می خواهم پیدا شوی،
درون روزهایم جای گیری،
یکایک دلتنگی هایم را در دستانت مچاله کنی،
ناب باشی،
تک باشی،
آنقدر که دیگر شکی نماند که جز تو، کس دیگر در نگاهم جا نشود
و تو آن تک ستاره ای در آسمان سوت و کورم شوی که به چشمک هایش اطمینان کنم،
به اینکه با ابرها قهر است و میداند که نباید با احساساتم قایم باشک بازی کند،
تا برای همیشه تک تک واژگانم را دفتر شعری کنم و به عنوان ناقابل ترین هدیه ی دنیا، یعنی تمام وجودم به تو تقدیم کنم.
همان زمان که از این نترسم که شاید تو هم وسوسه ای زشت از جانب شیطان باشی،
که غرورم را تکه پاره ی کسی کرده باشم که خنده ی بی رحمش، عاشقی های در هم و برهمم را نمی فهمید.
کسی که من برایش مانند هزاران دیگر بوده ام، کسی که واژگانم را التماس حضورش بداند.
ای عشق، پس کجایی؟
حتما باید سن قانونی زیستن را رد کنم تا پیدایت شود، حتما باید عقل کمال را شامل شود تا بیایی، پیدایم کنی و برای همیشه وسعت تنهایی هایم را دود کنی و به هوا بفرستی؟
دیگر خسته شده ام.
بوی احساسات بی تابم را می شنوی؟
دلم سکون میخواهد و التهاب فراز و نشیب های دوران عاشقی.
دوران سرکشی.
دیر میشود و من هرچه بیشتر پیری را قاب میگیرم و به گردن می آویزم و هرروز به امید فردایی که تویی خواهی بود رویای هرشبم را کابوس میکنم و تو ... بی رحم تر از همیشه، گمی ...