بببله!

پنجشنبه تولد بابا بود و عروسی پسرعموی بسیار مومنم، انقدر که بعد عروسی رفتن قم تا ایشون طلبگی بخونه!!!! بعد مهندسی مکانیک :"( عروسی نرفتم و به خونواده گفتم کلا نمیام چون حوصله مهمونی و فامیلایی که با هیچ کدومشون یه ربعم نمیتونم حرف بزنم و ندارم. اما ساعت 2 ظهر حرکت کردم و رفتم، با کیک و بادکنک، شب که در و باز کردن و اومدن تو کلی سورپرایز شدن!

دیشب هم برگشتم. ساعت 12.30 دقیقه. کناردستم خانومی ترکمن و دوست داشتنی با کودکی توپول و حدود 70 سانت، در نتیجه پهاش توی کمرم بود و من میتونستم توی نصف صندلیم باشم همش، از طرفی 8 صبح کلاس داشتم و شدیدا هم خوابم میومد. توی ماشینم خیلی بد میخوابم. راننده فیلم درخت آلوچه رو گذاشت و هنرپیشه کودک و حسن شکوهی 2 ساعت آهنگ خوندن و رقصیدن. دوستان کناردستی و جلویی هم همراه دیدن فیلم قلچ قلچ تخمه شکوندن! تصور کنین، دوی شب!! بعدم آهنگ ست فایر ادل رو گذاشتن که منجر به برخورد فیزیکی من با اون ها شد! نفر پشت سری به طرز وحشتناکی خرناسه میکشید و با هر خرناسه بچه کنار دستیم از خواب بیدار میشد و اویه اویه میکرد. در نتیجه به سه نفر از کسانی که میتونن چهره صبحگاهی من و تصور کنن جایزه نقدی یک عدد آدامس اربیت "یک عدد نه بسته" داده میشه. این هم از مصیبت های دانشجویی در شهر دیگر!


برچسب: دلم برات تنگ شده :( عین آب میموندی واسه آتیش وجودم اما ... از نوع نبایدش!

اوووووفففف

نمیدونم نذر کردن یعنی چی، یعنی معامله با خدا؟ خب از نظر من این کائنات با این عظمت یه وجود و فکر برتر داره و اون خداست، همه چیزم مال اونه "این صرفا یه اعتقاده و میتونه حقیقت نباشه!" پس غیر منطقیه با کسی که همه چی داره بخوای شرط بندی کنی!!! برا همین هروقت نذر میکنم چه بهش برسم و چه نه اون کار و انجام میدم.

خیلی اتفاقای مختلف میوفته، هر کدومش هزار و یه دلیل توی ذهن من داره، رقم خوردنش توسط زمین و آسمون و قانونای وحشتناک و قویش! امیدوارم اتفاقایی که برام میافته نشات گرفته از کارای بدم نباشه، گاهی وقتا آدم خودشم نمیفهمه کار بد میکنه یا نه خب.

+گوشی م سر خیابون رجایی افتاد توی جوب بزرگا و آب بردش، پیداش نکردم :( من شماره هیچ کس رو ندارم، "باز هم!!" فحش هم ندید لطفا، بله سر به هوا هم هستم. در کل اگه بهتون زنگ نزدم یا اسمس ندادم دلخور نشید چون شماره هییییییییییچ کس و ندارم بله شهاب خان، هان؟ چیه؟  :(

+لیلا جدا خواهر بزرگم بوده. دلم برای وقتایی که زنگ میزدم باهاش حرف میزدم تنگ شده

+باز یه نفر و پیدا کردم خودم و عاشقش جلوه بدم که خوشبختانه جمع شد، طرف خودش دلش جای دیگه اسیر بود دی: مسخره بازی:( مسخره بازی مسخره:( اه! آخرشم نفهمیدیم این عشق لعنتی یعنی چی! جو گیر هم نیستم، بله نیستم!

+دلم میخواد، وبلاگمه، دلم میخواد چرت و پرت بنویسم، چیکار دارین خب!