روزهایی که گذشت ...

وقتی تولدت سر دهه باشه، وقتی دهه نو بشه، اون وقت دهه ی نوی زندگی توام می رسه، اون وقت به عقب نگاه میکنی و میبینی از 9 سالگی رسیدی به 19 سالگی، از کلاس سوم دبستان به کلاس اول دانشگاه!

یه جعبه دارم که توش چیزایی که خاطراتی رو برام زنده میکنه نگه میدارم. از کارت پستالا تا دفترچه خاطره ها. 3 تا دارم. اولی رو باز میکنم و یکی یکی اسم ها و نوشته ها رو مرور میکنم. شکلکای قلب و پسرک تکیه داده به درخت، به نام آنکه اشک آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد. کلی عکس هنرپیشه ها. بعضی از اسم ها رو که میخونم، می بینم اگه دفتر نبود عمرا یادم میموند همچین آدمی هم توی زندگیم بوده. به آخر دفتر دوم که میرسم بر خلاف خط کج و کوله ی بچه های راهنمایی یه خط خیلی خوش هست :

به نام تک نوازنده ی گیتار عشق

موتای قشنگم،

                 اگر روزی روزگار رسم نامهربانی از سر گیرد

                                                                   اگر چرخ گردید و گردید و گردید

                                    اگر من رفتم            اگر تو رفتی

                                              اگر با هم رفتیم

                                              اگر بی هم رفتیم

بدان که همیشه محبت ها و لحظه های خوش با تو بودن را فراموش نخواهم کرد.

دوستدار همیشگی تو

شادی

یادم نیست کیه، هرچی فکر میکنم یادم نمیاد و ... یادم نمیاد...

دلم میسوزه برای آدم هایی که بودن و حالا نیستن، واسه آرزوهای دیروز که امروز برآورده شدنشون رو نادیده گرفتم، یا برآورده نشده کنارشون گذاشتم. برای پدرم که اول این دهه برای دیدن پدر و مادر و برادرش به خونه شون میرفت و آخر دهه اما برای دیدن سنگ قبرشون به بهشت زهرا.

یه کاغذ و قلم بر میدارم و به دهه م فکر میکنم. هرچی که توش دوست نداشتم و آزارم داده، هرچی که روی ذهنم سنگینی میکنه، حسرت ها، حرف هایی که ناراحتم کرده همه رو مینویسم. چند صفحه میشه. سبک میشم. سعی میکنم اون هایی که آزارم دادن رو ببخشم، و خودم رو که شاید عقده ی سنگین ذهن یک نفر دیگه باشه.

دهه ی خوبم، تو رو بخاطر همه ی بستنی قیفی ها، بخاطر همه ی امبل امبله بازی کردن ها، عشق و عاشقی های یواشکی، بخاطر همه ی قصه هایی که نوشتم، چت روم هایی که توشون همیشه 22 سالم بود، تجدید اشتباهی دوم دبیرستانم، بخاطر هدیه دادن خواهر کوچیکم بهم، همه ی غرغر ها و از ته دل خندیدن ها دوست دارم.

به یاد همه ی اون هایی که بودن، اما حالا دیگه نیستن، همه ی اون هایی که روزگاری باهاشون خاطرات خوشی داشتم، اما با خاطره ی تلخ ازشون حدا شدم و به یاد همه ی روزای قشنگ و زشت و پر فراز و نشیب

گذشت، هر چه بود و هرچه شد گذشت، امیدوارم یادمون باشه که همه چیز در حال گذره، امیدوارم اگر ایام به کامه، با گذر، بیشتر به کام باشه و اگه نه، زودتر بگذره و روزای بهتر پیداشون بشه

سال نو و دهه ی نو مبارک

wish you where here

ای کاش اینجا بودی !

خُب، پس فکر می کنی که می تونی تشخیص بدی

بهشت رو از جهنم

آسمونای آبی رو از درد !

می تونی تشخیص بدی مزارع سبز رو از خط سرد راه آهن ؟

لبخند رو از نقاب؟

راستی فکر می کنی می تونی تشخیص بدی؟

و آیا تو رو مجبور نکردند که قهرمانای خودتو با ارواح عوض کنی؟

خاکستر داغ رو با درختا؟

هوای گرم رو با نسیم خنک ؟

آسایش گوارا رو با تغییرات مداوم؟

و آیا تو نقش سیاهی لشکر رو در مقابل یه نقش اصلی تویه قفس عوض کردی؟

ای کاش اینجا بودی ! چقدر دلم می خواد اینجا بودی

ما دو تا روح گمشده ایم که سالهاست توی تُنگ ماهی شنا می کنیم !

روی همون زمین قدیم راه می ریم، چی پیدا کردیم؟

همون ترس های قدیمی رو

ای کاش اینجا بودی !

 

از آلبوم:

1975- wish you were here

Pink floyd

 

 

 

  Wish you were here

So, so you think you can tell
Heaven from hell,

Blue skies from pain,

Can you tell a green field from a cold steel rail?

A smile from a veil?

Do you think you can tell?

And did they get you to trade,

Your heroes for ghosts?

Hot ashes for trees?
Hot air for a cool breeze?

Cold comfort for change?

And did you exchange a walk on part in the war for a lead role in a cage?

How I wish, how I wish you were here
We're just two lost souls swimming in a fish bowl
Year after year
Running over the same old ground.
What have we found?
Same old fears
Wish you were here

دانلود

قوی سیاه

خب بذار اینطور شروع کنم که، اسکار حلالش. ناتالی پورتمن واقعا توی این فیلم محشر بازی کرده بود. اونقدر که احساس نمی کردی اون یه هنرپیشه ست و داری فیلم میبینی.

خب در مورد قوی سیاه کلی نقد خوندم. توی بعضی از صحنه ها عقاید خیلی بهم شبیهه اما توی اکثرش نه. بدتر اینکه هیچ کدوم نتونستن احساس واقعی من نسبت به فیلم رو بیان کنن. برای همین ترجیح میدم نظر شخصی خودم رو بنویسم که البته میدونم نیاز به تصحیح و فکر بیشتری داره.

این فیلم داستان زندگی بالرینی هست که برای بازی توی تئاتر قوی سیاه چوکوفسکی انتخاب میشه. این داستان مربوط به ملکه ی قوهایی، سفید هست که عاشق میشه، اما قوی سیاهی باعث میشه کم کم سفیدیش رو به سیاهی بره و در واقع شخصیت خوب قصه بد بشه. اما قدرت عشق اون رو نجات میده و با انتخاب مرگ از شر پلیدی نجات پیدا میکنه. اما نینا، برای بازی کردن شخصیت قوی سیاه، خیلی معصومه و برای همین کارگردان دائم ازش ایراد میگیره. در این بین دانشجوی جدیدی به بالرین ها اضافه میشه که در سرتاسر داستان، نینا تصور میکنه که قراره جای اون رو بگیره. چون بر خلاف نینا، شخصیتی لاابالی و آزاد داره. اما نینا در دنیای خودش گناهکار محسوب میشه و این مربوط به قسمتیه که خودارضایی میکنه. " شایدم از وقتی شروع به اینکار میکنه که میخواد شخصیت سیاه رو هم خوب بازی کنه".

حسادتش نسبت به موقعیت شغلیش به قدری زیاد میشه که برای به دست آوردن نقشش، حاضر میشه مقابل مادری که تمام کاراهای اون رو زیر نظر داره بایسته و با همون دختر دانشجوی جدید بیرون بره و توی یه بار با پسری دوست بشه. وقت برگشتنش اما دختره همراهیش میکنه و شب با هم هستن. اما بعدا نمیشه فهمید که این قسمت جزو تخیلات نیناست یا حقیقت داشته. نینا خود زشت و سیاهش رو در وجود اون دختره میبینه و برای همین خیلی وقت ها چهره ی اون تبدیل به چهره ی خودش میشه.

ترس از دست دادن نقش یا تعهد نینا نسبت به بازی خوب اون رو به چالش کشونده. اون به جای واقعیت از خیال کمک میگیره ، با اینکه کس دیگه ای جز خودش رو به روش قرار نداره!! انقدر که توی دنیای خودش نیاز میبینه که با خودش روراست باشه. یا برای بد بودن، بد کردن رو احساس کنه!! زخم های پشتش هم نشانه ی همینه، زخم هایی که در آخر پرهای سیاهی از اون ها درمیاره و بد بودن رو احساس میکنه. بعد از اونه که میتونه نقش تحسین بر انگیز قوی سیاه رو توی نمایش واقعی ایفا کنه و با قبول کردن مرگ، خود سفیدش رو دوباره به دست بیاره.

نبرد بین خیر و شر و نبرد همیشگی نفس خوب و بد آدم ها  محوریت این فیلم بود که به طرز فوق العاده ای به تصویر کشیده شده بود. مطمئنا  با چند بار دیدنش احساسم نسبت به تفکرات قبلیم تغییر خواهد کرد.

از موسیقی متن فوق العاده و به جای فیلم واقعا نمیشه حرفی نزد.

همینطور از رنگ بندی "سیاه، سفید، خاکستری، قرمز" و فیلمبرداری خارق العاده.

امیدوارم ازش لذت ببرید.

برچسب: زیرنویس فارسیشم خیلی خوب بود، انقدر که مجبور شدم همه ی فیلم و با انگلیسی دست و پا شکسته خودم بفهمم. فقط  خوبه Mom رو اونی که جهت برطرف کردن بوی بد بدنه ترجمه نکرده بود!!!

 

your embrace

Tell me, what's the use
Of the twenty-four inch waist
If you don't touch me?
Tell me, what's the use again
Of being on TV every day
If you don't watch me?

This house is full of emptiness
My closet's full of dresses
That I'll never wear
My life is full of people
But you're my only friend
My best friend

Hope it isn't too late
To say "I love you"
Hope it isn't too late to say
That without you this place looks like London
It rains every day
Don't you know it, babe
I'm only half a body
Without your embrace

Let me tell you why
My heart is an unfurnished room
Any suggestions?
Don't have to tell you more than that
'Cause no one knows me like you do
Without exception

This house is full of emptiness
My closet's full of dresses
That I'll never wear
My life is full of people
But you're my only friend
My best friend

Hope it isn't too late
To say "I love you"
I hope it isn't too late to say
That without you this place looks like London
It rains every day
Don't you know it, babe
I'm only half a body
Without your embrace

Hope it isn't too late
To say "I love you"
Hope it isn't too late to say
That without you this place looks like London
It rains every day
Don't you know it, babe
I'm only half a body

Without your embrace

دانلود

زندگی بال و پری دارد

یه پارک داره اینجا، اسمش سروه ، به نظر  داغون میرسه. اما باحاله، درختاش 4 برابرم قد دارن. انقدر بهشون حسودیم میشه. یه نیمکت داره، تقریبا هر ماه در گروه های 3 تا 5 نفره و بین ساعات 8 تا 10 شب میریم میشینیم روش و از خودمون، زندگی هامون، شرایطمون و همه چی حرف میزنیم. نمی دونم چرا همه ی گفتگوهامون به اونجا ختم میشه. ولی نیمکته واقعا اسرار آمیزه. این وسط من همیشه واعظم!!!!

دیروزم با سونا و بهناز نشستیم روش به حرف زدن.

اوایل که اومدیم به بلاد دنیا روی سرمون خراب شده بود. اشک و آه و ناله و زاری که جایی درس میخونیم که جلوش گوسفند میچرونن دی: و از این حرفا. که حقمون نبوده و هممون جزو رتبه های A  بودیم و .

 یه مدت که گذشت من رفتم کلاس طراحی. بعدش همه چی دیگه برام اوکی شد. اون شهر کوچیک یه خیابونه برای من تبدیل شد به جایی که توش زندگی مجردی رو تجربه کردم "البته انقدر اوسکول خنگم که مثلا ساعت 11 شبه زنگ میزنم میگم مامان من حوصله م سر رفته به نظرت خطرناک نیست برم بیرون؟"  بخاطر کانون شعر و ادبش دوباره به طور جدی شاعر شدم، شروع کردم به زبان خوندن و کامپیوتر و ... . یا ایده برای نوشتن کتاب پیدا کنم و با آدمای مختلف با زندگی های جورواجور آشنا بشم که واسم جذاب بود.  هر روز صبحم خدا رو شکر میکردم که توی راه دانشگاهم جای دود و دعوا هوای سالم هست و یه عالمه منظره ی زیبا. شکل استرلیاس دور و بر دانشگاهمون. جایی که همیشه آرزو داشتم توش زندگی کنم. بدبختانه اسب نداره.

خلاصه بین بچه ها اونایی که این جا دوست پسر پیدا کردن دیگه اینجا رو با بهشت اشتباه میگیرن و هی دلشون نمیخواد برگردن دی:. همون حرفی که استاد زبانمون بهمون زده بود. آقا من و کیمی میخواستیم بریم باشگاه، ساعتش با کلاس این تداخل داشت، منم گفتم بریم ننه من غریبم بازی در بیاریم که دوست داریم برگردیم خونه مون زودتر و بذار شیفت کلاسمون و عوض کنیم، آقا اینم تریپ نصیحت برداشت که نباید برگردین و اینجا دوست پسر پیدا کنید دیگه دلتون نمیخواد برید تهران و شما باید در آینده برید خارج از کشور و این حرفا. ساعت کلاسش و عوض نکرد اما حرفاش با وجود اینکه خیلی خاص و قلمبه سلمبه نبود، اما تاثیری روم گذاشت که باعث شد روزهای جهنمی اون موقع  و دید منفیم تغییر کنه و به قول بقیه خیلی خوب با شرایط کنار بیام. خدا پدرش و بیامرزه مرتیکه ی هیز و ... ازمون پرسید با من رفیق میشدید یا نه؟!!

اما خب با وجود این احساس میکنم از زندگی پرت شدم. من آدم فوق بلندپروازی بودم که 7 8 تا هندوونه بلند کردم. خداییشم الان هرکی هرچی میگه من یه تجربه ای توش دارم. اما هیچ کار تموم شده ی قابل افتخاری توی زندگیم ندارم. همه چی نصفه نصفه س. تا اومده به یه جایی برسه بی خیالش شدم!! و حالا حس میکنم انقدر تنبلم که هی آرزوهام رو محدود و محدود تر میکنم و دور میندازم و تازه پرروام میگم بزرگ شدم دارم واقع بین میشم. ولی من اون مونای ایده آلیست نویسنده ی مخترع فیزیک دان روزنامه نگار خبرنگار شاعر عکاس طراح بهترین برنامه نویس و مدیر دنیا که قرار بود رئیس گوگل بشه یا هریت بیچر استو و دنیا رو تغییر بده واقعا دوست دارم. هنوزم کلی وقت دارم اما راستش میترسم. آدم فکر میکنه بعد کنکور معجزه میشه و ما فهمیدیم مشکل از به بلاد نیست، مشکل از تصوریه که قبل کنکور داشتیم.

برای سونا یه گروه پیدا کردم تا بتونه توش تنبک بزنه و بره واسه ضیط و اینا. رفتیم حرف زدیم اما وقتی اومدیم بیرون گفت توی گروه بودن و تمرین واسش تکراری شده. دلش شروع ساز جدید میخواست و به نظرش میومد که دم دمی شده.

و خودم که حالا رفتن به کلاس طراحی دیگه برام شوق قبل و نداره. درست مثل همه چی که توی اوج ول کردم اما این یکی برام شده یه جور لجبازی با خودم. دو ماهه دارم ادامه ش میدم فقط برای اینکه بالاخره تمومش کنم. هر چی که شروع کردم خواستم توش بهترین باشم، مثل همه ی عمرم که دلم نخواست کاری رو انجام بدم مگر اینکه بهترین باشم اما هیچ وقت نشدم خب. نیاز به کمک هیچ کسم ندارم. حالا میبینم که توی زندگیم هیچ وقت استقلال فکری نداشتم. 90 درصد افکار و عقایدم و حتا کارایی که کردم وابسته به حرف ها و اخلاقای اطرافیانی بوده که دوستشون داشتم. تقلید. شدم آدم آهنی ای که رفته عروسی سلف سرویس بوده از هر چی یه تیکه توی بشقاب غذاش گذاشته. دیگه واقعا دلم میخواد برسم به اون چیزایی که همیشه آرزوشون رو داشتم. برام دعا کنین. خیلیم بهش اعتقاد دارم!!

 

 

 

خاکستری

فکر میکردم میتونم به همه کمک کنم، فکر میکردم میتونم قهرمان باشم

اما نیستم ... هیچ وقت نبودم و ... همیشه شکست خوردم !!


برچسب: هیچ حرف مشترکی با هم دانشگاهی هام ندارم. علایقمون، طرز فکرمون، نگاهمون به زندگی زمین تا آسمون با هم فرق داره. من دوست ندارم در مورد درس یا بقیه یا پسرها صحبت کنم. اما این روزها اینکار رو میکنم. لوس بازی حرف زدن های بقیه رو هم گوش میدم. لعنت به زمانی که فکر میکردم میرم دانشگاه و پیدا میکنم آدم هایی که همفکرم باشن

برچسب: میشه ای میلت رو برام بذاری؟



جواب یه کامنت خصوصی

دلیل حرفی که زدی رو نمی دونم. انقدر از وسط و بی مقدمه بود که .... خیلی وقت بود بحث اعتقادی نکرده بودم برای همین برام عجیب بود.  نمی دونم حتا اون آدمی که گفتی رو چقدر میشناسی که همچین قضاوتی داری. به هر حال توی محیطی که هردونفرمون بودیم و دیدیم اون عقل کل محسوب میشه. چرا؟ چون همیشه با منطق و دلیل حرف میزنه و چیزی رو میگه که خوب راجع بهش فکر کرده و قدرت داره ازش دفاع کنه.

شاید اگر بیشتر میشناختیم، از همون زمان که توی وبلاگ 3 سال پیش سر اعتقادات و رسم و رسوم دعوا راه مینداختم و یه عده کافر و ملحد میخوندنم و بقیه تحسینم میکردن، می دونستی که با وجود چنین شرایطی هیچ وقت نه اونایی که باهام صد در صد مخالف بودن رو دشمن کردم و نه اونایی که موافقم بودن دوست دونستم.

شخصیتمم ساخته شده از یه آدم خاص و یه طور اعتقاد نیست. تلفیقی از چیزاییه که فکر میکردم درسته و در حال حاضرم بد طور باهاش به مشکل خوردم و گیج شدم. چون قبلن امید داشتم جواب سوال هام رو پیدا میکنم و می فهمم راه درست کدومه. اما حالا نه!! می دونم یه چیز هست که باید انتخاب کنم و پاش وایسم تا عمرم تموم شه و بفهمم درست بوده یا نه. برای همینه که خیلی سردرگمم.

دلم نمی خواد از اون شخصی که گفتی دفاع کنم. فقط بدون در موردش خیلی اشتباه میکنی. شخصیتی که بهم رو راست بودن با خودم رو یاد داد و احساس مسئولیت در قبال حرفی که میزنم و کاری که انجام دادم، برای من همیشه قابل احترام خواهد بود. اما برای اینکه نگرانم نباشی میگم که در آن واحد، اگر کسی حرفی بهم بزنه قبول میکنم، اما اون حرف همیشه وقتی تبدیل به عملم میشه که اساسی روش فکر کرده باشم. نه آدم دهن بینی هستم و نه شرایط میتونه روم تاثیر آنچنانی بذاره. " ترجیحمم اینه که به هیچ چیز معتقد نباشم. چون دنیای ما دنیای 0 و صد نیست، دنیای 50 50 e . همه چیزشم در حال تغییره. شاید نسبیت تنها چیزیه که باید بهش معتقد باشیم.

 

 

سالی که دلم برایش تنگ میشود ...

فردا ساعت 5 و 25 دیقه ی فردا 19 ساله میشم

امسال متفاوت ترین سال زندگیم بود. پر از تجربه های تازه، پر از اتفاقایی که تکراری نبودن و همشون رو دوست داشتم. یه مسیر تازه برای زندگیم، آشنایی با هزار و یه آدم مختلف، تجربه ی زندگی تنهایی و دانشگاه.

شاید بیشترین چیزی که با فوت کردن شمع های تولدم بخوام خدا بهم هدیه بده آرامشه. چیزی که این روزا ندارم. خیلی سردرگمم. هدف هام، شخصیتم، اعتقاداتم، علاقه هام و رفتارم، همه شون نیاز به تصحیح و تعیین دارن.

خوبه تولد آدم نزدیک عید باشه. وقتی همه ی دنیا در حال تکاپوی کمک به تازه شدن هستن! وقتی تو هم هم مسیر میشی تا تازه بشی. دعا میکنم سال پیش روم سالی باشه که توش آخرش کسی نباشه که از دستم دلگیر شده باشه.

برچسب: دلتنگتم، هزار و چهارصد و دو بار. خیلی خری که نیستی ...!

و

برام مهم نیست تولدم یادت باشه یا نه، فقط دلم یه بهونه میخواد تا صدات رو بشنوم ...

 

حرف های ناگفته ای که توی گلوم حبس میشه

بار چندمه که حراست بهم گیر میده، انقدر براش آشنام که بهم میگه مونا جان!! و همون پرسش همیشگی: یعنی مشکل مملکت عقب بودن مقنعه ی منه؟

کلاس اخلاق اسلامی، نمی دونم بحث از کجا میرسه به اینکه شب اول قبر اثبات داره و میگن یه دختر سنی کنار قبر مادرش میخوابه و صبح میبینن موهاش سفید شده و پشتش خمیده، می پرسن چرا؟ فرشته ها اومدن از مادرم پرسیدن خدا رو قبول داری یا نه؟ پیامبرت کیه؟ به سوال سوم که رسید: امامت کیه و تا اومد جواب بده امام ظاهر شد که من امامش نیستم و فرشته ای دیگه اومد و گرز آتشین رو کوبید توی سر مادرم.

بله من دانشجو هستم و بچه ی 5 ساله نیستم و ما در عصر ارتباطات و فناوری اطلاعات قرار داریم و علم در حال پیشرفته اما باید واحدی رو پاس کنم که استادش یه همچین داستانی نقل میکنه!! خب همه مون که خندیدیم و به هم متعجب نگاه کردیم. چه جالب که ادیسون و ماری کوری می رن جهنم ولی من میرم بهشت!!!!!!

خب توی جلسه ی بعدیش حتمن این سوال و میپرسم و بعد دیگه هیچی نمیگم. تا آخر ترم. هنوزم آتیشم تنده. هنوزم اون هزار و یه سوال توی سرم پابرجان. یادمه یه بار استاد دین و زندگی مون گفت دینتون رو پاک کنین و از نو بسازین. با چیزی که بهش ایمان دارین و من پاکش کردم. اما هنوز نتونستم چیزی بسازم. هنوزم وقتی میخوام سوال بپرسم قلبم تند تند میزنه و به این فکر میکنم که سر به نیست نشم؟ بی دین و ایمون خونده نشم؟ و ...

فقط امید دارم، به آینده، به آینده ساز ها، توی کلاس شاید فقط دو نفر بودن که چالش ایجاد کردن، اما بقیه، اما نگاهشون بهم ثابت کرد همه چی داره تغییر میکنه.

بچه های ما دچار این وضع نخواهند بود. نخواهند بود .... نخواهند بود ...

 

لبخند استاد

یه مرد حدود 50 ساله ی کوتاه قد بود با موهایی که نمی دونم رنگشون میکرد یا نه. اما اونقدرها سپید نشده بود. پخته، جدی، با مسئولیت، منظم و آن تایم. درست عین مردای امریکایی. یادمه اون روزا ساعت 3.30 از مدرسه میرسیدم خونه و باید شال و کلاه میکردم سمت آموزشگاه زبان. درس نمیخوندم، نه چون وقت نداشتم، چون تمام وقتی که مدرسه نبودم و توی اینترنت چرخ میزدم. با وجود اینکه همه از ترس هیبتش حسابی درسخون شده بودن و کسی جرات نمیکرد از دستوراتش سرپیچی کنه و تمرین ننوشته و خلاصه لکچر نداشته سر کلاسش حاضر شه، من همون یه ربع اول کلاسش رو اختصاص میدادم به انجام کارایی که گفته بود، با چه استرسی با یه چشم دیالوگا رو حفظ میکردم و با یکی دیگه تمرینا رو مینوشتم و یکی هم برای گوش هام که یکی کتاب داستان رو میخوند تا یه زمینه ای ازش داشته باشم و بتونم خلاصه بگم!!

همون اوایل ترم وقتی همه وقتی از جاش تکون میخورد، می چسبیدن به صندلی، بلند شدم و  ازش پرسیدم استاد انگیزه تون چی بود که بعد 30 سال زندگی توی امریکا برگشتین ایران و اینجا معلم شدین؟ دو تا عینک داشت. یکی دوربین و اون یکی نزدیک بین. یکی رو میذاشت روی سرش و اونیکی به چشمش. بستگی داشت بخواد از روی کتاب بخونه یا ما رو نگاه کنه. یادمه دو تا عینکش رو گذاشت روی میز و بعد، بهم نگاه کرد. فقط نگاه کرد و لبخند زد. همون لبخند نایاب مشهورش. همون لبخند دوست داشتنی که بهم درس بزرگی داد. تا وقتی جای کسی نیستی راجع به انتخابی که کرده قضاوت نکن!

اون ترم گذشت و من همون روند و داشتم . چه توی دیسکاشنایی که میذاشت و چه توی بقیه ی کارا همیشه شاگرد خوبی بودم و کلی ازم تعریف میکرد. هیچ وقت نگاه غضبناک بچه ها رو موقعی که ازم تعریف میکرد و میگفت ببینید چقدر خوب درس میخونه به خودم رو یادم نمیره. حافظه م خوب نبود هیچ وقت اما اون زمان استرس شیرین کلاسای اون که یه دقیقه ش رو هم حروم نمیکرد، باعث میشد خوب یاد بگیرم . اون تنها استادم توی اون آموزشگاه بود که حتا وقتی بعد دو سال برگشتم من رو یادش بود و باز هم بهم همون لبخندش رو میزد.

 

ای عشق

 می خواهم پیدا شوی،

درون روزهایم جای گیری،

یکایک دلتنگی هایم را در دستانت مچاله کنی،

ناب باشی،

تک باشی،

 آنقدر که دیگر شکی نماند که جز تو، کس دیگر در نگاهم جا نشود

و تو آن تک ستاره ای در آسمان سوت و کورم شوی که به چشمک هایش اطمینان کنم،

به اینکه با ابرها قهر است و میداند که نباید با احساساتم قایم باشک بازی کند،

تا برای همیشه تک تک واژگانم را دفتر شعری کنم و به عنوان ناقابل ترین هدیه ی دنیا، یعنی تمام وجودم به تو تقدیم کنم.

همان زمان که از این نترسم که شاید تو هم وسوسه ای زشت از جانب شیطان باشی،

 که غرورم را تکه پاره ی کسی کرده باشم که خنده ی بی رحمش، عاشقی های در هم و برهمم را نمی فهمید.

کسی که من برایش مانند هزاران دیگر بوده ام، کسی که واژگانم را التماس حضورش بداند.

ای عشق، پس کجایی؟

حتما باید سن قانونی زیستن را رد کنم تا پیدایت شود، حتما باید عقل کمال را شامل شود تا بیایی، پیدایم کنی و برای همیشه وسعت تنهایی هایم را دود کنی و به هوا بفرستی؟

دیگر خسته شده ام.

 بوی احساسات بی تابم را می شنوی؟

دلم سکون میخواهد و التهاب فراز و نشیب های دوران عاشقی.

دوران سرکشی.

 دیر میشود و من هرچه بیشتر پیری را قاب میگیرم و به گردن می آویزم و هرروز به امید فردایی که تویی خواهی بود رویای هرشبم را کابوس میکنم و تو ... بی رحم تر از همیشه، گمی ...