یه کار تکراری

یه لیوان نوشابه مشکی تگری با اسنک پر از سس خردل یا یه بلال زغالی، سرخ شده بعد از یه دست والیبال غیر حرفه ای از نوع روبه رویی، یا بازی با یه baby 4 5 ماهه که انگشت شستش توی دهنشه و اون یکی دستش و پاهاش روی هواس و روی تختش دراز کشیده و داره بهت می خنده یا حتی خوندن شبه رمانای سلینجرگونه، کشیدن قلیون 7 میوه با بزرگان در این عرصه(دی:) گوش دادن آهنگای نامجو و ایرج بسطامی و سلین داین، دیدن فیلمای دهه ی 50 هالیوودی، اونم توی سینما کاپری زمان شاهی یا حتی یه مسافرت دسته جمعی که میانگین سنی اعضاش 23  4 سال باشه، خوندن شعرای فروغ و خیام و حتا خوندن همشهری جوان و تماشای نود با تخمه هیچ کدوم هیچ کدوم اندازه ی داشتن دوست خوبی مثل تو نمی ارزه، باور کن!

 

درباره وبلاگ لیتل آوترس بود ...

حالا به اونی که نوشتم هیچ شباهتی ندارم ...

 

دلم کوه میخواد، وقتی میتونم داد بزنم، آآآی داد بزنم، آیییی داد بزنما!

کوه انگاری از همه چیه دنیا بهتر میفهمدت، وقتی با تو داد میکشه! وقتی میفهمه دلتنگی عجب دردی داره وقتی درد میکشه مثل تو و  داد میزنه ...

 

نوشته بودم: نوشتن یک شور عاشقانه است، لحظه ای که من با من هیچ فاصله ای ندارد

اما ... چند وقته هرچی مینویسم بیشتر از منم فاصله میگیرم، این نقاب وحشی انگار داره روحم و دچار خودش میکنه و من ...

 

 

چند نفری هستن ، خودشون میدونن کیان، کسایی که نگاهشون و موقع خوندن نوشته هام حس میکنم، خودم دعوتشون میکنم بخونن، این نگاها قبلن تحسین داشت و تشویق، این چند وقت اما فقط خمیازه داره ... کسایی که مهم ترین دلیل من واسه نوشتن بودن ...

نمیخوام بیشتر از این ناامیدشون کنم

پس

 

 

 

خداحافظ ...

 

 

یه روز در نمایشگاه!

خب، وقتی یه مدت نسبتا طولانی با آدمای مجازی آشنایی بعد دیدنشون و تفاوت هایی که ممکنه با اون چیزی که فک میکردی داشته باشن یه خورده یه جوریه! چه بدونم

جا داره از همه ی دوستان تشکر کنم که در حد تکون دادن سر جواب سلاممو دادن، وگرنه امر به مهسا و سبا مشتبه میشد کلا کسی من و نمیشناخت دی: البته هرچی گفتم حدود 2 3 سالی هست با همشون آشنام باورشون نشد!

اما:

ح.ج: داداشی مهربون من، خجالتی، کلی واسه ما کلاس آدمای پر مشغله رو گذاشت دی: نمیدونم چرا حس میکردم باید 4 برابر اون چیزی که هست باشه، توی عکست که خیلی توپولی بودی؟!

هانیه: از همین تریبون اعلام میکنم من یه هفته میام خونتون بهم ترکی یاد بدی! بعد کنکور انشاالله. صمیمی، صاف و ساده، مثل ما بجوش. از این آدمایی که یه بار ببینیشون انگاری صد ساله میشناسیشون. خلاصه بدطوری خونگرم و دوست داشتنی

مهدی صالح پور: این یکی جزو اون دسته س که جواب سلاممو با تکون سرم نداد دی:  بیا و خودت اعتراف کن کیه جای تو وبلاگت و آپ میکنه و واسه ملت کامنت میذاره!

احمدرضا توسلی: چهره ش اونی که فکر میکردم نبود، البته خیلیم فرق نداشت.  اما تیپ و قیافه ش چرا، با اون جمله ی قصاری که بهش گفتم: شما چقد شبیه وبلاگتونی!!! دی:  خوش برخورد، با یه نوع آرامش خیلی خاص.

مهتا ارباب صادقی: به چهره ش میخوره خیلی شیطون باشه، یعنی به چشماش، بر خلاف اون چیزی که تصور میکردم

و اما دوستای جدید

آسمانی: فوق العاده فهمیده و دوست داشتنی، همون آدم پر مشغله دی:

شاهین: هرجا میرفتیم بود، بعد که خواستیم پیداش کنیم تقریبا همه ی نمایشگاه و دنبالش گشتیم!! ما که نفهمیدیم چرا.  مثل هانیه بجوش و صمیمی

لیلا وزینی: خیلی دوست داشتم ببینمش، هرکار کردیم نشد که نشد ...

 

 جای نیلوفر و سم خیلی خالی بود. واقعا اونجا از ته دل آرزو کردم نیلو می بود ...

 ما اینهمه بودیم که، چرا کمه انقدر تعداد؟

خب، تقریبا همه چی در حد بوندس لیگا با اون چیزی که فکر میکردم فرق داشت. اما در کل خوش گذشت! 

اینم یه شعر از خیام محض الکی یا یادگاری


گر می نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که می می نخوری

صد لقمه خوری که می غلام است آن را

روزمرگی

هرروز ساعت شش و چهل و پنج دقیقه ی بامداد از خواب بیدار میشد، با مشت روی ساعت زنگی میکوبید، چند دقیقه ای نالان به ساعت نگاه میکرد و با سنگینی هر چه تمام تر به سمت دستشویی می رفت، نان تست و پنیر با چای تلخ و یک لیوان آب پرتقال، لباس های همیشگی، تاکسی های همیشگی با همان آدم های همیشگی ترش، حرف ها، دعواها، دیروز که 300 تومان بود، امروز 500 شد؟ بنزین زدم لیتری 400! مملکت اسلامی همینه دیگه! خودمون کردیم که لعنتشم ... باز همان اداره، همان حرف های تکراری منشی راجع به مادرشوهرش و ترس از رئیس، همان ساعتی که شب تا صبحش زود میگذرد و صبح تا بعد از ظهرش یک ابدیت را کش میدهد برای هر ثانیه و ... حتی ارباب رجوع ها هم مثل همند، مثل هم حرف می زنند، مثل هم اعتراض میکنند و فحش میدهند، مثل هم ... دست هایش را به گوشش میچسباند، دلش فریاد می خواهد! سوژه ای تازه  برای منشی و مادرش؟! نه! هرگز! بیرون میرود، منشی میپرسد: کجا؟ جهنم! بیرون میزند! از این همه تکرار تهوع آور خسته شده، کیف سامسونتش را گوشه ای پرت می کند، کتش را دست میگیرد و مثل بچه ها شروع به دویدن میکند، به پارک میرسد، با سرعت به پیرزنی میخورد که با عصا راه میرود؛ از روی زمین بلندش میکند و دستانش را می بوسد، ببخشید! پیرزن متحیر نگاهش میکند، میرود، میدود، کجا نمیداند! فقط دوست دارد فرار کند، از دست همه ی دنیا، چشمانش را میبندد، او حق دارد باد را روی گونه هایش حس کند، و زمین را زیر پاهایَ ... آآآآه ... در خیابان فلان برخورد یک دستگاه تریلی با  عابری که در حال دویدن بود گزارش میشود ...

این چه خوابی بود که دید، خواب دیده مردی شده که ... از خواب میپرد! صدای شوهرش از خواب بیدارش میکند، یک روز تازه، به ساعت لعنت می فرستد، بلند میشود تا برای بچه ها چای درست کند و راهی مدرسه شان کند، مثل همیشه از بیدار شدن طفره میروند، آخر سر با فریاد از جا بلندشان میکند، مثل همیشه مسیر 7 ساله را طی میکند و آن ها را پیاده میکند و خود راهی مدرسه ی دیگری میشود، به مدیر سلام میکند، حوصله ی حرف های همیشگی ناظم را ندارد، شاگردها باز هم روی تخته کاریکاتور کشیده اند، همه شان شکل همند، 20 سال است به آدم های شبیه هم درس میدهد، همان حرف های همیشگی، خسته است، تکرار، دلش فریاد میخواهد، بچه ها سوژه ی جدیدی برای ...

برچسب:

یعنییا، آدم زیر تریلی 18 چرخ بره، ولی دستش و با کاغذ نبره

*به قول یکی

یه روز خوب میاد

عزیزم، عشقم، ممنون که بودی، ممنون که گذاشتی روزای با تو بودن و تجربه کنم، نمی دونم، دلیل رفتن یوهوییت و نمی فهمم، حتا فرصت نکردم، با نگاهت، خداحافظی کنم، یا یه دل سیر ببینمت! روزای بودن تو خوب بود، یاد گرفتم، میشه عاشق نبود، اما میشه عاشقانه زندگی کرد! وقتی بودی، همه چی خوب بود، همه ی روزا، برای من، روز خوب بود! چیزایی که روزای عادی، اسمش و میذاشتم تکرار خسته کننده، با عشق تو معنای دیگه ای داشت، سنگ فرش خیابونا، آدمای تکراری، درخت گل یاس، گلای بنفشه، آسمون، خوندن کلاغا و گنجیشکا! انگار همه بودن که نوید دوباره دیدن تو رو بهم بدن، ذوقی که داشتم، وقتی بیدار میشدم، وقتی به سر و روم می رسیدم، وقتی مانتو شلوارم و اتو میکردم و مری و با قربون صدقه بیدار میکردم و میبردمش مدرسه، بابا رو از خواب بیدار میکردم موهام و شونه کنه و اونم کلی به خودش فحش میداد، بر پدرت لعنت بچه ... آخ، اگه بدونی، همه بدون اینکه بشناسنم بهم سلام میکردن، انگار دوست داشتن دوستشون باشم، چقدر همه مهربون بودن، خانم آ ی نامهربون خشن با من گل میگفت و گل میشنفت، حراست هوام و داشت! به تنها کسی که اجازه داد بدون کارت سالن بره تو من بودم!! انگار، انگار همه ی دنیا مال من بود ... اون همه خنده، که با حضور تو به لبم بر گشت و ...

 آآآه ... دلم تنگ میشه ... واسه جای همیشگیت، وقتی با موبایلت ور میرفتی اما زیر چشمی من و میپاییدی، وقتی بودی و هیچ کدوم از پسرای فرهنگسرا بهم حتا نگاه نمیکرد و خبرت میکرد ... اونجاس ... پیس پیس ... واسه به اون راه زدنای خودم، یا وقتایی که توی چایباغ میشستم  و تو درست رو به روی صندلی من روی سکو، به جای دوستات تمام مدت زل میزدی به من و ... واسه اون بلوز خاکستری و شلوار آبی آسمانی و کوله ی مشکیت ...

 این چند وقت، روی همون صندلی همیشگی، همه ی آدمای فرهنگسرا رو زیر و رو میکردم تا شاید ... نبودی ... نه! نبودی ... خب ... این انتظار هرروز ... میخوام تموم شه ... زندگی بدون خیال تو ... دوستم، دوستم ... آرزو میکنم عاشق باشی که عشق انگار همه ی خوبی های دنیاست ... خدانگهدارت 


با http://zzann.blogfa.com/ ادامه میدم

نوشتن بیشتر از این توی اینجا موکول میشه به وقتی که یه چیزایی تغییر کرده باشه. 


ادامه نوشته

هنوزم به دلقک ها میشه خندید؟


دلقکی که به مشروب و الکل پناه ببرد، خیلی سریعتر از یک شیروانی ساز مست سقوط خواهد کرد.


*از وقتی دیگه نیستی درست شدم عین هانس در نبود ماری ... 

ادامه نوشته

جمله قصار

همیشه سعی کن اول آدمت و بشناسی، بعد خودت و بهش بشناسونی

تیه علیه الرحمه*


*به منیره میگفتیم تپه