تخت های دوطبقه ی سیاه ... صبح که چشم باز می کنی نئوپان
تخت طبقه ی بالا اولین چیزیه که می بینی ! آروم بلند شو ...! تخت لق ِ ، طبقه ی
بالایی ناراحت میشه ! چه دیوارهای زشتی ، چرک و دلمرده ... یادم باشه چهار تا عکس
به در و دیوار این جا بچسبونم .
کتری رو بر می دارم و به طرف آشپزخونه می رم ...
ـ اِ ... شیر آب چرا بازه ؟
ــ این خوابگاه جن داره ؟
+ بَه ... سلام ، صبح به خیر !
ـ سلام ... این واسه خودش می چرخه و باز میشه ؟
ــ یعنی چی ؟ شیر آب مگه خودش باز میشه ؟
+ آره ... سه ساله که خرابه ...
* * *
*
همه سرشون تو کتابِ که ناگهان ...
ـ صدای چی بود ؟
ــ سنگ زدن به شیشه ؟
+ مواظب باشین ! پارسال تو اون یکی خوابگاه شیشه رو
شکسته بودن !
* * *
*
خیلی وقته بهشهریم و همه دلتنگ خونه و خانواده ... حوصله
ی آهنگ های غم انگیز و عاشقانه و آروم و از این جور چیزها رو نداریم ...
ـ اُه ... این چه آهنگیه گذاشتی ؟ خودمون کم دپرسیم ؟ یه
آهنگ شاد بذار ...
ـ نوار شاد نداریم ؟
[ توی راهرو ... ]
ـ بچه ها کی نوار شاد داره ؟
ـ ما داریم ، وایسا برات بیارم
ـ دستت درد نکنه !
[توی اتاق ...]
ـ بگیر ، یافتم
ـ آهااا ... این شد ...!
* * *
*
افروز ... بدو بارون ... لباسها خیس شدن ...
* * *
*
امان از برگ کاهو ، برگ کاهو همه رو
خدا کُشه ، مِره داغ ِ لاکو (دختر)
ـ ایول مینو ...
ـ اَه ... باز اینا شروع کردن !
* * *
*
ـ لیلا ! دیدی این دختره تو اتاق بغلی تا نزدیکای صبح
درس می خونه ؟ ساعت سه صبح لامپ اتاقش روشن بود !
ـ سه صبح ! هنوز هیچی نشده ... سارا شنیدی چی گفت ؟!
* * *
*
ـ ساعت چنده ؟ ... بدو فیلم شروع شد ...
[ توی راهرو ... ]
ـ اوه ... چه خبره ... سینماست اینجا ؟!
ـ هیس ! داریم فیلم می بینیم !
(پچ پچ : اوه ... یکی اینو بگیره !...)
[ در اتاق کنار تلویزیون باز می شود ... ]
ـ بچه ها ! صداشو کم می کنین ؟
[ صدا کم می شود ... ]
( پچ پچ : هی ... صدا رو زیاد کن !... )
* * *
*
سر و صدای موتورها آرامش همه را به هم می زند ...
ـ پنجره رو باز کنم هوا بیاد ...
ـ ولش کن ! بیشتر از هوا صدای موتور و ماشین میاد ... آی
... چه بوق زشتی !
* * *
*
[ مثل همیشه ... ]
ـ مریم ! مریم ! ... قاشق هامون کو ؟
ـ همون جاست ...
ـ نیست بابا ...
ـ عجب بساطی ِ ها ، این دفعه قاشق ها گم شدن ؟
* * *
*
[ فریاد ... ]
ـ مینا ! ... موهات رو از رو زمین جمع کن ! تازه جارو
کردم !
* * *
*
تو مسر خوابگاه جلوی مطبوعاتی ، لحظه ای مکث می کنم ...
تیترش بدجوری آدم رو کنجکاو می کنه ...
ـ سیمین ! بیا شرق خریدیم ، ببین چی نوشته !
ـ ببینم ... اِ ... باز این هزیان کن ! آخه کی به این
میگه تو حرف بزن ؟!
ـ هیس ... یواش ! اینجا خوابگاست ها !! ...
ـ منم ببینم ...
[پچ پچ : باز این اومد ...]
* * *
*
دم دمای ظهره و آشپزخونه شلوغ تر از ساعت های دیگه است
...
ـ افسانه ... اون نمک رو بیار ...
ـ می بینم که آشپزی می کنین ... چه حالی دارینا !
ـ مگه شما غذا نمی پزین ؟
ـ ما از خونه آماده میاریم !
ـ من غذای یخ زده دوست ندارم !
ـ اووووه ... راستی آرایشگاه خوب سراغ نداری ؟
ـ چرا ! بجه ها از سوگل خیلی تعریف می کنن ... هدیه نو
هم خوبه ...
* * *
*
ـ لامپ حموم باز سوخته ! به نگهبان بگو بیاد ...
ـ حوا ... حوا ...
[ ... ]
ـ به آقای حسینی بگو این لامپ ها سوخته ... شیر آشپزخونه
هم خرابه ... دستشویی آینه نداره ... یکی از شعله های اجاق گاز نشتی داره ... در
اتاق خوب باز و بسته نمیشه ...
* * *
*
ـ سارا یواش تر برو بالا ... حالم بد شد بس که تخت تکون
می خوره !
« گیله لوشان »
برچسب: از نوشته های مجله دانشگاهیمون، رویش، اسفند 87 که هیچ وقت چاپ نشد!