هرروز پاییزه


من و با تنهاییام تنها بذار دلم گرفته

روزای آفتابی رو یادم نیار دلم گرفته

نقش من، نقش یه گلدون شکسته س

بی گل و آب برا موندن توی ایوون بهار دلم گرفته

پی نوشت:این سرماخوردگی سه هفته ای دلیل محکم تری از سرما باید داشته باشه ... انگاری رویاهام خیس خوردن و مغزم یخ کرده که روزام اینطور زکام شدن

وقتی باران تازیانه میزند!

ساعت حدود دو و نیم شب بود که بخاطر رعد و برق های شدید و بارون وحشتناک با مریم از خواب بیدار شدیم. مریم دبیر کانون خیریه ست و قرار بود یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه توی آلاچیقای دانشگاه بوفه خیریه برگزار کنیم. یعنی  چند تا اکیپ شدیم و هرکی توی خونه چندنوع غذا درست میکنه و میاره برای فروش و پولی که جمع میشه صرف بچه های سرطانی و کارای از این دست میشه. وسایل خامی که خریده بودیم از تراس آوردیم تو و ترس برمون داشت. صدای بلند رعد و برق و نور شدید و بارونی که انگار از آسمون شلنگ باز کرده بودن. می دونستیم سیل میاد. آنتن نداشتیم و برق هم قطع بود. انگار آسمون اومده بود روی سقف خونه ها، ابرها هیچ وقت تا این اندازه سیاه نبودن و نزدیک بهمون. تقریبا ترسیده بودیم. صبح که بیدار شدم فهمیدیم 7 نفر فوت کردن. شاید هم بیشتر.آمار غیر رسمی از 30 تا خبر داده. خیابون پر از درختای شکسته و گل و لای بود. پریا از ساری که میومد اوضاع جاده رو افتضاح اعلام کرد. دچار یه نیم چه حادثه ای بودیم و با آمار و ارقام مختلف. انگار چند تا ماشین رو آب برده بود و محصولات کشاورزیم به شدت آسیب خورده بودن. نحوه خبررسانی اخبار ساعت 2 بعداز ظهر به قدری خنده دار بود که ترجیح دادیم تلوزیون و خاموش کنیم. آهنگ شادی باران پاییزی پخش میکردن در حالی که این بارون جای شادی نداشت! محصول خیلی ها و در واقع نون شبشون اونم توی این اوضاع اقتصادی از بین رفته بود و هفت نفر، هفت انسان که تا دیشب مثل ما زنده بودن حالا دیگه نفس نمی کشیدن. نمیخوام جو بدم، درسته، مرگ حقه و برای هرکسی به نوعی پیش میاد. اما مرگ های یهویی در اثر حادثه خیلی غم انگیزه. شاید وقتی از دور میبینی متاثر بشی، اما هیچ وقت درک نمیکنی تا چه اندازه سخته که یه شبه همه زندگیت رو از دست بدی، خانواده ت رو، خونه و زندگی و آرزو و امیدهات!

*زنده باد مردم آذربایجان

من دیوونه

من دلم میخواد یه وقتا کارای احمقانه انجام بدم، مثلا گوشیم و روی سایلنت بذارم و تمام مدت با یه فرد خیالی راجع به چیزایی که دوست دارم توجه افراد توی تاکسی رو جلب کنه رو بگم، یه وقتا بخاطر اینکه دوست ندارم بعد پیاده شدن با بعضی از دوستان هم دانشگاهی هم قدم بشم، یه وقتا محض اینکه حوصله م سر رفته، بعضا به دلیل تنهایی و عدم هم صحبت و خب دیگه، آدمه دیگه، یه وقت خل میشه، دلش میخواد با خودش حرف بزنه، اصلا من خیلی عادت دارم که با خودم حرف بزنم، توی اتاقم، توی تنهایی، مکالمه های من با خودم به دو ساعتم رسیده، بیشترشم تصویر سازی های ذهنیه، مثلا اگه یه کسی بهم بدی کرده باشه یه موقعیت و که دوست دارم توش قرار بگیریم و میسازم بعد هرچی ته دلم مونده بهش میگم، یا آدمایی که خیلی دورن اما از شخصیتاشون خیلی خوشم میاد و دوست دارم بهشون نزدیک باشم و میارم و باهاشون زندگی میکنم. اونم به مدت مدید، مثلا یه سال آزگار، خیلی وقتا موقع حرف زدن با خودم مامانم مچم  گرفته و مجبور شدم گوشیم و بگیرم دستم و بگم قطع شده! خیلی زیاد نه اما گاهی هم به سرم میزنه و اسمس هام و اشتباه میفرستم، خودم از قصدا، ولی چون معمولا خواهی نخواهی سرخوشم و اسمسا رو همینجوری اشتباه میفرستم کسی نمیفهمه. من یک زمان به شدت معتاد به مزاحمت تلفنی بودم. یه وقتا شروع میکردم به گرفتن 10 تا شماره تلفن و با شنیدن صدای آدما براشون تصویر میساختم و زندگی های جور و واجور، زهرا، 25 ساله، لیسانس حقوق، بیکار، یک ساله درگیر طلاقه، محمد، 65 ساله، شکم گنده و دوست داشتنی، عاشق 5 تا نوه ای که داره و ... اینا دیگه. بعضی وقتام دلم میخواد به اونایی که ازم میپرسن کیم و چیم دروغ بگم، اما همیشه اینی که بودم و دوست داشتم راستش، فقط یه وقتا خیلی دلم میخواد که رو نکنم واحد اقماری علم و صنعتم نه خودش دی: خلاصه اینکه من آدم خل دیوونه ای هستم، برای همین خیلی خوب میتونم تشخیص بدم کی مثل خودم داره کارای دروغکی میکنه یا کارای خل دیوونه ای

همین دیگه