where can I find a drugstore?

همیشه برایم سوال بود، سر آن یک ساعت چه می آید؟ سر همان یک ساعتی که هر سال به جلو می کشند و 6 ماه بعد به حالت اولیه بر می گردانند. در هر ثانیه ی آن یک ساعت، کلی نوزاد متولد میشود، کلی انسان می میرد، چه آدم ها که دزدی میکنند، یا قهر، شاید هم فرصت جرقه ای باشد در ذهن یک دانشمند برای کشفی تازه تر یا ایده ی کتابی برای یک نویسنده. هرکدام از آن لحظات،  می تواند فرصتی باشد برای ... عاشق شدن! سر این همه اتفاق چه می آید؟ چقدر ساده، ثانیه هایش را نادیده میگیرند، آن ثانیه های بیم و امید ...

در کتابی خواندم، بعضی می گویند خدا در مفهوم ابد و ازل جای نمیگیرد، از کجا معلوم خدا زمان را با انسان ها نیافریده باشد؟ خیلی به این جمله فکر کردم اما باز هیچ چیز نفهمیدم. نه خدا و نه خودم را.

گفته های استیون هاوکینگ هم برایم پر از سوال است. وقتی زمان کشدار میشود، وقتی می توان به آینده سفر کرد، با همین زمان های طولانی شده اما همیشه برای من، ساعت های درد، طول کشیده، ساعت هایی درست مثل روزهای اول این نوروز، لحظاتی که پیرم میکنند نه جاودانه ...

گم شده ام، درست مثل آن یک ساعت، مثل هزاران هزارم  ثانیه، میان مفهوم دستاویز دولتی زمان!! گم شده ام، لا به لای دقایق نه چندان مهم همان یک ساعت.

یک ضرب المثل هست که دوستش دارم، سال به سال دریغ از پارسال. هرسال قرار است تغییر کنم، با کلی هدف ریز و درشت و کوتاه مدت و بلند مدت. هزار کتاب برای موفقیت و هزار و یک اتفاق جرقه ای برای تغییر، برای تبدیل به آنچه که نیستم، اما باید باشم. من نه قهرمان بودم و نه افتخارآفرین، هیچ گلی هم به سر این دنیا نخواهم زد. امروز میان خواب و بیداری دلم خواست برای آخرین بار خیال پردازی کنم، آرزو کردم مثل همان پسرک تونسی، مردنم حداقل تغییری ایجاد کند.

وبلاگستان برایم هزار فرد است و میلیارد سخن. من در این عالم، بک عمر کامل زندگی کردم. حرمتش شکسته میشود، اگر همینطور  بی عشق، درونش مستقر بمانم. تمام حرف هایم را با خود چال میکنم. شاید که خدایی باشم تا بی دانه، گیاه بیافرینم!! گیاهی به نام ... تازه گی

دوستتان دارم و خدا حافظ

سرگذشت یک دونه تخمه ژاپنی

سلام، من تخمه ژاپنی هستم، موجودی 2 سوم یک اینچ، قهوه ای رنگ با پوستی سرسخت. من یک خوراکی محسوب میشوم. اکثر افرادی که مرا می خورند حتا نمی دانند چطور تولید شده ام. بخاطر نوع خاص تخمه بودنم، افراد زیادی هم به من علاقه دارند و هم از من متنفرند. . قسمت متنفر عموما شامل افراد کم سن و سال تر میشه که راه و روش شکاندن من و بلد نیستن.و من خرد میشوم و آن ها از خوردنم ناکام. برای همین رقیب من یعنی آفتابگردان همیشه ترجیح داده میشه. من عموما در ظروف آجیل شب عید ، سر سفره ی شب یلدا و پای تلوزیون در هنگام پخش مسابقه ی فوتبال یا در مسافرت مورد استفاده قرار میگیرم. اصولا روی میز خانه ها در عید جا میگیرم و به مدت  12 روز مجبور به تحمل حرف های تکراری  فامیل و آشنایان میشوم. عموما هیچ حرفی برای گفتن وجود ندارد مگر اتفاقات روزانه که من ساعت 7.30 بعد از ظهر که شما زنگ زدید از خانه بیرون اومدم و به سمت خانه ی عمو فلان حرکت کردم، بعد به خانه ی عمه فلان رفتم و از آنجا رفتم خانه ی پدربزرگ مادربزرگ پسرخاله ی عموی زنم. و از این اصول حرف ها.

این مهمان بازی های حوصله سر بر وقت تلف کن که بعضی مذهبی تر صله رحم و عده ای دیگر دید و بازدید و سنت می نامند و ما آخرش هم نفهمیدیم به چه درد میخوره. در بسیاری از موارد صاحب خانه و مهمان سایه ی هم را با تیر می زنند ولی فقط برای به رخ کشیدن عوض شدن دکوراسیون خانه و حرف زدن از کوپ و بافت افریقایی و لیزر پوست و این حرف ها هم دیگر را تحمل میکنند. هر سال هم همان سوالات سال قبل که برادرت بچه دار نشد؟ پسرت زن نگرفت؟ دخترت را شوهر نمیدی؟ و اینگونه خاله زنک بازی های غیر مربوط به شخص گوینده. مهمان های غیر فوضول هم اصولا از سیاست و اوضاع مملکتی و گرانی و جوک ها و این حرف ها میگویند که باز حال به هم زن است.

  مهمانی ها از 3 4 ظهر شروع و تا 2 شب ادامه داره و قسمت خوب ماجرا آنجاست که فیلم یا تلوزیون بگذارند تماشا کنم. اما خب خودتونم سریال ها رو دیدید و می دونید چه وضعی دارن و فیلم ها هم که فقط اخراجی ها نشون میده که پدر پدربزرگم هم دیالوگ هاش رو حفظه چه برسه به من.

 اگر ته ظرف باشم در اواخر عید اگر روش باشم همون روز اول و اگر خوش شانس تر باشم تا مدت ها بعد عید حتا خورده نمی شوم. بعد از شکانده شدنم، که یا منجر به هزار تکه شدنم میشود یا همون دو تیکه همراه با پوست میوه جات و سایر آجیل ها به سطل آشغال ریخته میشوم و سپس تبدیل به گیاخاک شده و ایجاد میوه، سبریجات، علف هرز یا غیره میکنم.

برچسب: حالا هی ناشکری کن چرا آدم آفریده شدی.

تولد عمو

عمو ناصر عزیزم هیچ آدرسی نداشتم که تولدت یکم فروردین رو تبریک بگم.

آرزو می کنم سال هات پر از شادی و آرامش باشه. 

خییییییییلی دوستتون دارم و به یادتونم همیشه.


میشه خواهش کنم من رو دوست نداشته باشید؟



از اون زمان که به سن تکلیف رسیدیم و برامون جشن گرفتن و چادر سرمون کردن، استدلالی که برای نماز خوندن و روزه گرفتن و حجاب داشتن مطرح میکردن این بود که :خدا چون آدما رو دوست داره، برای همینه که ازشون خواسته این کارها رو کنن، چون براشون بهتره و در خیلی از موارد عقل ناقص ما درک نمیکنه.

یه کم بزرگتر که شدیم، مربیان مدرسه هی بهمون پیغام دادن که بگید ننه باباتون بیان مدرسه، چون شما رو  خیلی دوست داریم میخوایم راجع به چیزایی که براتون خوبه باهاشون حرف بزنیم. جنگ های داخلی و خارجی و قطع اینترنت و ماهواره و محرومیت دائمی از گردش و تفریح رفتن با دوستان حاصل این قسمت از دوست داشتن میشد و در مواقع بعدی حاضر میشدی توی نمره انضباط تجدید بشی ولی بابا مامانت پاشون به دوست داشته شدنت نرسه.

بعدتر ها که قسمت نماز و حجاب رو توی دوره ی دبیرستان خیلی ها خیلی جدی نگرفتن، مدیر گرامی کلی کنفرانس و همایش و پالایش و سخنرانی و چی و چی گذاشتن که حجاب خوبه و ما دوستتون داریم میگیم موهاتون رو بذارید تو و دنیای دیگری هست که در آن از مو آویزونتون میکنن، ما نمی خوایم بسوزین و خدا هم چون دوستون داره میسوزونتتون و شما گوهر نابید نباید چشم نامحرم بهتون بیافته و هزار و یکی از این حرفا بهمون میزدن و مجبور میشدیم با هزاری ترس و لرز توی این جور مراسمات کتاب بخونیم یا هنزفری بذاریم توی گوشمون که مبادا چشمامون بره توی چرت و بکشنمون به دفتر که چرا ضد اسلامید و چرت میزنید و...

توی خونه مادر گرامی به دلیل دوست داشتن بیش از اندازه از کوچیک و بزرگ رفتار ما ایراد میگیره که 20سالت شد هنوز اتاقت پخش و پلاست و بلند شو جمعش کن 5 6 سال دیگه خواستی ازدواج کنی چطور میخوای اداره ی زندگیت رو بر عهده بگیری و چقدر ولخرجی و مدیریت پول دستت و نداری و نمی فهمی چیکار کردیش و همیشه همه چیت گمه، شلخته ای و همه ی زندگی کتاب خوندن و فیلم و اینترنت نیست و درس خوندی معرفتت زیاد شه، جای تغییر دنیا خودت و تغییر بده آخرش و با این جمله تموم میکرد که مبادا بهم بربخوره و ناراحت شم :من چون دوستت دارم این حرفا رو روزی 30 دفعه بهت میزنم و روی روانت پیاده روی میکنم، حالا کسی نیست بگه انتقاد تا حد تخریب طرف مقابل؟

با پدر گرامی میریم خرید سلایق و علایقشو تحمیل ما میکنه که من چون دوست دارم و دوست دارم خوش تیپ باسی نظرم و میگم "صد البته نظر و سلیقه ی تو رو به پشیزی حساب نمیکنم"

توی مدرسه و دانشگاهم که اساتید گرامی تماما امتحاناتشون رو از مسائلی که نه درس دادن و نه روح ما باید خبر میداشت که باید خونده میشد میگیرن و میگن : چون دوستون داریم و میخوایم موفق باشین امتحانا رو سخت میگیریم

حراستم که با حجاب و اینا همون مسائل قبلی دوست داشتن!

بماند که سایر افراد فامیل و دوست و آشنا هم هرجا گیرمون میارن روضه ی رضوان میخونن از کتاب بخون و کتاب نخون و درس بخون و مجله بخون و اینترنت برو  و نرو و فلان کلاس ثبت نام کن و نکن و حرف سیاسی بزن و نزن  و ... همه هم آخر حرفاشون اینه: چون دوست داریم میگیما وگرنه برا ما که فرقی نداره

آقا ایهاالناس، ملت، عزیزان، خدای مهربان میشه خواهش کنم من و دوست نداشته باشید؟

 

من و قالیچه پرنده

توی اتاق خودم نشسته بودم که دیدم یکی آروم و آهسته هی میکوبه به پنجره. داد کشیدم مریم نکن. اعصاب ندارم سر به سرم نذار اما دیدم داره به کار خودش ادامه میده. با عصبانیت از طبقه ی دوم پریدم پایین و انرژی م برای بالا بردن صدا تا حد لرزش ساختمون بالا بردم ،اما همین که در و باز کردم، جیغم و قورت دادم و با چشمان از حدقه بیرون زده به جلو نگا کردم. یه قالیچه ی پرنده پرنده رو به روم بود  که با یک گوشه ش آروم میکوبید به در. من که همون جور بر و بر نگاش میکردم اومد نزدیک زمین و با همون گوشه ش که نقش دستش و بازی میکرد انگاری کوبید به پام که یعنی سوار شو. منم از همه جا بی خبر در حالی که داشتم دستام و می مالیدم به چشمم که خوابم یا بیدار سوارش شدم که دیدم با سرعت زیاد من و برد به آسمون. هی بهش گفتم صبر کن بابا صبر کن روسری سرم نیست آخه. لباسام و نگا کن آخه اینجوری من و کجا می بری گوش نداد که نداد. فقط شروع کرد به حرکت کردن از بالا سر مردم و پشت بوما. چه هواییم بود لامصب. دود خالص و در حالی که دلم میخواست به همه ی اونایی که توی ترافیک تهرون مغز در حال دست و پا زدن داره زبون درازی کنم بهکسایی که متعجب بالا رو نگاه میکردن دست تکون میدادم، اون هام یا مبهوت نگام می کردن یا اگه سنشون کمتر بود داد و بیداد راه مینداختن که آهههههههاااای، قالیچه پرنده اومده.  تازه کلی آدمم با گوشی هاشون فیلم میگرفتن. آخ جون. جهانیم میشدم. فکر کن از فردا توی فیس بوک ببینی فیلمت در حالی که روی قالیچه ی پرنده ای شیر میشه و همه راجع بهش نظر میدن!!! خلاصه ما هی رفتیم بالا و  بالاتر و منم که تا حالا انقدر ذوق نکرده بودم برا خودم آواز میخوندم و باد موهام و بالا پایین میکرد و چه کارای دیگه که دیدم نه بابا. این جناب قالیچه ما رو انگار داره میبره فضا. منم یهو ترس برم داشت که آخه اونجا که هوا نیست تنم متلاشی میشه شروع کردم داد و بیداد که کجا میری و چرا اینجور میکنی آخه یه چیزی بگو من باهات نمیام و پاهامم میکوبیدم روش که یهو لیز خوردم و نزدیک بود بیافتم رو زمین و رب شم. همین شد که سکوت اختیار کردم و گذاشتم قالیچه کار خودش و کنه اما همش نگران بودم که دیدم از ارتفاعش کم کرد و سقوط آزاد سمت وسط اقیانوس. آقا، جناب، بانو، مرتیکه آروم آروم هوشه حیوون ای بابا  کن یو استاپ؟ ای کاش اسپرانتو بلد بودما هل دونت یو وانت التوقف و نفهمید که نفهمید. با همون سرعت میرفت سمت اقیانوس . آخه ما توی کل خاندانمون نداشتیم کسی و که توسط نهنگ خورده بشه اما انگار قسمت من بود که متفاوت بمیرم. هی به خودم لعن فرستادم که هی گفتی دلت نمی خواست عادی بمیری این شد که یه جزیره دیدم که چند تا موجود روش پرسه میزدن. داد زدم آهاییییییی من و نجات بدین، من و از شر این قالیچه دیوونه نجات بدین و دست تکون دادم و بال بال زدم که سرو کله یه لک لک با سر و شکل بزرگ پیدا شد . من که داشتم فکر میکردم این از اون دایناسور بالداراس یا لک لک یقه م و گرفت و با اون پاهای نتراشیدش من و میون زمین و هوا آویزون کرد و یهو پرتم کرد وسط جمعیت جزیره. منم ترسیدم نکنه اینجا سرزمین لی لی پوت باشه و گالیور دوم شم و از اولشم مال خاندان بابام اینا نبودم من یا دختر بزرگه ی مارکو پولو محسوب میشدم یا رفیق اون آقاهه که امریکا رو کشف کرد. توی خونم سکونت در یه مکان امکان پذیر نبود که نبود.

اما نه از آدم کوچولوها خبری نشد که نشد. هنوز سرم داشت گیج میرفت که دیدم یه عده آدم دارن میان سمتم.  ای وای نکنه the others  باشن بخوان من و بخورن؟ توی ترس و لرز بودم و اتفاقا سر دسته شونم یه مردک ریش داری بود و داشتم خودم و خیس میکردم که خوب دقت کردم و از تعجب ماتم برد. ای داد بر من، این که ایتن خودمونه "یه نقاش معروف" . سلام بانوی بزرگ. هان؟ کییییییییییه؟ با منه؟ مدت هاست که منتظر شما بودیم. جان؟ کی ؟ من؟ منتظر من بودین؟ اما جونم براتون بگه آدمایی که همراهش بودن فروغ فرخزاد، بله خود فروغ بود که بهم گفت: ای شاعر بلند مرتبه. خوش اومدی به جزیره ی دگراندیشان. نفرات بعدی که بهم خوش آمد گفتن ارنست همینگوی خودمون بود که دست در دست چکوفسکی و داستایوفسکی اومدن به سمتم و من و ملکه ی داستان نویسی سرتاسر دنیا نامیدن که کتابی نوشته بود که دنیا رو متحول کرده بود و همه رو به آغوش خوشبختی برگردونده بود. بعد سر و کله ی میرعماد پیدا شد و با کلی تعریف از خطم ازم خواست استاد ثانی خوشنویسی ایران بشم. خیامم که مست کرده بود و یه گوشه بر و بر من و نگا میکرد اما توی همون عالم مستی شناخت و بهم با بوی ناخوش دهنش فهموند که قراره جاش رو توی ریاضیات بگیرم اما توی همین موقعیت ماری کوری و پلانک اومدن و دستم و گرفتن بردن یه گوشه و خواستن بدون اینکه به کسی چیزی بگم بدونم که قراره تحولی تاریخی در فیزیک هسته ای ایجاد کنم که جان دنیا رو توی سال 2012 نجات بده . من که کلی سرخوش بودم از اینکه اینهمه آدم حسابی دیدم و همشون من و دوست دارن داشتم فکر میکردم  حتما من و با رویاهام اشتباه گرفتن اما اینا چرا اینجان و این جزیره کجاست نکنه همون بهشت خودمون باشه البته اینا که هیچ کدوم نماز اینا خونده بودن پس جهنم بوده حتما ، من و بردن جایی که دیدم جانی دپ عزیز نشسته. بله قرار بود من و جانی دپ باهم عروسی کنیم و بعدش بر اون جزیره حکومت کنیم. همه ی آدم حسابی ها توی اون جزیره بودن کی باورش میشه؟ حافظ، مولوی، دکترحسابی، مارلون براندو، ون گوگ وای عجب جای توپی بود خدا وکیلی و همش به کنار. جانی دپ بود که جلو پام زانو زده بود و بهم می گفت لیاقتم و نداره اما ...

داشتم به قالیچه فکر می کردم و خودم که دست گردون بالاخره فهمید خیلی خاصم و نیازی به تلاش کردن نداشتم برای اینکه برا خودم کسی بشم و غوطه ور در تفکرات . ولی یهو دیدم یه صدای انفجار مهیبی اومد و دیدم وسط آبم. آره امریکای خاک بر سر جزیره رو زده بود و همه قتل عام شدن . من موندم و قالیچه. من که بهت زده بودم قالیچه از روی زمین برم داشت و با ثدایی که انگار از یه تونل بتونی بزرگ میومد گفت برای دنیا فقط تو باقی ماندی و بس. سایرین از دست رفتند برای حفظ جان تو. هوای خودت و داشته باش و من و انداخت توی همون اتاق خودم. ولی حالا دیگه می دونستم که من یه شخصیت بزرگم و دنیا انتظارم رو میکشه... شمام اینایی که خوندین و به کسی نگید. فقط نوشتم تا به دوستی با من افتخار کنین.

به امید روزی که جهان به حقیقت خود پی ببرد!!

برچسب: راستی قالیچه هه گفت هر وخ سه تا سوت برنم میاد دنبالم بریم بگردیم

سلامتی هرکی دلش تنگه


وقتی دستام خالی باشه

                            وقتی باشم عاشق تو

                                                       غیر دل چیزی ندارم

                           که بدونم لایق تو

                                              دلم و از مال دنیا

                به تو هدیه داده بودم

                                                                                   با تموم بی پناهی

  به تو تکیه داده بودم 

                                         هر بلایی سرم اومد

                                                                همه زجری که کشیدم

            همه رو به جون خریدم

                                                              ولی از تو نبریدم

                      هر جا بودم با تو بودم

                      هرجا رفتم تو رو دیدم

                      تو سبک شدن توو رویا

                      همه جا به تو رسیدم

                                                      اگه احساسم و کشتی

اگه از یاد من و بردی

                                 اگه رفتی بی تفاوت

                                                   به غریبه دل سپردی

        بدون این و که دل من

                           شده جادو به طلسمت

یکی هست اینور دنیا، که توو یادش مونده اسمت

اینم فال ما

دردم از یارست درمان نیز هم
                                  دل فدای او شد جان نیز هم
اینکه میگویند ان خوشتر زحسن
                                  یار ما این دارد و ان نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
                                  گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
یاد باد آن کو به قصد جان ما
                                  زلف را بشکست و پیمان نیز هم
خون ما آن نرگس مستانه ریخت
                                 وان سر زلف پریشان نیز هم
داستان در پرده میگویم ولی
                                  گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سرآمد دولت شبهای وصل
                                   بگذرد ایام هجران نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان
                                   بلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار
                                     بلکه ازیر غوی سلطان نیز هم
محتسب داند که حافظ می خورد
                                     و آصف ملک سلیمان نیز هم

ادامه نوشته