یادش به خیر، رضا موتوری، همسفر، مورچه داره ... همه ی خاطرات بچه گی هام با فیلماشه ...
به قول یکی این عزرائیل سال همت و تلاش مضاعف و جدی گرفته تا چند وقت دیگه باید هنرپیشه وارد کنیما!
راس میگه سم مادر سینمای ایران بود .
هیی هییی هییییی
یادش به خیر، رضا موتوری، همسفر، مورچه داره ... همه ی خاطرات بچه گی هام با فیلماشه ...
به قول یکی این عزرائیل سال همت و تلاش مضاعف و جدی گرفته تا چند وقت دیگه باید هنرپیشه وارد کنیما!
راس میگه سم مادر سینمای ایران بود .
هیی هییی هییییی
با چشمای از حدقه بیرون زده زل زدم بهش و با تته پته گفتم چی؟![]()
ساعت هنوز 8 صبح نشده بود و جلوی در با چند نفر دیگه وایستاده بودیم، بهم سلام کرد، یه دختر سفید که همه ی موهاش و با مقنعه پوشونده بود و چادر سرش بود. منم جوابش و دادم و با هم رفتیم دو تا میز بغل هم و برای نشستن انتخاب کردیم، یکی دو ساعت که گذشت گفتش بیا بریم بیرون خستگی در کنیم! گفت خیلی ازت خوشم میاد، یه جور خاصی هستی، خیلی با نمک و دوست داشتنی ای
، انسانی و کامپیوتر و باهم میخوند و با هم راجع به بعد کنکور حرف زدیم و وسط حرفمون یهو گفت عجب موهای خوش رنگی داری
!! بازم تشکرات عامه و بر که گشتیم من و دعوت کرد تولد خواهرش! گفتم مامانم اجازه نمیده آخه شما و خونواده تون و که نمیشناسه و خلاصه سر ظهری بهم گفت بیا باهم دوست شیم، گفتم خوب مگه نیستیم؟ گفت نه! من دنبال پارتنر
میگردم، گفتم حالا که زوده، بذار دو ترم بریم دانشگاه! خوب به من چه؟ من بدبخت چه میدونستم منظور این از پارتنر چیه!
برگشت بهم گفت من عاشقت شدم
کلی وقته زیر نظرت دارم میخوام یه جور دیگه با هم باشیم! خدایی من بچه ی پررویی هستم و توی هیچ موردی کم نمیارم اما توی این یه مورد گرخیدم
! بابا بی خیال، مسخره میکنی؟ سرکار گذاشتی مارو، تو یه بار با من باش! اگه حال نکردی دیگه تموم ... یا حسین غریب! خلاصه گفت به پیشنهادم فکر کن گذاشت رفت! منم بهت زده مونده بودم این کی بود دیگه!
خدایی توی مدرسه ی ما این عشق و عاشقیای دخترونه زیاد بود، اما من در مخیلاتمم نمیگنجید قضیه انقدر جدی باشه
... الانم که دانشگاها رو دارن پسرونه دخترونه میکنن و دیگه نور علی نور، خدا به دادمون برسه، نیست که خیلی خوشگلم
، هیچی دیگه هرروز 30 40 تا از این پیشنهادا دریافت میکنم و حالا بیا درستش کن، حالا هی بگین درس بخون، دانشگاه و مدرسه محل فساده
، دختر باید همون 9 سالگی بری سر چشمه زوجش و پیدا کنه و بره خونه ی بختش!![]()
چند وقته هرکی بیشتر از 30 ثانیه بهم نگا میکنه باهاش دعوام میشه! خدایا این قوم به کج رفته را به راه راست هدایت فرمای... آمین![]()
برچسب: عملا توی کوچه خیابون هرکی خاکستری پوشیده باشه با اون اشتباه میگیرم ![]()

تالاپ تولوپ، تالاپ تولوپ
این صدای ثانیه هاست که داره گوش زمان و کر می کنه یا ثانیه شمار دلتنگی قلب من که لحظه های نبود تورو شماره میکنه؟
*درست 34 ساعت و بیست و سه دقیقه و چهل و چهار ثانیه هست که ندیدمت!
**امروز کارتای سالن مطالعه رو چک میکردن، اگه کارت سالن نداشته باشی و دیگه اجازه ندن بیای چیکار کنم؟
![]()
اگه بدونی چقدر این کاشیای پارک و دوست دارم، وقتی صب به صب به قدمهایی که نگاهت و به چشمام میرسونه بوسه میزنن ...
برچسب:
خورشیدم دوست دارم که از به خودش زحمت میده از پشت کوها در بیاد دوباره روز شه ما هم و ببینیم، گلا رو دوست دارم که فضای باهم بودن ما رو خوشبو میکنن، آسمون و دوست دارم که وقتی جمعه میشه و دیگه نمیتونیم هم و ببینیم گریه میکنه، گنجیشکا رو دوست دارم که وصال نگاهای ما رو با جیک جیک مستونشون جشن میگیرن، تستای دیفرانسیل و شیمی و فیزیک و ادبیات و تحلیلی و دوست دارم که قراره کنکورشون و بدم و من و کشوندن به کتابخونه و تو رو دیدم و ...! اوه ... این دنیا وقتی تو هستی عجب دوست داشتنیه!!!

لطفا واسم کامنتی ننویس، حتا اگه یه اپسیلون حس کردی حرفایی که میزنم واست مسخره س
یه وقتی یه جوری یه کسی الکی الکی وارد زندگیت میشه و چنان دنیات و کن فیکون میکنه که خدا میدونه! و تو نمیفهمی دلیل این کن فیکون شدنش چی هست؟
نمیدونم، توی این چند ماه که به یه پوچگرای تمام عیار تبدیل شده بودم شاید تنها چیزی که میتونست من و از اون باتلاق بیرون بکشه عشق بود و من برای به دست آوردن این عشق حتا گداییم کردم، بدتر شد که بهتر نشد، شاید حقم بود، من عاشق نبودم اما میخواستم عاشقی کنم، و من موندم و یه احساس که قبلا مرده بود و بعد از اینکه از خواب ابدی بیدارش کردم بدطوری زخمی شد، حالت دوم برای من خیلی بدتره!! واقعا بدتره.
وقتی فکر میکردم که آدما چه زود هم و مصرف میکنن و دور میندازن، و چقدر مدعی عشق بودن که معشوقه شون و داغون کردن بخاطر خودخواهی هاشون خیلی بیشتر اذیت شدم و این پوچگرایی به اوج رسید...
اما... یک آن ... یه نگاه کمونش و برداشت و زه و کشید و قلبم و نشونه رفت، یه فلش از قلبم رد کرد و من موندم و دلی که بدطوری پرپر میزد! یا بهتره بگم ... میزنه!
کی فکر میکرد روز پنجم عید روز اول کتابخونه رفتم وقتی همه ی دنیا خلوته یه ربع برای استراحت بیرون برم و ... و اونم نگاهش و توی محوطه بچرخونه و بین 14 15 نفر اونجا روی من میخ بشه!
خب جدی نگرفتمش، همشون سر و ته یه کرباسن، ولی بی اختیار بهش فکر میکردم، یه جوری بدطوری به دلم نشست، یا من خیلی محتاج بودم که با یه سکه ده ریالی کلی ذوق کردم و یا اون واقعا یه آدم خاص با یه روح خاص بود.
یه شلوار لی آبی آسمونی پوشیده بود و یه لباس آستین بلند به سبک بافتنی که خاکستری رنگ بود! رنگ مورد علاقه من!!!
به سیما که گفتم، کلی باهم خندیدیم! بهش گفتم باور کن لباسش و عوض کنه دیگه نمیشناسمش!! صداش میزنم "دوستم"
خب ... قشنگه دیگه، اینکه موقع ناهار دو نفری راهمون و کج میکنیم واسه چند ثانیه دیدن همدیگه، یا موقع انتخاب کردن کتابا قفسه هامون و عمدا یکی میکنیم، یا حتا وقتی بیرون میری و دلت میخواد اونم بیرون باشه و اینکه هروقت که فکر کنی حس کتابخونه رفتن نداری خیال همون چند ثانیه دیدن اون کاری باهات کنه که یه ربع بعد از حس نداشتنت مرتب و منظم جلوی در خونه باشی!
خب ... نمیدونم این سه ماه تموم شه چی میشه، سیما پرسید واقعا عاشقشی یا مسخره میکنی؟ گفتم واقعا عاشق اینم که عاشقش باشم. عاشق آدمی که به جز خیال خودش اجازه ی توجه به هیچ کس دیگه ای و بهم نده. من خیلی خوشحالم ... خیلی دوسش دارم!! وای نمیدونم، حافظ کجایی؟ هرچه پیش آید خوش آید ...

یه وقتایی توی زندگی درست وقتی که میخوای از دنده 2 بری
دنده سه میبینی 600 متر جلو تر یه چراغ قرمزه و مجبور میشی بزنی روی ترمز *خدا نیاره اون روزی و که
تایمر چراغ جای ثانیه شمار بشه police order برچسب: پست قبل و بی خیال، ته
حرفام نوشتم این مطلب شامل خیلی ها نیست که کسی بهش توجهی نکرد. کامنتام تایید شد.
این مطلب هیچ ارزش حقیقی و حقوقی ندارد، ضرورتی بر خواندن ندارید ...
از حموم که میام بیرون 1 ساعت بعدش این موهای فرفرکیم میلوله توی هم و با یه برس میرم میشم دختر لوس بابا،
بابایی، موهام و شونه بزن. اونم برام میخونه یه دختر دارم شاه نداره ... از بچگی هام وقتایی که میذاشتم روی کولش باهم بریم پارک یا تابم میداد یا هروقت دلش واسم تنگ میشد همین و برام میخوند، این شعر مختص منه،
هیچ وقت ندیدم واسه مری بخونه، آخرشم موهام و بوس میکنه و بعد میگه از صبح تا حالا انقدر یادت بودما، دلم واست تنگ شد بابایی. خلاصه یه وقتا انقدر ما هم و تحویل میگیرم که مامانم حسودیش میشه به بابام میگه این دخترا هووی من شدن
...
عید امسال ... نمیدونم، یه عید تازه س، خیلی به عید نمیخوره، جز 4 دیواری و سوپر استار هیچ فیلمی تماشا نکردم، مسافرت نرفتیم برای اولین بار، پریروز شمال عروسی دعوت بودیم، هرچی من به اینا گفتم بلن شین بریم
گفتن نه تو درس داری، هی گفتم واسه روحیه م خوبه گفتن نه،
از پنجم هرروز رفتم کتابخ
ونه، روزی 7 8 ساعت درس خوندن به نظر خودم کافیه ، روز اولی که رفتم کتابخونه تمام قوانینش و نقض کردم
، کارت که نبرده بودم، خوراکی نباید ببری، نوشیدنی ممنوع، جابه جا کردن صندلی ممنوع، بایدم محجوب باشی، من که رسیدم یه صندلی دیگه گذاشتم جلوی روم، مقنعه م و درآوردم انداختم روی شونه م، تازه شانس آوردن سردم بود وگرنه مانتوام نمیپوشیدم، خوراکی هامم پخش کردم روی میز و شروع کردم درس خوندن،
مسئولش که یه خانم مسن فوق العاده گیرده
هست اومد بهم گفت قوانین و خوندی؟ گفتم قبول ندارم، باید تبصره بذارین براش! خلاصه خواست کارتم و باطل کنه که رفتم پیش مدیر. گفتم خوردن خوراکی باید در صورتی ممنوع بشه که آشغال حاصلش روی زمین ریخته بشه، صندلی در صورتی نباید جابه جا بشه که افراد زیاد باشن و جا نباشه و بعدشم سر جاش نذاریم، اینجام که مرد رفت و آمد نداره، آقا شما تاحالا با مقنعه درس خوندی ببینی چه معضلیه؟
آقاهه خندید گفت حرف حق جواب نداره!
یکی از این بچه های پیش دانشگاهی تجربیم ازم پرسید ریاضی بلدی؟ گفتم آره، سوالش و نشونم داد، چهار به توان ان به علاوه ی یک چرا برابر چهار به توان ان ضرب در چهاره،
با چشمان از حدقه بیرون زده نگاش کردم و پرسیدم اولی؟ گفت نه پیشم، بهش توضیح دادم و گفتم میگم بشین از اول دبیرستان یه بار دیگه ریاضی و مرور کن!
اونجا که صرفا بیشتر به سالن آرایش فشن تی وی شباهت داره
تا محلی برای درس خواندن، یکی هست رسما یه برس پن کک دستشه همون طور که درس میخونه اون و میکشه به صورتش
، اغلب بچه هام رشته شون هنره و تیپای خاصی دارن، جورابای یکیشون و ببینین! ![]()

هنر ها درس خونن ولی ریاضی تجربی اصلا ... صبح ساعت 8.45 دیقه کیفم پیشت باشه الان میام شب ساعت 7.15 سلام من اومدم مرسی
و در دل میگوییم بدبخت پدر و مادر تو که فکر کردن میای اینجا درس بخونی!
خلاصه مهمونا میان و میرن و مهمونی میر"ن" و می یا"ن" و ماهم "کوری" میخوانیم و وب مینویسیم و بیشتر میخوابیم، باشد که رستگار شویم و مهندس آی تی آینده ی این کشور
... دعایمان کنید ...
سلام پویا جونم، خوبی؟
این چند وقت که گذشت هربار بابا خواست به هرکی بگه چه طور شد که مردی، مامان که چشمش به بغض من افتاد بحث و عوض کرد.
میدونی ؟ من اصلا بلد نیستم خودمو بزنم به اون راه ... راستش و بگم من همیشه ی همیشه دوستت داشتم، یادته اون شب و که من 9 سالم بود و تو 11 سال، توی عالم بچه گی قرار گذاشتیم بزرگ شیم، عروسی کنیم؟ اولین باری که عاشق شدیم ...
خیلی برام سخت بود پویا، نمی دونی وقتی شنیدم مردی چه حالی شدم! تازه اون موقع بود که فهمیدم هنوزم دوستت دارم. بادته بزرگتر که شدیم سعی کردیم به خودمون یادآوری کنیم که خیلی بچه بودیم اون حرفا رو زدیم؟
اما همش جلوی هم سوتی میدادیم و دست پاچه میشدیم؟ بعد تو خیلی بار عاشق شدم اما یه تار موی اون همه عشق بچه گیمون و با یه دنیا از اون عشقا عوض نمیکنم ...
زنگ نزدم به خونوادت تسلیت بگم، تشییع جنازه تم نیومدم، برای تبریک عید که زنگ زدم به مریم، با بغض گفتم ببخشید ... من دلم نیومد و اونم پشت تلفن یه آخی گفت که آتیش گرفتم ... آخی ... یادته مونا؟ من میشم براشون آیینه ی دق، وقتی هستم، وقتی همه ی خاطراتمون و خاطرات بودن تو رو زنده میکنم و جای خالی تو رو به رخشون میکشم ...
خب ... وقتی بودی، من که نمیدیدمت، اما حداقلش این بود که خیالم راحت بود هستی، یه روزی روزگاری همسرت و به من معرفی میکنی و منم همینطور و خوشبختی هم دیگه میشه بالاترین عشقی که تجربه میکنیم. به خدا نامردی بود که اینطوری رفتی پویا ... خیلی نامردی، خیلی بی معرفتی ...
حقش نبود بخاطر ترمز نکردن اون راننده ی احمق و کم کاری اون دکترای کثافت بمیری ...
پویای مهربون من ... وقتی اندازه چند تا دبیرستان پسرونه توی تشییعت دوستات بودن و همه برات گریه میکردن ... برای تویی که ... دلم تنگ شده ... واسه اون روزا، دلم تنگ شده خیلی، وقتی هنوز دنیا رنگارنگ بود، ببین روزگارم و ... ببین چقدر خسته م ... چقدر دوست داشتم جای تو باشم ... میدونی ... دنیا نبود آدمای مثل تو رو هیچ وقت نمیتونه جبران کنه ... هیچ وقت
دوست دارم ... خیلی دوست دارم ... اونجا اگه خدایی هم بود ... بهش سلامم و برسون ... بهش بگو درسته باهات قهرم اما ...

میگریزم از خود، بیابمت شاید!
من بچه بودم شیطون نبودم، اما در سنین 14 تا 18 سالگی کاری کردم که وقتی دفتر یادگاری نویسی دادم به معلم ها و دوستان همه بلااستثنا نوشتن خوب نیست دختر انقدر شر باشه دی:![]()
مدیرمون خیلی مذهبی بود، از این آدمای پر مدعایی که ما رو کاشی کاری کرد
انقدر برامون از دین و این حرفا گفت، یه بار که بدطوری لجمون و در آورد من یه پیشنهاد دادم و البته فقط محض خنده اما بقیه اعمالش کردن، اونم این بود که شماره شو توی این رومای هم جنس گرایی
پخش کنیم و ... اول شماره تلفنش این بود 091234 و خطشم کارش محسوب میشد، هیچی دیگه! نمیدونم چی شد! دی:
یه روزنامه آگهی پیدا کردیم:
ساختمان ...، طبقه ی هشتم، لوکس و شیک، برنده ی جایزه ی معماری سال 88
سلام آقا، برای این ساختمونتون زنگ زدم
بله بله خانم 250 متره، 3 نبشه، دو خوابه س، استخر سونا جکوزی، نزدیک پارکه منظره ی عالی، 300 میلیون رهن کامل
آقا ببخشید، ما فقط جایزه شو میخواستیم!![]()
ویلای فرمانیه ، اجاره فقط به مسافران خارجی
_سلام خسته نباشید، این ویلاتون و برای دو تا از مسافران خارجی شرکتمون میخواستم.
1500 متر ویلاس، دو طبقه، حموم توالت فرنگی، حیاط بزرگ
_باغبونم داره؟ خدمتکار چی؟
_میاد روی اجاره تون مشکل نداره؟
_نه خیر، اشکال نداره دو تا خانم تنهان، موردی نداره که؟
_نه خیر خانم خیالتون جمع باشه در آسایش کامل
_بازار نزدیک داره؟ آژانس چطور؟ آشپزم داره و ... بعد از حدود یه ربع ساعت آقا ببخشید، فقط یه سوال دیگه، به افغانیم اجاره میدین؟ ![]()
_بله خانم؟ سرکاریه؟ و صدای هر هر بچه ها!
شاید باز در این رابطه بنویسم!
خنده فراموش نشه
من پیر میشم اما خوردن تخمه ژاپنی و یاد نمیگیرم!
برچسب 1یش: چینی تخمه ژاپنی نیومده؟
برچسب 2یش: آیکون شما به روم نیارین! دی:
خنده فراموش نشه
خدایا ...
سلام ...
میشنوی؟
من بهت اعتقادی ندارم . اما خب ... کسی نیست که بخوام باهاش درد و دل کنم.
میدونی، خیلی سخته کاری و که بهش اعتقاد داشتی و انجام بدی و بعد ... آره ... انقدر خریت کردم که توی رکوردای گینس ثبت شده.
خریت یعنی اینکه بخوای آدم باشی، در قبال کسی که اسمش و گذاشتی "دوست" احساس مسئولیت کنی و نخوای کسی ناراحت باشه. که از جون و دل برای هرکی تونستی مایه بذاری تا آخرش شروع کنه به اذیتت. توی این روزگار اگه بخوای به کسی کمکی کرده باشی، اگه بخوای آدم باشی بقیه برداشتشون اینه که یه آدم هفت خط تمامی که همه ی کارات از روی بدجنسی بوده و خواستی اذیتشون کنی، بعد دنبال جبرانن.
خسته شدم خدا ... خسته ... آره کم آوردم ... انتظارم از دنیات بیش از اندازه بالا بود قبول ... اما حقش نبود اینطور کنی باهام . حقش نبود اون چیزی که ازش فرار کرده بودم و سعی کرده بودم فراموش کنم دوباره به سرم بیاری
لعنت به من که اینقدر احمقم ... لعنت به آدم ها که اینقد بی رحمن
*بابا بزرگم گفت: تقصیر سال نیست، روزگار و مائیم که میسازیم.
**خداحافظ وبلاگ نویسی.
هرکی هستی تو رو به همون خدایی که وجود نداره قسم حلالم کن، به خدا هرکار کردم از ته دل کردم، اگه سعی کردم کمکت کنم دنبال منفعتم نبودم. فقط در قبال امانت بزرگ انسان بودن احساس گناه کردم. اگه بد کردم ببخش، اگه دروغ گفتم، به هر طریقی آزارت دادم ببخش ... واقعا دلم نمیخواست اینطور بشه. فقط خواستم تنهایی هام و با حضور آدمایی که فکر میکردم حضورم میتونه براشون موثر باشه، البته اگه فاصله م و باهاشون حفظ کنم پر کنم.
و من به خاطر با مرام بودن بعضی ها نوشته هام و به صفحه های کاغذ محدود میکنم .
تمام میشوم همین جا و اعتقادم را چال میکنم، من از مهربانی چیزی جز سوظن ندیدم و نخواهم دید. رویایی داشتم، دیگر نمیخواهمش ... می مانم اما به امید روزی که بوق ماشین ها صدای جیک جیک گنجشک ها باشد.
خدانگهدار