سال نو مبارک، ببخشید یوهویی شد! نتونستم بیام تبریک بگم به همه. دارم میرم الان .دوستون دارم. سال هزار و سیصد و هشتاد و درد و امیدای واهی واسه رو به راهی مملکت و سرکوب عشق مردم به کشورشون تموم شد. سال نو اما سال خوبیه! باور کن! حس همه مثبته. اگه خدا جون بخواد امسال از اول تا آخرش در حال خندیدنیم!

حلال کنین مخصوصا تو مامانی قاصدک جونم و سر سفره ی هفت سین برای من و همه ی کنکوری ها دعا یادتون نره.

قربون همه پست پایینم بخونین جون من. تا سال دیگه خدافظ دی:


خنده فراموش نشه

من یه حاجی فیروزم

کاری نداشت که، چند تا زغال برداشتم و یه آینه،کشیدم به صورتم، اینبار خود خود خودم نقابم شد، یه لباس سرخ و یه کلاه که از بچه گی هام عاشقش بودم و یه دنبک! ارباب خودم سمبلی علیکم،

کوچیک بودم، روزایی که هنوز دنیا حرفی واسه گفتن داشت، دهه ی هفتاد، وقتی سال ها اندازه ی یه سال دووم داشتن نه یه روز، وقتی آقا جون قصه های خوب برای بچه های خوب میخوند، ارباب خودم بز بز قندی،

بزرگ تر شدم، دهه ی هشتاد، دهه ی استارت خوردن رو به فنا رفتن روح عظیم آدم بودن، سال به سال دریغ از پارسال، میگذشت عین برق و باد ... تموم شد؟ چه زود سال نو شد. بچه های خیابون بدطوری نگام میکنن! دلم میخواد زار بزنم و برقصم، بچرخم و بخندم، داد بزنم عید است و عید است ... صدام بوی بغض گرفته، احمق، تو پیام آور عیدی، چه وضعشه؟

 چه عیدی؟ عید وقتیه که لبخند تصنعی روی لبات نذاری، وقتی هنوز نگاه حسرت آمیز بچه های خیابونی به خرید دست بچه های هم سن و سالشون هست عیدی در کار نیست، وقتی هنوز توی گل فروشی ها گل جدا شده از شاخه هست ...

روزای مدرسه، روزای حضور "تو"، چند روز پیش با یه آقای به اصطلاح محترم دعوام شد، گفت: جامعه ی امروز ایران رو به تجلیه! گفتم بله شما راست میگین، البته اگه همچنان این روند چند تا صفر برداشتن از جلوی آمار و ارقام بدبختیای مردم و ادامه بدن! تا با پاک کردن صورت مساله کسی ترس برش نداره!

 بهم گفت من 3 برابر تو سن دارم! گفتم میدونین؟ من کوچیکم، استدلالم برحسب چیزیه که میبینم، وقتی به شما میگن فاحشه یه خانم بدلباس گوشه ی یه خیابون توی ذهنتون تداعی میشه که معضل اجتماعی محسوب میشه، اما وقتی به من میگن فاحشه یاد صمیمی ترین دوستم میافتم که توی چشماش معصومیت خاصی بود، اما وقتی واسه گریز از خونواده ای که براش زندگی و مرگ کرده بودن، به کسی پناه میبره که ... بغضم میشکنه.

وقتی از وزیر آموزش و پرورش میپرسن آمار دانش آموزای سیگاری 30 هزار تاس و می خنده و میگه چرا 30 هزار و دو تا نیست  منم شروع میکنم به قهقهه زدن و یاد روزی می افتم که دو تا از بچه های مدرسه توی پشت بوم حشیش میکشیدن و به وقتی که پدر و مادرشون برای گرفتن پرونده اومدن و داد میکشیدن حالا مگه چی شده؟ آخ درد کشیدن چه کیفی داره.

مییرسم به اونجا که ... ارباب خودم چرا ن ... ن ... نم ... نمی ... خ ... ن...            آیــــــــــــــــــــــــــــــــی


خنده فراموش نشه

آخرین روز دانش آموز بودن من

مدرسه ی ما رسم داره برای بچه های پیش دانشگاهی جشن خداحافظی برگزار کنه و امروز جشن خداحافظی ما بود، از یکی دو ماه قبل برای این جشن کلی تدارک دیدیم، اما بهمون خبر دادن که برنامه بعد از عیده! خب ... ما خیلی سعی کردیم که این اتفاق نیافته، بعد عید کی مدرسه میاد؟ اما مدیرمون با این استدلال که هفت سال من به شما گفتم حجابتون و رعایت کنین و نکردین حالا یه بارم من حرف شما رو گوش ندم!!! نذاشتن ما برنامه مون و اجرا کنیم! برنامه ی ایران شناسی و بچه های پایه بهم ریختن، وقتی همه هم صدا میگفتن ما میخوایم پیشا برامون برنامه اجرا کنن و کل کادر مدرسه توی دفتر مدیر بودن برای گرفتن رضایت از ایشون برای اجرای برنامه ... خب ... نشد!

میخواستم بهش بگم میدونی چرا 7 سال به حرفت گوش ندادیم؟

 چون تو قوانین خدا رو خوب میشناختی، اما خودش و نه!!!

 مثل آشغالای دیگه ای عین خودت که فقط یادم دادن دین وسیله ی خودنمایی امثال شماهاس .

ما توی سمعی بصری کلیپا و فیلمایی که میخواستیم و تماشا کردیم، شوخی با معلما و ... و امروز برای آخرین بار سر کلاس بزن و برقص راه انداختیم. مدرسه رو بهم زدیم و ... امروز از هم خداحافظی کردیم. صدای هق هقمون به آسمون میرسید. آهنگ سلام آخر احسان و ...

می دونین؟ جدایی معنا نداره، تا وقتی نخوای کسی از زندگیت خارج شه نمیشه اما ... آدما سیرشون نزولیه، هر چی بگذره بدتر میشن، بهتریناشون همون طور که هستن میمونن و من از روزایی می ترسم که ... بیخیال

دعا کنین برای هممون ... من از مدرسه بیشترین چیزی که یاد گرفتم درس عشق ورزیدن بود ... دوست داشتن بی دریغ ... دلم تنگ میشه ... دلم تنگ میشه!

سنگی بر گوری

ساعت یه ربع به هشت بود که مهسا زنگ زد و گفت نمیای؟ بله! آزمون قلم چی بود، از این 14 15 تا آزمونش فک کنم 4 تاشم ندادم. پیاده میرم جلوی آژانس .یه بوفالوی به تمام معنی، حدود یه متر و هفتاد سانت قدشه و صد و پونزده شونزده کیلوم وزنش، موهای کوتاهش به هم ریخته و چشماش باز نمیشه، میدون و مستقیم میره! خوبه سه بار آدرس پرسیدی حالا! آقا، دست راست باید میرفتین و توی اون خیابون با اون همه ماشینی که به سمتش میان میخواد دنده عقب بگیره، برید جلو دور بزنید! دیرم شده، پول و درمیارم که زودتر حساب کنم همون جا میزنه روی ترمز، چرا ترمز کردین؟ همچی پولو در آوردی که! حالا کو تا این لاکپشت باز راه بیافته. هرهر میزنم زیر خنده و میگه خنده ت گرفته؟ خواب خوابما! منم میگم: کاملا مشخصه! شروع میکنه آره دیشب با رفقا بیدار بودیم و ... یاد حرف بابا میافتم، هیچ وقت با راننده جماعت صحبت نکن، بالاخره میرسیم، یه ربع طول میکشه بقیه پولم و بده! و من فقط میدوم! آزمون و که طبق معمول میپیچونم!

دلم نمیخواد برم خونه، انقدر حالم خرابه که ... نمی دونم، نمی فهمم این همه بهم ریختگی بخاطر چیه! واقعا نمی فهمم . یادم میافته معلم ادبیاتمون گفته بود آرامگاه جلال آل احمد کجاست ... زیاد از اونجا فاصله نداره.  آره چه فکر خوبی، من هروقت میرم قبرستون سبک میشم! یه گل همیشه بهار بنفش و یه شیشه گلاب میخرم، خیلی وقته قبرستون نرفتم. یه تیکه سنگم از زمین بر میدارم، چه مسجد خوشگلی، عمو، آرامگاه جلال کجاست؟ قبرش و میشورم، گل و میذارم و براش فاتحه میفرستم، یه فاتحه ی کلیم برای همه ی مرده ها، سنگ و میزنم به قبرش، عمو، عمو جلال، سلام . سُکوت میکنم و بعد ...تو بچه نداشتی، اما ... خیلی ها جای بچه های توان، شاید منم ... دلم میخواد همون جا بشینم و تا شب همه ی دلتنگی هام و ... دیرم شده عمو جلال، میرم دیگه ... خداحافظ

با خودم فکر می کنم این جا مردی آرام گرفته که در طول 44 سال زندگی یک لحظه از حرکت نایستاد و

همیشه جاری بود. مثل اندیشه ها و داستان هایش.

برچسب 1یش: عنوان ، کتابیست از جلال آل احمد

برچسب 2یش: نه غیرانتفاهی و پیام نور، نه حقوق و زبان و هنر و نه آزاد، هیچ کدوم ثبت نام نکردم! من یه هدف دارم و برای اونه که تلاش میکنم.



 کاش آدم ها یاد میگرفتن اگه کسی و دوست دارن، بخاطر خودشون نباشه، بخاطر خود اون آدم باشه، خود خود خودش!

از زبان یک اسیر


کاش هیچ وقت برای هیچ سلولی توی هیچ زندانی پنجره ای رو به بیرون نمی ذاشتن

*وقتی چیزی نداری وسوسه ت کنه، اون موقع شاید عادت جای خیلی چیزا رو پر کنه



برنگشتم نه، اما وبلاگم و باید از اون ماتم زدگی در میاوردم. البته یه پست دیگه هم هست که باید بنویسم.

سن قانونی

 

برچسب قبلی:

آره مرد ...

من بودم و اون بود و مسعود، سه تا اعجوبه های تاریخ ایران، با هم که میشدیم انگاری زلزله ی 15 ریشتری دنیا رو می لرزوند. احمقانه س، بچه گانه س، مزخرفه، خزعبله، خنده داره یا هرچیز دیگه ای

همبازی بچه گیهای من، پسر بچه ی مهربونی که من و اهلی کرد آره ... بخاطر کارای ساده، کارایی که بقیه نمیکردن، وقتی نوبت تابش و میداد بهم، وقتی میخواستیم سرسره سوار شیم میگفت خانما مقدم ترن، وقتی برام عکس برگردون می خرید یا برچسبای باربی، وقتی وقتی بقیه اذیتم میکردن باهاشون دعوا میکرد، وقتی بهم پینگ پونگ یاد میداد. وقتی می رفتیم سینما باهم همه جا رو بهم میریختیم، وقتی توی جاده ی شمال می نداختنمون توی صندوق عقب ...

مهم نیست بقیه بگن حقش بوده، وقتی توی یه همچین وضعی ... فقط ۲۰ سالش بود ... مهم اینه که من ازش فقط یه قلب یادمه به صافی آینه ... شاید خدا بردش که بدتر نشه ... شاید دوسش داشت ... اما حداقل کاش خوب میشد و بعد میمرد

خدا ... ببخشش ... ببخشش ...

 


هیچ وقت آدم فکرشم نمیکنه یه اتفاق یه هویی همه ی معادلاتش و بهم بریزه، فکرشم نمیکنه شب تولدی که از 5 سالگی منتظرش بود چشماش از گریه ورم کرده باشه و روزی که قرار بود شادترین روز عمرش باشه روز تشیع جنازه ی کسی باشه که بیشتر خاطرات قشنگ بچه گی هاش رو مدیون اونه ... بچه گی هایی که تنها ماوایی بود که هروقت از همه ی دنیا دلگیر میشد بهش پناه میبرد.

خب ... 18 سال زندگی کردم . بچه گی های خوبی داشتم، بخاطر آدمای بزرگی که توی زندگیم بودن و یادم دادن تا وقتی بزرگ فکر کنم بزرگ خواهم موند

 و نوجوونی پر از هیجان، آدمای مختلفی که همشون یه اندازه دوستم داشتن، فقط به این دلیل که به نوع تفکرشون، هرچقدر هم که باهام متضاد بودن احترام گذاشتم.

 آدم خوبی نبودم اما خب حداقل سعی کردم خوب باشم و حداقل از بد بودنم ناراحت شدم.

 فهمیدم خیلی زود ناامید شدم، شاید چون همیشه فکر میکردم دنیا تعداد زیادی آدم سفید داره و تعداد کمی آدم سیاه و سیاها همیشه بازنده ن، خب حالا میفهمم همه ی آدمای دنیای ما خاکسترین، با غلظت سیاهی کم تر یا بیشتر.

 فهمیدم دین آسیب پذیرترین چیز توی دنیاس، وقتی برای گول زدن مردم یادشون میدن اصل و با حاشیه اشتباه بگیرن و هرکی خواست یادشون بندازه اشتباه میکنن کافر بدونن.

 فهمیدم یه آدم به اندازه ی همه ی ثانیه های زندگیش میتونه شعار بده، بخواد تغییر کنه و نتونه و به همون اندازه که تشویق میشه تحقیر بشه. میتونه کلی کار انجام بده و همشون و نیمه تموم بذاره تا همیشه حسرت بخوره. خب ...

از حالا به بعد می خوام دنیام و طور دیگه ای بسازم، میخوام اگه ایده آلیستم، خودم و درست بسازم، نه اینکه انتظار داشته باشم بقیه خوب باشن. می خوام از گذشته م درس بگیرم.

من خودم و دوست داشتم و برای خودم ارزش زیادی قائل بودم(هستم) این بزرگترین چیزیه که توی زندگیم به دست آوردم.

تولد 18 سالگی مبارک

میرم، تا بعد از کنکور ...

بابت تسلیت هاتون، بابت تبریکاتون ممنون ...

دوستتون دارم . خداحافظ

خدا!

پویا مرد

دیشب تو جاده تصادف کرد و مرد


لعنت به تراژدی عشق ...

 

تو ای بال و پر من/ رفیق سفر من
 می میرم اگه سایت/ نباشه رو سر من
 تویی خود خود عشق/که بی تو نفسم نیست
 کجا تو خونه داری/ که هر جا می رسم نیست
اهل کدوم دیاری/ کجا تو خونه داری
 که قبله گاهم اونجاست/ هر جا که پا می ذاری
 اهل کدوم دیاری/ گل کدوم بهاری
 که حتی فصل پاییز/ باغ ترانه داری
 ای دلبرم ای دلبر/ ای از همه عزیز تر
 ای تو مرا همه کس/ داشتن تو مرا بس
 تو دوره ی شبابم/ تو اومدی به خوابم
گفتی نیاز من باش/ ترانه ساز من باش
یه روزی راستی راستی/ همون شدم که خواستی
 شدی تو سرنوشتم/ برای تو نوشتم
خسته ی دین و دنیا/ ملحد و بت پرستم
 تویی تو مذهب من من تو رو می پرستم
ای دلبرم ای دلبر/ ای از همه عزیز تر
ای تو مرا همه کس/ داشتن تو مرا بس
با همه ی وجودم/ برای تو سرودم
 در طلب تو هستم/در طلب تو بودم
صدامو از تو دارم/شعرامو از تو دارم
 اما تو رو ندارم/ وای به روزگارم
تو ای بال و پر من/ رفیق سفر من
می میرم اگه سایت/نباشه رو سر من

 

ده سالم بود، تازه ازدواج کرده بودن، دسته جمعی رفته بودیم شمال، ساعت 3 4 صب بود که بیدارم کردن و آروم گفتن میخوایم بریم چالوس، توام بیا.

توی جاده بودیم! هوای مه آلود ابری با نم نمک بارون ...  طبیعت معرکه ی اونجا و نسیم بهاری که میخورد توی صورتمون و صدای ابی، همین آهنگ ... صداش همه ی جاده رو گرفته بود، داد میکشیدا! داد میکشید و با ابی همراهی میکرد، آی دلبرم آی دلبر ... ماشینم می رقصوند و

 «اونم نگاهش میکرد، می خندید، از ته ته دل و از روی عشق » ...

وای خدایا! آدم حس میکرد خوشبخت ترین آدمای دنیا پیششن! پلیس آزیر کشید، دیوونه فرار کرد، با سرعت می رفت و داد میکشید بیاید من و بگیرید، بازم با آهنگ میخوند،

 «ترسیده بود و از یه طرفم خنده ش گرفته بود، نگه دار  نگه دار بابا دیوونه الان فک میکنن خلاف داریم!»

 من فقط یه کار توی دنیا دارم و اونم عاشق تو بودنه اگه خلافه تا آخر عمرم براش میرم زندان ... چند تا ماشین پلیس دیگه م پیدا شدن و گرفتنمون بلند بلند میخندید و هوار میزد عاشقتم، پلیسه بهش دستبند زد و دهندش و بو کرد نخورده مستی؟ آره مستم، مست مست، مست قشنگ ترین چشمای دنیا بهش نگاه کردم

« یه هاله اشک روشون و گرفته بود و یه کم ترس و کلی عشق» ...

پلیسه گفت: عاشق بمونید همیشه و ...

.

.

.

بهم که گفت 6 ماهه رفته بهت زده نگاش کردم     چی؟

 آره، عشقم، زنم، عزیزم 6 ماهه خونه نمیاد، واستون فیلم بازی میکردم که توی بیمارستان شیفته ...

گریه م گرفت شما که اون همه عاشق بودین؟

      کاش اون روز که پلیس گرفتش عاشقی جرم محسوب میشد و حکمش حبس ابد بود

برچسب:

مُردم از زخمایی که خوردم از تنهایی

کمکم کن ای دوست، مردم از تنهایی

واسه خاطر خدا اون و برگردون و

شاد کن خاطر این دل سرگردون و ...

 برچسب":

مجبور شدم دو تا پست آخر و حذف و از نو بذارم، بابت پاک شدن کامنتا معذرت، همینطور پاک شدن لینکا

به امید روزی که همه ی مردم ایران از فایر فاکس استفاده نمایند.


خنده فراموش نشه!

 

الهی من قربون ...  برم

با تشکر از شباهنگام بانو

بازی اینطوریه که باید قربون چند تا چیز که دوست می دارید برید، من اشتباه فهمیدم! البته ما هم طنازانه نوشتیم ...

الهی من قربون این ناظم مدرسه مون برم که صب به صب که منو میبینه دعا میکنه خدا یه شوهر حاج آقا نصیبت کنه که اون موهات و بذاره تو و یه چادر کشی سرت کنه

الهی من قربون این راننده تاکسیه بشم که صب به صب که وای میسم سر کوچه منتظر سرویس خرپ خرپ روی اون گاز ماشین صاب مرده ش فشار میاره و سر تا پامون بو گازوئیل میگیره

الهی من قربون این فروشنده های مغازه های لباس فروشی بشم که از هر مانتویی خوشت بیاد با نهایت تاسف و تاثر اعلام می دارن که یا از سایز شما خیلی بزرگترش و داریم، یا خیلی کوچیکتر

الهی من قربون این همسایه مون بشم که از وقتی اومده هر صب و شب وادارمون میکنه  به روح پدر اونی که فشرده سازی ملت و توی قوطی کبریتای چند طبقه اختراع کرد صلوات بفرستیم.

الهی من قربون این ممل خاتون بشم که درست همون روزی که من اعصابم به فنا رفته یا چشم شیطون کر مشغول درس خوندنم یادش میافته خیلی هوس کرده سر به سر من بذاره یا از سر و کولم میره بالا میگه صدای کرم خاکی در بیار، یا می کوبه به در اتاقم اونم با لگد که پاشو قایم موشک بازی کنیم

الهی من قربون این مدیر سینما استقلال برم که هر وقت ما تعطیل بودیم و عزم کردیم بریم فیلم ببینیم جلو درش زد شهادت فلان اختر تابناک آسمان ولایت و امامت را تسلیت می گوییم و سینما تعطیل است.


 توجه توجه:

با توجه به این امر که هر نویسنده ای چه سبکی دارد و البته استفاده از رندومایزی گری این نفرات در این بازی دعوت هستن و کافیه شرکت نکنن تا ... هیچی بابا! براشون آرزوی توفیق و خوشبختی کنم.

نیلوفر، توییتی، خاتون خاموش، وحشی، یه اوردینری پسر، سوسک سیاه

برچسب:

ما یه تکیه کلام از یه جا یه زمان کش رفته بودیم خیلی دلمون براش تنگ شده ...


خنده فراموش نشه!

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی ...

کلاس دوم راهنمایی بود، یعنی 5 سال از من کوچیکتر، خب، تو سرویس مدرسه بچه ها بهم میگفتن مامانی! چون همیشه هواشون و داشتم و نصیحتشون میکردم و ...  یه دختر سفید با لپای پف کرده و سفت و چشمای درشت طوسی و موهای بور، یه روز اومد بهم گفت: مامانی، پول داری بهم قرض بدی؟ امروز مجبورم با آژآنس برگردم یادم رفته پول بیارم. فرداش پوله رو پس آورد، هرچی گفتم نمیخوام و مال خودت قبول نکرد. بعد یه مدت باز یه بار دیگه به یه بهونه ی دیگه ازم پول قرض خواست و این اتفاق دو سه دفعه ی دیگه م افتاد. با این تفاوت که دیگه پس دادنی در کار نبود، البته خب من که فکر میکردم یادش رفته و برام مهم نبود، یه زنگ تفریحی اتفاقی برگشتم کلاس که دیدمش داره با یکی از دوستام حرف میزنه، صداش و که شنیدم نرفتم تو، داشت به همون بهونه که از من پول میگرفت ... دنیا روی سرم خراب شد، چند ثانیه نفس عمیق کشیدم و بعد با عصبانیت رفتم تو، داد کشیدم فرزان برو بیرون، بیچاره بهت زده پرسید چی؟ اینبار با صدای بلندتر: برو بیرون، خیلی خب بذار به این بچه پول ... گفتم برو بیرون دیگه ... در و بستم و زدم زیر گوشش . زد زیر گریه و منم باهاش شروع کردم به گریه کردن. دستاش داشت می لرزید. نشست روی زمین و پاهام و بغل کرد: التماست میکنم به کسی چیزی نگو، پولت و پس میدم. نشستم روی زمین تو با من چیکار کردی؟ این چه کاریه که میکنی؟ چرا؟ چـــــرا؟

من اینجا با کمک مالی مدرسه درس میخونم، خونواده م خیلی فقیرن، مدرسه قراره ببرتمون اردو ، خیلی دلم میخواد برم، هیچ وقت توی زتدگیم مسافرت نرفتم، ولی بابام پول نداره بهم بده، گفتم قرض میگیرم و بزرگ که شدم کار میکنم و پس میدم  ...

 

برچسب:

یه جایی خوندم:

آن زمان که عقیده عقده تلقی میشود 

                                       و نور چراغ را در آب ، مهتاب می بینیم 

                                       نان از یتیم خانه می دزدیم  و می فهمیم     

                                                 که  دزد  اشتباه  چاپی  درد است  ... 

به قیمت چند ضربدر روی روزای تقویم

گاهی فکر میکنم هرچی واحد اندازه گیری توی دنیا هست بخاطر اندازه گرفتن فاصله ی

من تا تو بوجود اومده

*لامصب هرچی میگذره پیشرفته تر میشه

من باشم و تو باشی و سقفی به جنس آسمون

کاست قدیمی و از تو زیرزمین پیدا میکنم و میذارم توی ضبت، هوا بارونیه و توی بالا پشت بوم خونه ی عزیزم نشستم و تست دیف میزنم! در حالی که صدای فریدون فروغی فضا رو پر کرده

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیده م حرفی واسه گفتن نداره

چشای همیشه گریون آخه شستن نداره

تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره

_همیشه این تیپ آهنگا گوش میدی؟

تقریبا 700 متر میپرم و بر و بر نگاش میکنم

_ترسوندمت، شرمنده

 میخندم و میگم  مهم نیست؛

حدود 34 5 ساله، موها و ریشای بلند مشکی، قد بلند و لاغر، شلوار مشکی و پیراهن سفید ! روی یه صندلی چوبی نشسته توی پشت بوم بغلی و تکیه داده به سه تارش! برا خودش سهرابی محسوب میشه!

_کاست و از زیرزمین پیدا کردم، روی جلدش نوشته بود زادروزت مبارک، از طرف علی و لیلا و مسافر کوچولو، تاریخ تولد 78 داییمه!

_چشماش به دور دستا خیره میشه و میگه: مسافر کوچولو الان 10 سالشه

_زیرزمینا انگار همه ی دنیای کوچیک مارو توی خودش جا داده! خاطراتی که محکومن به اتفاق افتادن و بعد زندونی شدن توی زیرزمینایی که بوی غربت فراموشی میدن!

_داییت آدم بزرگی بود

_آدمای بزرگ کم تو زندگیم نبودن، اما بزرگ بودن که مهم نیست، بزرگ موندنه که اهمیت داره، با رویاهاشون فاصله دارن؛ نقاب رضایت زدن اما لحنشون غم نارضایتی داره ، منم مثل اون ها میشم؟

_اون پیرمرد و میشناسی؟ همون که برای مادربزرگت گل یاس میاره

_اوهوم

_وقتی اومدن این محل عاشقش شد و هیچ وقت عروسی نکرد، از همه ی مادربزرگت یه لبخند نصیبش شد موقع تحویل این گلا!

_ازدواج عشق و به نابودی میکشونه، همینطور همه ی آرزوهای آدما رو

_اگه ازدواج کنی یه جور تنهایی و اگه نه یه طور دیگه، در هر دو صورتم به آرزوهات نمیرسی!

_ ممنون!

_می رسی، اما به خودت میگی زرشک! که چی حالا؟!

_ناامیدی؟

_تو بیشتر به واقع گرایی احتیاج داری، تخیلت به اندازه ی کافی قوی هست!

_شما من و میشناسین؟

_اوه، بارون تند شد، سرفه های پی در پی و ...

برچسب:

_چرا چرا چرا دلم براش تنگ میشه؟ چرا یه روز اس ام اس نمیزنه قاطی میکنم؟

_عزیز دلم، آدم با یه بزم که هرروز اس ام اس بازی کنه یه روز اس ام اس نده دلتنگش میشه( تصور کنین این جمله رو به کسی که حالش خیلی خراب و در حال های های گریه کردنه برای دلداری دادن میگین! و اونم خیلی جدی جواب میده!)

_آخه تو که نمی دونی این چه بز خریه!

بعد چند ثانیه میگم: الان جمله قصار گفتیم باهم؟ و هر هر خنده ...