21GRAMS

تصاویر جسته و گریخته ای از چند زندگی متفاوت که کم کم بهم مربوط میشه. این فیلم داستانی از سه زندگی متفاوته. اول کسی که نیاز به عضوی اهدایی از بدن دیگه ای داره، دوم فردی گه با کسی تصادف میکنه و باعث مرگ میشه و سوم فردی که کسی رو در اثر تصادف از دست داده. احساسات درونی هرکدوم به بهترین شکل توصیف میشه. پاول "شون پن" : "باید منتظر باشم یه نفر دیگه بمیره؟"، عذاب وجدانی که بخاطر فرار از صحنه تصادف به میخاییل" دنی هوستون دست داده و زندگی آشفته کریستیان"نائوی وات"

سرنوشتی که 3 دسته آدم غیر مربوط رو به هم میرسونه: زمین میگرده و میگرده تا ما رو بهم برسونه. و جملات پایانی فیلم: می گن وقتی انسان می میره ، دقیقا 21 گرم از وزنش کم میشه ، 21 گرم وزن چیه ؟ 21 گرم اصلا چقدر وزن داره ؟ 21 گرم وزن چند سکه 5 سنتی می شه ؟ 21 گرم وزن یک مرغ مگس خوار ... 21 گرم ، وزن یک شکلات

برچسب: 21 گرم وزن روح نیست. فرضیه غلطی بود. "کارگردان: گنزالز"

wrestler

فیلم داستان20 سال بعد از دوره ی اوج کشتی کج کاری هست که زندگی خارج از رینگی براش وجود نداره. رندی "میکی رورک" عاشق زن فاحشه ای به نام کسیدی هست که اون هم پیر شده و توی کلوبی که کار میکنه کمتر کسی تحویلش میگیره. با این وجود حاضر نمیشه که رندی از اون زنی شریف بسازه. رندی دچار مشکل قلب میشه و خودش رو بازنشسته اعلام میکنه. سعی میکنه با دخترش آشتی کنه و شغل داشته باشه اما با یه اشتباه دخترش رو دوباره از دست میده و بعد تصمیم میگیره به قیمت جونش هم که شده، با "آیت الله"، کشتی کج کاری که 20 سال قبل بخاطر مسابقه ای که با اون داد معروف شد، باز مسابقه بده.

این فیلم داستانی نمادین از زندگی آدم هاییه که جامعه اون ها رو به پوچی کشونده. به نظر انتخاب کشتی کج برای این فیلم بخاطر پوچی خاص این به اصطلاح ورزشه که همه چی توش ساختگیه. رندی در واقع چیزی نداره و زندگی برای اون فقط وقتی توی رینگه و مقابل چشمای تماشاگراس که معنا داره. مثل تمام این دنیای ساختگی.

با دید غیر نمادینم دیدن پشت صحنه زندگی یه کشتی کج کار واقعا لذت بخش بود.

برچسب: هان؟ من خودم عاشق کشتی کجم.

برچسب : فیلمش قشنگ بود دیگه. عرق ملی و این حرفام نداریم.

نمیدونم کی نوشتمش

واقعا جای آشغالیه. عین زندان میمونه. این تمام احساسیه که بعد تقریبا یه سال تونستم نسبت به اون شهر پیدا کنم. با بچه های کانون خیریه که رفتیم آسایشگاه سالمندان ساری، یه مرد بهشهری اونجا بود به اسم آقای تهرانی، حنجره ش ضعیف بود و صداش خیلی خوب شنیده نمیشد اما تمام مدت برامون شعر خوند. بیشتر شعراش مذهبی بود. پیرمرد شاید به زور شصت ساله به نظر می رسید. نمی دونم اول اینطوری شد بعد آوردنش اونجا یا شوک ناشی از آوردنش بود که باعث میشد فکر کنی توی یه عالم دیگه ایه و از آدمای دور و برش سواس. همش میگفت این دو تا دست که میبینید من ندارم یا یه چیزی تو این مایه ها. یکی از شعرایی که خوند در وصف بهشهر بود. باورم نمیشد کسی بتونه واسه اون خرابه هم شعر بگه.

  نمی دونم، واقعا نمی فهمم، فقط به پارسال که فکر میکنم میبینم کل تابستون داشتم فکر میکردم اگه تبریز قبول شدم ترکی یاد بگیرم یا با دختر اصفهانیا کل بندازم ببینم میتونن حریفم بشن یا توی مهد شعر و ادب ایران، شیراز، چه چیزایی یاد خواهم گرفت. اما حالا توی جایی زندگی میکنم که مردمش از ماقبل تاریخم عقب ترن و نهایت آرزوهای پسراش تبدیل شدن دوچرخه هاشون به موتوره و دخترهاشم مایه ی ننگشونه که 18 سالگی شیکم اول رو نزاییده باشن. این وسط خب استثنا هم هست، مثل استاد طراحیم یا اون مرد مجسمه ساز خونه روبه رویی که نصف ترم یک در حال چشم چرونی توی خونه شون و ناز دادن از دور سگ پشمالوی کوچیک سیاه و نوه ی شر و شورش بودم.

  این شهر با آدمای خشکه مذهب و فوضولش، خیابونای کثیف سنگلاخیش و پیاده روهایی که وجود ندارن، وقتی حتا یه پارک درست و حسابیم نداره وقتی دلت گرفت بری توش و جنبش آدما سر حالت بیاره، واقعا دلتنگم نمیکنه.

اما جاده دانشگاه، اون جاده ای که توی هر فصل هر روز یه شکل داره، با اون گندمزارای زرد، با اون خندقایی که جلوی میلت به دویدن وسط کلزا رو میگیره، با اون شقایقای همیشه عاشقش و آسمونی که هزار و یک شکل میگیره از ابرا، آب بارونی که هر جا جمع میشه و دور نمای کوهستانیش و گوسفندای ول و ترکیب قهوه ای و سبزش، با چوپان هایی که هربار موسی پیغمبر یا قهرمان داستان کیمیاگر رو یادم میندازن، ته ش، اون دریاچه کم عمق با اون جلبکای رنگ و وارنگ و انعکاس آسمون توش و اون سفره خانه سنتی یا هرچیز دیگه ای که اسمش هست، وقتی همیشه بوی چوب سوخته ی خوشایند میده و صاحب پیرش یک قوری چای 1000 تومنی ش رو با من و سپیده 500 تومان حساب میکنه، چون ازش اسم تک تک درختای پرشکوفه رو پرسیدیم و بازم فقط برای ما آلوچه "گوجه سبز" ای نرسیده کند و آورد، همون پیرمردی که وسط اتاقش میزیه که زمستونا کرسیه و تابستونا نقش رحل قرآن و ایفا میکنه و هیچ وقتم ساعت اتاقش جدید نمیشه توی دنیا با هیچ چیز قابل تعویض نیست.

اون سه کیلومتری که میشه با بهناز پیاده روی کرد و در مورد 0 و یک و  اختیار گمشده مون و اینکه چرا من نباید پیامبر آفریده میشدم و شعرای فروغ حرف بزنیم و اون برام کل بی تو مهتاب شبی باز و بخونه، یا با عقیق کل راه رو مشاعره کنیم، بعد اون سوال عجیب میلاد که اگه یه مشمبای سیاه ول شده تو باد ببینی چی به ذهنت میرسه، چیزی که باعث شد اون فکر کنه دیگه چیزی برای نگرانی نیست!! و من یه شعر کاملا اعتراضی نسبت به دست گرداننده ی خدا بنویسم و به عنوان نظر شخصیم بهش بدم.

دانشگاهمون رو دوست دارم، به واسطه اون باز شاعر شدم و توی شب شعری که گرفتن، واسه اولین بار بعد از 9 سال شعر گفتن، شعرم رو جلوی تعداد زیادی آدم خوندم و تقدیرنامه گرفتم، به واسطه مناظر اطرافش واقعا حس زندگی کردن توی استرالیا رو تجربه کردم و تونستم به چیزی که مثل یه رویا همیشه آرزوش رو داشتم، یعنی قرار گرفتن در جریان تمرین یه تئاتر دانشجویی ناب برسم.

از اول این نوشته هیچ هدفی نداشت. این روزا واقعا درگیرم. دو بار در طول هفته گذشته فرانی و زویی خوندم و به شدت با اندیشه اصلی ژوزف بالسامو مخالفت میکنم، یعنی برابری و برادری آدما. از طرفیم بخاطر اتمام اتفاقی که یهو من و از میانه ی سقوط گرفت و به یه درخت آویزونم کرد نابودم، اتمام وجود یه آدم ...در راهه!

هنوز بهم نگفتن سال دیگه برمیگردم به بلاد "ترکیب بهشهر و اشرف البلاد که اسم سابقشه!!!!" یا تهرانی میشم، دلم خرخره ی خیلی ها رو برای جویدن میخواد.

بهشهر عزیز، تو رو بخاطر آدما و تجربه هایی که به واسطه ی تو تجربه کردم سپاس. ازم دلگیر نشو.

برزخ جهنمی

4 روز پشت سر هم، استاتیک و مقاومت مصالح، ریاضی 2، فیزیک 2، برنامه نویسی c++ امتحانا رو دادیم. از اونجایی که توی طول ترم هرطور حساب میکنم در مجموع هفته ای 2 ساعتم درس نخونده بودم، کل این 4 روز بیدار بودم، عقیق و فاطمه به زور بیدار نگه م میداشتن. تا حالا توی زندگیم نشده بود انقدر نخوابم. همش و به امید روز آخر زنده موندیم اما بعد امتحان، به هیچ وجه حس خوبی نداشتم. با وجود همه خستگی، فاصله 6 روزه بین برنامه نویسی و امتحان بعدی. حس سبکی نداشتم. ساعت 8 9 شب رفتیم دریا کوچیک. من و کیمیا و عقیق و سونا. قلیون و بال مرغ یه کم سر حالمون آورد. خدا خیرش بده کیمیا رو که اجبار کرد بریم. وگرنه هر 4 تامون تا صبح دق کرده بودیم.

بعد از کنکورم درست همینطور بود. تموم مدت داشتم برنامه ریزی میکردم واسه تابستون بعدش. اما کوچکترین کاری نکردم. احساسم حتا بد تر از دوره ای بود که درس میخوندم.

در هر دو حالت توی برزخ بودم. یه حالت بلاتکلیفی که خدا نصیب گرگ بیابونم نکنه

برچسب:

The earth turned to bring us closer. It turned on itself and in us it finally through us to gether in this dream

زمین می چرخه تا ما رو بهم نزدیک کنه. انقدر دور خودش و ما میگرده که بالاخره ما رو بهم برسونه. ..

هنوز توی بلاتکلیفیم. از تقدیر انتظار دارم تو رو به زندگیم برگردونه!!