تصور کنین خانم 45 تا 50 ساله ای مجرد که بر طبق رسم هنوز دست
به صورتش نبرده و قدر چنگیز خان مغول سیبیل داره، انقد که میتونه نوکش و با روغن چرب
کنه و تابش بده! ابروهاش و که دیگه نگو، قد منیژه خانم ترشیده ی سال 1237، زشته
بگم پاچه ی بز؟ اصلا از همین سیبیل شروع شد که افتاد سر زبونا، "کی و میگی؟
همون خانم سیبیلوهه؟ "
همیشه یه مقنعه سر میکرد که جلوش ابر گذاشته بود و از وسطای
صورتش تا نزدیکای گوشش قیچی شده بود و بعدم چونه! مانتوهای رنگارنگ میپوشید و حس
خوش تیپیم داشت، اما خدایی همیشه مزخرف ترین رنگای موجود در دنیا رنگ لباساش بودن!
هیکل قناس! سـیـنه هایی که تیز از مانتو میزد بیرون و همیشه
خدا رو شکر میکردیم چادریه وگرنه جوونای سر به زیر امروزی هربار از خونه میزد
بیرون حسابی شست و شوش میدادن، شیکم ورقلمبیده ؛ پشت مانتوام انگاری جای باسن دو
تا بقچه ی گنده قایم کرده بود!
خب، توی کل دوره ی تحصیل آدمی به اندازه ی اون منفور
نمیشناختم، بعضی معلم ها هستن که آدم ازشون میترسه یا دوست داره از هر 8 جلسه نیم
جلسه ببینتشون، اما کم پیدا میشن معلمایی که شاگردا ازشون تنفر داشته باشن،
بداخلاق نبود، ولی انقدر خودش و روی آسمون میدید که کسی حوصله نمیکرد گردنش و درد
بیاره و تماشاش کنه! برا همین متعفن بود! علاوه بر این حسابی خرافاتی بود، پایه ثابت سری سریال های
کلید اسرار!
به نظرم میومد زمانی عاشق بوده و به عشقش نرسیده، اسمش افسانه
بود، افسانه و ...!! خب، ادبیات درس قشنگیه، آدم خواه نا خواه دوستش داره، اما
گاهی یه معلم میتونه طوری باشه که ... بیخیال!
این خانم هنوز معلم ماست البته!
و ...
میدونی، بعضی آدما ارزش این و ندارن که فراموششون کنی!
برچسب 1یش:
مشکل تعداد احمق های دنیا نیست ...مشکل نحوه توزیع اونهاست!
برچسب 2یش:
حسودیم درد میکنه دی:
دیر میام یعنی دارم درس میخونم دی:!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۹:۵۶ ب.ظ توسط میم نون الف با واو اضافه
|
از اون وقتاییه که بدطوری غمگینم! یه کلاه مشکی نقاب دار
مخملی گذاشتم سرم و هی نقابش و بالا و پایین میکنم، من فقط وقتی خیلی غمگینم کلاه
سرم میذارم، بعدشم به خودم ادکلن مردونه می زنم و یه مداد چشم بر میدارم و دور تا
دور چشمام و سیاه میکنم، انقدر کیف میده!
تنها جایی که برای نشستن توی اتاقم هست همین صندلی
کامپیوتره، دارم فک میکنم که هیچ وقت یه اتاق دخترونه نداشتم! همیشه مامان هست که
هر دو سه روز یه دفعه جمع و جورش میکنه، نمیدونم چرا حس میکنم اگه اتاقم و مرتب کنم
آدم خاله زنکی محسوب میشم!
شدید دلم میخواد
برم بیرون و واسه ولنتاین خرس و جعبه و شکلات و از این آلات فرنگی مآبی بخرم، نمی
دونی نگاه چندش آور فروشنده های این جور مغازه ها چه هیجانی به آدم القا میکنه!
وقتی مشغول انتخاب اسباب بازی هستی و با نگاه هیزشون تمام حالتات و زیر نظر میگیرن
تا به محض اینکه از مغازه شون خارج شدی با دوستان ادات و در بیارن و هر هر بخندن!
خب ... خیلی خوبه
آدم یکی و داشته باشه که واسش کادو بخره، حتا اگه کادوی ولنتاین باشه! تنها باری
که کادو خریدن خیلی بهم مزه داد همین آذر ماه بود که شعر تو به من خندیدی و دادم
قابش گرفتن و هدیه ش دادم به مهسا! حتا خود حمید مصدقم اندازه مهسا این شعر و دوست
نداره! هیچ وقت یادم نمیره که وقتی کادوش و باز کرد چقدر هیجان زده شد و محکم بغلم
کرد و از ته دل ترین ماچدنیا رو روی
صورتم کاشت!!
راستش خیلی بهتره کلی همکلاسی لوس پر افاده داشته باشی که
همه ی دغدغه شون جدیدترین مدل موی روزو
لوازم آرایشی باشه و به مضحک ترین صورت ممکن ازت در مورد خریدن خرسشون نظرسنجی کنن
تا چند تا همکلاسی که وقتی بهشون میگی هپی ولنتاین بگن اوف ... چه زود داریم به
کنکور نزدیک میشیم!
سنگدل ترین آدمای دنیا از نظر من اون خانومایی هستن که وقتی
به عشقت تلفن میزنی میگن:
مشترک مورد نظر
خاموش می باشد، لطفا بعدا تماس بگیرید ...
*نامردا بعدش دلداریتم نمیدن، نامردا
بی ربط:
خدا جون، انقد پاتو روی دم من نذار، ای وای! ببین، بیا یه
مدت کاری به کار هم نداشته باشیم، من فکر میکنم تو نیستی، توام فکر کن من نیستم، چی؟ چی میگی؟ می پرسی پس فک کردی واسه چی آفریدمت؟
بچه بودم هرکی اذیتم میکرد بهش می گفتم زشت
زشت زشت زشت زشت زشت زشت
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۵:۱۵ ب.ظ توسط میم نون الف با واو اضافه
|
من بودم، توی تنها ترین نقطه ی دنیا توی اون زمان، یه کلت
کمری بغلم بود و یه کلاشینکف و طوری گذاشته بودم روی زمین که لوله ش زیر چونه م
باشه و دستمم کمک کارش، آره رفیق روی یه سنگ کنار یه صخره سینمایی بلند نشسته بودم
و خیره شده بودم به دوردستا، همون موقع اگه شلیک میکردم و نفله میشدم 200 300 متر
میافتادم پایین و وای که چه کیفی داشت.
داشتم فکر میکردم، یه وقتا آدم دوست داره فقط فکر کنه. به
همه ی اون چیزایی که قبلا باید بهش فکر میکرد و نکرده و به همه ی اون چیزایی که
ارزش فکر کردن نداشت و بهش فکر کرده بود.
آره من بودم و یه صخره ی بزرگ و هوای ابری توی اون جنگل صخره
دار که دور و بر بهارش بود و یه کم برف داشت و بیشتر سبزه. عجب منظره ی توپی داشت
خدایی، آدم وسوسه میشد همون موقع یه فیلمنامه بنویسه و خودش هنرپیشه و کارگردانش
بشه! انقدر خوب بازی کنه که بهش تمشک طلایی جایزه بدن! خب تمشک طلاییا همیشه جایزه
های بهتریَن.
میون فکر کردن نفرتم میورزیدم. ببین، انقدر من و سرزنش نکن،
من وقتی متولد شدم هنوز نفرت ورزیدن بلد نبودم، تازه شم، خیلی کارای دیگه! مثلا
حسادت، دروغ، کارای بد بد دیگه! آره، به قول مظ مظ مهم این نیست که بچه ت فحش بلد
نباشه، مهم اینه که بلد باشه ولی ازش استفاده نکنه، پس مهم اینه که نفرت ورزیدن
بلد بشیم و نفرت نورزیم؟ خب شما بگین آخه میشه؟ میشه آدم به این خورشید احمق که
چند میلیارد ساله سر ساعت طلوع میکنه نفرت نورزه؟
میشه آدم به این درخت آشغال که
اول بهار سبزه، بعدش میوه میده، بعد زرد میشه و برگاش میریزه نفرت نورزه؟ رودخونه چی؟
چیزایی که همیشه همه چیشون سر جاشه حال آدم و بهم میزنه، چون هی یادش میندازه هرچی
بدبختی داره میکشه مال اینه کههیچی سر جاش نیست!
دلم ساز میخواست، یا یه
پیانو ازاونا که اون آقاهه توی المپیک
میزد، یا یه سازدهنی کوچیک. جز این دو تا ساز همه ی سازای دنیا الکین، حال آدم و
بهم میزنن! چرا؟ به من چه چرا؟ اصلا مگه همه چی باید دلیل داشته باشه؟ پس من چرا
دلیل اساسی ترین چیزای دنیا رو نمیفهمم؟
اصلا هرچی زورش بیشتره کمتر لازمه دلیلش و
بفهمی، مثل فقر، مثل مرگ، مثل جنگ!
اوه! باز یاد بدبختیام افتادم، از من نشنیده
بگیر ولی راستش خیلی به دلیل خیلی چیزا فکر میکردم قبلنا! مثلا به اینکهما
نمیتونیم جلوی وزیدن باد و بگیریم ولی میتونیم ازش واسه چرخوندن توربین استفاده
کنیم، یا اینکه جهان واسه من آفریده شده نه من واسه جهان! یا اینکه چرا وقتی آدم
خودش و میکشه قاتل محسوب نمیشه که اعدامش کنن و بندازنش زندان، جاش میبرنش
قبرستون؟
خب داشتم همه ی آخرین کارای انسان بودنم و میکردم که بعدش
بمیرم، خودکشی راحت ترین کار دنیاس، چون دیگه هیچ کس مدعی جون آدم نمیشه که بخواد
تاوانش و از یکی دیگه که آدم و کشته پس بگیره! آدم اختیارش دست خودشه!
داشتم چی میگفتم؟ آها! بسه دیگه. بنگ ... یه منی که از
این 200 300 متر پرت شد پایین و این یکی منه که داره راشو میکشه بره خونشون .
بی ربط:
میخوام درس بخونم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۶ ق.ظ توسط میم نون الف با واو اضافه
|
من به چشم های بی قرار تو قول میدهم، ریشه های ما به آب و شاخه های ما به آفتاب خواهد رسید، دوباره سبز خواهیم شد ...
بی ربط 1:
راستش
قبلا از مردن خیلی می ترسیدم، بیشتر مردن دیگران، خب، میدونی! الان میفهمم که مردن
یکی از بهترین اتفاقاتی هست توی دنیا که میشه واسه آدم اتفاق بیافته! باور کن ...
بی ربط 2:
حذف
شد ... نه نترسیدم، اگه میترسیدم هیچ وقت نمینوشتمش، خب پدربزرگ منم طلبه یا همون
آخوند بود،اما از دو سال قبل تولد من لباسش و در آورد، چون ... معلومه دلیلش دیگه
بی ربط 3:
توی
تاریخ نوشته وقتی ستارخان و باقر خان به سمت تهران میومدن، توی قهوه خونه یکیشون
از اونیکی میپرسه: حالا این مشروطه چی چی هست؟!
خب،
منم مثل اون هام، درست نمیدونم دارم جوش چی رو میزنم، اما برای جوش زدنم دلایل
واضحی دارم!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۴:۱۱ ب.ظ توسط میم نون الف با واو اضافه
|
تو اون بیابون کسی حتی فکرشم نمیکرد یه روزی اینجا چندین
هزار نفر با هم جنگیدن ، با کلی رونق شروع کرد به حرف زدن درباره
آخرین سفرش با بچه های گروه ، منطقه ای که هنوز شهدا اونجا دفن بودن و بی
هویت . میگفت : روز اول بچه های اطلاعات شروع کردن به شناسایی موقعیت و
نقشه جنگ که عراق تا کجا جلو اومده و ما کجا سنگر داشتیم و بالطبع از روی
موقعیت خودی میتونستن تشخیص بدن که احتمال دفن بچه هامون کجاست .
بین شهیدایی که پیدا کردیم ...
باورش تقریبا سخت بود که به اون فاصله دو شهید کنار هم باشن
تقریبا هم قد و همسن ... بر جستگیه جیب پیرهن هر دو اونها توجه یکی
از بچه ها رو به خودش جلب میکنه، وقتی جیب شهید اولی رو گشتیم
چندتا کاغذ پوسیده پیدا کردیم که خیلی منظم روی هم تا خورده
بودن ولی وقتی اونها رو باز کردیم تا بخونیم هیچی تووشون نوشته نشده
بود چند تا کاغذ سفید که فقط روی هم تا خورده بودن و روی صفحه ی آخر، یه جمله ی کم رنگ کوتاه " برای
تنها ایرانم، خدا عشق آزادی " و سراغ جیب شهید دومی که رفتن دقیقا
این اتفاق برای دومی هم افتاد با این تفاوت که اون جمله کمرنگ روی
کاغذهابی که خیلی سالم و تمیز مونده بودن نوشته شده بود! وقتی بازشون کردیم همون اتفاق افتاد اما اون جمله اینطور
تغییر کرده بود " برای تنها عشقم ، خدا ایران آزادی !!!...
اایمان را عشقش آفرید ولی
از وقتی ایمان حاسد شد
عشقش را عادت نامیدند !!!
با ربط 1:
خدایا! نه به خاطر تو و نه بخاطر ایران، نه حتی عشق و نه آزادی، اینبار فقط برای اثبات انسانیتم ...
هرروز صب اول صبی، وقتی هنوز فقط راننده تاکسیا هستن که از
خواب بیدار شدن، دخترکی با اونی فرم مدرسه آسه آسه از اعماق کوچه به سمت انتها
حرکت میکنه، به سمت مقصدی که میدونه کجاست اما با نگاهی که بدطوری به دوردستا خیره
شده و گاهی وقتی نور ضعیف چراغای خیابون سایه ش رو روی زمین میندازه یه سریم به
گذشته های نه چندان دور میزنه، به همه ی چهار سالی که طول این کوچه رو می پیمایید،
چه شاد، چه با لیچار بار زندگی کردن، چه با بریدن از روزگاری که حالا میفهمه چقدر
بی ارزشه و ... همه ی این سالا براش به سرعت یه ثانیه و به طولانی بودن صد سال
ارزش داره، هرچند اگه کلاش و قاضی کنه سخت از دست خودش ناراحته اما برای تک تک
روزای غیر قابل برگشتش احترام قائله. سوار سرویس میشه و سعی میکنه با سلامش به همه
انرژی تزریق کنه، جای نه چندان همیشگیش میشینه و پنجره رو باز میکنه، فرق نداره
بهار باشه، پاییز یا زمستون، مهم اینه که باد دوست همیشگی اونه، هنزفریا رو میذاره
توی گوشش، آهنگ خارجی و کتابی که یه زمان دیوان حافظ و رباعیای خیام بود که با عشق
حفظشون می کرد، یه وقتای دیگه محاکمه و تورن برد و سوشون، یه وقتای دیگه کتابای
موفقیت و حالا بیشتر کتاب درسی اونم از نوع دین و زندگیش!! یه وقتاییم مخصوصا وقتی
هوا بارونی باشه فقط از پنجره بیرون و نگا میکنه و مسیر همیشگی با تصویرایی که
وقتی چشماش و میبنده م توی ذهنش تکرار میشن. میدونه که فقط 5هفته ی دیگه مونده،
میدونه که خیلی دلتنگ این روزا میشه، دلتنگ اون دختره ی اول راهنمایی که هم صبح و
هم بعد از ظهر از اولی که سوار میشه تا آخر پیاده شدنش نگاش و دوخته بهش، دلتنگ
بچه های دوم راهنمایی که بدطوری براش احترام قائلن، سوم راهنمایی هایی که علی رغم
میل باطنیش ازش تقلید میکنن و دبیرستانیایی که … هم کلاسی هاش و مهم تر از همه شاید نیمکت های
کلاسی که این روزا بد طوری بوی غربت گرفتن!
خب، گذشت، ولی خیلی بهتر از این میتونست بگذره، خوشحالم
داره تموم میشه، این روزا واقعا نیاز دارم از دنیای الانم میلیاردها کیلومتر فاصله
بگیرم!
بی ربط 1:
سیمرغ نقش اول مرد ، مهدی فقیه! بیچاره حمید فرخنژاد و حامد
بهداد، جشنواره شونم عین مجلس و خبرگان و رهبر و دولتشون فرمایشیه، لعنت ...
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۰ ق.ظ توسط میم نون الف با واو اضافه
یه روز یه گنجیشک که تازه پر زدن یاد گرفته بود . . .
شروع کرد به پرواز ...
از شانس بدش افتاد تو سطل زغال ...
سیاه شد ...
یه روز تو یه آیینه عکس خودش و دید . . .
از خودش بدش اومد . . .
به خدا گله کرد ...
که چرا اونو سیاه آفریده . . .
پر زد و رفت
ولی تو راه بارون گرفت . . .
باد اونو برد . . .
دوباره انداختش جلو همون آیینه . . .
دید که اون سیاهی فقط یه رنگ بود ...
بعد . . .
به خدا گفت که . . .
خدا دوست دارم
؟؟!
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۸:۵۶ ق.ظ توسط میم نون الف با واو اضافه
|
بهترین
فیلمی که تاحالا دیدماز اونجایی که هفته ای چهار 5 تا فیلم سینمایی میبینم، ضرب
در تعداد هفته ها در سال کنین و بهم حق بدین یادم نباشه خوب!
۲-بهترین
دوست این یاکریمه که توو حیاط خلوتمون لونه کرده با اون کلاغه روی درخته بغل کلاسمون
۳-بهترین
درس دانشگاهدی: آیکون سوت بلبلی! ای دانشگاه که گفتی یعنی که؟! ورزش!
۴-سمج
ترین فردی که باهاش ارتباط داشتمیه بنده خدایی توهم زده بود خاطرخوام شده، هنوزم که هنوزه هرروز کلی پیامک عشقولانه میده
۵-وحشتناک
ترین صحنه ای که تو عمرم دیدماون صحنه هه که دست یارو از توی لوله بخاری میاد بیرون توی
خوابگاه دختران، خوب چرا مسخره میکنین؟ تا 2 سال هرشب کابوسش و میدیدم دی:
۶-بهترین
سفری که تاحالا رفتم یه بار اردو بردنمون قم بیت آیت الله نوری همدانی، خیلی خوش گذشت، مخصوصا اونجایی که گفت منم جای برادرتون ...
۷-خوشمزه
ترین غذامخ مردم
۸-خوش
اخلاق ترین آدمی که تابه حال دیدمعمو سلی، معلم شیمیمون! ورد زبونش اینه، هو من جنوبیم، دست جهت دار نزنین کنترلم و از دست میدما!
۹-بی
مزه ترین غذایی که تاحالا خوردم پلو کباب دایی رضا توو لاهیجان، مزه گوشت خر میداد
۱۰-باحال
ترین فرد تو اقوام جدا در جد میخوام سر به تنشون نباشه
۱۱-شیرین
ترین روز عمرم یه بار با بچه ها کباب کوبیده خریدیم،توی مدرسه، دنبال نمک گشتیم و خلاصه به یه چیزی مثل نمک برخورد کردیم و همه بلااستثنا ریختیم روی غذامون، پودر قند بود!!! همشو ریختیم دور
۱۲-ورزش
مورد علاقه ، منچ بازی، سرخوردن از نرده های راه پله مدرسه،
۱۳-تاثیرگذارترین
فرد تو زندگیم در اولین کامنت آدرس وبشو میذارم شمام مستفیذ شین آقای کمالی،
۱۴-بهترین
خواننده ی مورد علاقه ام خودم بابام کلاغ نامجو فرهاد جنیفر
۱۵-بهترین
بازیگر مرد موردعلاقه ام بهرام رادان در فیلم عطش، حامد بهداد، پولاد کیمیایی، مستر ا.ن و اسمشو نبر
۱۶-هنرپیشه
ی زن مورد علاقه ام خودمترانه علی دوستی، فاطمه معتمدآریا و اون دختر هندیه دی:
۱۷-مسخره
ترین ورزش: اومم، شطرنج، آدم خوب حوصله ش سر میره اون وسط
۱۸-گران
ترین کادو که واسه کسی خریدمیه بار به یکی کولی دادم
۱۹-کادویی
که دوس دارم دیگران واسم بخرنهرچی کرمشه، کادو باشه
کوفت باشه دی: کتاب، دلم میخواد یکی یه روز یه پرتره از صورت خودم برام بکشه، نیست
که ملکه زیباییم!!
۲۰-تلخ ترین خاطرهقطع کردن درخت بغل کلاسمون، آخه بعدش همه کلاغامون رفتن
همه دعوتن!
بی ربط:
جی دی سلینجر، نویسنده ی شاهکار ادبی ناطور دشت درگذشت ...
دلم میخواست ازش بپرسم بالاخره فهمید مرغابی ها زمستونا کجا
میرن یا نه ...
*هی آقای خوب، تو هنوز توی قلب من مشغول نفس کشیدنی!
+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۶:۴۶ ب.ظ توسط میم نون الف با واو اضافه
|
هیچ کس حال مرا نمیفهمد، توان حوصله ها سخت محدود است، خوب
... حق هم دارند، وقتی همه برای قربانی شدن در راه تقدیر، در راه تسلیم به صف شده
اند و آن ها که سرهای بریده شان هنوز نگاه حسرت وار ِ به آرزوها دوخته شده دارد، کسی
حال مرا نمی فهمد، وقتی فریادم فراتر از صوت شنوایی عقل تلقی می شود و همه این
روزها میلیاردها سال تجربه دارند جز من انگاری.
کسی چه میداند چه
میگویم، وقتی که اشک هایم می پرسند چرا جنگ؟ چرا مرگ؟ کسی چه میداند چه درد
جانکاهی ست وقتی مادری دست در دست فرزند، اسفند دود میکند و با نگاه سرد، تلخ، التماس
گونه از تو طلب بخشش حقش را میکند! و فرزندش به تو نفرت می ورزد، و تو نسبت به
دنیا که مجبور به تحمل نگاه آدم هایی! نگاه هایی که درد را فریاد میکشند، زجه می
زنند یا شاید ... درد را سکوت میکنند...
کسی چه میداند پاسخ
سوال های من چیست؟ همه این روزها از پرسیدن دست کشیده اند، انگار عصاره ی خستگی در
آب هایی که می نوشیم به خوردمان رفته ... شاید هم عصاره ی فراموشی
و ظلم انگاری قانون جهان شده که زندان ها پر از مخالفان ستم
است!! چرا شاعران همه محکومند، چرا روی پرده ی سینماها کسی زمین را به تصویر
نمیکشد؟ نکند کارگردانان از سیاره ای دیگر هستند؟ نکند جنایت طبیعی ترین تفریح
انسانیست که همه در مقابلش سر فرود آورده اند و به آن می خندند؟ نکند ...
آه، چه پرسش های بچه گانه ای ... چقدر تکراری، کی می فهمی
آب به سمت دیگری جاریست و تو در خلافش مشغول شنایی؟
*کاش بفهمی دنیای من این روزاخاکستری تراز اون هست کهرنگارنگیروزگارت و به رخم بکشی ...
+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۱۶ ب.ظ توسط میم نون الف با واو اضافه
|