89 پر ماجرا ترین سال زندگی منه. از عید تا
اواخر خرداد که زندگی فقط برای درس رو تجربه کردم، روزایی که همش منتظر بودم تموم
شن تا بتونم چیزایی که دوست دارم و تجربه کنم. فیلمایی که ندیدم و وبلاگی که بهش
نرسیدم و کتابایی که نخوندم و کتابی که ننوشتم و هزار و یک ایده و کار که باید می
کردم و نکردم. زندگی سه ماهه توی کتابخونه و شناختن آدمای جور و واجور توش.
دخترایی که همه ی فکر و ذکرشون داشتن دوست پسر فلان بود و پسرایی که واسه جلب توجه
دخترا هزار و یه حرف چرت و پرت میزدن. همه ی امیدا و آرزوهایی که خلاصه شده بود
توی سه تا حرف ه و س ! هرچی میشه بشه. نهایتش درس خوندن توی یه رشته ی مزخرف یه
دانشگاه مزخرف تر و گرفتن یه مدرک بی خودکیه و بعدم ازدواج و مرگ. همین.
گرچه بینشون آدمایی هم بودن که لنگه شون هیچ جای دنیا پیدا
نمیشه. مثل فرزانه، که برا کاردانی به کارشناسی معماری می خوند، یه دختر مغرور،
منطقی و معقول و خیلی خوش تیپ، درست چیزایی که جذبم می کنه. در عین حال مهربون و
آسیب پذیر، سکوت، یکی از رفقای همیشگی ش بود و بالاخره روزی رسید که برام تعریف
کرد برای چی یهو سردردای شدید میگیره.
یا لیلا، بهش می گفتم خاله. 26 سالش بود. از اون ترکای اصیل
وابسته به ریشه. چقدر آهنگا بود که باهم گوش دادیم. اونم مثل فرزانه واسه معماری
می خوند. معلم ورزش بود و کلیم مدال داشت. چندبار کارگردانی تئاتر کرده بود و
خودشم نمایش بازی می کرد. گیتارم میزد. کارای هنری زیادیم میکرد. استادش عاشقش شده
بود و اینم دیوانه وار دوستش داشت. اما حاضر نبود ازدواج کنه. می گفت سطح فرهنگی
خانواده هامون زمین تا آسمون فرق داره. پدر و مادر استادم هر دو دکتران و پدر و
مادر من حتا سواد ندارن. می گفت من توی خونواده ی اون ها گمم. حتا استادش بهش گفته
بود من کمکت می کنم اما ...!
توی کتاب خونه عشقم تجربه کردم. سنگینی درسا بود که فشار
آورده بود یا محبت یک نگاه منتظر که حس می کردم بین اون همه نگاه، فرق داره. اما
آخرش، واقعا نفهمیدم چی شد. اون روزا که دنیا توی خاکستری و آبی لباس اون خلاصه
بود و من هردم از خودم می پرسیدم "آخرش که چی" . اما آخرش، خیلی یهویی
تموم شد.
اواخرش، وقتی حس کردی اول یه راهی که شاید تو باعث شروعش
بودی برای یکی دیگه، باید خودت رو دخالت بدی که اگه ضرری هست، از اولش جلوش گرفته
بشه و بعد بفهمی عجب احمقی هستی که کلی برای بقیه وقت میذاری و برات مهمن. همون
بقیه ای که ...
توی اون دوران هیچ وقت محبتی که فربد بهم کرد رو فراموش نمی
کنم. همه ی اون استرسا و حال خرابم، واقعا نمی دونم اگه نبود چی میشد!
3 ماه بعدی بدترین تابستون عمرم بود. انتظار، وقتی نمی دونی
چی میشه، وقتی به یه سالی که گذشت فکر میکنی و اینکه یک صدم تلاشتم نکردی و حالا منتظر
نتیجه ای! نتیجه ی عدل خدا شاید. تقصیر اتفاقای مربوط به انتخابات و افسردگی و بهم
ریختگی اعصابش نبود. اون زمان انقدر توی توهم بودم که ... شاید واقعا لازم بود یه
اتفاقی بیافته و من رو از این توهم در بیاره! گرچه توی این تابستون دیدن "جمع
دوستان" و دیدار دوباره ی لیلای عزیزم اتفاقای تکرار نشدنی عمرمن. دیدن آدم
هایی که دنیا براشون ارزش خیلی زیادی قائله.
و پاییز، پاییزی که یادم داد زندگی اون چیزی نیست که من توی
ذهنم ساختم، زندگی واقعی تر از اونی هست که بچه کوچولویی مثل من بتونه تفسیرش کنه.
من دانشجو شده بودم. توی 18 سالگی باید مسئولیت اداره ی یه خونه رو بر عهده می
گرفتم. تنها مسافرت می کردم. دوری از خونواده رو تحمل می کردم و سر و کله زدن با
هزار و یه آدم مختلف. شاید شناختن بیشتر آدما. دخترایی که چند هفته به هفته نمی
رفتن خونه تا ابروهاشون پر شه، یا از یک شب تا شش صبح با دوست پسراشون توی کوه کمر
آتیش درست می کردن و قلیون میکشیدن. یا پسرایی که ... که. به چشمم دیدم دوستم رو
وقتی که به خونه مون پناه آورده بود و زار زار گریه میکرد چون نصفه شبی مرد معتاد
همسایه در خونشون و زده بود و زنگشون و به آتیش کشیده بود، به این دلیل که"دوستت
دارم!!" تجربه ی استاد طراحیم، تجربه ی زندگی ای که حالا تقریبا به شکلی در
اومده که می خوام. حالا دیگه می دونم چی از زندگی می خوام.
سه ماه بعدی چند روزه شروع شده، و باز هم متفاوته. حضور یه
دوست که همیشه منتظرش بودم که حالا نمی دونم از حالا به بعدم خواهد بود یا نه،
فاصله گرفتن از دختر و پسرای تکرار، مثل همونای توی کتابخونه و تجربه ی آدمای
جدید. اینبار به رسیدن به آرزوهام ایمان دارم، چون تغییر رو از خودم شروع کردم.