست.

من صبور هستم!

حتا اگه یک میلیارد و چهارصد میلیون و شصت و هفت هزار و دویست و بیست و دو دفعه کاری و انجام بدم و نشه، برای بار یک میلیارد و چهارصد میلیون و شصت و هفت هزار و دویست و بیست و سومین بار تکرارش میکنم تا به نتیجه برسه، مثلا یادمه یه بار توی مدرسه یه پاورپوینت رو یازده بار درست کردم و ذخیره نشد، برای بار دوازدهم!! توجه کنین که مانیتورمون با ویدیو پرژکتور بود! روی یه دیوار حدود 1 متر در 1 متر

من خلاقی دیوانه هستم!

ساده ترین مساله ها رو به سخت ترین حالت ممکن و سخت ترین مساله ها رو به ساده ترین حالت ممکن حل میکنم!!

و اعتقاد دارم کار نشد نداره، بالاخره یه راه حل واسه هرچی پیدا میکنم

من کم حافظه هستم!

برای به یاد آوردن همه چیز از طرف مقابل چند دقیقه ای وقت میخوام که فکر کنم، چون هر چیزی که توی ذهنم میره پرتش میکنم توی انباری!! ولی خب ... پیداش میکنم!

من شیطون هستم!

مزاحمتای تلفنیم و که یادتونه ؟ ها؟

من روانشناس هستم!

مثلا توی چت کافیه طرف مقابل بهم بگه سلام تا راحت بفهمم خوشحاله، ناراحته، عصبانیه؟ یا از نحوه ی ورود پدرم به اتاق کاملا می فهمم امروز روز خوبی داشته یا نه

حس ششمم خیلی قویه، جو و خیلی بیشتر از بقیه درک میکنم و میدونم چطور باید تغییرش بدم

من مجدد دیوانه هستم!

اگه کسی جواب تلفنم رو نده بدون استثنا فکر میکنم مرده، باور ندارید از پلیس راه تهران شمال بپرسید تا حالا چند دفعه زنگ زدم بپرسم کسی تصادف کرده یا نه!

من سواستفاده گر هستم

اگر روزی روزگاری سوالی داشتم و ازتون پرسیدم و 45 دقیقه راه حلتون و بهم توضیح دادین و با عبارت فهمستم فهمستم ببین اینطوریم میشه گفت روبه رو شدید فحش ندید، چون صرفا اگه ازتون خواستم توضیح بدین بخاطر این بوده که در زمانی که با کسی حرف میزنم بهتر فکرم کار میکنه

من گوش هستم!

خیلی ها باهام درد و دل میکنن

من رازدار هستم!

اگه روزی حرفی بهم زدید و از جای دیگه شنیدید مطمئن باشید من نگفتم و اگر گفتم حواسم نبوده، امکان نداره حرفی و به کسی بزنم جز در موارد استثنا

من دیگه عاشق نیستم!

همین دیگه

من مرده هستم!

مرده ی یک شبه چون نمره ی بیست، ثلث اول که هیچش ارزش نیست

مرده ی قرن را چنین بنگر، همچو تجدید ناب شهریور

 

از نظرشما من چی هستم؟

س.ش و لیلا به این بازی دعوتن، همینطور هرکسی که دوست داره

توهم با من نبودی، مثل من با من، و حتا مثل تن با من

خودخواه بودم میدانم، مرا بخاطر همه ی این خودخواهی ببخش.

 آدم ها هیچ گاه به میل خود به زندگی کسی وارد نمیشوند و برای کسی ارزش پیدا نمیکنند، هیچ گاه دوست ندارند کسی آن ها را برای خود بزرگ کند، دوست بدارد، عاشق باشد و دلتنگ از رفتارشان، بی توجهیشان، اما همیشه هستند کسانی که عشق میورزند، با همان عشق کودکانه بزرگ میشوند و زجر میکشند و خیلی چیزهای دیگر. حال که به گذشته فکر میکنم، به این که چه ساده همه ی روزهایم را در قالب چند جمله ی کوتاه بیان میکنم، نمیدانم، خنده ام میگیرد یا افسوس میخورم، شاید دردناک است و شاید هم زیبا.  زیبا که حداقل میدانم، تو هم، حس مرا درک کرده ای، مهم نیست با کس دیگر، مهم این است که میتوانی درکم کنی و دلگیر نخواهی شد.

روزگاری منتظر بودم، تو، ببینی که چقدر برایم ارزش داری ولی حال، ای محبوب من، دیر است، دیرتر از آنکه باور داشته باشم باید از حضورت لذت ببرم، چون میدانم، حسم، حسی که مدت ها سعی داشتم آن را با دستان خود به گور بسپارم، اما نمی توانستم را، گم کرده ام.

مرا ببخش، ولی بدان، هیچ گاه نخواستم تو را داشته باشم، چون تو برایم مهم تر از خودم بودی. چون همیشه میدانستم، من کسی نخواهم بود که تو میخواهی. بگذار اعتراف کنم، حال مدت هاست که دلم برایت تنگ نمیشود، وقتی اسمت را بر صفحه ی تلفنم میبینم، قلبم به تپش نمی افتد و صدایت را دوست نمیدارم. برایم "عادی" شدی و شاید بزرگترین ظلمی که در حقم کردی این بود که آنقدر ماندی که من به اینجایی برسم که "تو" دیگر برایم معنای خاصی نداشته باشی. آن معنای قدیمی که شاید صمیمی ترین دوستانم بدانند چه بود.

هر چقدر مجازی، هرقدر کودکانه، من عاشقانه دوستت داشتم و همیشه م.ا، شاهرود، 6432 و باران، مرا یاد تو خواهد انداخت. من اگر عاشق باران بودم، فقط بخاطر تو بود، چون می خواستم چیزی در دنیا مرا یاد تو بیاندازد. 

این را به خودت هم گفتم، هرگاه از من خواستی برایت دعا کنم، هیچ گاه نخواستم خودت برای خودت دعا کنی، چون مغرور بودم، چون خود را بهتر از تو میپنداشتم و دعایم را قابل قبول تر. ولی اکنون خیالم راحت است که اگر روزی، روزگاری منی نبود که برایت آرزوی خوشبختی کند، خودت هستی که برای خودت دعا بخوانی.

از تو ممنونم، که بودی، با بودنت تجربه کردم، تمام خوبی هایی، که برای آن دیگرانی که هنوز تجربه اش نکرده اند، افسوس میخورم، روزهای عاشق تو بودن خوب بود و روزهای بودن تو بهتر. میدانم که وقتی میگویی خداحافظ برای همیشه، مثل من نیستی که بازگردی، تو همیشه روی تصمیمت راسخ بودی و همیشه به این خاطر تحسینت میکردم، میدانم که این خداحافظی از سردرگمی خیلی بهتر است.

این روزها یاد اولین کامنتی که برایم گذاشتی زیاد می افتم، توی پستت نوشته بودی: هرجا که بروید ، خودتان را با خود میبرید، یادم نیست برایت چی نوشتم، اما جواب تو این بود: شما مطمئنید همیشه خودتان را همراه می برید؟! حالا خیلی وقت است خودم را جایی جا گذاشته ام و ... نمی دانم کجا

خیلی دوست داشتم ببینمت، برای یک بار حداقل، شاید حق داشتم کسی را که سه سال، درست سه سال، میشناسم و از اعماق وجود دوست میدارم را ببینم، اما نخواستم. نخواستم حالا که حسم مرده، حالا که اشتیاقی نیست، ببینمت. عشقم، عزیزم، بخاطر همه ی انتظارهای روزهای یکشنبه، بخاطر valiant بودنت، بخاطر همه ی نوشته هایت، بخاطر همه ی کتاب هایی که چون تو میخواندی خواندم، بخاطر راز و بخاطر حضورت، از تو ممنونم. آرزو میکنم، آرزوهایت، هیچ کدام شبیه من نباشد، یک آرزوی غریب ... شاید هم، قریب ...  آرزوی دست یافتنی، هیچ گاه برایت سودی نخواهد داشت...

همه ی اقوام من

قطعات: بارون(لری)، چند روایت از داستان رعنا، رعنا(گیلکی)، عاشیق ایمران حیدری، گل گل(آذری)، استاد غلامعلی‌ پورعطایی، لیلا(خراسانی)، سوزله(کردی)، بلال(بختیاری)، استاد ماشا‌لله بامری، مروچان(بلوچی) و پشت‌صحنه آثار

سیامک سپهری: تار، فرزاد مرادی: خواننده، قوپوز، تارباس، دهل، تامبورن، دوتار، سه‌تار، رضا عابدیان: کمانچه و تارباس آرشه‌ای، پیران مهاجری: عود و دهلک، سحر ابراهیم: قانون، علی‌اکبر اسماعیلی‌پور: تار، محمد مظهری: کمانچه، سورنا صفاتی: سنتور، سارا نادری: دوتار، رباب، سه‌تار، پیپه، دسرکوتن و دایره، یاور احمدی‌فر: دف، دایره، دهل و پیپه، کاوره سروریان: سرنا، بالابان، نی، ‌لبک، سارا احمدی: دف و سازهای کوبه‌ای.

 

"همه ی اقوام من" فوق العاده بود، رستاک " به معنای شاخه ی نورسته ای که از بن درخت میروید" کلمه ایه که به نظر من معناش یه طور انتظاره، یه طور شروع، شروعی برای آشتی کردنمون با فرهنگی که ازش زیاد دم میزنیم اما برای زنده نگه داشتنش کاری نمی کنیم. امروز که سی دی ش رو خریدم احساس کردم یه کار کوچیکی برای این فرهنگ از دست رفته کردم. این آلبوم با طراحی صحنه و لباس فوق العاده و کارگردانی دیدنیش من و 45 دیقه محو مانیتور کرد. خیلی دوست داشتم متن همراه با معنی ترانه ها رو داشته باشم.

از نظر من اگه لباسی که برای هر آهنگی انتخاب میکردن لباس همون ملیتی بود که آهنگش رو میخوندن و پشت صحنه هام یه کم واضح تر بود، خیلی بهتر میشد. مثلا من از داستان رعنا هیچی نفهمیدم. همینطور اگه متن ترانه و معنای فارسیم بهش اضافه میشد. حالا مثلا زیر نویس یا یه ورق که توی جلد باشه.

ولی در کل کار جالبی بود، امیدوارم که همه مون ازش حمایت کنیم.

برچسب: امروز بالاخره همه رو گودری کردم، هرچی تلاش کردم که برگردم به دنیای وبلاگ نویسی 4 سالی که گذشت نشد که نشد. فکر کنم دیگه خسته شدم ...

confuse

ساعت 1.25 دقیقه شب

دوستم: مونا، ازدواج کردن خیلی سخت شده نه؟

من: چرا؟

د:به نظرت از هر چند تا ازدواج چندتاش خوب در میاد؟

م: یک در 500

د: حالا به نظرت اون 499 تای دیگه مجرد بمونن بهتره؟

م: یه کم قبلش فکر کنن بعد ازدواج کنن بهتره

د: بعدشم فکر کنن خوبه، من تا حالا زوج خوشبخت ندیدم! که متعادل باشن، میفهمی؟

م: آره، زوج خوشبخت زوج مرده ست. آیکون کر کر خنده

د: فقط خودم و م رو عشقه، عند تفاهم و خوشبختیم (م عموشه، صب به صب بهش اس ام اس عشقولانه میزد، توی مدرسه  سوژه ما بود، آخر به این نتیجه رسیدیم که یا این سرراهیه یا عموش یا هردو شایدم بابای این! عموش زن داره و شهرستانه، اینم از زنش اجازه داره با عموش صمیمی باشه )

م: آیکون کر کر خنده باز و ایشالا به پای هم پیر شین

من اما به این نتیجه رسیدم که شوهر و حداکثر 2 3 سال میتونم تحمل کنم، بعدش تکراری میشه

د: آره، اما دو طرفه س، توام بشی زن یکی دیگه نهایتش دو سال به دردش می خوری

م: پسرا همه قبل ازدواج تجربه ی س.ک.س دارن؟

د: نه همشون! در ضمن! هر پسر با یه دختر س.ک.س داره، پس به تعدادی که دختر خوب هست پسر خوبم هست

م: نه خی، دخترا با پسرای زیادی سکس دارن

د: اتفاقا برعکسش یه ذره بیشتره! حالا واسه چی فکرت و مشغول کرده؟

م: کلا این روزا به این چیزا زیاد فکر میکنم

د: هه! از راه به در نشی؟

م: نه، اما نظرم نسبت به زندگی آینده منفیه

مردا که اصل عشق و ازدواجشون رو روی س.ک.س برپا کردن، زنشون تکراری میشه، چیزیم که فت و فراوونه دختره در قد و اندازه های متفاوت

زنام که اگه ایرانی باشن اصولا این کار و نمیکنن چون توی مخشون کردن مردا با کسی ارتباط داشته باشن هرزگی نیست اما زنا اگه داشتن باید سنگسار شن، البته استثنا هم توشون زیاده

زن و شوهرایی هم که من میشناسم، اصولا چون مسلمون بودن و هرزگی رو گناه میدونستن و سمتش نمی رفتن،  توهم خوشبختیم دارن ولی در واقع به نظر نمیرسه اینطور باشه

 فقط این و میدونم که رسم درست اینه که آدما بگردن و اونی که صد در صد راضیشون میکنه رو پیدا کنن، بعضیا اما این کم کاریشون رو با تحمل جبران میکنن و بعضیا با داشتن رابطه با آدمای زیاد

یاد فیلم eyes wide shut  افتادم و دیالوگ آخری که نیکول کیدمن در جواب تام کروز میگه!

 

این داستان شاید ادامه داشته باشه ...


به نظراتون نیاز دارم شدید!

9 سال گذشت ...

هیچی

فقط دلم واسه اون پیرمرد خمیده ای که یه عصای چوبی داشت که

کسی جرات نمیکرد بهش دست بزنه

و همیشه شکلات توی جیبش داشت تنگ شده ...


برچسب: هیچ وقت دلیل مرگ بعضی آدم ها و دلیل زنده موندن بعضی آدم های دیگه رو نفهمیدم ...



MATCH POINT

Director: Woody Allen

Written by: Woody Allen

Genre: crime; dream; romance; sport; thriller

Cast: Jonathan Rhys Meyers; Scarlett Johansson; Matthew Goode; Alexander Armstrong; EmilyMortimer

The man who said: "I'd rather be lucky than good" saw deeply into life. People are afraid to face how great a part of life is dependent on luck. It's scary to think so much is out of one's control. There are moments in a match when the ball hits the top of the net, and for a split second, it can either go forward or fall back. With a little luck, it goes forward, and you win. Or maybe it doesn't, and you lose.

When the film start; you faced these words and you thought about. Maybe it means are you sure you are a real good human or you choose beneficence because you are a timorous person?

You think about yourself and chance. If you were sure everything proceed as you want; did you still choose beneficence?

Maybe it's a bitter reality that most people choose to be a good person; because they aren't sure they may be lucky.

The film started when a tennis ball hit over the net and it stop when it hit the net.

There was a tennis player; Chris Wilton (Rhys-Myers) who learnt tennis in a club. He found a rich friend; Tom (Matthew Goode) in there and Tom's sister; Chloe (Mortimer) fell in love him. He invited him to their parties. In one of those parties he met Tom's girl friend; Nola Rice (Scarlett Johansson).  She was a really nice girl but she had a lot of problems with tom's mother. She was a commercial actress that she didn't work any more.

One day when she was angry because of tom's mother, Chris courtship her but when Chris asked her again to be with him; she didn't accept.

Because of good station, Chris got married with Chloe; tom's sister but some times later; he found Zola and Tom dissented and he found her. They join together. He couldn't forget his station so he didn't separate Chloe.

He had so many problems. Zola wanted him to separate. He was worried Chloe understood.

One day when he was so angry about his life; he went to Zola's house; killed her neighbor and pickup her jewelries because he wanted to cheat police and he killed Zola too.

He went side of river and threw her jewelries to river. But one ring hit parapet and back in Chris's rectangular.  

Police found Zola and Chris were married and they suspected him. But when they found the ring to pocket of a poor dead man; they became sure that was a general robbery.

Did you want every one knew who's killer?

You're wrong.  Woody Allen constrains you to accept his believe.

If you are bored because all stories have same last and you love surprised; you can see it and enjoy.

 

MATCH POINT


بعد از اپرای فوق العاده ی تیتراژ، داستان در حالی که تصویری از تور تنیس در حال بازی کردن رو نشون میده با صدای نقش اول مرد داستان شروع میشه:

The man who said: "I'd rather be lucky than good" saw deeply into life. People are afraid to face how great a part of life is dependent on luck. It's scary to think so much is out of one's control. There are moments in a match when the ball hits the top of the net, and for a split second, it can either go forward or fall back. With a little luck, it goes forward, and you win. Or maybe it doesn't, and you lose.

مردی که گفت: من ترجیح میدم خوش شانس باشم تا یه آدم خوب، به زندگی عمیقا نظر انداخته بود. مردم می ترسند که با قسمت هایی از زندگی که به شانس مربوط میشه برخورد کنن. خیلی ترسناکه اگر از کنترلشون خارج بشه، دقیقه هایی هست توی بازی وقتی که به توپ به تور برخورد میکنه و توی چند ثانیه، ممکنه توی زمین جلویی بیافته و شما برنده باشین، اما ممکنه توپ برگرده به زمین خودتون و شما ببازید!

و درست در همین لحظات اولیه س که وودی آلن روی اعصاب شما پیاده روی میکنه و با اولین جمله حسابی به فکر فرو میرید، آدم خوب بودن کاریه که اکثریت مردم انتخاب میکنن چون ریسکش کمتره، اما کیه که به شانس به این چشم نگاه کنه؟! و درست وقتی توپ به تور برخورد میکنه فیلم شروع میشه، وقتی شما از سرگذشتش بی خبرید.

کریس مربی تنیس پسر پولداری به اسم تام هست که بعدا به دوست او تبدیل میشه، وقتی با خانواده ی تام آشنا میشه خواهر کوچیکتر تام، کائولا عاشقش میشه. توی یکی از باربکیوها کریس با نامزد تام، زولا آشنا میشه، دختری که بسیار زیبا به نظر میرسه و یک هنرپیشه ست. کریس که عاشق زولا شده سعی میکنه اون رو به سمت خودش جذب کنه، از یک طرف زولا با مادر تام مشکل داره، اما به هر حال چون اینطور به نظر میاد که تام رو خیلی دوست داره، کریس حاضر میشه با کائولا ازدواج کنه. بعد از ازدواج هم موقعیت اجتماعی فوق العاده ای پیدا میکنه.

بعد از یه مدت متوجه میشه که تام و زولا از هم جدا میشن، خیلی سعی میکنه زولا رو پیدا کنه تا اینکه به طور اتفاقی اون رو میبینه و از اون به بعد باهم میشن. تام ازدواج کرده، کریس موقعیت شغلی فوق العاده ای داره اما از یک طرف نمیتونه زولا رو از دست بده. اون که نمی تونه بین عشق و موقعیت اجتماعی یه کدوم رو انتخاب کنه بدطور توی هچل می افته تا اینکه دعواها و مشاجره ها با زولا کار دستش میده و اون راه عجیب و غریبی رو انتخاب میکنه. اسلحه ی پدر کائولا رو برمیداره و همسایه ی زولا و خود اون رو میکشه و جواهرات همسایه رو برمیداره تا قضیه دزدی به نظر برسه.

پلیس که متوجه ارتباط کریس با زولا میشه به اون شک میکنه اما وقتی کریس به کنار رودخونه میره و جواهرات زن رو توی رودخونه میریزه، موقع پرت انگشتر، به نرده ی کنار رودخونه میخوره و برمیگرده می افته روی زمین، عین توپی که به تور خورده باشه و به زمین خودی برگشته باشه.

پلیس که انگشتر زن رو از جیب جنازه ی مرد معتادی پیدا میکنه مطمئن میشه که قضیه دزدی ساده ای بوده و کریس خوش شانسی که توپ به نفع خودش به زمین خودی برگشته به زندگی ش ادامه میده!!

میبینید نویسنده چه طور نظر خودش رو بهتون تفهیم میکنه و با قوانین ساخته شده توی ذهنتون میجنگه؟ شاید انتظار داشتین فیلم با گیر افتادن کریس و رسوا شدنش تموم بشه اما اینجا "شانس" حرف دیگه ای برای گفتن داره!!

اینجاس که میگن یو هه هه هه

آدم ها یا عادیند یا شعار میدهند

قدش خیلی بلند نبود، یک متر و هفتاد هشت شاید کمتر، هیکل شناگرها را داشت، از آن شناگرهای حرفه ای. همیشه از هیبت اسمش میترسیدم، او یک م... م..... بود، یک مهندس برق الکترونیک دانشگاه شریف، یک معلم فیزیک به نام، اولین بار که سر کلاس آمد، اولین بار که روی تخته نوشت، هیچ وقت فراموش نخواهم کرد، با آن خط نستعلیق خوش قواره، که همه را مجذوب کرد و مهسا در گوشم گفت: مردهایی که خوش خطنند حالم را بهم میزنند، حس میکنم خوش خطی دخترانه است!

از همان روز بود شاید، که شیفته اش شدم، شیفته ی مردی که ثانیه به ثانیه ی بودنش برایم مهم تلقی میشد.آری او یک م... م..... واقعی بود.

همیشه خوش لباس بود. رنگ هایی که گاهی هیچ گاه ندیده بودی! و بدطور دوستشان داشتی میپوشید، مخصوصا آنکه قهوه ای سوخته بود، رنگی که برایم مقدس بود.

 او فیزیک درس میداد، اما از همه چیز میگفت، از تاریخ و ادبیات تا شیمی و کامپیوتر، انقدر همه چیز را به هم وصل میکرد، انقدر بلد بود که واقعا حسودیت میشد. مهسا در گوشم گفت: از آدم هایی که اطلاعاتشان را به رخت میکشند تا به تو بگویند هیچ چیز نیستی حالم به هم میخورد.

من اما واقعا عاشقش بودم. با همه ی وجود ذره ذره ی کلاسش را حس میکردم و تا جایی که توان داشتم می پرسیدم. من کلاس اورا دوست داشتم. اولین بار او بود که از قانون بقای اتفاقات گفت، از اعمالی که تبدیل به امواج میشوند و با سرعتی خاص حرکت میکنند و اگر ما با سرعتی فراتر حرکت کنیم به جایی خواهیم رسید که گذشته را خواهیم دید!

 من درس اورا میفهمیدم. حتا وقتی پیش خوانی نمیکردم، تنها کلاسی که به حرف های معلمش گوش میدادم و زیر میز کتاب نامربوط باز نمیکردم بخوانم، حتا همشهری جوان را!

روزی گفت: این انسان ها نبودند که چیزی را کشف کردند یا پیدا کردند، آن ها جنبه داشتند، آدم های خوبی بودند و خدا بهشان داد، مثل پلانک، که خودش نفهمید چه نظریه ای ارائه داده! و من فکر کردم او هم روزی چیزی را کشف خواهد کرد، و شاید، من هم . شاید برای حرف او بود که خواستم خوب باشم.

راهنمایی هایش برایم عزیز بود، یادمان داد برنامه بنویسیم برای زندگیمان و من هیچ وقت یاد نگرفتم! یاد گرفتم خوب برنامه بنویسم اما یاد نگرفتم به آن عمل کنم، من فقط عاشق فیزیک بودم، عاشق اینکه سوال ها را با منطق حل کنم، نه با راه حل، کاری که او میخواست.

دلم میخواست آنطور که او میگوید باشم، خب من زیاد درس نمیخواندم، هیچ وقت، درس خواندن عمر هدر دادن بود اما وقتی میخواندم واقعا عمیق و دقیق بود، همانطور که او میخواست. دوست داشتم مثل او شوم، همه چیز را بلد باشم، همه کار کرده باشم، و بنشینم روی یک صندلی و از خودم تعریف کنم، و از پسرم، و حرفایم را بنویسند، و به همه امید بدهم، بگویم کنکور همه چیز نیست و ...

 من اورا دوست داشتم، برای او شاید، دانش آموز خوبی بودم، چون هرچه گفت کردم، برایم در دفتر خاطراتم، با همان خط نستعلیق نوشت: امیدوارم به قوانین اصلی پی ببرید، نه قراردادهای ساده ی انسانی! و این دقیقا چیزی بود که او از زندگی خودش میخواست، چیزی را برایم خواست که خودش میخواست و چقدر دوست داشتم حرفش را. قسمتی از حرف هایش را ضبت کرده بودم، برای شما هم نوشتم، از یک کشاورز که همه ی زندگیش را فروخته و دانه خریده بپرسید اگر نشد چی ؟ میزند توی دهنتان، به نشدن فکر نکنید و در دنیا اگر یک دانه ی برنج متعلق به کسی باشد به آن خواهد رسید.

ماهم برایش نوشتیم، یادگاری، نوشتم، امیدوارم همیشه همچون حال زنده باشید!! یک زنده ی واقعی و مهسا شعر خیام را نوشت:

یک چند به کودکی به استاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم

و من فکر میکردم نوشتن این شعر برای او نامردیست.

.

.

شکست، قامت عشقم جلوی چشمانم خورد شد، او، برای من، یک آن، با یک رفتار، که قسمتی از او بود، و من هیچ گاه ندیده بودم، پیش چشمم به پایان رسید و من هنوز بهت کرده ام! و فکر میکنم، به همه ی روزهایی که با قوت از او و از منش و رفتار و طرز درس دادنش دفاع کردم و با دوستانم دعوا کردم! و فکر میکنم مهسا راست میگفت، من حالا میدانم که از او حالم بهم میخورد. میدانید، حال از او تصویر معلمی در ذهنم هست که همواره کم کاری میکرد، دیر می آمد و به برنامه های بچه ها هیچ توجهی نداشت.

حال میفهمم، او هیچ گاه چیزی را نخواهد کشف کرد و هیچ گاه به حرف هایش اعتقادی نداشت، بلکه میگفت چون حرف های قشنگی بودند. او برایم تمام شد و من هیج گاه مثل او نخواهم بود. هیچ گاه...

آدم ها خیلی راحت حرف میزنند، انگار که خدایند، این حالم را بهم میزند

birth

 فیلمی خیلی فوق العاده نبود، اما انقدری خوب بود که آخرش نگم اگه به درد تقویت زبان نمیخورد واقعا عمرم رو حروم کرده بودم.

قصه ی زنی که همسرش رو که خیلی دوست داشته از دست میده و حالا تصمیم میگیره دوباره ازدواج کنه، اما ناگهان سرو کله ی پسربچه ی 10 ساله ای پیدا میشه که ادعا میکنه همسر از دست رفته ی او هست. خیلی راحت از اول داستان میشه حدس زد که سر و کله ی این پسر از کجا پیدا شده، اما اگه حواستون جمع نباشه، نه! و این فیلم میتونه کلی سر کارتون بذاره. شاید محوری ترین پیام داستان وقتیه که پسربچه ی کوچیک وقتی می فهمه که همسر از دست رفته ی زن بهش خیانت میکرده، به حالت طبیعی برمیگرده، اون دوست نداره نقش شوهر از دست رفته ی زن رو بازی کنه، چون اون واقعا زن رو دوست داره.

نمونه ی جدیدی از عشق، عشق یک کودک به زنی که از او خیلی بزرگتره و این عشق تا نزدیک ازدواج هم پیش میره. به هر حال موضوع نوی داستان، فضاپردازی محدود اما زیبا و بازی فوق العاده ی نیکول کیدمن ارزش داره که این فیلم رو تماشا کنید.

برچسب: تهران، اصفهان، تبریز، شیراز و قزوین، کدوم یک شهری خواهند بود که 4 سال قراره توش زندگی کنم؟

برچسب ': ببین چگونه احاطه کرده است، عدد، ذهن خلق را!

وقتی به این فکر میکنی که هرکدوم از انتخابای تو یعنی ترتیب چهار تا عدد قراره زندگی آینده ت رو رقم بزنه وحشت میکنی و بدطوری مخت سوت میکشه!

دعا کنین، برای مسیری که در انتظارمه.

برچسب ''' :

شکوندن دل آدما کاری نداره، بهشون توهین کن، مسخره شون کن، نقطه ضعفشون رو جلوی چشمشون بیار، بزنشون تا اشکشون در آد، اما اگه تونستی لبخند به لب کسی بیاری، اون موقس که آدمی!

وقتی توی زندگیت حس کنی آدمایی بودن که تونستی براشون کاری کنی و لبخند به لبشون بیاری، " که چی " های پست قبل جهت خیلی قشنگی میگیرن .

میشود جلوی همه چی یک "که چی" گذاشت!

این مطلب تا برچسبش عمومیه، بقیه ش مهم نیست، یه چیزیه که بدطوری روی دلم سنگینی میکرد.

گیرم از اینجا پاشدم رفتم تبریز و آی تی خوندم، یا رفتم همین جا شهید بهشتی نرم افزار خوندم، یا کلا موندم سال دیگه دانشگاه تهران آی تی خوندم، آخرش  ... که چی؟

لیسانس ،فوق، دکترا ، فوق دکترا ،پروفوسورا ! آخرش ... که چی؟

مثلا 7 8 10 سال دیگه رفتم کانادا فیزیک هسته ای محض خوندم و حتا ایده های ذهنم و تا جاهای خوبیم پیش بردم، کتابی که دوست داشتم و نوشتم، دریانورد شدم، جهانگردیم کردم، آخرش که چی؟

یا مثل تکرار تکراری های زندگی های بقیه عروسی کردم و بچه ی خوبیم بر فرض محال تربیت کردم، معلم شدم، توی زندگی به آدمای زیادیم کمک کردم، آخرش ... که چی؟!

آخرش میمیریم، آخرش میریم بهشت را به را بهمون شیر عسل میدن، هی باید بریم توی اون حوضه شنا کنیم جوون شیم، هی باید میوه بخوریم زیر درخت بشینیم و حوصله مون سر بره دیگه!

یا شایدم بهشت شکل تصور من بود، میشد توش عدل برقرار باشه، میشد همه ی آدماش بفهمن همه به یه نسبت از زندگی سهم دارن و اگه این سهما مساوی تقسیم بشه هزار برابر بیشتر به نفع خودشونه! فرض کنین دنیایی رو که 4 میلیارد جمعیتش بتونن توی اون جایی که دوست دارن قرار بگیرن و وقت و انرژی و ایده ها شون و با خیال راحت توی اون زمینه پیاده کنن، ظرف یه سال این دنیا 400 سال جلو نمی افته؟ وقتی آدما دغدغه ای نداشته باشن و راحت فکر کنن، البته به این فکر نکنن که چطوری وسایل کشتار آدم ها رو مجهز تر کنن، بلکه به این فکر کنن چطور میشه دنیایی داشت که آدما همه لبخند به لبشون باشه و همه راضی باشن! بازم ... آخرش که چی؟!

ابد یعنی چی؟ آسایش مطلق یعنی چی؟

من از این مطلقا خوشم نمیاد، نمیتونم باهاشون کنار بیام! نمی گنجه

و معتقدم قیامت وقتی میشه که ما یاد بگیریم این خودمونیم که باید دست در دست هم این دنیا رو شبیه دنیایی که من گفتم کنیم.

برچسب:

ازم انتظار نداشته باش حرف دیگه ای جز این بزنم که "لطفا دیگه بهم پی ام نده"

اگه دلت شکست به من هیچ ربطی نداره! من از این خوب بودنم داره حالم بهم میخوره ؛ از اینکه همش از آدما وقتی هیچ دلیلی نداره معذرت بخوام و حلالیت بطلبم

مگه من چیکارت کردم؟ بهت دروغ میگفتم خوب بود؟ واست فیلم بازی میکردم؟ زجر میکشیدم و زجرت میدادم؟ چرا نمیخوای بفهمی و قبول کنی؟ چرا همه چی و تقصیر دیگران میندازی؟ چرا فکر نمیکنی نیاز داری که بیشتر از بقیه خودت و ببخشی و اشتباهات خودت رو "دور" بریزی

من اشتباه کردم قبول، اگرم گفتم نه دوباره ادت میکنم، نه میخوام پی ام بدی و نه معنای فرستادن کامنتام  و میفهمم بخاطر اینه که دوباره اشتباه نکنم، یا نکنی!

من عاشق مثل تو زیاد داشتم، آدمایی که هیچی از من نفهمیدن، فقط دوست داشتن عشق و تجربه کنن! بدون اینکه بفهمن عشق چی هست!

بهت گفتم من دلم جای دیگه ای بود، از اولش، خیلی سعی کردم به خودم حالی کنم نباید باشه اما نتونستم و چون نخواستم بهت خیانت کنم خواستم دوستی مون ساده باشه، شایدم حوصله ی این جفنگ بازیا رو نداشتم که صب به صب بهم زنگ بزنی گزارش صبحانه خوردن و صورت شستنت و بهم بدی و شبام ساعت آشغال بیرون گذاشتنت رو، خودم داشتم توی روزمرگی دست و پا میزدم، حوصله ی گوش دادن به روزمرگیای یکی دیگه رو نداشتم ، نمی تونستم بگم عقلم پذیرفته باید عاشقت باشم!! توی 18 سالگی! من اولین بار 15 سالگی عاشق شدم و هنوزم هستم و به اون عشقم همیشه افتخار میکنم چون هیچ وقت باهام قاطی نشد، بهم نزدیک نشد، دور موند و بهم یاد داد عشق بزرگتر از اونی هست که بچه کوچولویی مثل من درکش کنه!

من همینیم که هستم، میدونی که هیچ وقت حرف کسی و گوش ندادم و نمیدم، میخوام در اشتباه مطلقی که خودم فکر میکنم درسته بمونم

من به همه ی آدمای اطرافم تا جایی که توان داشتم کمک کردم و تا جایی که تونستم از همه شون بخاطر اشتباهای نکرده م معذرت خواستم. دیگه خسته شدم! بذار با خودم حداقل روراست باشم. میخوام زندگی جدیدی رو شروع کنم... زندگی ای که توش به چیزی تحت عنوان "وجدان" اجازه ندم بیش از حد خود نمایی کنه

Welcome to the hotel california

On a dark desert highway, cool wind in my hair 

 درآزاد راهي تاريك و سوت و كور ،خنكاي باد در موهايم

Warm smell of colitas, rising up through the air   

  هوا آكنده از بوي تند كاليتاس **(نوعي مخدر گياهي)

Up ahead in the distance, I saw a shimmering light  

 در فاصله اي دور پيش رو ،نور لرزان چراغي را ديدم

My head grew heavy and my sight grew dim   

  سرم سنگين شد و چشمانم سياهي رفت

I had to stop for the night       

ناگزير بودم كه شب را توقف كنم

There she stood in the doorway;

آنجا دختري در ميانه درايستاده بود

I heard the mission bell

صداي زنگ ورود به هتل راشنيدم

And I was thinking to myself,

با خودم در اين فكر بودم

’this could be heaven or this could be hell’

كه اين مي تواند بهشت باشد يا مي تواند جهنم باشد

Then she lit up a candle and she showed me the way    

 سپس شمعي روشن كرد و راه را بمن نشان داد

There were voices down the corridor,

پائين راهرو صداهائي بود

I thought I heard them say...

فكر كنم كه شنيدم مي گفتند

Welcome to the hotel california

به هتل كاليفـــــــــــــــرنيا خوش آمدي

Such a lovely place

چه جاي دل انگيزي

Such a lovely face

چه صورت دوست داشتني اي

Plenty of room at the hotel california

اتاقهاي زيادي در اينجا هتل كاليفرنيا

Any time of year, you can find it here

تمام طول سال خواهيد يافت

Her mind is tiffany-twisted, she got the mercedes bends 

ذهن او بسان توري نازك پيچيده شده اي است، او صاحب اين مرسدس است

She got a lot of pretty, pretty boys, that she calls friends    

  پسرهاي خيلي زيبائي را از آن خود كرده كه دوست خطابشان مي كند

How they dance in the courtyard, sweet summer sweat                             

وه ، كه چگونه در حياط پايكوبي ميكننند ، تابستان گرم و دلچسب

Some dance to remember, some dance to forget

بعضي مي رقصند كه به خاطر بسپارند

بعضي مي رقصند كه فـــــــراموش كنند

So I called up the captain,

سپس پيشخدمت را صدا زدم

’please bring me my wine’

لطفا" شراب مرا بياوريد

He said, ’we haven’t had that spirit here since nineteen sixty nine’

او گفت كه از 1969 آن مشروب را اينجا نداشته ايم

And still those voices are calling from far away,

و همچنان آن صدا ها از دور دست فرياد مي زنند

Wake you up in the middle of the night

در نيمه هاي شب بيدارت مي كنند

Just to hear them say...

تا بشنوي كه مي گويند

Welcome to the hotel california

به هتل كاليفرنيـــــــــــــــا خوش آمدي

Such a lovely place

چه جاي دل انگيزي

Such a lovely face

چه صورت دوست داشتني اي

They livin’ it up at the hotel california

آنها به خوشي در هتل كاليفرنيا روزگار را مي گذرانند

What a nice surprise, bring your alibis

عذر تو چه تصادف جالبي را به دنبال داشت

Mirrors on the ceiling,

آينه هاي روي سقف

The pink champagne on ice

شامپاين عالي در (ظرف) يخ

And she said ’we are all just prisoners here, of our own device’

دختر گفت كه ما با ميل خود در اينجا زنداني هستيم

And in the master’s chambers,

در اتاق رئيس هتل

They gathered for the feast

براي جشن دور هم جمع شدند

The stab it with their steely knives,

با چاقوهاي فلزي خود ضربه مي زدند

But they just can’t kill the beast

اما قادر به كشتن آن شرير نبودند

Last thing I remember, I was

آخرين چيزي كه به ياد مي آورم

Running for the door

در حال دويدن به سوي در بودم

I had to find the passage back

مي بايست راه برگشت

To the place I was before

به جائي كه قبلا" بودم را پيدا مي كردم

’relax,’ said the night man,

مسئول شب گفت : آرام باش

We are programmed to receive.

ما براي پذيرا شدن اينجا هستيم

You can checkout any time you like,

شما مي توانيد هر زمان كه مايليد قصد رفتن كنيد

But you can never leave!

اما هرگــــــــــــز نمي توانيد اينجا را ترك كنيد

من دلم سخت گرفته ست، از این، مهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک

یه پیرزن قد بلند که کمی خمیده شده، چادریه، به شمالی ها میخوره اما انگار اهل بیجاره که من نمیدونم کجاس، "قربانت برم" تکیه کلامشه و فوق العاده مهربون. اوایل که اومده بود اهالی ساختمون از دستش حسابی شاکی بودن، ساعتی یه دفعه زنگ همه رو میزد و چیزای عجیب و غریب میخواست، اونم 7 8 صبح، چند بار مامان و از خواب بیدار کرده بود فقط.

هفته ی اولی که اومده بودن، صبح جمعه یه مرغ آورده بودن بکشن، این مرغه انقدر سر و صدا کرد که همسایه ی طبقه ی چهارم و مجاب کرد بره ازشون شکایت کنه و من فقط می خندیدم، "این بیچاره رو نباید میاوردن توی این زندان واسه ش خونه می خریدن که، این و باید ببرن دهاتش، یا یه خونه ی حیاط دار واسش بگیرن، مثل یه پرنده س که داره بال بال میزنه توی قفس" من گفتم، پاهاش درد میکنه اما تنهایی بلایی سرش آورده که 400 بار ساختمون و بالا پایین میکنه، هرروز غذا درست میکنه و بهمون میده به این بهونه که 10 دیقه وقتی میریم ازش غذا رو بگیریم توی خونه ش بشینیم و باهاش حرف بزنیم.

به مامان گفتم تو که بنگاه ازدواج و کار خیر داری یکیم واسه این پیدا کن، میگه پسراش غیرتین، می گم پسراش غلط میکنن غیرتین، وقتی مفهوم پیری و نداشتن هم صحبت و نمی فهمن، سنش بالاس، 70 سال بیشتر،  عاشق بچه هاشه، با یه عشقی براشون غذا درست میکنه که خدا می دونه. کوفته هاش و پلوهای رنگ و وارنگی که درست میکنه با سبزی خوردن تازه ای که صبح اول صبحی میره میگیره و پاک میکنه واقعن خوردن داره، ساعت 11 صبح که ما مشغول صبحونه خوردنیم ناهارش پخته.

توی ساختمون که همه طردش کردن، یا در رو به روش باز نمی کنن، یا زود از دستش فرار میکنن، انقدر حوصله ها تنگن که وقت برای یه پیرزن زپرتی بیکار باقی نمونه. پیرزن اما خوشحاله، به نظر از زندگی ای که داشته راضیه. حداقل از من خیلی بیشتر احساس خوشبختی داره. همین که نوه ای داره و پسری که بیان خونش غذا بخورن و به یادش باشن. میخواستم مجابش کنم کتاب بخونه اما حوصله ش نمیگیره، یا چند تا فیلم بدم تماشا کنه اما حتا اخبار تلوزیونم حوصله ش و سر میبره. همون شوهر که گفتم بهترین دوای دردشه.

دوسش دارم، حرف که میزنه دلم غش میره، ایشالا بیوم عروسیت! بذار بوسُت کنم، دوست دارُم.

دارم فکر میکنم کاش اینجام مثل خارج بود که وقتی آدما پیر شدن ببرنشون دنیا رو بهشون نشون بدن. آخی ...

کاش مثل قدیما باز از این خونه هایی که دور تا دور حیاطش اتاقه بود و همه باهم سر یه سفره ی بزرگ غذا میخوردیم! آخه مثلن به اینی که من دارمم میگن خونواده؟ مری که جای غذا بستنی میخوره، بابام که سر کار، منم پشت میز کامپیوتر، مامانم تنها! ماها به ظاهر با هم زندگی میکنیم ولی ... از پیرزن طبقه ی سوم تنها تریم ...!

برچسب : پست پایینم ببینید اگه ندید

خوب من دلم میخواد نویسنده شم دی:

برچسب بعدی:

 عنوان، آهنگ برف، فرهاد

تو که میدونی من بی تو تو بی من یعنی حسرت

حدود 14 ام تیر بود که رفتم کتابخونه؛ به چند تا از بچه ها قول داده بودم برم ببینمشون، اونجا واسم پر از خاطره بود و تجربه، از هیچ جایی به اندازه ی اونجا متنفر نبودم و هیچ جایی به اندازه ی اونجا واسم ارزشمند نبود. جلوی مخزن که رسیدم، روی تابلوی اعلانات اعلامیه ی مرگ یه نفر رو زده بودن، با نهایت تاسف و تاثر درگذشت ... نگاهم که به عکسه افتاد خشکم زد. رفتم جلوتر، دعا دعا میکردم که اشتباه کرده باشم اما ... خودش بود. خود خود خودش. دیگه ندونستم چه حالی دارم. فقط زدم بیرون و رفتم توی پارک، شروع کردم بلند بلند خندیدن، وقتی بیش از اندازه ناراحت باشم یا شوکه همین کار رو میکنم. بعد یاد حرف یکی از پسرای کتابخونه افتادم که داشت به دوستش میگفت و اتفاقی شنیدم، دو سه سال پیش یه اعلامیه واسه یکی از بچه ها درست کردیم زدیم به تابلو اعلانات، همه ی کتابخونه رو دست انداخته بودیم، بیچاره این دخترا یه دلی می سوزوندن، دیگه نخندیدم، بلند شدم رفتم خونه. دلم میخواد فکر کنم اینم یه شوخی مثل همیشه مسخره ی پسرونه س.

برچسب 1: مرگ را نفهمیدم. هیچ وقت ...

برچسب 2: این روزها      رو بخون، اگه نفهمیدی چی گفتم .

رتبه م چهار رقمی متوسط شد

رو هم رفته دو ماه درس خوندم اونم روزی 4 5 ساعت به زور

ناراحت نیستم، 300 هزار نفر شرکت کننده داشت خوب! دی: 

اصولن پشیمونی تو کارم نیست! همین 2 ماهم آخراش به مغزم فشار اومد تعجب کرد. در هر حال دعا کنین طوری بشه که به صلاحمه 

شایدم بخونم واسه سال بعد

ممنونم از فربد، حسین، لیلا و همه ی اونایی که یادم بودن. امیدوارم جبران کنم ...


به بهونه ی پر کشیدن عسل

             ای نازِ مهربون سلام ، باز اومدم به دیدنت                

حال و هوام بارونیه ، از غمه پر کشیدنت

همبازی قشنگ من ، حالت چطوره مهربون ؟

خوش میگذره بدونِ ما ، زندگی توی آسمون

خورشید خانوم حالش خوبه؟ از آسمونا چه خبر ؟

اینجا هنوزم ابریه ، از وقتی  رفتی به سفر

عزیزم از خودت بگو ، چشمای نازت چطورن ؟

جات خالیه روی زمین ،  بچه ها از گریه پُرن

خُب بگذریم باز چه خبر ؟ خدا واسه تو چی نوشت ؟

انگاری خوش می گذرونی، تنها که نیستی تو بهشت ؟

چه روزگارِ سختیه ، طاقتِ من تموم شده

تمومه خاطرات خوب ، با رفتنت حروم شده




سروش جونم، من هیچ وقت بچه نداشتم که بتونم غمت و درک کنم،

نمی خوام بهت بگم تسلیت چون یه کار از سر عادته،

میدونم که خیلی سخته برات و میدونم که از هیچ کس کاری برنمیاد.

فقط میخوام بگم خوش به حال نی نی که رفت، این دنیا ارزش موندن نداره، 

نی نی گلت خیلی خوشبخته که توی اوج پاکیش رفت به آسمون و بهشت.

اونجا منتظرمونه، یه روزی همه میریم پیشش و برای همیشه باهم زندگی میکنیم.

دنیایی که توش مجبور نیستی غم و غصه ی عزیزات و تماشا کنی.

می دونی که، دنیای دیگری هم هست که میشود در آن آواز خواند ...

از خدا برات آرزوی صبر میکنم

انفجار

به بهونه ی این پست مهدی شاید

می فهمم چمه! خیلی خوب میفهمم، من سرریز  شدم، هرکسی یه ظرفیتی داره، مثل یه ظرف، یه ساک، ساک مسافرتی جادار که هزار و یکی جیب داره و تو هی میتپونی توش، می تپونی انقدر که آخرش میپوکه! منم پوکیدم، خیلی وقته سرریز کردم و الان، این بوی گند سوختگیه که داره پدرم و در میاره.

خسته شدم انقدر این "امید" آقا رو تحویل گرفتم، یه روز خوب میاد! اندکی صبر، درست میشه غصه نخور و ... خسته شدم! خسته شدم انقدر شنیدم و نادیده گرفتم و یاد گرفتم بخندم، به چیزی که نباید وجود میداشت، به چیزی که به من مربوط بود، اما من حقی توش نداشتم، اونم بخاطر زور! رئیس جمهور من کسیه که سوژه ی کاریکاتورای جهانی میشه، حرفاش وسیله ی خنده ی دنیا، و من باید به حال خودم و مردمم گریه کنم! باید بشینم دعا کنم خواستن عدالت همه گیر بشه و مردم باور کنن بابا! قدرت 65 میلیون از 5 میلیون بیشتره، اگه ظلمی میشه خودتون باعثشین.

خسته شدم انقدر که یکی یکی باورها و ایمانم رو بردم بهشت زهرا با دستای خودم چال کردم و هی رفتم سر قبرشون و سنگشون و شستم و تف انداختم بهشون بخاطر روزایی که بودن، رسما توی خیابون کسی با لباس روحانیت میبینم عین اینکه چیز کثافتی جایی باشه صورتم و جمع میکنم و جلوی دماغم و میگیرم! حرف دین میاد همه یه اه بزرگ میگن همه!

 خب، منم آدمم! منم تا یه جایی طاقت دارم، تا کی با هزار و یه نفر حرف بزنم و ببینم کشور من پر از جوونایی هست که فقط دنبال یه اشاره ن تا بسازنش! تا آبادش کنن، انقدر آباد که همه ی دنیا حیرت کنه؟ تا کی پیش خودم فکر کنم که زمان شاه توی این فیلمای زمان شاهی عکس شاه توی مدرسه ها بود و اداره جات و اینا و الان عکس آقای خ رو بنرا و پرتره هاش سرتاسر شهر و گرفته و کسی نیست بگه دموکراسی دینی رو چه به این حرفا؟ اگه یه هزارم خرجای اضافه صرف مردم میشد اینهمه بدبخت نبودیم .

تا کی افسوس این و بخورم که ما بهترین موقعیت جغرافیایی رو داریم، توریست کشورمون جزو ضعیف ترین توریستاس، تا کی اسم کشورم جزو پایین ترین کشورها از هر لحاظ، شادی مردم، سطح سواد عمومی، بیشترین میزان فرار مغز ها، میزان فقر درصد زیادی از جامعه و ... باشه و من به نمره ی 215 از 225 ش توی لیست هر هر بخندم؟

یه وقت نمیشه چیزی رو تغییر داد و آدم میگه خب، بی خیال، ولی ما خواستیم تغییر بدیم، چیزی که حقمون  بود رو! آخه چرا وضعمون اینه؟ هزار و یک ایده برای پیشرفت علم و تکنولوژی توی کشوره، من با همه نوع آدمی حرف زدم، راننده تاکسی فوق دیپلم کشور من اندازه ی پروفسورای جامعه شناسی سواد داره و بعد اوضاع اینه! چه وضعیه درست کردن برای ما؟

من تا 2 سال پیش برای امام زمان شعر میگفتم ولی حالا میخندم به ریش خودم که اینم ساخته ی تخیل آدماس واسه گشادیاشون!

حرف من به کجا میرسه؟ به چی میرسه؟ دارم از سنگینی منفجر میشم و هیچی از دستم بر نمیاد. با هرکی حرف میزنم میگه یه روزی ایران و میسازیم بالاخره و نمیدونم ... حداقل یکی بگه نوه ی نوه ی من میتونه احساس خوشبختی کنه که من از این وضع در بیام.

حقه بخوام کشوری که اینهمه منابع داره اینهمه فقیر نداشته باشه. که آموزش و پرورشش به ... نرفته باشه، که همه ی جووناش دنبال سواستفاده از هم نباشن. خوب تیکه ای بود توی این فیلم میش که علی صادقی گفت این آدم که پشت وانت میوه میفروشه فوق لیسانس مکانیکه. نه امید، نه شادی، نه احساس امنیت، هر لحظه ترس اینکه یه آن جنگ بشه، ترس اینکه نکنه بریزن تو خونه ت به جرم وبلاگ نویسی بگیرنت بندازنت زندان و بعد دادگاه اسلامی حکم اعدامت و صادر کنه، حمل و نقل کشور ویرانه، همه ی عمر مردم صرف کارای بیهوده میشه، مرده های متحرک کوچه و خیابون و بحث سر گرون شدن سس و آب معدنی، ترس از اینکه مریض شی کارت بیافته به بیمارستان، یا مالت و بدزدن کارت بیافته دادگاه! چند ساله از وضع اداره جات فیلم میسازن و کسی به قوز قباش بر نمیخوره. بابا !!! بترکین دیگه! اینهمه مدارا تا کی آخه ... لعنت به هرکی که پرچم سفید بلند کرده باشه ...

 الهی خدا به زمین گرم بزنتتون که جوونای مارو پیر کردین و کشورمون و به این وضع انداختین.

فریادی از عمیق ترین نقطه شب

چراغ و خاموش میکنم، این نور لعنتی احساس من و نمی فهمه، ساعت حدود 1 شبه و دارم "اگه یه روز بری سفر " گوش میدم. ظهری بود که همینجوری یاد این آهنگه افتادم، نداشتمش، توی سایت، گفتم میخوامش و ... مرسی شیدا! خب، ویندوز عوض کردم و کلی نرم افزار دارم که حسابی این روزام و به خودشون اختصاص دادن، انقدر نصب و آن اینستال کردم که شبا خواب برنامه میبینم!! فقط دلیل باز نشدن گوگل و نمی فهمم، همینطور بقیه ی جستجوگرا رو، انگار همه ی سواد و امکاناتم و ازم گرفتن!

یه نفر هست که چند روزیه زنگ میزنه و قطع میکنه، یا اس ام اس عشقولانه میده . از اونجایی که همه ی اهالی ایران زمین شماره م و دارن جدی نمیگیرم، معمولا دوستامن که قصد دارن سرکار رفتنشون و جبران کنن و اصولا انقدر پایه هستم که روشون و کم میکنم! اما این یکی یه جور خاصیه. فکر کنم من و میشناسه،" به قدر یک مشت، به قدر یک لبخند تا فراموش نکنیم عاشق بوده ایم عاشق بمیریم تا عاشق بمانیم و عاشق بمیریم "جواب میدم من "هیچ وقت عاشق هیچ کس نبودم "و می دونم به وضوح دارم دروغ میگم "اگه یه روزی نوم تو باز /تو گوش من صدا کنه /دوباره باز غمت بیاد که من و مبتلا کنه /به دل میگم کاریش نباشه /بذاره دردت جابه جا شه /بره توی تموم جونم /که باز برات آواز بخونم " یه روزایی فکر میکردم آدما هیچ وقت نمی تونن عاشق "خود" یه آدم باشن، آدما همیشه عاشق اون چیزی که طرفشون هست میشن، فکر میکردم عشق من کسیه که اگه یه خورده از خصوصیاتی رو که من و عاشق کرد نداشته باشه عمرن دیگه بهش نگا کنم اما ... زمان پیش رفت و اون دقیقا همه ی اون چیزی رو که بود و از دست داد و من ... باز عاشقش موندم عاشق عاشق خودش ... و هنوز موندم توی تعریف این واژه. دلم یه عشق میخواد، برای همیشه، کسیکه توی اینکه دوست داری همه ی عمرت باشه جای "شکی" باقی نمونه.

بگذریم، دیشب ساعت 2.30 شب یه نفر بهم زنگ زد، میخواست با یکی حرف بزنه، یه پسر جوون بود، اولش فقط گریه کرد، بعد گفت دلم همینجوری گرفته، تنهایی اومدم شمال و دلم خواست با یکی حرف بزنم، خیلی وقت پیشا یکی شماره ت و بهم داده بود و منم سیو کرده بودم به اسم رها، اسمت رهاس؟ میگم چه فرقی میکنه، اسم هست تا آدما باهاش خطاب بشن، "چی" بودنش که مهم نیست. بازم دارم دروغ میگم، چی بودن خیلی مهمه، اگه معنای اسم من آرزو نبود هیچ وقت این شکلی نبودم!! من به ایمان دارم!! ازم میخواد بیشتر آشنا بشیم؛ بازم جمله ی همیشه: آدما از دور دوست داشتنی ترن، اگه باز غمگین شدی یا تنها بودی میتونی بهم زنگ بزنی و خداحافظی.

یادمه یه بار با یه نفر دعوا کردم، گفتم فرق دخترا و پسرا توی تصورشون راجع به دوستی میدونی چیه؟ دخترا وقتی با کسی هستن اسم اون رو کنار اسم خودشون توی کارت عروسی تصور میکنن، ولی پسرا هیکل اون دختر رو توی رختخواب!! حالا اینطور فکر نمیکنم، میدونم دخترا حالا خیلی کثافت ترن، این چیزی هست که با همه ی وجود دیدم و احساسش کردم. شاید تکراری باشه اگه بگم حالم از شرایط حالا به هم میخوره که هر دختر یا پسری عادت کرده با هزار و یه نفر باشه، هیچ دلیلی برای شروع دوستیش نداره، حتا حرفایی که میزنه انقدر تکراریه که ...! و این تکرار تکرار است ...  و دلم میخواد فحش بدم به اونی که فاصله ها رو ساخته و امشب اتفاقی یه قسمتش و دیدم! یارو جون به عزرائیل نمیده چه برسه ماشین به دختر!! و  ... کاش قبل ساختن این فیلم حداقل با چهار تا جوون حرف میزد تا بفهمه چه خبره! که چه شعری ساخته تحویل مردم میده , هرکی عینک داشت و ریش آدم خوبه و اونی که چادری نبود یه دختر ...!!

من اگه قرار بود یه فیلم از اوضاع جامعه بسازم تنها کاری که میکردم این بود که دوربین و برمیداشتم و می رفتم به طور زنده از نسل جوون و حرفایی که میزدن و طرز تفکرشون فیلم میگرفتم! همین ... احتمالن خیلی بهتر از "فاصله ها "میشد.

این روزا درگیرم، میدونم هرچی میگذره منطق بیشتر تاثیر میذاره و من و از ایمان دورتر میکنه، ایمان به همه ی چیزایی که حالا برام مسخره به نظر میرسه. و عجیب معتقدم تصور حالام درسته. درگیر کلاس زبانی که نمی فهمم چطوری یهو به سرم زد برم دو تا ترم نزدیک به تافل و بعد دو سال زبان نخوندن بردارم، درگیر اینکه آدمای دنیای اطرافم تنها زمانی یادم می افتن که بخوان درد و دل کنن، درگیر فردا شب ساعت 12 ای که انگاری جواب کنکور میاد و اینکه ببینم بخونم برای سال دیگه یا برم دانشگاه حتا شهرستان و درگیر تنهایی و دلتنگی . فیلم تماشا میکنم، کتاب میخونم و حالت تهوعم هر لحظه بیشتر میشه. هنوز مطمئن نیستم بشه به جاودانگی معتقد بود یا نه، یا دلم میخواد آدم معروفی بشم یا نه اما ... فقط میدونم حالم در حالی که خیلی خوبه افتضاحه. بی خیالی مفرط ... عین آدمی که مست مسته، کی این سردرد شروع میشه؟!


هیچ کس هتل کالیفرنیای وبلاگم و گوش نداد؟