آرزوهای کوچک دوست داشتنی

کارنامه ی نهایی رو اینبار خیلی دقیق نگاه میکنم، به رشته و دانشگاه هایی که مشاورای انتخاب رشته مطمئن بودن قبول میشم و 200 نفر تفاوتی که بین من و آخرین رتبه ی قبولی همون رشته ها اونم تازه حداقل، هست. خنده م میگیره. همین چند ماه پیش بود که یه انگیزه ی قوی به زندگیم وارد شد و باعث شد دو ماه و خرده ای رو طوری درس بخونم که بشه باهاش مهندس آی تی شد. بماند که کم خوندم یا زیاد یا رتبه م این باید میشد یا دو سه هزار تا اینطرف تر یا اون طرف تر، بماند که انتخابی رو قبول شدم که یه درصدم احتمال نمیدادم و بماند که حالا دارم رشته ای توی همون دانشگاهی رو میخونم که موقع وارد کردن کد رشته ش گفتم "اینم برای خالی نرفتن فرم انتخاب رشته"! این شیش ماه سالی که گذشت اون چنان پر از حادثه بود که هنوز با خیلی هاش کنار نیومدم. اما چیزی که اهمیت داره برام از حالا به بعده.

فردا شب فرم مهمان رو پر میکنم و می فرستم، احتمالش هست از سال دیگه دانشجوی شهر خودمون بشم اما حالا میخوام به 6 ماه بعدی این سال پر حادثه رو جدی بگیرم. یادمه همه ی 2 3 سال مونده به کنکور پیش خودم تصور میکردم کنکور که دادم فلان و فلان میکنم و بعد همه ی تابستون خوردم و خوابیدم و انگار نه انگار.

اینبار دیگه قصد ندارم به نوشتن کتابی فکر کنم که دنیا رو تغییر بده، بخاطرش جایزه نوبل بگیرم، جنگ رو از دایره المعارف دنیا حذف کنه، بچه های بی سرپرست رو صاحب پدر و مادر و همه ی مردم رو برای پس گرفتن حقشون بیدار،  اینبار فقط من هستم و من، با همین وبلاگ که قراره توش از خودم و زندگیم بنویسم، شاید یه روزی کتاب بشه، همه ی نسخه هاشم بمونه یه گوشه و خاک بخوره، اما چیزی که برام اهمیت داره اینه که بتونم "خودم" رو تغییر بدم.

درسته که جایی که هستم، با اون چیزی که انتظار داشتم زمین تا آسمون فرق داره، اما میدونم دارم چیزهایی رو تجربه میکنم که آرزوهای کوچیک ولی دوردستم بودن و از این جهت خوشحالم. خوشحالم که میتونم تنهایی سفر کنم، خونه ای داشته باشم و براش خرید کنم، سوسک بکشم!! و با شرایطی که باب میلم نیست کنار بیام. خوشحالم که توی شهری زندگی میکنم که بارون جزئ لاینکف روز و شباشه.


راستی ... سلام!

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد


معلم کلاس اول دبستان من یک روز گفت که درخت ها برای انسان ها فواید زیادی دارند.درختانی که میوه می دهند از میوه ی آنها استفاده می کنیم و درختانی که میوه نمی دهند از سایه شان. پرسیدم آقا اجازه ! پس وقتی که ابر هست یا هوا تاریک می شود و شب می آید دیگر درخت های بدون سایه و میوه به چه درد می خورند؟ کلاس خندید.معلمم که خدای آنروزهای من بود گوشم را گرفت و گفت کره خر ! برو بیرون تا هم ادب یاد بگیری و هم بفهمی درخت های بدون سایه به چه درد می خورند؟ ا

این رو جایی خوندم و دلم خواست ادامه ش بدم، چون این سوال اولین ومهم ترین سوال زندگیم بود که پرسیدم و جوابی پیدا نکردم و طبق معمول سوالایی که جوابی براشون پیدا نمیشه فراموش شد. حتا وقتی بزرگتر شدم و فهمیدم که درختا تولید اکسیژن میکنن یاد این سوال نیافتادم که جوابش و بدم. اما خب حالا دارم فکر میکنم چرا حتما باید همه چی یه فایده داشته باشه که براش ارزش قائل بشیم. یا اینکه چرا درخت کاج و از همه ی درختای دیگه بیشتر دوست دارم، شاید بخاطر حس خوشایند یادآوری خاطرات دوره ی دبستانم و مسیر مدرسه که از وسط پارکی پر از درختای کاج بود میگذشت، یا آسون ترین درخت برای کشیدنش توی نقاشی هام، با اون رنگ سبز نفرت انگیزش.

معلم جمله ش رو سال های سال برای همه ی شاگردانش تکرار میکنه، جمله ای که خودش از معلمش شنیده و هیچ وقت راجع بهش فکر نکرده و همیشه زمین پر از آدم هاییه که قوانین زیادی رو حفظ هستن و بر اساس اون رفتار میکنن، اما حتا یه بار هم راجع بهش فکر نکردن تا ببینن از کجا اومده یا اینکه حقیقت داره یا یه شوخی مسخره بوده که اون ها جدی گرفتنش و دارن هربار خودشون و سر کار میذارن! مثل من که شنیده بودم سحرای ماه رمضون به مسواکم خمیر دندون نزنم چون تشنه م میکنه و بعد دیدم هیچ فرقی نمیکنه!! مهم اینه که من 9 سال به این موضوع اعتقاد داشتم ...

خب، زندگی در جریانه، هرچی میگذره سوال ها اساسی تر و مسخره تر میشه. میدونم توی جامعه ای زندگی میکنم که همیشه برای هر کاری که توش انجام شده جای حرف هست، چه دانشگاهی که برای اینکه به دانشجوهای دخترش توپ والیبال بده تا برن توی زمین ورزش کنن، مسئول توپ ها باید به 17 18 نفر زنگ بزنه!! که ما متعجب بپرسیم نفر بعدی حتما شخص رهبره که باید نظرش و در این باره اعلام کنه، چه قطاری که یادگار زمان رضا خان رحمه الله علیه و نمی فهمم اینهمه مهندس فارغ التحصیل شده نتونستن یه قطار جدید تر با سرعتی بالاتر با امکانات بیشتر بسازن که ما با حسرت به چشم بادومی های ژاپنی حسودی نکنیم و چه هزار و یه سوال دیگه که چرای اول و علامت سوال آخرش و برداشتن که بشه قانون و یادمون دادن حفظش باشیم و هربار پیش خودمون تکرار کنیم. چون "اینجا ایران است."!

دارم فکر میکنم به معلمی که اون دانش آموز و از کلاس انداخته بیرون و به خودم که 4 سال نازنین عمرم استرس رفتن به دانشگاهی و داشتم که تازه مفهوم حرف عمو احمد "دوست بابام" و بفهمم که زیاد غصه نخور، دانشگاهای ایران مثل یه مخروط برعکسن، ورودیشون تنگه اما خروجی گشـــــــــــــــــــــــــــــاد و به کل زندگی، آرزوهایی که داشتم و ... دارم و ... آینده. آینده؟! ای امید لعنتی ... ایــــــــــــــــــــــــــــــ

برچسب: عنوان فال حافظمه که تازه گرفتم!

روزهای پر از بیم و امید

خیابان انقلاب، اولین باره که میخوام کتاب بخرم، جای سینماها رو خوب بلدم اما کتاب فروشی ها رو ... نه، جای جای خیابون پر از دست فروشای کیف دانشجویی فروشه. کوله پشتیم و بیشتر دوست دارم. هنوز بزرگ نشدم. تازه امروز وقتی رفتم محوکن بخرم خانمه گفت اینا راهنمایین، واسه طراحی میخواد و من با لهجه گفتم من راهنمایی امم؟؟! هوا هیچ بوی خاصی نداشت. بر خلاف همیشه که فکر میکردم این سه تا خیابون متصل به هم یه بوی خاص دارن. انقلاب، جمهوری و ولی عصر عجل الله تعالی فرجه شریف!

تنهام. هوا آفتابیه، نشونی از پاییز و خنکای هوا و بارون و نوازش باد لطیف نیست. شهرت رو با همه ی آلودگی هاش، با همه ی زشتی هاش دوست داری. از تالار محراب وسط پارک دانشجو تا استخر وسط پارک لاله و چایی فروشای خوش تیپش و آدمایی که سگشون و برای گردش آوردن، یاد روزایی که پارک ملت می رفتیم به خیر، بستنی مرتضی و کافی شاپ پارک و باغ وحشش ، دیگه جرات نمی کنی بری توش، چون همه جاش برای یادآور خاطرات نه چندان دوریه که به نظرت از روزگار این زمانت خیلی قشنگ تر بود.

بچه های مدرسه ای از جلوی چشمات رد میشن و تو اصلا دوست نداری بچه مدرسه ای باشی. میدونی دوره ی دبستانت صلح و صفا بود و بهترین لحظه ها رو داشتی، نه جنگ بود و نه وحشت، همه با مداد گلی لبای عروسای مو بلوندشون و رنگ میکردن و لای نون پنیرشون گردو میذاشتن. اما تو، بازم دوست نداری دوباره اون روزا بشه. یاد زمانی می افتی که مادرت همیشه "فقر" رو بهت تذکر میداد و از بچه هایی می گفت که پول ندارن گوجه خیار بخرن و هیچ وقت نمی ذاشت گوجه سبز و توت فرنگی یا موز ببری مدرسه.

یاد دوره ی راهنمایی و مانتو شلوارایی که هرسال عوض میشد و پسرای کوچولوی پلاس جلوی در مدرسه که به هر ترتیبی بود مدرسه شون و پیچونده بودن بیان دختر بازی، معلما و همکلاسی های رنگ و وارنگ که یه خاطره ی کمرنگ ازشون توی ذهنته و دبیرستانی که اونم کم کم داره ازش یه خاطره ی محو میمونه.

 این روزها با ترس به ساعت نگاه میکنم و حسرت تک تک لحظه هایی که میگذره رو میخورم. میدونم تکرارنشدنین، وحشت از مرگ و آینده خودنمایی میکنه و حرف بابات که یهو به عقب نگاه میکنی و میبینی 30 سال گذشته!! عمر کوتاه و بعدی که نمی دونی چی میشه و تو و یه زندگی پیش رو که حس میکنی تازه شروع شده و دوره ی اصلی "آدم بودنته" . دوست داری طوری زندگی کنی که بعد، وقتی 30 سالی که بابا میگه گذشت رو میبینی، با افتخار سرت و بالا بگیری و بگی من مونا هستم و این زندگی، زندگی موناست. همون طوری زندگی کردم که دوست داشتم. میدونی وقت کمه و آرزوها زیاد، براشون برنامه های زیادی داری و ایمان داری به روزی که انتظارش رو میکشی ... روزی که همه لبخند می زنن

یادم تو را فراموش


این روزها انقدر جدیدند که خاطرات گذشته جلوی چشمانم بال بال میزند...



برچسب: چرا سه روزی که شمالم 3 سال میگذره اما 4 روزی که اینجام 4 دقیقه؟

زندگی مجردی 2

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام من اومدم!!!خوفیییییییییییییییییییییین؟ چقد دلم تنگ شده

دانشگاه به طور رسمی شروع شد و در همون ابتدای کار کلی دوست جدید پیدا کردم. مریم، سونا "گنجشک کوچک"، هلیا، بهناز که تهرانی هستن. زهره شهریار، الهام و فائزه هم اهل ساری. یه اکیپ پر از بچه های شاد و خندان و پایه البته هلیا و بهناز برقین. توضیحات مزخرف ابتدای کلاس ها و کاغذ کاهی کیمیا باعث شد من به این موضوع پی ببرم که استعداد نهفته ای در نقاشی دارم.

استاد اول یه خانم قد بلند و لاغر حدود 40 ساله مشغول تحصیل در مقطع فوق دکترا و اهل بابلسر. لهجه ی مازندرانیا اینطوریه که آخر همه ی کلمات و میکشن. استادم وقتی که اعداد مختلط رو درس میداد با همین لهجه بود. بدبختانه اینکه من استعدادم توی یادگیری و فهم یه زبون دیگه و ادای لهجه در آوردن بد نیست و برک بین دو تا کلاس شروع کردم به اجرای لهجه ش. "واحد های دستگاه مختصات اعداد مختلط یک و آی میبووووووووووشد". نمی دونم چرا اما اولین اسمی که یاد گرفت اسم من بود. می دونم که یه "مونا" توی کلاس داریم، یه دانشجویی از کرج. "بیچاره این دانشجویی از کرج روی یه نیمکت از 4 تا نیمکتای روبه روی هم  نشسته بود که ما 10 12 تایی رفتیم بشینیم و مجبور شد بلند شه بره. مریم: آخی بیچاره، کم مونده بود بگیم کیییییییییش برو اونور! " سیلورمن و توماس منابع اصلی ریاضیمونن.

استاد بعدی استاد ادبیات بود. از این آدمایی که چون ریاضی دوست نداشته رفته ادبیات خونده. من که اینطوری حس کردم چون اول کلی زد توی سر رشته ی خودش و گفت میدونم شما ریاضی ها فکر میکنید ادبیات درس بیخودیه و انقدر روی حرفش پافشاری کرد که مجبور شدم بگم:" استاد خیلی ناعادلانه قضاوت میکنید، بچه های ریاضی همیشه از نظر ادبیات قوی تر از انسانی ها بودن." که همه شروع کردن به تایید حرف من. بعد پرسید کیا شاعرن من و یه نفر دیگه به اسم امین صابونی ملقب به صابون شاعر بودیم. صابون شعر سیاسیش و خوند و من یه شعری که مجبور شدم بخونم!! قرار شده هر جلسه شعر بخونیم و از اون به بعد کیمیا بهم میگه: مونا، شاعر.

در آخر یعنی با استاد عزیز و دوست داشتنی زبان کلاس داشتیم که استاد نگو بگو گوله ی نمک. همراه انگلیسی مازندرانیم یادمون میده. میگه از غرب به شرق مازندران لهجه اینطوری تغییر میکنه. ها کِردمه، ها کَردمه، ها کُردمه، ها کاردمه!!!  لاغر، جوون و باحال! لهجه نداره اداش و در بیارم ولی ...

روز اول صاحب خونه یه قابلمه غذا بهمون داد! فوق العاده آدم خوبیه و اصلام فوضول نیست.

کلاس صبح سه شنبه با استاد نقشه کشیه. قراره پول بذاریم تا آخر ترم براش یه شونه بخریم. خیلی بد اخلاق و از این آدمایی که با خودش حرف میزنه موقع درس دادن نه شاگردا. یکی از این پسرای بدبخت دو بار ازش سوال پرسید، دفعه ی دوم یه دادی سرش کشید که...

کلاس بعدی با معلم فیزیکه. خب برای کسی که با مظلومی کلاس فیزیک داشته باشه تحمل استاد فیزیک دیگه واقعا سخته. مخصوصا که مبحث فصل اول فیزیک هالیدی "آره؟" یعنی بردار باشه و فوق تکراری. یکی از پسرا "همون که از استاد نقشه کشی کتک خورده بود" یه روش واسه ی انجام ضرب خارجی" داخلی؟ هیچ وقت یادم نمیمونه!!!" ارائه داد، البته گند زد با اون ارائه دادنش کلی پیچوند. همه م بهش خندیدن. استاد گفت خیلی از افراد بزرگ وقتی راهشون و ارائه دادن بقیه خندیدن. اینم گفت: از کجا معلوم شاید منم دانشمند بشم. حالا همه بهش میگن آقای دانشمند.

بچه ها پاین که هرشب بریم پارک نزدیک محلمون والیبال بازی کنیم. چقدر خوبه همه والیبال ورزش مورد علاقه مونه.

روز آخر با استاد شیمی کلاس داشتیم. اونم اولین اسمی که یاد گرفت اسم من بود. وقتی تعریف ماده رو گفت پرسیدم ضد ماده چیه و عجیب اینکه اصلا نشنیده بود. 3 4 تا از بچه ها حرفم و تایید کردن که چنین چیزی وجود داره. اما خوبیش این بود که زود توی زنگ تفریح یا به قول سال بالایی ها که کلی بهمون میخندن و البته کلیم تحویل میگیرنمون برک رفت مطالعه کرد و راجع بهش کمی توضیحات داد "خوبه که دوستان آپدیت و به روز هستن و ..."  . تمام مدت کلاسش من داشتم نقاشی میکشیدم و تمام مدت کله ی سجاد "همون دانشجوی زرنگ کلاس شیمی قبلی" روی برگه کاهی من بود البته من نمیدونستم و بعد که بچه ها بهم گفتن منم شکلش و بزرگ کشیدم : انقدر تابلو برگه ی من و نگا کرد که آخر لو رفتم و مجبور شدم بند و بساطم و جمع کنم. مورتیمر میخوانیم و من نمیفهمم آخه ما که همه ی اینا رو توی دبیرستان خوندیم آخه. من شاید شاگرد زرنگی واسه ی کنکور دادن و با سرعت عمل تست زدن نبودم ولی خداییش همه ی درسای دبیرستان و بلدم.

غذای دانشگاه بدک نیست. گرچه ناهار و نصفه میخوریم و شامم نمیخوریم. البته اگه همسایه نده. شام میوه میخوریم.

اولین باری که از سایت دانشگاه استفاده کردم مجبور شدم از بغل دستیم یه سوال بپرسم. بهم گفت شماره ی دانشجوییت برام خیلی جالب بود، شماره دانشجوییش شبیه من بود با این تفاوت که اولش جای 89 86 داشت! از انتخاب واحدمون و اینا پرسید  گفت برای ترم بعد حتما با سال بالایی ها مشورت کنیم.

پنجشنبه اردوی معارفه بود و همه میخواستیم برگردیم، همه رو راضی کردم بمونن! مریم: لامصب نمیشه بهش نه گفت!!  بد نگذشت. انجمن ورزشی والیبال تشکیل دادیم. رئیس گروه صنایعم بهمون تفهیم کرد که صنایع دانشگاه ما از برق دانشگاه شریف بهتره دی::::: این و یکی از بچه های هم دوره مون بهش تیکه انداخت. "گفت: از سهمیه ی قبولی دانشجو بدون کنکور از علم و صنعت تهران 8 نفر و از دانشگاه ما 6 نفر گرفتن و این یعنی توان علمی بچه ها بالاست!" مهندسی صنایع چیه؟ در اصطلاح عموم؟ و همون که تیکه انداخت: مهندسی گلابی!! اینکه میگم کرده و صورت فوق العاده بامزه ای داره. استاد میگه تو انتقالیم که نخوای بگیری انتقالی زوری بهت میدیم بری. از کردستان اومده. "حالا شما که صنایع میخونید دیگه این و نگید دیگه. "مهندسی صنایع یعنی اقیانوسی با وسعت با عمق یه وجب. من: یعنی همه چی می دونیم ولی کم و یکی دیگه: همه کاره، هیچ کاره!

عضو تمام کانونای علمی فرهنگی هنری و اینا میشیم اما عضو بسیج نه! هرچی به خودمون فشار میاریم نمیشه که نمیشه.

آها راستی از خونه بگم. بچه ها میپرسن چیکار کردین؟ تقسیم کار و اینا رو. میگم هیچی، یه دفعه من حال ندارم کیمیا ظرف میشوره، یه دفعه برعکس و کیمیا کامل میکنه: البته الان کلی ظرف توی دستشوییه! هیچ کدوم حال نداشتیم. یه بارم چایی درست کردم که دم نکشیده بود و انقدر بدمزه شد ریختیمش دور. گرسنه رفتیم پیش بچه ها و کلی آه  ناله کردیم. فرداش که کیمیا چایی درست کرد گفتم من میگم من درست کردم چایی ها!!! کیمیا یه نگاهی بهم انداخت و گفت: ازت میپرسن سیری؟ میگی آره بعد خودشون میفهمن من صبحونه درست کردم.

مهسا برد همه ی شهر و بهمون نشون داد.

امروز فهمیدم مامی کلی گریه کرده بود بعد رفتن من. راستی تکمیل ظرفیت و پر نمیکنم. همینطور انتقالیم نمیخوام بگیرم!!

در آخر اینکه: همه چی آرومه، من چقد خوشحالم!!

 اینم عکسا:

زهره


مریم


کیمیا


صابون


دانشجویی از کرج



سجاد


استاد نقشه کشی


استاد شیمی

برچسب: هنوز عاشق نشدم!!!!

برچسب": این دنگ و دونگ اذان صدای قلب من است تا رسیدن به افق چشمانت!

برچسب "": هم کاغذم مچاله شده بود، هم من فکر نمیکردم بخوام بذارم عکسا رو اینجا و هم اینکه من نقاش آماتوریم تازه با موبایل از روشون عکس گرفتم. بنابراین ببخشید انقده زشت شد. در دفعات بعدی قول میدم خوشگل تر بکشم. اونجا کلاس نقاشیم پیدا کردم.

خدایا بخاطر اختراع شونه ی گرد از تو سپاسگزارم

موهام و خرد کوتاه کردم، یه سشوار خوشگلم کشیدم، جلوشم ژل مالیدم خلاصه خیلی باحال شده، بعد شدم حکایت اون دختره که میره پیش کشیشه میگه آقای کشیش من همش از جلو آینه رد میشم میگم آخه تو چقد خوشگلی، یعنی گناه میکنم؟ کشیشه میگه نه عزیزم تو اشتباه میکنی. البته قسمت دومش که در مورد من صدق نمیکنه هان؟ دی:

 *انقدر ذوق زده بودم که وسط کوچه موهام و به مادر نگار "هم سرویسی دوره ی دبستانم" نشون دادم گفتم بهم میاد؟ 

*جدا خیلی هیجان زده ام؟

*فردا ساعت 4 صبح میرم!


جهان گل ِ بلبل

من اگه خدا بودم یه جای دنیا رو سیبری نمیکردم یه جای دیگه شو صحرا،

یه جا همش جنگل یه جابیابون بی آب و علف،

یه جا از همه طرف دریا یه جا یه رودخونه هم نداشته باشه.

همه جا هم دریا داشتش،

هم جنگل،

هم بیابون،

هم برف و بارون!



با من بخوانید:

پاییز امسال

بعضیا داغشو دوس دارن

روزهای خاطره

5 سال ابتدایی برای شروع مدرسه ها ذوق داشتم، ولی 7 سال بعد نه، یادمه همه ی تابستون یه سال ذوق این و داشتم که اول مهر جمعه س و مدرسه نمیریم. دوره ی راهنمایی که مدرسه پر از حاشیه بود. عشق و عاشقی، تیپ و قیافه ، مدل لوازم آرایش و دوستایی که سر نترس داشتن. تجربه ی زندگی با چیزایی که خلاف عرف محسوب میشد، با داشتن پدر و مادری که وقتی می فهمیدن تو با دوستات رفتی پسر بازی دعوات نمیکردن، فقط خیلی دوستانه دلیل مخالتشون رو اعلام میکردن. انقدر دوست بودن که تو چیزی ازشون پنهون نداشتی و حتا مشکلات دوستاتم بهشون میگفتی. خب پدر و مادر منم یه سری ممنوعیتا برام ایجاد میکردن. مثلا بهم اجازه نمی دادن با دوستام برم سینما "چقدم من نرفتم" یا کوه، البته خب میگفتن دوستات رو جمع کن مثلا اگه میخوای بری کوه من میرسونمتون تا اونجا خودم میرم.  میگفتن اینجا ایرانه، اگه خارج بود شبم خونه نمیومدی مشکل نداشت. ولی فرهنگ مردم حالا انقدری نیست که وقتی تو 11 شب بیرون باشی بهت کاری نداشته باشن. حس میکردم بچه هایی که آزادی این و دارن که برن بازار و پارک یا سینما هر ساعت که دلشون بخواد و هرروزی که باشه خیلی خوشبختن. اما بعد ترش که بابا مامان به این نتیجه رسیدن انقدری بزرگ شدم که بتونم مواظب خودم باشم و اجازه دادن و تجربه کردم دیدم هیچ حس خاصی نیست. نه عجیب غریبه و نه اون طور که پیش خودم تصور میکردم لذتناک. حتا دلم میخواست ممنوعیت ایجاد کنن چون حس میکردم اونطوری براشون مهم ترم. خب، به قول مادر مهسا هرکس دوست داشتن رو یه طوری تعریف میکنه. مادر من معتقده اگه وقتی از اردوی مشهد برگشتم نیاد دنبالم یعنی دوستم نداره و وظیفه ی مادریش رو اجرا نکرده. مادر مهسا معتقده باید به فکر بچه ش باشه، اینکه بیاد دنبالش مهم نیست. شاید یکی دیگه اصلا نذاره بچه ش مسافرت بره چون نگرانشه و هرجام که میره باهاشه. درسته که شاید بعضی وقتا پدر و مادرها ممنوعیت الکی ایجاد میکنن، اما شیرینی اینکه براشون مهم محسوب میشی و نگرانتن همه ی ناراحتی ناشی از اون رو از بین میبره. مسلما خیلی خوشبخت تر از بچه ای هستی که توی پرورشگاهه. "مادر کیمیا پرستاره، گفتم اینجا خانه ی سالمندان یا پرورشگاه نداره؟ نذر دارم برم اونجاها به بچه ها و پیرا کمک کنم، اونم مثل من نذر داشت. گفت من با اینکه پرستارم بهم اجازه ندادن. می گفت شرایط پرورشگاهای کشور افتضاحه. مثلا به یکیشون که فوت کرده بود چند مدت اجازه ی دفن نمی دادن چون شناسنامه نداشت، یکی دیگه شون عمل کرده بود و 1 میلیون برای ترخیصش نداشتن. توی زنجان یه پرستار دو تا بچه رو سوزونده بود و ... . خدا میدونه اینا رو گفت چه حالی شدم، خدا پدر و مادر اون بچه ها رو لعنت کنه که برای هوس خودشون این بچه ها رو بدبخت کردن" از کجا به کجا رسیدم. میخواستم راجع به پاییز حرف بزنم اما یاد گذشته و روزای پر فراز و نشیب اجازه نداد. یاد روزای سخت دبیرستان، درسای سختی که نمی خوندم و استرسشون رو داشتم. روزای ریاضی خسروشاهی. حالا که گذشتن، شاید حتا تصور سختی کشیدنش هم برام دوره اما میبینم چقدر عمرم رو الکی صرف فکر کردن به چیزای بیهوده و بی ارزش کرده بودم و غصه خورده بودم. دنیا انقدر زود میگذره که واقعا باید دیوانه باشی از مشکلات امروزت ناراحت باشی. مثل تفاوتی که بین پستای هفته ی پیش من هست و این هفته!!

برچسب: فکر میکردم خدا دوستم نداره که جواب "یکی" از آرزوهام رو نداده. اما حالا میبینم انقدر بزرگ و مهربونه که یه کار کرده که همه ی آرزوهام با هم برآورده بشه. زندگی پر از ماجراجویی حالام، دانشگاه خوشگلمون، رشته ی پر از همه چیم رو با هیجی عوض نمیکنم.  

برچسب ': کاش قدرتی داشتم که میتونستم باهاش کاری کنم که همه ی بچه های پرورشگاهی احساس خوشبختی کنن.

برچسب": 7 تا کتاب دادن به مری، یکیش قرآنه، دو تاش هدیه های آسمان، مملکته داریم

زندگی مجردی 1

همین الان از شمال رسیدم، این اولین مسافرت کم نفره ی مجردی ای بود که رفتم. کامنتاتون انقدر ذوق زده م کرد که نتونستم خاطره ی سفر رو ننویسم. ترمینال شرق، ساعت 10.30 شب حرکت کردیم، این اولین برخوردم با مادر کیمیا بود. یه خانم لاغر، کوتاه قد، سبزه که اهل سنندجه"قابل توجه داداش پدرام" وقتی فهمیدم کرده انقدر گفتم من کردا رو دوس دارم و دوستای کرد دارم و اینا . توی اتوبوس اولین صندلی بودیم، به همه ی جاده هم اشراف داشتیم. یه کم با کیمیا حرف زدم و بعد سعی کردم بخوابم که نتونستم. توی وسیله ی در حال حرکت به هیچ وجه خوابم نمیبره. ساعت 3 صبح البته به ساعت جدید تغییر کرده رسیدیم اونجا. مردم این شهر واقعا مردم فوق العاده این. برامون تاکسی گرفت به سمت یه هتل"فعلا خونه رو تحویل نگرفتیم" و بعد شماره ش رو داد که برای برگشت خودش ببرتمون. که البته ماشینش خراب شد و نشد. ساعت 8.30 بود که رفتیم دانشگاه. اولین کلاس. فقط سه تا سوال حل کردیم. استاده بیشتر در مورد دانشگاه صحبت کرد.  10 نفر بودیم. "هشتاد و خرده ای نفر از رشته ی ما پذیرش شدن". در مورد انتقالی و اینا صحبت کرد. در مورد نمره و درس بخونیم و بعدم نشستیم منتظر که بریم سلف غذا بخوریم. چون کارت دانشجویی رو هفته ی دیگه میدن بهمون غذا نرسید. البته مهم نیست، چون فقط میخواستم ببینم دست پخت خانما چطوریاس. اونجا یه خانم پیری بودن که نمیدونم دقیقا مسئول چین اما طوری با ما رفتار کردن که خجالت زده شدیم. فرض کنین با اون سن و سال به ما گفتن من چاکر شمام هستم، چرا زودتر نگفتین؟ خودم براتون کارت میکشیدم و اینا. حتا گفت خونه گرفتین شبا ترسیدین من میام پیشتون. راستی کتابخونه م رفتیم. یه دوست اونجایی هم پیدا کردیم که اسمش مهساس. یه سجادم توی کلاس داشتیم که بی اختیار من و یاد سم انداخت. مخصوصا که کلاس شیمی عمومیم بود. البته بدون لپ تاپش و در حال پست دادن برای وبلاگش! خلاصه رفتیم تعاونی اونجا برای اتوبوس که یه پسره هم اونجا بود. قد حدود 175، وزن 60، بلوز سفید، موهایی که جلوش رو چسب مو زده بود و بغلاش و صاف کرده بود. کلیم انگشتر داشت و گردنبند. چشمشم سیاه کرده بود در حد بوندس لیگا. بگی نگی خوش قیافه بود"آیکون من اصلا آدم فوضولی نیستم". خلاصه نمونه ی کامل مجید دیگه. مجید اینه. البته این یه کم قابل قبول تر از مجید بود. ولی چیزی که باعث شد انقدر نظرم بهش جلب بشه سر و وضع خودم بود. موهای من اگه دنیاییم تافت و چسب و اینا بزنی باز در حد انیشتین شلخته س. تصور کنین با مانتوتون توی اتوبوس خوابیده باشین در حالی که آروم و قرار ندارین  و در حد بوندس لیگا چروک. کیفمم توی ساکم توی "خونمون" و من یه کوله پشتی درب داغون روی دوشم بود. یه چیزی بودم در حد متضادش. در کل از تیپش معلوم بود که دانشگاه آزاده چون پسر های دانشگاه ما همه "چیز" بودن. خلاصه برا مامانم قیافه پسره رو تعریف کردم یه خورده چپ چپ نگا کرد گفت خوبه دیگه سوژه پیدا کردی واسه داستان نویسی. برگشتن خیلی طول کشید. انقدر توقف داشت که نگو. برگشتنی خودم رفتم. مامان کیمیا خیلی نگرانم بود چون ساعت 9 شب بود و امکان داشت مترو بسته باشه. اما بالاخره به آغوش گرم خانواده برگشتم. ولی خب توی مترو با اون سر و تیپم کلی شرمنده شدم. شبیه غار نشین ها شده بودم. با چشمای قرمز باد کرده!!

برچسب: واسه مری یه چیزی خریدم 7 8 تا گل مثل فرفره داره فوتش میکنیم "سوغاتی"

برچسب ': انقدر اعصابم از دست راننده خورد بود که توی تاکسی کلی با راننده درد و دل کردم. گرچه اصلا قیافه ی راننده رو ندیدم اما کلی عذاب وجدان دارم. کلا حرف زدن با راننده تاکسی ها رو دوست ندارم.

برچسب": چقد خوبه آدم دوستایی به خوبی شما داشته باشه

برجسب آخر: این استاده معاونم هست. گفت انتقاد و پیشنهادا رو بهش بگیم. احتمالا به عنوان اولین اقدام جسورانه در ابتدای دانشگاه نقد سختی از شرایط خوابگاه پیشش خواهم برد.

برچسب بعد آخر: فردا میرم مدرسه "سابقم" عضو کتابخونه ش شم و احتمالا عکس خودم و بچه ها رو ببینم"قبولی ها رو میکوبن به دیوار". بعدم با مهسا و سبا و منیر میریم اونیک. آخیییییی . اول مهره؟