معرفی چند تا فیلم


! فکر کنم خطر لو رفتنم داره

زندگی خصوصی آقا و خانم میم

کارگردان: سید روح الله حجازی

نویسنده: علی طالب آبادی

مدیر فیلم برداری: هومن بهمنش

آهنگساز: کارن همایونفر

هنرپیشگان: حمید فرخنژاد، مهتاب کرامتی، ابراهیم حاتمی کیا

خلاصه داستان :

محسن که قرار است از نظر شغلی ارتقا قابل توجهی پیدا کند، از وجود همسر ساده و غیرمدرن خود خجالت می کشد، در این بین آقای گوهریان به همسر محسن پیشنهاد کار میدهد، اما ...

 

موضوع داستان جالب و قابل توجه است، مردی که تا دیروز نسبت به همسرش غیرت داشته، امروز برای ارتقای شغلی اش باید از سخت گیری دست بردارد، اما به اندازه کافی در این زمینه جنبه ندارد. به طور موازی داستان به این موضوع که اگر واقع گرایانه بنگریم، بعد از ازدواج امکان این وجود ندارد که زن یا مردی جذب شخص دیگری جز همسر خود شود؟

فیلم برداری فوق العاده و موسیقی هماهنگ، همینطور سوژه جالب توجه و روز جامعه باعث شده که این فیلم ارزش دیدن داشته باشد. اما از لحاظ دیالوگ و خارج شدن از محدوده منطق آنچنان دچار ضعف است که بیننده را در حین فیلم کاملا اذیت میکند.

انتخاب اسم آوا برای نقش یک زن به اصطلاح نه چندان جالب، دهاتی، برای شخصیت زن فیلم به جا نبود. همچنین انتخاب لباس و آرایش صورت و بازی مهتاب کرامتی تقریبا هیچ ربطی به نقش نداشت و اگر خلاصه داستان در پشت جلد نوشته نشده بود، باید از روی دیالوگ هایی که به زور سعی داشت ابراز کند که "آوا" دهاتی ست، فهمید که نویسنده چنین منظوری داشته. کافی ست تفاوت لباس، آرایش و بازی را با نقش ترانه علی دوستی در چهارشنبه سوری مقایسه کرد تا متوجه کمکی که این سه موضوع در باورپذیری نقش دارند، شد. شخصیت پردازی ضعیف و دیالوگ هایی که حرف خاصی برای گفتن ندارند "جز سکانسی که آوا از محسن میپرسذ تو چطور میتونی بفهمی من چطور باید لباس بپوشم ...". قهرهای متعدد زن و شوهر بسیار بچه گانه، شخصیت کودک و گوهریان رها شده است. قایم باشک بازی آوا نیز بسیار ساده لوحانه و کاملا تابلوست. اما بازی خوب حمید فرخنژاد در فیلم که نقش شوهر حسود اما منفعت طلب را دارد، جزو امتیازات آن محسوب میشود.

 

 

آناکارنینا

رمان آناکارنینا رو نخوندم . پس نظراتم رو با این دید بخونید. کیفیت اچ دی، طراحی صحنه و لباس فوق العاده، جلوه های بصری، موسیقی و  صحنه رقص خارق العاده و ایده استفاده از صحنه های تئاتر جزو نقاط مثبت فیلم بود. عدم پرداخت شخصیت های برادر و زن برادر، کیتی و همسرش و شوهر آناکارنینا، همینطور از حد فرا رفتن صحنه های متعدد رابطه آناکارنینا و معشوقه ش که بیشتر از عشق آتشین تداعی کننده شهوت بود، بی قیدی اعصاب خورد کن شوهر  آناکارنینا اونم توی دوره اصول اخلاقی و اشرافی و کسل آور شدن بخش میانی به بعد فیلم جزو نقاط منفی محسوب میشه.

 

زندگی پای

یک فیلم فوق العاده با ایده ی جدیدی در مورد زندگی مسالمت آمیز با یک حیوان. همراه با پایانی که اجازه هرطور ایراد گرفتن ایده رو از مخاطب میگیره. باید ببینید و لذت ببرید. از انتخاب اسم قهرمان فیلم که واقعا خنده دار بود، گیاه خوار بودن اعضای خانواده، چند دینه بودن قهرمان،پیدا کردن دندون و همینطور حفظ بودن عدد پای هم جزو چیزای دوست داشتنیش بود. این فیلم و حتما ببینید!

 

یک پذیرایی ساده

کارگردان: مانی حقیقی

فیلمنامه: مانی حقیقی، محمدرضا کوهستانی

هنرپیشگان: مانی حقیقی، ترانه علی دوستی، صابر ابر، اسماعیل خلج

مدیر فیلم برداری: هومن بهمنش

برنده جوایز متعدد از قبیل بهترین فیلم بخش روح آزاد، ورشو لهستان، ویژه منتقدین آسیا، برلین آلمان، بهترین بازیگر زن و مرد از سینه فان دهلی نو، هند

 

خلاصه داستان: این فیلم داستان زن و مردی ست که در فضایی سرد و کوهستانی میان مردم پول پخش می کنند...

 

آیه ای که از سوره بقره در ابتدای فیلم آمده حتما بخوانید.

سوژه بسیار جدید، بازی های فوق العاده، صحنه های پرداخت شده، اوج و فرودهای متعدد، تصویربرداری عالی و ... . کافی ست چند لحظه احساس کسلی به شما دست بدهد، آنگاه خواهید دید که کارگردان چگونه شما را باز جذب داستان میکند، با این فیلم از ته دل خواهید خندید، به فکر فرو خواهید رفت، حرص خواهید خورد و ترس را با همه وجود حس خواهید کرد.

 

21GRAMS

تصاویر جسته و گریخته ای از چند زندگی متفاوت که کم کم بهم مربوط میشه. این فیلم داستانی از سه زندگی متفاوته. اول کسی که نیاز به عضوی اهدایی از بدن دیگه ای داره، دوم فردی گه با کسی تصادف میکنه و باعث مرگ میشه و سوم فردی که کسی رو در اثر تصادف از دست داده. احساسات درونی هرکدوم به بهترین شکل توصیف میشه. پاول "شون پن" : "باید منتظر باشم یه نفر دیگه بمیره؟"، عذاب وجدانی که بخاطر فرار از صحنه تصادف به میخاییل" دنی هوستون دست داده و زندگی آشفته کریستیان"نائوی وات"

سرنوشتی که 3 دسته آدم غیر مربوط رو به هم میرسونه: زمین میگرده و میگرده تا ما رو بهم برسونه. و جملات پایانی فیلم: می گن وقتی انسان می میره ، دقیقا 21 گرم از وزنش کم میشه ، 21 گرم وزن چیه ؟ 21 گرم اصلا چقدر وزن داره ؟ 21 گرم وزن چند سکه 5 سنتی می شه ؟ 21 گرم وزن یک مرغ مگس خوار ... 21 گرم ، وزن یک شکلات

برچسب: 21 گرم وزن روح نیست. فرضیه غلطی بود. "کارگردان: گنزالز"

wrestler

فیلم داستان20 سال بعد از دوره ی اوج کشتی کج کاری هست که زندگی خارج از رینگی براش وجود نداره. رندی "میکی رورک" عاشق زن فاحشه ای به نام کسیدی هست که اون هم پیر شده و توی کلوبی که کار میکنه کمتر کسی تحویلش میگیره. با این وجود حاضر نمیشه که رندی از اون زنی شریف بسازه. رندی دچار مشکل قلب میشه و خودش رو بازنشسته اعلام میکنه. سعی میکنه با دخترش آشتی کنه و شغل داشته باشه اما با یه اشتباه دخترش رو دوباره از دست میده و بعد تصمیم میگیره به قیمت جونش هم که شده، با "آیت الله"، کشتی کج کاری که 20 سال قبل بخاطر مسابقه ای که با اون داد معروف شد، باز مسابقه بده.

این فیلم داستانی نمادین از زندگی آدم هاییه که جامعه اون ها رو به پوچی کشونده. به نظر انتخاب کشتی کج برای این فیلم بخاطر پوچی خاص این به اصطلاح ورزشه که همه چی توش ساختگیه. رندی در واقع چیزی نداره و زندگی برای اون فقط وقتی توی رینگه و مقابل چشمای تماشاگراس که معنا داره. مثل تمام این دنیای ساختگی.

با دید غیر نمادینم دیدن پشت صحنه زندگی یه کشتی کج کار واقعا لذت بخش بود.

برچسب: هان؟ من خودم عاشق کشتی کجم.

برچسب : فیلمش قشنگ بود دیگه. عرق ملی و این حرفام نداریم.

قوی سیاه

خب بذار اینطور شروع کنم که، اسکار حلالش. ناتالی پورتمن واقعا توی این فیلم محشر بازی کرده بود. اونقدر که احساس نمی کردی اون یه هنرپیشه ست و داری فیلم میبینی.

خب در مورد قوی سیاه کلی نقد خوندم. توی بعضی از صحنه ها عقاید خیلی بهم شبیهه اما توی اکثرش نه. بدتر اینکه هیچ کدوم نتونستن احساس واقعی من نسبت به فیلم رو بیان کنن. برای همین ترجیح میدم نظر شخصی خودم رو بنویسم که البته میدونم نیاز به تصحیح و فکر بیشتری داره.

این فیلم داستان زندگی بالرینی هست که برای بازی توی تئاتر قوی سیاه چوکوفسکی انتخاب میشه. این داستان مربوط به ملکه ی قوهایی، سفید هست که عاشق میشه، اما قوی سیاهی باعث میشه کم کم سفیدیش رو به سیاهی بره و در واقع شخصیت خوب قصه بد بشه. اما قدرت عشق اون رو نجات میده و با انتخاب مرگ از شر پلیدی نجات پیدا میکنه. اما نینا، برای بازی کردن شخصیت قوی سیاه، خیلی معصومه و برای همین کارگردان دائم ازش ایراد میگیره. در این بین دانشجوی جدیدی به بالرین ها اضافه میشه که در سرتاسر داستان، نینا تصور میکنه که قراره جای اون رو بگیره. چون بر خلاف نینا، شخصیتی لاابالی و آزاد داره. اما نینا در دنیای خودش گناهکار محسوب میشه و این مربوط به قسمتیه که خودارضایی میکنه. " شایدم از وقتی شروع به اینکار میکنه که میخواد شخصیت سیاه رو هم خوب بازی کنه".

حسادتش نسبت به موقعیت شغلیش به قدری زیاد میشه که برای به دست آوردن نقشش، حاضر میشه مقابل مادری که تمام کاراهای اون رو زیر نظر داره بایسته و با همون دختر دانشجوی جدید بیرون بره و توی یه بار با پسری دوست بشه. وقت برگشتنش اما دختره همراهیش میکنه و شب با هم هستن. اما بعدا نمیشه فهمید که این قسمت جزو تخیلات نیناست یا حقیقت داشته. نینا خود زشت و سیاهش رو در وجود اون دختره میبینه و برای همین خیلی وقت ها چهره ی اون تبدیل به چهره ی خودش میشه.

ترس از دست دادن نقش یا تعهد نینا نسبت به بازی خوب اون رو به چالش کشونده. اون به جای واقعیت از خیال کمک میگیره ، با اینکه کس دیگه ای جز خودش رو به روش قرار نداره!! انقدر که توی دنیای خودش نیاز میبینه که با خودش روراست باشه. یا برای بد بودن، بد کردن رو احساس کنه!! زخم های پشتش هم نشانه ی همینه، زخم هایی که در آخر پرهای سیاهی از اون ها درمیاره و بد بودن رو احساس میکنه. بعد از اونه که میتونه نقش تحسین بر انگیز قوی سیاه رو توی نمایش واقعی ایفا کنه و با قبول کردن مرگ، خود سفیدش رو دوباره به دست بیاره.

نبرد بین خیر و شر و نبرد همیشگی نفس خوب و بد آدم ها  محوریت این فیلم بود که به طرز فوق العاده ای به تصویر کشیده شده بود. مطمئنا  با چند بار دیدنش احساسم نسبت به تفکرات قبلیم تغییر خواهد کرد.

از موسیقی متن فوق العاده و به جای فیلم واقعا نمیشه حرفی نزد.

همینطور از رنگ بندی "سیاه، سفید، خاکستری، قرمز" و فیلمبرداری خارق العاده.

امیدوارم ازش لذت ببرید.

برچسب: زیرنویس فارسیشم خیلی خوب بود، انقدر که مجبور شدم همه ی فیلم و با انگلیسی دست و پا شکسته خودم بفهمم. فقط  خوبه Mom رو اونی که جهت برطرف کردن بوی بد بدنه ترجمه نکرده بود!!!

 

مجرم، نوستالژی روزهای دبیرستانم

امروز تلوزیون یه فیلم داد به اسم مجرم

یه نفر که توی محل خیلی آدم شری بوده، بعد از دیدن بچه محل جدیدشون، یعنی یه خانم، یه دل نه صد دل عاشق میشه و کم کم سعی میکنه رفتارش رو درست کنه. بعد فراز و نشیبای داستان گوشه ی خونه ی خودش با عزاداری برا امام حسین توبه میکنه و جالب اینکه آخر داستان یکی از کسایی که باهاش کل کل داشت، می کشتش.

این فیلم رو دوست داشتم. خب خیلی مدته که خیلی چیزها برام تبدیل به خرافه شده. اما این فیلم در هر حال مفهوم قشنگی به اسم "بخشش" رو خیلی خوب به تصویر کشیده بود. نه بخشش خدا، به نظر من توبه یعنی رسیدن به درجه ای که خودت بتونی کارای گذشته ت رو ببخشی و خودت رو حلال کنی. جوری که از دست خودت راضی بشی.

این فیلم من رو یاد دوران دبیرستانم انداخت. وقتی که شخصیت اول داستان به جایی رسید که معشوق خدا شد و به اون پیوست!اینکه عشق آدم ها رو تغییر میده، بزرگ میکنه و روحشون رو با صفا و توی زندگی و قواعد اون تغییرات زیاد و خوبی ایجاد میکنه هم دیدم و هم شاید یه کم تجربه کردم. اون زمان عاشق نوشته های عارفا و صوفی ها بودم و شعرای مولانا و حافظ و همه ی اون هایی که عشق زمینی رو پلی برای رسیدن به خدا میدونستن. دلم میخواست خودمم به اون جایگاه برسم. اما خب حالا نه تعریف دقیقی از عشق دارم و نه خدا.  ولی راستش، عقاید اون روزهام رو خیلی دوست دارم .

برچسب: و خدا، آن تنها مفهومی که هیچ منطقی قادر به اثباتش نیست و هیچ ذهن خلاقی توانایی یافتن اثبات وجودش را ندارد، با این وجود، تنها وجودی بی تعریفست که حضورش در قامت ثانیه ها پدیدار و لبخند آرامشش بر صفحه ی روزگار، حکم داشتن پشتیبانی با قدرتی لایزال ...

twilight saga

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

Twilight داستان زندگی دختری که تصمیم داره ادامه ی زندگیش رو پیش پدرش باشه و بعد از ورودش به شهر محل زندگی اون و رفتن به مدرسه، عاشق پسری میشه که یک خون آشامه!! دختری که همه به اون توجه دارن مگر همون پسر! اما، این بی توجهیم ناشی از احساس علاقه ست که وقتی شکل میگیره، بلا، یعنی قهرمان داستان رو با دنیایی آشنا میکنه که همیشه آرزوش رو داشته، هیجان، اجازه ی نشون دادن شجاعت، غلبه به ترس و ... . وقتی عاشق کسی هست که همه جا حضور داره، برای محافظت از اون خودش و خونواده ش رو تا پای مرگ، پیش میبره، حاضره به دوردست بره تا عشقش مجبور نباشه با اون، که خودش از اونچه که هست راضی نیست، ازدواج کنه و تبدیل به کسی مثل خودش بشه، حاضر میشه با دشمنان همیشگی ش صلح کنه و ...!

معمولا کتابا و فیلمای تخیلی رو دوست ندارم. اما twilight  رو دوست داشتم. علارغم کاستی های ناشی از نادیده گرفتن کتابی که فیلمنامه برگرفته از اونه، مخصوصا توی دو فیلم اول اما، گرگ و میش، ماه نو و کسوف بخاطر داستان جدید و حرف های تازه ای که داشت، واقعا کم نظیر بود.

شجاعت بی نظیر دختر داستان، قدرت های خارق العاده ی "ادوارد خون آشام" که باعث میشه هرکسی به "بلا" و یا حتا خود "ادوارد" حسودیش بشه! توجه به اهمیت تفاوت داشتن یه نفر با افراد دیگه "وقتی ادوارد قدرت خوندن ذهن هرکسی رو داشت مگر بلا" و مهم تر از همه قدرت عشق دوست داشتنی که توی این فیلم تصویر میشه و خیلی چیزهای دیگه باعث میشه شما ازدیدنشون پشیمون نشین.

من کسوف رو از بقیه ی فیلم ها بیشتر دوست داشتم، چون سرتاسر داستان یک سردرگمی و عدم قدرت تصمیم گیری وجود داره که شخصیت اول با اون درگیره و ناخودآگاه شما هم از خودتون می پرسین اگر من بودم کدوم رو انتخاب میکردم؟ همینطور عشقی که به ادوارد اجازه میده علارغم سختی و غیر قابل تحمل بودن، بلا در آغوش رقیب عشقیش قرار بگیره تا سالم بمونه.

خوب اگه منم قدرت انتخاب داشتم، دلم میخواست خون آشام جاودانه ای باشم که توی هر دوره از زندگیش، چیزای مختلفی رو تجربه میکنه! و همواره تاریخ رو مینویسه تا برای آیندگان باقی بمونه و ...؟!

بیشتر بخوانید:

9

9

آرزوهای کوچک دوست داشتنی

کارنامه ی نهایی رو اینبار خیلی دقیق نگاه میکنم، به رشته و دانشگاه هایی که مشاورای انتخاب رشته مطمئن بودن قبول میشم و 200 نفر تفاوتی که بین من و آخرین رتبه ی قبولی همون رشته ها اونم تازه حداقل، هست. خنده م میگیره. همین چند ماه پیش بود که یه انگیزه ی قوی به زندگیم وارد شد و باعث شد دو ماه و خرده ای رو طوری درس بخونم که بشه باهاش مهندس آی تی شد. بماند که کم خوندم یا زیاد یا رتبه م این باید میشد یا دو سه هزار تا اینطرف تر یا اون طرف تر، بماند که انتخابی رو قبول شدم که یه درصدم احتمال نمیدادم و بماند که حالا دارم رشته ای توی همون دانشگاهی رو میخونم که موقع وارد کردن کد رشته ش گفتم "اینم برای خالی نرفتن فرم انتخاب رشته"! این شیش ماه سالی که گذشت اون چنان پر از حادثه بود که هنوز با خیلی هاش کنار نیومدم. اما چیزی که اهمیت داره برام از حالا به بعده.

فردا شب فرم مهمان رو پر میکنم و می فرستم، احتمالش هست از سال دیگه دانشجوی شهر خودمون بشم اما حالا میخوام به 6 ماه بعدی این سال پر حادثه رو جدی بگیرم. یادمه همه ی 2 3 سال مونده به کنکور پیش خودم تصور میکردم کنکور که دادم فلان و فلان میکنم و بعد همه ی تابستون خوردم و خوابیدم و انگار نه انگار.

اینبار دیگه قصد ندارم به نوشتن کتابی فکر کنم که دنیا رو تغییر بده، بخاطرش جایزه نوبل بگیرم، جنگ رو از دایره المعارف دنیا حذف کنه، بچه های بی سرپرست رو صاحب پدر و مادر و همه ی مردم رو برای پس گرفتن حقشون بیدار،  اینبار فقط من هستم و من، با همین وبلاگ که قراره توش از خودم و زندگیم بنویسم، شاید یه روزی کتاب بشه، همه ی نسخه هاشم بمونه یه گوشه و خاک بخوره، اما چیزی که برام اهمیت داره اینه که بتونم "خودم" رو تغییر بدم.

درسته که جایی که هستم، با اون چیزی که انتظار داشتم زمین تا آسمون فرق داره، اما میدونم دارم چیزهایی رو تجربه میکنم که آرزوهای کوچیک ولی دوردستم بودن و از این جهت خوشحالم. خوشحالم که میتونم تنهایی سفر کنم، خونه ای داشته باشم و براش خرید کنم، سوسک بکشم!! و با شرایطی که باب میلم نیست کنار بیام. خوشحالم که توی شهری زندگی میکنم که بارون جزئ لاینکف روز و شباشه.


راستی ... سلام!

افسانه های خزان (legends of the fall)

افسانه های خزان (legends of the fall) فیلمی سراسر مطابق با عواطف و احساسات من بود. این فیلم طبیعت زیبا و حیات و حرکتی که توی کتاب the torn bird تصور میکردم، به تصویر کشید و اگر شما هم مخالف تبعیض نژاد و مخالف جنگ هستین، این فیلم رو تماشا کنین و لذت ببرین.

داستان از جایی شروع میشه که سرهنگ لادلو سه  پسر خودش، آلفرد، تریستان و ساموئل رو از ابتدای تولد به دست سرخپوستی میسپره که با حیات وحش آشنا بشن و شکارچی های ماهر و شجاعی باشن. یکی از سه برادر نامزدش رو به محل زندگیشون میاره. بعد از مدتی سه برادر عازم جنگ میشن و ...

از صحنه های دوست داشتنی فیلم وقتی هست که پیرمرد و سوزانا، یعنی نامزد ساموئل بعد از رفتن پسرها سر میز جداگانه ای نشستن، اما بعد، ظرف غذاشون رو برمیدارن و به آشپزخونه میرن تا با زن و مرد و کودک سرخپوست غذا بخورن.

یا در آخر وقتی تریستان به دست خرس کشته میشه.

و از دیالوگ های دوست داشتنی: قدیمیا می گن وقتی یک انسان یا حیوان از خون هم می گذرند بهم تبدیل میشوند

این گذشت یک انقلاب معنا داری در بوجود آمدن یک سیرتکاملی در روح زندگی  ایجاد میکند.

لعنت به این جنگ لعنت به این جنگ ...

اتفاقات متفاوتی که توی فیلم میافته، پستی ها و بلندی های زندگی، که شامل حال همه هست، یک روز شادی، یک روز غم، یک روز حرکت، یک روز انزوا اما همیشه یه جمله هست که بر همه ی قوانین حاکمه: زندگی همواره در جریان است.

تولد، مرگ، برادری، جنگ، صلح، عشق، تنفر، انسانیت

 برچسب: حوصله نداشتم لیست بازیگرا و جوایز و عکس رو مثل همیشه اضافه کنم ببخشید.

و اینک، آخر الزمان!


و اینک آخر زمان، جهان، جایی که جنگ هماره وجود دارد، حتا اگر جبهه ها خالی باشد، حتا اگر مردم، در آرامش باشند ...

تصویری از جنگ، بمباران، جنایت، این فیلم بوی خون را به مشام شما خواهد رساند، متاثر خواهید شد و گاهی هم فکر خواهید کرد، به یک "چرای بزرگ" که جلوی کلمه ی "جنگ" همیشه وجود دارد.

جنگ را دوست دارم، بیشتر از صلح، بیشتر از آرامش، تشکیلات نظامی، بمباران، سربازان و لباس های جنگی، بمب افکن و هلی کوپتر و توپ و تانک، مردان دلاور و درجه های نظامی، همه و همه را دوست دارم، اگر نبود، دنیا چیزی را کم داشت، باور کنید.

این فیلم، با فیلم برداری فوق العاده ش، با صحنه های زیبایی که به تصویر کشیده، پر از حرف های قشنگ، واقعا ارزش دیدن دارد.

بعد از کشته شدن یکی از سربازها نامه ی مادر او خونده میشه :

پسر عزیزم، من به این آرزو زنده ام که در آینده صاحب چند نوه خواهم شد و وقتی تو و همسرت در خونه نیستین از اون ها مراقبت خواهم کرد خدا کنه از کثرت محبت لوسشون نکنم چون میدونم همسرت از محبتای زیادی مادربزرگ دل چندان خوشی نخواهد داشت ما بی صبرانه منتظر بازگشت تو هستیم پدرت برای روزی که برخواهی گشت تدارک دیده که جشنی مفصل بگیره برای تو یک سورپریز هم داره اما در این باره چیزی نمیگم چون میخواد این موضوع تا برگشت تو سری بمونه به هر حال عاقل باش و خودت رو سر راه گلوله قرار نده

مادر هایی که همیشه در انتظار فرزندانشان هستند، دوست دارند "مد" دنیا را تجربه کنند، مادربزرگ شوند اما باید جنازه ی فرزندشان را به دوش کشند! بخاطر چند تیر سرکش که بی دلیل از اسلحه ها خارج می شود و بی دلیل صورت انسان های زیادی را به خاک می مالد.

و دیالوگ به یاد ماندنی مارلون براندو:

شما اجازه ندارید به من یک جنایتکار بگید. شما میتونید من و به قتل برسونید. این حق رو دارید. اما حق ندارید در مورد اعمال من قضاوت کنید. برای کسانی که قادر به، قادر به فهمیدن مفهوم ترس و وحشت نیستند، هر توضیحی احمقانه ست.

وحشت ، وحشت مثل آدم ها صورت داره، اندام داره، و شما اون رو همنشین و دوست خود میدونید. هم وحشت و هم ترور اخلاقی این ها دوستای شمایند. به جز این فقط براتون دشمن باقی میمونه، دشمن، دشمن، دشمنی که ازش می ترسید.

 یادم میاد وقتی توی ملین اوریز؟ بودم، درست مثل اینکه، مثل اینکه صد هزار سال از اون موقع میگذره، برای واکسن زدن به بچه ها به یک اردوگاه رفته بودیم. بعد از اینکه کارمون تموم شد و بچه ها واکسینه شدن از اردوگاه خارج شدیم. بعد همون وقت یک پیرمرد گریان خودش رو به ما رسوند. از فرط گریه نمی تونست ببینه و بعد اون ها خودشون و به بچه ها رسوندن و بدون کمترین تردید، دست هرکسی که واکسینه شده بود قطع کردن و دست ها رو روی هم ریختن، دست های قطع شده رو و توده ای از ، از دست های قطع شده دستهای کوچک بچه ها بوجود آمد. یادم میاد که من، من درست مثل یه پیرزن وحشت زده فریاد میزدم و گریه میکردم . دلم نمی خواد در موردش فکر کنم ما هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم و بعد که به خودم اومدم فهمیدم که این مردم به خصوص رو باید حمایت کرد، و احساس کردم در مقابل انسان های واقعی و رنجدیده قرار گرفتم، انسان های خوار شده که دارای نیروی غریزی و مافوق تصور هستن، اونا می تونن تصمیم بگیرن، تصمیم بگیرن و از رنج و بدبختی برای همیشه خلاص بشن، فقط باید بدون ترس و تردید تصمیم بگیرن.

 با خودم گفتم اون ها هم مثل ما انسانن با این تفاوت که از نیروی خارق العاده ی ایمان برخوردارن میتونن همه چیز و هر اتفاقی رو تحمل کنن، با کمال قدرت خیلی بیشتر از قدرتی که ما غربی ها در خودمون سراغ داریم و به اون مباهات میکنیم .

اون مردمم مثل ما زن و بچه داشتن آرزو داشتن اون مردان با اعتقاد و با دل و  جان می جنگیدن چون در اون ها نیرویی خارق العاده وجود داره نیرویی که برای امثال ما غربی ها قابل درک نیست و میتونه در این جنگ پیروزشون کنه

اگر من ده لشکر از این مردم داشتم فقط ده لشکر از این مردمی که با ایمان می جنگن و از مردن کوچکترین وحشتی ندارن و بدون تردید دشمن رو میکشند، ده تا لشکر از این انسان هایی که ضعف رو نمیشناسن داشتم، قادر بودم نکبت ناشی از ظلم و ستم متجاوزین حقوق انسان ها رو از روی کره ی خاکی پاک کنم. افسوس که جنگ ویتنام نتونسته ژنرال های شما رو از غرور و وحشت جدا کنه و بهشون بفهمونه که تجاوز به حقوق انسان ها عواقب وحشتناکی داره.

 این منطق منه در اقدام به عملی که اون رو جنایت میدونین یا خیانت و حالا اگه قراره من کشته بشم میل دارم کسی به پیش خانواده م بره و به پسرم توضیح بده همه چیز رو بگه برای اون بگه که من چه احساسی کردم من در زندگی وحشت و ترس واقعی رو به چشم دیدم، همون وحشتی که شمام تا به حال حس کردید.

این فیلم ساخته ی سال 1979 هست، من یک شرقی هستم، با به یاد آوردن حرف های او قلبم به لرزش می افتد، من هم میدانم، با ده لشکر از مردمان این سرزمین، قادر خواهم بود ظلم را مغلوب کنم اما ...!

و حرف آخر او ...

شما مردانی را تربیت میکنید که قادر باشند بمب بر روی انسان ها بریزند تجاوز کنند ولی هرگز به آن ها نمی آموزید که چگونه زندگی بشر را از نکبت ظلم و تجاوز نجات بخشند.

دیوانه ای از قفس پرید

دیوانه از قفس پرید

به انگلیسی : One Flew Over the Cuckoo's Nest، به معنی: پرواز بر فراز آشیانه فاخته نام فیلمی آمریکایی به کارگردانی میلوش فورمن است که درسال ۱۹۷۵ بر اساس رمانی به همین نام نوشته کن کیسی ساخته شده‌است.

این فیلم در ایران با نام دیوانه از قفس پرید نمایش داده شده‌است. همچنین این فیلم یکی از 100 فیلم برتر میراث سینما است.

رندل پاتریک مک مورفی)جک نیکلسون( را به جرم تجاوز دستگیر می‌کنند و به حکم دادگاه او را برای بررسی وضعیت روانی اش به بیمارستان روانی ایالتی می‌فرستند. مک مورفی، با مقررات سخت و غیر انسانی تیمارستان که توسط زن سرپرستاری لوئیز فله چر اعمال می‌شود مخالفت می‌کند. بعد از وارد کردن شوک الکتریکی به سر او و ادامه رفتارش، در اثر عمل لوبوتومی زیست گیاه‌وار پیدا می‌کند.

نام کتابی که فیلم براساس آن ساخته شده از شعر کودکانه آمریکایی:

Wire, briar, limber-lock

Three geese in a flock

One flew east, one flew west

And one flew over the cuckoo's nest.

گرفته شده‌است.

در کتاب شخصیت رئیس سرخ پوست، این ترانه را از کودکی خود به یاد می‌آورده‌است. با وجودی که این بخش در فیلم‌نامه نیامد، ولی هنوز عنوان فیلم وجه تسیمه خود را حفظ کرده‌است: دو نفر به دلایل مختلف مردند، و دیگری آزاد شد.

جایزه اسکار بهترین فیلم در سال ۱۹۷۵

جایزه گلدن گلوب بهترین فیلم درام در سال ۱۹۷۶

جایزه بهترین فیلم جشنواره بفتا در سال ۱۹۷۶

 

 

فوق العاده بود، اگر عاشق فیلم های تمثیلی هستین ببینینش و با همه ی وجود لذت ببرین.

داستان از جایی شروع میشه که مک مورفی رو بخاطر اعمال خشونت آمیزش و دعوا با آدم های زیاد و فرار از کار و اقدام آخرش یعنی اقدام به تجاور به تیمارستان میارن تا برای مدتی رفتار اون رو تحت نظر بگیرن.

تیمارستان یه برنامه ی روزانه ی مزخرف داره که هرروز اجرا میشه، عده ای رو که کمی سالم ترن دور هم جمع می کنن تا در مورد مشکلاتشون حرف بزنن و همیشه بحث دچار حاشیه س و موضوع به طرز وحشتناکی هیچ ربطی به اون چیزی که اول قراره روش بحث بشه نداره.

یه سرخپوست با هیکل بزرگی وجود داره که میگن کر و لاله و مک مورفی سعی میکنه بهش بسکت بال یاد بده، یکی از پرستارا میگه:

مک مورفی چرا با اون حرف میزنی؟ اون که یک کلمه م نمی فهمه

من با اون حرف نمیزنم، من با خودم حرف میزنم، اینطوری بهتر فکر میکنم

ولی به درد اون نمی خوره

خب دردشم نمیاره، درسته رئیس؟

 

مک مورفی پیشنهاد میکنه که جای شب و روز برنامه عوض بشه تا بتونن مسابقات بیس بال کشوری رو تماشا کنن، اما سرپرستار مخالفت میکنه و برای ساکت کردن مک رای گیری میکنه، اما فقط سه نفر از 9 نفر دستشون رو به نشونه ی موافقت بالا میبرن.

مک به دوستانش میگه من این سکوی آب(یه مکعب مستطیل سنگی بزرگ و سنگین) رو بر میدارم، شیشه رو میشکونم و فرار میکنم، و شروع میکنه به زور زدن، حتا سر این موضوع شرطم می بنده؛ اما نمی تونه بلند کنه و میگه دست کم سعی خودم رو کردم. فردای اون روز وقتی درخواست تکرار رای گیری رو میده همه دستشون رو بالا میبرن، انگار مک به اون ها یاد داد که اگه قرار باشه چیزی تغییر نکنه حداقل میشه سعیشون رو کنن، اما پرستار با بی رحمی میگه ما اینجا 18 مریض داریم! 9 نفر دیگه خیلی خیلی دیوونه ن. اما مک از سرخپوست درخواست میکنه و اون درستش و بالا میبره اما بازم تلوزیون رو روشن نمی کنن. با این وجود مک روی صندلی جلوی تلوزیون میشینه و شروع میکنه به گزارشگری بیس بال و دوستانشم میان و کلی بالا پایین میپرن و سر و صدا میکنن.

یه بار هم با کمک سرخپوست از بالای سیم میپره طرف آزاد و اتوبوس گردش دیوونه ها رو با دیوونه ها میدزده و میره دوست دخترش رو برمیداره و همشون و میبره ماهی گیری!

تجربه هایی که دیوونه ها با مک دارن روشون تاثیر زیادی میذاره و یه روز وقتی همون برنامه ی روزانه یعنی دور هم نشستن رو اجرا میکنن مک می فهمه این دیوونه ها به درخواست خودشون اونجا هستن!!

مک میگه: شما از اون احمقایی که اون بیرون پرسه میزنن دیوونه تر نیستین!

مک بازم تلاش میکنه که فرار کنه، اینبار میدونه که سرخپوست کر و لال نیست و اون بهش میگه: پدر من مرد بزرگی بود، هرکار دلش میخواست میکرد، برای همین خوردش کردن، آخرین باری که دیدمش از بس کتک خورده بود کور شده بود. فقط برای اینکه یه سرخپوست کله شق بود و حقش و از سفید پوستا میخواست توی این سرزمین صدای هرکس بلند بشه خدمتش میرسن، تو رو هم خورد میکنن

و توی جریان یکی از همون فرارا، بعد از اتفاقی که واسه ی یکی از اون 9 نفر دوستاش واسه ی تجربه ی رابطه با دختری که مک کاری کرده بود که وارد آسایشگاه بشه، یعنی خودکشیش، بخاطر تهدید پرستار که میگفت به مادرش میگه، کاری باهاش میکنن که هیچ چی نفهمه و تبدیل به یه گیاه بشه.

اما سرخپوست بعد فهمیدن این موضوع اون رو میکشه و خودش با همون سکوی آب شیشه رو میشکونه و فرار میکنه.

دنیای ما مخصوصا کشور خودمون همین شکلیه، همیشه معدود آدم هایی هستن که می فهمن یه چیزی این وسط مشکل داره!! و غلطه و باید تغییر کنه اما بقیه مایلن زندگی مزخرف و اجباری و زورگویی های کسایی که به اصطلاح رئیس هاشون هستن رو قبول کنن و توی مسیر پیش فرض همون ها حرکت کنن. اما به دلیل کم بودن، کسایی که می فهمن همیشه به بدترین سرنوشت ممکن دچار میشن، خورد میشن و خفه خون میگیرن یا اینکه میمیرن. اما همیشه قهرمان اسطوره ای برای همون بقیه ی همیشه خاموش باقی میمونن. فکر کنم این ارزشش رو داشته باشه نه؟!

کوهستان سرد


کوهستان سرد

 نویسنده : چارلز فریزر 

سال ساخت: ۲۰۰۳

کارگردان: آنتونی مینگلا

بازیگران:  جود لاو، نیکول کیدمن، رنه زلوگر، برندن گلیسان، فیلیپ سیمور هافمن. جک وایت موزیسین راک و هم چنین سیلیان مورفی، جنا مالون

جوایز:

برندۀ جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن رنه زلوگر

برنده جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر مکمل زن رنه زلوگر

نامزد بهترین بازیگر نقش اول مرد جود لاو

نامزد بهترین تدوین والتر مرچ

خلاصه داستان: دختر و پسر جوانی عاشق هم میشوند اما در همین جریان جنگ داخلی در امریکا پیش می آید، آن ها مدت چهار سال از یکدیگر دور می مانند و پسر بعد از جراحتی سخت در جنگی عزم به بازگشت میگیرد، داستان حول اتفاقاتی که بر این دو می افتد، می گذرد.

کوهستان سرد فیلم خوش ساختی بود، شاید اساسی ترین ایرادی که بشه ازش گرفت عشق کوتاه مدتی باشه که بعید به نظر میرسه بخاطرش دو طرف این قدر صبر کنن . اما نمیشه پرداخت خوب اون رو به حاشیه ی جنگ نادیده بگیریم.  میدون جنگ بیرون از صحنه ی نبرد و دو جبهه ست، قحطی، زورگویی و سواستفاده از شرایط بوجود اومده، دلتنگی برای همسر و فرزند، مختل شدن زندگی، انتظار و در یک کلمه "ویرانی". وقتی یک زن برای پناه دادن به فرزندانش که خیلی وقته ندیدتشون، خیانتکار شناخته میشه،  و البته روایت دلنشینی از عشق، که نجات بخشه و اجازه ی خیانت رو نمیده. وقتی اینمن به شدت زخمی میشه اما کشته نمیشه، شاید بخاطر اون انتظاره، اون عشق که اجازه ی مردنش رو نمیده. کمک های غیبی و غیر قابل باورم شامل حالش میشه و اون رو به معشوق میرسونه.

قسمتی از فیلم هست که یک زن به اینمن پناه داده، و وقتی میخواد فرار کنه سه نفر به زن حمله میکنن و بچه ی مریض اون رو بدون روپوش جلوی چشمش میذارن تا بگه که خوراکی ها کجاست، از بین سه نفر یکی سعی میکنه بچه رو بپوشونه، اینمن دو نفر دیگه رو میکشه و به اون اجازه ی رفتن میده، اما نفر سوم رو زن میکشه!! اون ندیده بود که مرد میخواست بچه رو بپوشونه!

و جایی که پیرزن به فرزندانش پناه میده اما کسایی که مسئول برگردوندن سربازای فرارین می فهمن و دست های زن و زیر چوب میذارن و روی چوب ها میپرن تا با شکنجه ازش اعتراف بگیرن و وقتی بچه ها نمی تونن تحمل کنن و بیرون میان هر دو نفرشون رو جلوی چشم مادرشون میکشن. وقتی روبَی دستای زن رو باز میکنه و میگه اوضاع اینطور نمیمونه،خدا نمی ذاره اینطور بمونه.
فیلم صحنه های زیبایی داره، طبیعت بکر کوهستان و صحنه های جنگ؛ موسیقی فوق العاده و شخصیت پردازی قابل قبول.
و دیالوگ های ماندنیش:

آدا: چیزهایی که از دست دادیم، دیگه هیچ وقت به ما بازگردانده نمی‌شوند. این قدر خون بر زمین ریخته شده است که هیچ وقت، التیام پیدا نمی‌کنند. تنها کاری که از دست ما بر می‌اید، این است که از گذشته، درس بگیریم و با آرامش، به آنها بنگریم.

اینمان: به خاطر چیزی که هیچ اعتقادی به آن ندارم، حتّی یک گلوله دیگر هم شلیک نخواهم کرد!

برچسب: یه روزی فکر میکردم هیچ وقت نمی تونم آرزوی مرگ کسی رو داشته باشم، اما حالا لیست بلند بالایی از آدمای توی ذهنم هست که به نظرم نباید وجود داشته باشن

یه روزی فکر میکردم هیچ وقت توی میدون جنگ نمی تونم آدم بکشم، اما وقتی توی میدون جنگی، باید بکشی!

"جنگ" انگار باید باشه، تا بهتر معنای صلح رو بفهمیم! البته بعضی ها بخاطر قدرت طلبیشون واسه این مفهوم بزرگ، واسه ی "صلح" هیچ احترامی قائل نیستن

MATCH POINT

Director: Woody Allen

Written by: Woody Allen

Genre: crime; dream; romance; sport; thriller

Cast: Jonathan Rhys Meyers; Scarlett Johansson; Matthew Goode; Alexander Armstrong; EmilyMortimer

The man who said: "I'd rather be lucky than good" saw deeply into life. People are afraid to face how great a part of life is dependent on luck. It's scary to think so much is out of one's control. There are moments in a match when the ball hits the top of the net, and for a split second, it can either go forward or fall back. With a little luck, it goes forward, and you win. Or maybe it doesn't, and you lose.

When the film start; you faced these words and you thought about. Maybe it means are you sure you are a real good human or you choose beneficence because you are a timorous person?

You think about yourself and chance. If you were sure everything proceed as you want; did you still choose beneficence?

Maybe it's a bitter reality that most people choose to be a good person; because they aren't sure they may be lucky.

The film started when a tennis ball hit over the net and it stop when it hit the net.

There was a tennis player; Chris Wilton (Rhys-Myers) who learnt tennis in a club. He found a rich friend; Tom (Matthew Goode) in there and Tom's sister; Chloe (Mortimer) fell in love him. He invited him to their parties. In one of those parties he met Tom's girl friend; Nola Rice (Scarlett Johansson).  She was a really nice girl but she had a lot of problems with tom's mother. She was a commercial actress that she didn't work any more.

One day when she was angry because of tom's mother, Chris courtship her but when Chris asked her again to be with him; she didn't accept.

Because of good station, Chris got married with Chloe; tom's sister but some times later; he found Zola and Tom dissented and he found her. They join together. He couldn't forget his station so he didn't separate Chloe.

He had so many problems. Zola wanted him to separate. He was worried Chloe understood.

One day when he was so angry about his life; he went to Zola's house; killed her neighbor and pickup her jewelries because he wanted to cheat police and he killed Zola too.

He went side of river and threw her jewelries to river. But one ring hit parapet and back in Chris's rectangular.  

Police found Zola and Chris were married and they suspected him. But when they found the ring to pocket of a poor dead man; they became sure that was a general robbery.

Did you want every one knew who's killer?

You're wrong.  Woody Allen constrains you to accept his believe.

If you are bored because all stories have same last and you love surprised; you can see it and enjoy.

 

MATCH POINT


بعد از اپرای فوق العاده ی تیتراژ، داستان در حالی که تصویری از تور تنیس در حال بازی کردن رو نشون میده با صدای نقش اول مرد داستان شروع میشه:

The man who said: "I'd rather be lucky than good" saw deeply into life. People are afraid to face how great a part of life is dependent on luck. It's scary to think so much is out of one's control. There are moments in a match when the ball hits the top of the net, and for a split second, it can either go forward or fall back. With a little luck, it goes forward, and you win. Or maybe it doesn't, and you lose.

مردی که گفت: من ترجیح میدم خوش شانس باشم تا یه آدم خوب، به زندگی عمیقا نظر انداخته بود. مردم می ترسند که با قسمت هایی از زندگی که به شانس مربوط میشه برخورد کنن. خیلی ترسناکه اگر از کنترلشون خارج بشه، دقیقه هایی هست توی بازی وقتی که به توپ به تور برخورد میکنه و توی چند ثانیه، ممکنه توی زمین جلویی بیافته و شما برنده باشین، اما ممکنه توپ برگرده به زمین خودتون و شما ببازید!

و درست در همین لحظات اولیه س که وودی آلن روی اعصاب شما پیاده روی میکنه و با اولین جمله حسابی به فکر فرو میرید، آدم خوب بودن کاریه که اکثریت مردم انتخاب میکنن چون ریسکش کمتره، اما کیه که به شانس به این چشم نگاه کنه؟! و درست وقتی توپ به تور برخورد میکنه فیلم شروع میشه، وقتی شما از سرگذشتش بی خبرید.

کریس مربی تنیس پسر پولداری به اسم تام هست که بعدا به دوست او تبدیل میشه، وقتی با خانواده ی تام آشنا میشه خواهر کوچیکتر تام، کائولا عاشقش میشه. توی یکی از باربکیوها کریس با نامزد تام، زولا آشنا میشه، دختری که بسیار زیبا به نظر میرسه و یک هنرپیشه ست. کریس که عاشق زولا شده سعی میکنه اون رو به سمت خودش جذب کنه، از یک طرف زولا با مادر تام مشکل داره، اما به هر حال چون اینطور به نظر میاد که تام رو خیلی دوست داره، کریس حاضر میشه با کائولا ازدواج کنه. بعد از ازدواج هم موقعیت اجتماعی فوق العاده ای پیدا میکنه.

بعد از یه مدت متوجه میشه که تام و زولا از هم جدا میشن، خیلی سعی میکنه زولا رو پیدا کنه تا اینکه به طور اتفاقی اون رو میبینه و از اون به بعد باهم میشن. تام ازدواج کرده، کریس موقعیت شغلی فوق العاده ای داره اما از یک طرف نمیتونه زولا رو از دست بده. اون که نمی تونه بین عشق و موقعیت اجتماعی یه کدوم رو انتخاب کنه بدطور توی هچل می افته تا اینکه دعواها و مشاجره ها با زولا کار دستش میده و اون راه عجیب و غریبی رو انتخاب میکنه. اسلحه ی پدر کائولا رو برمیداره و همسایه ی زولا و خود اون رو میکشه و جواهرات همسایه رو برمیداره تا قضیه دزدی به نظر برسه.

پلیس که متوجه ارتباط کریس با زولا میشه به اون شک میکنه اما وقتی کریس به کنار رودخونه میره و جواهرات زن رو توی رودخونه میریزه، موقع پرت انگشتر، به نرده ی کنار رودخونه میخوره و برمیگرده می افته روی زمین، عین توپی که به تور خورده باشه و به زمین خودی برگشته باشه.

پلیس که انگشتر زن رو از جیب جنازه ی مرد معتادی پیدا میکنه مطمئن میشه که قضیه دزدی ساده ای بوده و کریس خوش شانسی که توپ به نفع خودش به زمین خودی برگشته به زندگی ش ادامه میده!!

میبینید نویسنده چه طور نظر خودش رو بهتون تفهیم میکنه و با قوانین ساخته شده توی ذهنتون میجنگه؟ شاید انتظار داشتین فیلم با گیر افتادن کریس و رسوا شدنش تموم بشه اما اینجا "شانس" حرف دیگه ای برای گفتن داره!!

اینجاس که میگن یو هه هه هه

آدم ها خیلی راحت حرف میزنند، انگار که خدایند، این حالم را بهم میزند

birth

 فیلمی خیلی فوق العاده نبود، اما انقدری خوب بود که آخرش نگم اگه به درد تقویت زبان نمیخورد واقعا عمرم رو حروم کرده بودم.

قصه ی زنی که همسرش رو که خیلی دوست داشته از دست میده و حالا تصمیم میگیره دوباره ازدواج کنه، اما ناگهان سرو کله ی پسربچه ی 10 ساله ای پیدا میشه که ادعا میکنه همسر از دست رفته ی او هست. خیلی راحت از اول داستان میشه حدس زد که سر و کله ی این پسر از کجا پیدا شده، اما اگه حواستون جمع نباشه، نه! و این فیلم میتونه کلی سر کارتون بذاره. شاید محوری ترین پیام داستان وقتیه که پسربچه ی کوچیک وقتی می فهمه که همسر از دست رفته ی زن بهش خیانت میکرده، به حالت طبیعی برمیگرده، اون دوست نداره نقش شوهر از دست رفته ی زن رو بازی کنه، چون اون واقعا زن رو دوست داره.

نمونه ی جدیدی از عشق، عشق یک کودک به زنی که از او خیلی بزرگتره و این عشق تا نزدیک ازدواج هم پیش میره. به هر حال موضوع نوی داستان، فضاپردازی محدود اما زیبا و بازی فوق العاده ی نیکول کیدمن ارزش داره که این فیلم رو تماشا کنید.

برچسب: تهران، اصفهان، تبریز، شیراز و قزوین، کدوم یک شهری خواهند بود که 4 سال قراره توش زندگی کنم؟

برچسب ': ببین چگونه احاطه کرده است، عدد، ذهن خلق را!

وقتی به این فکر میکنی که هرکدوم از انتخابای تو یعنی ترتیب چهار تا عدد قراره زندگی آینده ت رو رقم بزنه وحشت میکنی و بدطوری مخت سوت میکشه!

دعا کنین، برای مسیری که در انتظارمه.

برچسب ''' :

شکوندن دل آدما کاری نداره، بهشون توهین کن، مسخره شون کن، نقطه ضعفشون رو جلوی چشمشون بیار، بزنشون تا اشکشون در آد، اما اگه تونستی لبخند به لب کسی بیاری، اون موقس که آدمی!

وقتی توی زندگیت حس کنی آدمایی بودن که تونستی براشون کاری کنی و لبخند به لبشون بیاری، " که چی " های پست قبل جهت خیلی قشنگی میگیرن .

سرگذشت عجیب بنجامین باتن

 

بنجامین باتن بی شک یکی از قشنگ ترین فیلم هایی هست که توی زندگیم دیدم، داستان با موضوع فوق العاده جدیدش، یعنی به دنیا اومدن یک فرد که در ابتدا پیر هست و در طول زندگی جوون و جوون تر میشه، پردازش صحیح و چگونگی پیش بردن داستان، استفاده از تصاویر بدیعی که هر بیننده ای رو به وجد میاره و پرداختن به موضوعات جانبی که شاید بی ربط به هسته ی داستان به نظر برسه اما پیوند عمیقی با موضوع اصلی فیلم داره شاید فقط دلایل کوچیکی باشن برای اینکه این فیلم رو ببینین و واقعن لذت ببرین.

مادر و دختری در بیمارستان هستند، مادر پیر در حال مرگ هست و داستانش رو اینطور شروع میکنه

اون استگاه قطار ... 1918 ساختنش، پدرم روز افتتاحش اونجا بود، می گفت اونا به بهترین ساعت ساز تمام جنوب سفارش داده بودن یه ساعت بزرگ بسازه. اونا(ساعت ساز و همسرش) صاحب یه پسر شدن، وقتی پسرشون بزرگ شد اون وارد ارتش شد. از خدا خواستن بلاها رو ازش دور کنه ، چهار ماه اون روی ساعتش کار نکرد یک روز یک نامه براشون اومد. پسرشون مرده بود. او دوباره کار روی ساعتش رو شروع کرد، شب و روز تا اینکه تموم شد،صبح به یاد موندنی بود،پدر میگفت جمعیت زیادی اومده بودن حتا شخصیتا مهم کشور

یک نفر داد زد : برعکس کار میکنه

_من اینطور ساختمش ،شاید بچه هایی که از دست دادیم بلند شن و برگردن خونه، برگردن تو مزرعه ،کار کنن، بچه دار بشن، یه زندگی کامل داشته باشن،  شاید پسر منم برگرده خونه

اگه باعث رنجش شما شدم من و ببخشین امیدوارم از ساعتم لذت ببرین

دیگه هیچ کس اون و ندید

داستان با نمایش روز اول تولد بنجامین ادامه پیدا میکنه. مادرش میمیره و پدرش اون رو بخاطر ظاهر زشتش سر راه میذاره، جایی مثل خونه ی سالمندان، و مادر او از اون به بعد سرپرست اون آسایشگاه میشه ...

بنجامین ملوان میشه و بعد از مدتی به نیروی دریایی میپیوندن تا اینکه مورد حمله قرار میگیرن و کاپیتان کشتی زخمی میشه،

بنجامین میگه: خیلی متاسفم کاپیتان، من انتظار یه ساحل زیبا رو داشتم، نه این وضع رو

و جواب کاپیتان : میتونی بخاطر بلاهایی که سرت اومده مثل یه حیوون درنده عصبانی باشی

میتونی از سرنوشتت متنفر باشی

ولی وقتی به آخر خط میرسی ... ها ... مجبوری تسلیم بشی

این قسمت رو توضیح نمیدم، چون واقعن دوست دارم فیلم سورپرایزتون کنه

برای دیدن جاهای با ارزش هیچ وقت دیر نیست، یا حداقل برای من دیر نیست

اونی باش که میخوای باشی، محدودیت زمانی وجود نداره

تو میتونی تغییر کنی،یا همونی که هستی بمونی، هیچ قانونی براش نیست

میتونی از هرچیز بهترین استفاده رو بکنی، امیدوارم همین کار وبکنی

امیدوارم بهترین چیزها رو ببینی

امیدوارم چیزایی رو حس کنی که قبلن حس نکرده باشی

امیدوارم آدمای مختلف با عقاید مختلف و ببینی

امیدوارم بهترین زندگی رو داشته باشی

و اگه نتونستی، دوباره از اول شروع کنی

شاید ایندفعه بتونی

 

و دیالوگ آخر فیلم که :

بعضیا به دنیا میان که کنار رودخونه بشینن

بعضیا رعد و برق بهشون میزنه

بعضیا موسیقی رو میشناسن

بعضیا میخوان هنرمند باشن

بعضیا مث باتنن

بعضیا نوشته های شکسپیر و میشناسن

بعضیا مادرن

و بعضیا ... بازیگر تئاترن ...

 از دستش ندید!

عشق، اما به شرط چاقو ...

دلخون، مردی که بخاطر شک، زنش رو به قتل میرسونه و جای تجدید نظر درخواست میکنه اعضای بدنش رو ببخشن، میخواد قلبش رو به خواهرزنش ببخشه.

ندامتگاه قزل حصار، مکالمه خواهرزن با قاتل

_چرا میخوای اینکار و کنی؟

_دارم، براش دلیل دارم، ترس، گناه به هرحال من اجازه نداشتم اینکار و کنم، حتی اگه گناهکار بود

_گناه؟

_آره گناه، دروغ، دروغ ... فقط اینجوری میتونم تاوانشو پس بدم

_چه فرقی میکنه، با طناب دار  ...

_فرق میکنه، ... فرق میکنه آدم با طناب دار نفله شه یا اینجوری ادامه پیدا کنه، فرق میکنه

_میخوای با من ادامه پیدا کنی؟

_آروم میشم

_میترسی؟

_خیلی، ... نه از مردنا، نه از طناب دار

_چرا فکر میکنی من میتونم وسیله آرامش روح تو باشم؟

_ خوب ، ... تو خیلی شبیه شی !!

 

بی ربط :

   و مسیح گفت : هر کس میخواهد اورا سنگسار کند

 اما سنگ اول را کسی به او بزند که  

                  یقین کند گناهی کمتر از او داشته  ...     


*هر استدلالی میخواد، داشته باشه ... من با اعدام مخالفم

جیب برها به بهشت نمیروند!

دو تا مرد پشت یه میز نشستن

_چقدر داری؟

_100 یورو

_باید تا شب تبدیل به 800 یورو بشه، وگرنه کارم ساخته س! اما فعلا باید تو فکر حساب کردن میزمون باشیم.

خودکار برمیداره و روش چیزی مینویسه

_چیکار میکنی؟

_برو با این پول یه نوشیدنی بخر بعد از بلند شدن مرد دوم خطاب به گارسون میگه:

_ببخشید، بقیه پول من و نمیارین؟

_اما اینجا ثبت نشده پول این میز حساب شده

چند ثانیه ی بعد مدیر رستوران میاد و واسه یارو شاخ و شونه میکشه که میشناسمتون، همتون مثل همین و...

توی صندوق یه اسکناس صد یورویی هست که روش یه چیزایی نوشته شده

مدیر رستوران: چی نوشته؟

_شماره تلفن یه شرکت کفن و دفنه، مادرم دیروز مرد(با بغض) و مدیر زنگ میزنه

_شرکت کفن و دفن ... 

ازتون معذرت میخوام، تسلیت میگم و...

 

*من: بابا، بیا بریم دزدی

و ما تا 30 دقیقه ی صبح مشغول مذاکره در رابطه با یافتن راهی برای این مدل دزدی ها داشتیم!

**کسی اسم این فیلمه رو نمیدونه؟!


 

بی ربط:

اینجا ایران است، کشوری با آزادی مطلق، در حد صفر کلوین!