نم نم ثانیه ها

مثل همیشه این لحظه های آخر بودن، توام از حس دلتنگی، وقتی تو هستی و ساعت های چشم به راهت، مسافران قطارهای خستگی و تونل های همیشه منتظر و تنها جمله ی تکراریت "من طبقه ی دوم میخوابم که سرم نزدیک پنجره باشه، شرمنده، نفس تنگی دارم ..."


برچسب:

دو تا چیزه که میتونه تا جنون بکشونتم، دو تا نقطه ضعف، اول حس بلاتکلیفی و دوم انتظار ...

برچسب":

یه جمله بابا گفت که خیلی بهم چسبید: اومدی بارونم با خودت آوردی ...

آفت/ محسن نامجو

کلی گویی آفت شعر است/حرف مفت آفت ذهن/ذهن الکن ستاره بشمارد/ذهن یاغی ستاره می چیند/فاق کوتاه آفت لگن است/آفت جنگ نو گلن گدن است/آفت مزرعه سه تن ملخ است/آفت عشق وصل یا بوسه


مرده ی یک شبه چو نمره ی بیست/ثلث اول که هیچش ارزش نیست/مرده ی قرن را چنین بنگر/هم چو تجدید ناب شهریور/خنده سر داده رند و بازی گوش/بگذار این رفوزگی هم روش/ذهن شاگرد خنگ فاجعه است/خنگ شاگرد در مراجعه است/عشق همیشه در مراجعه است


بعد صدها هزار سال از خواب/چه مهم است پاک یا نا پاک/چه مهم است سبک اسپیس راک/چه مهم است پول یا بی پول/چه مهم است ماله یا شاغول/آفت ذهن همنشین بد است/خواه بنشسته روی مبل سیاه/خواه در غاب تلوزیون بیدار/خواه ایستاده به اسمان چون ماه/حرف صدتای غاز در دست.


عشق اول فقط یه خاطره است/عشق بعدی هماره فاجعه است/عشق همیشه در مراجعه است.


آفت حافظه باکتری دقیق/مثل آب دهان مرده رقیق/خاطره خود کلانتر جان است/بر سرت بشکند هوار شود/مثل زندان ژان وال ژان است/حافظه نفس را بدراند/صد گیگا بایت را بپراند/نان روز از برای سکس شب است/نان شب هم برای عاشق مست/عشق همیشه در مراجعه است.


بعد از این صد کتاب شعرم روش/حرف اسکندر و تزارم توش/همه آیند و باز باز روند/زنه بودن که خود منازعه است/عشق همیشه در مراجعه است.



دانلود

صدای سرد سکوت ساکن بر ثانیه ها

هستی یا می روی

هستی یا می روی

تیک تاک ساعت دیواری

و ثانیه هایی که با قلب من زمزمه میکنند

هستی، میروی

هستی، میروی

قهوه ی تلخ دلواپسی

وقتی چشمان قلبم صدای ساعت را بو میکشد

فال آخر

هنوز همان آدمک کف فنجان است

صورتش معلوم نیست

فقط رد پاهایش ختم میشود به مردمک دلشوره های من

این اولین فال نیست

باز هم نمی توان دانست

هستی ... یا .. می روی

می روی یا ...


برچسب: وبلاگ عزیز، ببخشید که یادم نبود یه ساله شدی . تو اولین وبلاگ عمرمی که نه تونستم ترکت کنم و نه حذف

برچسب دوباره: سلامتی همه ی اونایی که بودن، سلامتی همه ی اونایی که هنوزم هستن ...

نوشته ای برای اولین کریسمس عمرم!

89 پر ماجرا ترین سال زندگی منه. از عید تا اواخر خرداد که زندگی فقط برای درس رو تجربه کردم، روزایی که همش منتظر بودم تموم شن تا بتونم چیزایی که دوست دارم و تجربه کنم. فیلمایی که ندیدم و وبلاگی که بهش نرسیدم و کتابایی که نخوندم و کتابی که ننوشتم و هزار و یک ایده و کار که باید می کردم و نکردم. زندگی سه ماهه توی کتابخونه و شناختن آدمای جور و واجور توش. دخترایی که همه ی فکر و ذکرشون داشتن دوست پسر فلان بود و پسرایی که واسه جلب توجه دخترا هزار و یه حرف چرت و پرت میزدن. همه ی امیدا و آرزوهایی که خلاصه شده بود توی سه تا حرف ه و س ! هرچی میشه بشه. نهایتش درس خوندن توی یه رشته ی مزخرف یه دانشگاه مزخرف تر و گرفتن یه مدرک بی خودکیه و بعدم ازدواج و مرگ. همین.

گرچه بینشون آدمایی هم بودن که لنگه شون هیچ جای دنیا پیدا نمیشه. مثل فرزانه، که برا کاردانی به کارشناسی معماری می خوند، یه دختر مغرور، منطقی و معقول و خیلی خوش تیپ، درست چیزایی که جذبم می کنه. در عین حال مهربون و آسیب پذیر، سکوت، یکی از رفقای همیشگی ش بود و بالاخره روزی رسید که برام تعریف کرد برای چی یهو سردردای شدید میگیره.

یا لیلا، بهش می گفتم خاله. 26 سالش بود. از اون ترکای اصیل وابسته به ریشه. چقدر آهنگا بود که باهم گوش دادیم. اونم مثل فرزانه واسه معماری می خوند. معلم ورزش بود و کلیم مدال داشت. چندبار کارگردانی تئاتر کرده بود و خودشم نمایش بازی می کرد. گیتارم میزد. کارای هنری زیادیم میکرد. استادش عاشقش شده بود و اینم دیوانه وار دوستش داشت. اما حاضر نبود ازدواج کنه. می گفت سطح فرهنگی خانواده هامون زمین تا آسمون فرق داره. پدر و مادر استادم هر دو دکتران و پدر و مادر من حتا سواد ندارن. می گفت من توی خونواده ی اون ها گمم. حتا استادش بهش گفته بود من کمکت می کنم اما ...!

توی کتاب خونه عشقم تجربه کردم. سنگینی درسا بود که فشار آورده بود یا محبت یک نگاه منتظر که حس می کردم بین اون همه نگاه، فرق داره. اما آخرش، واقعا نفهمیدم چی شد. اون روزا که دنیا توی خاکستری و آبی لباس اون خلاصه بود و من هردم از خودم می پرسیدم "آخرش که چی" . اما آخرش، خیلی یهویی تموم شد.

اواخرش، وقتی حس کردی اول یه راهی که شاید تو باعث شروعش بودی برای یکی دیگه، باید خودت رو دخالت بدی که اگه ضرری هست، از اولش جلوش گرفته بشه و بعد بفهمی عجب احمقی هستی که کلی برای بقیه وقت میذاری و برات مهمن. همون بقیه ای که ...

توی اون دوران هیچ وقت محبتی که فربد بهم کرد رو فراموش نمی کنم. همه ی اون استرسا و حال خرابم، واقعا نمی دونم اگه نبود چی میشد!

3 ماه بعدی بدترین تابستون عمرم بود. انتظار، وقتی نمی دونی چی میشه، وقتی به یه سالی که گذشت فکر میکنی و اینکه یک صدم تلاشتم نکردی و حالا منتظر نتیجه ای! نتیجه ی عدل خدا شاید. تقصیر اتفاقای مربوط به انتخابات و افسردگی و بهم ریختگی اعصابش نبود. اون زمان انقدر توی توهم بودم که ... شاید واقعا لازم بود یه اتفاقی بیافته و من رو از این توهم در بیاره! گرچه توی این تابستون دیدن "جمع دوستان" و دیدار دوباره ی لیلای عزیزم اتفاقای تکرار نشدنی عمرمن. دیدن آدم هایی که دنیا براشون ارزش خیلی زیادی قائله.

و پاییز، پاییزی که یادم داد زندگی اون چیزی نیست که من توی ذهنم ساختم، زندگی واقعی تر از اونی هست که بچه کوچولویی مثل من بتونه تفسیرش کنه. من دانشجو شده بودم. توی 18 سالگی باید مسئولیت اداره ی یه خونه رو بر عهده می گرفتم. تنها مسافرت می کردم. دوری از خونواده رو تحمل می کردم و سر و کله زدن با هزار و یه آدم مختلف. شاید شناختن بیشتر آدما. دخترایی که چند هفته به هفته نمی رفتن خونه تا ابروهاشون پر شه، یا از یک شب تا شش صبح با دوست پسراشون توی کوه کمر آتیش درست می کردن و قلیون میکشیدن. یا پسرایی که ... که. به چشمم دیدم دوستم رو وقتی که به خونه مون پناه آورده بود و زار زار گریه میکرد چون نصفه شبی مرد معتاد همسایه در خونشون و زده بود و زنگشون و به آتیش کشیده بود، به این دلیل که"دوستت دارم!!" تجربه ی استاد طراحیم، تجربه ی زندگی ای که حالا تقریبا به شکلی در اومده که می خوام. حالا دیگه می دونم چی از زندگی می خوام.

سه ماه بعدی چند روزه شروع شده، و باز هم متفاوته. حضور یه دوست که همیشه منتظرش بودم که حالا نمی دونم از حالا به بعدم خواهد بود یا نه، فاصله گرفتن از دختر و پسرای تکرار، مثل همونای توی کتابخونه و تجربه ی آدمای جدید. اینبار به رسیدن به آرزوهام ایمان دارم، چون تغییر رو از خودم شروع کردم.

با تو ...

بعد از یه دعوای سخت و اساسی باهاش بغلم میکنه و می گه : نمی خواستم توی اینجا به کسی وابسته بشم، اما به تو وابسته شدم ...


و من متحیر و مبهوت می مونم

همون کسی که تمام چند روز گذشته تمام رفتارای من و نقد می کرد و کارایی که بهش اعتقاد داشتم و تا حدودی عمل می کردم شعار می دونست و همش فکر میکردم انقدر در حقش بد کردم و سرم به کار خودم بوده که ازم متنفره


یه نگاهی به دور و برمون بندازیم، چقد آدما هستن که منتظریم چیزای بی خودکی و دور بریزیم و برگردیم کنارشون ... باهم بودن از همه ی مادیات مزخرف دنیا، من مقصرم و اون مقصرمای دنیا و چی و چی ... مهم تره. باور کنین

وارد کوپه که شدم، دو نفر داشتن شام می خوردن. لحن حرف زدنشون واقعا مسخره بود. آخر حرفاشون و به طور بی مزه ای کش میدادن. هانیییییییییی یهه! اوه، کی حال داره اینا رو تا ته مسیر تحمل کنه. در باز شد و المیرا اومد تو. دختر رئیس قطار که توی یکی از مسافرتام باهاش بودم. چند ماهی ازم بزرگتر بود. دوستاشو از توی قطار جمع کرد و کوپه ی اون دو تا رو عوض کرد و خودش و دوستاش اومدن پیش من. داشتیم گل می گفتیم و می شنفتیم که توی ایستگاه بعدی یه خانم با پسر بچه ش و متصدی بلیت ها خواستن وارد شن. دو تا بلیت داشت و ما 5 نفر بودیم. یکی باید می رفت قسمت اتوبوسی!! گفت اشکالی نداره. من عادت ندارم توی قطار بخوابم. نمی خواد جا به جا شین. نمی دونم چی شد که سر درد و دلش باز شد. عجب زندگی عجیبی داشت!

11 سالگی با پسرخاله ش که دوستش داشت از خونه فرار کرده بود و بعد، وقتی گرفته بودنشون، این رو شوهر داده بودن و پسرخاله هه خودکشی کرده بود. گرچه اینم خودکشی کرده بود چند بار، اما، ناموفق! فقط یه سال ازم بزرگتر بود. یه زن 20 ساله با پسربچه ی سه ساله ش. شوهرش گویا دائم الخمر بود و پدرشوهر و مادرشوهر معتاد داشت. مادرش بعد دو ازدواج ناموفق تنها زندگی میکرد. خاطره، سمانه و زهرا سه تا اسماش بودن. پدرش مرد زنباره و دائم الخمری بود که با کابل کتکش میزد. حرفایی که میزد برام خیلی عجیب بود. همین حالاشم شاید حتا نتونسته باشم یه قسمتشم هضم کرده باشم . حتا فکر میکنم دروغ بگه. در هر حال اون شب ما کلی باهم حرف زدیم. ناامیدی داشت از پا درش میاورد. گویا مادرش با کار و از طریق کمیته امداد زندگیش رو می چرخوند. شوهرش سر کار نمی رفت و این فقط باهاش زیر یه سقف بود چون دلش براش می سوخت. بهش گفتم یه احضاریه طلاق برای شوهرت بیاری یه کم بهتر میشه. حتا دلم خواست طلاق بگیره. کلی کار بهش پیشنهاد دادم. زیست دوست داشت. بزرگترین آرزوش رفتن به دانشگاه بود. بااینکه شوهر داشت دوست پسرم داشت و می گفت اگه بخوام طلاق بگیرم اولین چیزی که بهش احتیاج دارم کسیه که پشتم بهش گرم باشه. بهش گفتم مطمئن باش مردی که حالا باهات دوسته بعد از طلاقت بهت اطمینان نمیکنه و عمرا باهات ازدواج نمی کنه. دلم برای بچه ش می سوخت. بی خبر از همه جا داشت جست و خیز میکرد و روی نرو مردم واگن راه می رفت. سعی کردم تا می تونم بهش امید بدم، بهش راه پیشنهاد بدم، حتا ازش خواستم باباش رو که حالا با زن دیگه ش زندگی میکنه و سکته ی ناقص کرده، طوری که دستش لمس شه ببخشه. می گفت مسبب همه ی بدبختی هاش اون بوده. مردی که بچه دار شده و بش بی توجه بوده. حالا به این وضع دچار شده. که توی 20 سالگی کلی سابقه ی خودکشی داره. نمی دونم سرگذشت پسرش چی بشه و شاید مهم تر، سرگذشت خودش. اون شب یه ساعتی که مونده بود پیاده شم بهم گفت تا حالا جز دفتر هیچ رفیقی نداشتم تا براش درد و دل کنم، ولی حالا حس میکنم تو بهترین دوستمی! بهش گفتم همین کاری که تو امروز برای این بچه ها کردی، وقتی از حقت گذشتی یعنی آدم خوبی هستی، یعنی می تونی توی زندگیت برای خودت کسی بشی، طوری که خیلی ها بهت افتخار کنن.

بعد خداحافظی وقتی رسیدم خونه دیدم کیف پولم رو توی قطار جا گذاشتم. کارت عابربانک و کارت دانشجویی و کارت شناساییم توش بود و این یعنی بدبخت شدن. خاطره بهم اس ام اس داد که برام برداشته تش. بهش گفتم برام با اتوبوس بفرسته اما اون، چون می دونست کارتام برام ارزش داره، و راننده بهش احتمال داده بود ممکنه یادش بره یا گم و گور شه، جای خونه ی خواهرش با اتوبوس اومد شهری که من بودم تا کیف پولم رو بهم بده. وقتی خواستم پول بلیتش و حساب کنم گفت آدم توی رفاقت این حرفا رو نداره. بعد با هم رفتیم پارک و دو ساعتی و با هم گذروندیم.

هنوزم بهش اس ام اس میدم. نمی دونم چیکار میکنه. براش دعا میکنم، دعا میکنم آدمی که این قدر خوبه به زندگی برگرده. دعا میکنم هیچ وقت پدر و مادری توی دنیا تولید نسل رو ساده تر از خرید بقالی سر کوچه شون ندونن.دعا میکنم برای خودم و فکر آدم ها. وقتی باهاش توی خیابون راه میرفتم، هر آن احساس گناه داشتم. آینده برام تداعی میشد، اگر ... اگر ... اگر ... اگر آدم بدی بود، اگر باهاش روزی جایی رفتم و گرفتنم و فهمیدم خلافکاره، حتا همون موقعیم که سوار قطار شد، وقتی باهام درد و دل کرد، وقتی خواستیم بریم رستوران و کوپه رو باهاش خالی بذاریم ترسیدم!! اون بهم اطمینان کرد و درد و دل که من ... بی جهت بهش توی خیالم تهمت بزنم. وقتی باهاش بودم واقعا حالم داشت از خودم بهم می خورد، و از دنیایی که توش آزادی ندارم، بخاطر چشمای نگران پدر و مادرم که دوست ندارم هیچ وقت از خودم ناامید ببینمشون، بخاطر تصور بقیه و ... . دلم میخواست هر دم پیشش بودم. اگه یه درصد حرفام به اندازه ای که میگفت روش تاثیر داره ای کاش میشد احساس خوشبختی کنه ...

تبریک زمستون


و



قضاوتم اشتباه بود


ر.ک به چند پست قبل