واقعا جای آشغالیه. عین زندان میمونه. این تمام احساسیه که بعد تقریبا یه سال
تونستم نسبت به اون شهر پیدا کنم. با بچه های کانون خیریه که رفتیم آسایشگاه
سالمندان ساری، یه مرد بهشهری اونجا بود به اسم آقای تهرانی، حنجره ش ضعیف بود و
صداش خیلی خوب شنیده نمیشد اما تمام مدت برامون شعر خوند. بیشتر شعراش مذهبی بود.
پیرمرد شاید به زور شصت ساله به نظر می رسید. نمی دونم اول اینطوری شد بعد آوردنش
اونجا یا شوک ناشی از آوردنش بود که باعث میشد فکر کنی توی یه عالم دیگه ایه و از
آدمای دور و برش سواس. همش میگفت این دو تا دست که میبینید من ندارم یا یه چیزی تو
این مایه ها. یکی از شعرایی که خوند در وصف بهشهر بود. باورم نمیشد کسی بتونه واسه
اون خرابه هم شعر بگه.
نمی دونم، واقعا نمی فهمم، فقط به
پارسال که فکر میکنم میبینم کل تابستون داشتم فکر میکردم اگه تبریز قبول شدم ترکی
یاد بگیرم یا با دختر اصفهانیا کل بندازم ببینم میتونن حریفم بشن یا توی مهد شعر و
ادب ایران، شیراز، چه چیزایی یاد خواهم گرفت. اما حالا توی جایی زندگی میکنم که
مردمش از ماقبل تاریخم عقب ترن و نهایت آرزوهای پسراش تبدیل شدن دوچرخه هاشون به
موتوره و دخترهاشم مایه ی ننگشونه که 18 سالگی شیکم اول رو نزاییده باشن. این وسط
خب استثنا هم هست، مثل استاد طراحیم یا اون مرد مجسمه ساز خونه روبه رویی که نصف
ترم یک در حال چشم چرونی توی خونه شون و ناز دادن از دور سگ پشمالوی کوچیک سیاه و
نوه ی شر و شورش بودم.
این شهر با آدمای خشکه مذهب و فوضولش، خیابونای
کثیف سنگلاخیش و پیاده روهایی که وجود ندارن، وقتی حتا یه پارک درست و حسابیم
نداره وقتی دلت گرفت بری توش و جنبش آدما سر حالت بیاره، واقعا دلتنگم نمیکنه.
اما جاده دانشگاه، اون جاده ای که توی هر فصل هر روز یه شکل داره، با اون
گندمزارای زرد، با اون خندقایی که جلوی میلت به دویدن وسط کلزا رو میگیره، با اون
شقایقای همیشه عاشقش و آسمونی که هزار و یک شکل میگیره از ابرا، آب بارونی که هر
جا جمع میشه و دور نمای کوهستانیش و گوسفندای ول و ترکیب قهوه ای و سبزش، با چوپان
هایی که هربار موسی پیغمبر یا قهرمان داستان کیمیاگر رو یادم میندازن، ته ش، اون
دریاچه کم عمق با اون جلبکای رنگ و وارنگ و انعکاس آسمون توش و اون سفره خانه سنتی
یا هرچیز دیگه ای که اسمش هست، وقتی همیشه بوی چوب سوخته ی خوشایند میده و صاحب
پیرش یک قوری چای 1000 تومنی ش رو با من و سپیده 500 تومان حساب میکنه، چون ازش
اسم تک تک درختای پرشکوفه رو پرسیدیم و بازم فقط برای ما آلوچه "گوجه
سبز" ای نرسیده کند و آورد، همون پیرمردی که وسط اتاقش میزیه که زمستونا
کرسیه و تابستونا نقش رحل قرآن و ایفا میکنه و هیچ وقتم ساعت اتاقش جدید نمیشه توی
دنیا با هیچ چیز قابل تعویض نیست.
اون سه کیلومتری که میشه با بهناز پیاده روی کرد و در مورد 0 و یک و اختیار گمشده مون و اینکه چرا من نباید پیامبر
آفریده میشدم و شعرای فروغ حرف بزنیم و اون برام کل بی تو مهتاب شبی باز و بخونه،
یا با عقیق کل راه رو مشاعره کنیم، بعد اون سوال عجیب میلاد که اگه یه مشمبای سیاه
ول شده تو باد ببینی چی به ذهنت میرسه، چیزی که باعث شد اون فکر کنه دیگه چیزی
برای نگرانی نیست!! و من یه شعر کاملا اعتراضی نسبت به دست گرداننده ی خدا بنویسم
و به عنوان نظر شخصیم بهش بدم.
دانشگاهمون رو دوست دارم، به واسطه اون باز شاعر شدم و توی شب شعری که گرفتن،
واسه اولین بار بعد از 9 سال شعر گفتن، شعرم رو جلوی تعداد زیادی آدم خوندم و
تقدیرنامه گرفتم، به واسطه مناظر اطرافش واقعا حس زندگی کردن توی استرالیا رو
تجربه کردم و تونستم به چیزی که مثل یه رویا همیشه آرزوش رو داشتم، یعنی قرار
گرفتن در جریان تمرین یه تئاتر دانشجویی ناب برسم.
از اول این نوشته هیچ هدفی نداشت. این روزا واقعا درگیرم. دو بار در طول هفته
گذشته فرانی و زویی خوندم و به شدت با اندیشه اصلی ژوزف بالسامو مخالفت میکنم،
یعنی برابری و برادری آدما. از طرفیم بخاطر اتمام اتفاقی که یهو من و از میانه ی
سقوط گرفت و به یه درخت آویزونم کرد نابودم، اتمام وجود یه آدم ...در راهه!
هنوز بهم نگفتن سال دیگه برمیگردم به بلاد "ترکیب بهشهر و اشرف البلاد که
اسم سابقشه!!!!" یا تهرانی میشم، دلم خرخره ی خیلی ها رو برای جویدن میخواد.
بهشهر عزیز، تو رو بخاطر آدما و تجربه هایی که به واسطه ی تو تجربه کردم سپاس.
ازم دلگیر نشو.