آهای دختره ...

زندگی کوتاه تر از اونی هست که همش بخوای منتظر یه "اتفاق" باشی تا اونی بشی که باید باشی ...

همین حالا ...


شروع برای اولین بار!

کاش ما را به خاک دیگری به اسیری می بردند ...


سیمین به هنرمندا نه ترین شیوه ی ممکن تضاد طبقاتی جامعه زمان خودش رو به تصویر کشیده؛  وقتی در کنار توصیف بالماسکه و جشن نوروزی که شوهر مادر هستی، قهرمان اصلی داستان جزیره سرگردانی برگزار کرده، خاکروبه های حلبی آباد و ترسیم میکنه:

دستی به شانه ی هستی خورد، کراسلی بود، یک لیوان پر به هستی داد، گفت بنوش، آب آناناس است، باز گرفت و نشست، برو امریکا، اینجا تفاله میشی. هستی پرسید: مستر کراسلی، شما هم یوگا میکنید؟

_قطعا، روزی دوبار، آخر من باستان شناسم

و دل هستی ندا در داد که : تو شکارچی انسان ها هستی، برای شکار کردن انسان ها یوگا میکنی، برای تحمل کردن شکار تمدن های قدیمی ...

سفره ی رنگین، هستی را در انتخاب غذا گیج کرد، سس قارچ دار روی بیفتک، خلال پسته و بادام روی خورشت کاری، فسنجان و غذاهای چینی، کدامشان؟

و در گوشه ای دیگه از داستان

از فضل الله پرسید: زمستان ها چه میکنید؟

_تب و لرز

_چند سالت هست؟

_چه میدانم!

...

حسینعلی مراد را کول کرد و مادر فضل الله لحاف را رویش کشید. پا به پای هستی با کفش های مردانه راه می رفت و می گفت: نومزد بک آقا، الهی همیشه بروی حمام، الهی همیشه بروی عروسی، الهی همیشه باقالی پلو بخوری ...

*نازنین، میان یکی از این دو دسته بودن نهایت خوشبختیست، اما وای به روزی که جای من باشی، دلت بخواهد روزی همه ی خاکروبه ها رو برای صاحبانش بهشت کنی و هی از خودت بپرسی چرا اینطور هست؟ چرا اصلی ترین تصویری که دنیای مارو احاطه کرده نقشی از یه پنجره ست و آدم هایی که زیر لوستهای آنچنانی گیلاس زمردین دستشونه و در حال رقصن و پشت پنجره بچه ها و مردان ژنده پوشی بینی به شیشه چسبیده با چشمانی که...

 جواب  دادن به بعضی سوال ها خیلی ساده ست، ولی افسوس که همیشه این جواب ها رو کسایی می دونن که نمی تونن کاری از پیش ببرن ...!

*خدا رو چه دیدی؟ شایدم کاری از پیش بردیم؟!

*دارم فکر میکنم، انقلاب کردیم که دیگه حلبی آباد نداشته باشیم، چرا هنوز توی خیابونا پسر دخترای 10 12 ساله فال می فروشن؟!

آش خوشمزه تره یا عاشقی؟ یا دارم هوای عاشقی!

بغل دست من نشستی و پنجره ی ماشین و دادی پایین تا نم نمک بارون توی هوای بهاری این روزا روی صورتت بشینه و انقدر خسته ای که حتی اگه از ضبط ماشین لالایی ویگنم پخش نمیشد خوابت میبرد و من دارم فکر میکنم که چقدر بلوز مشکی و کراوات صورتی ای که زدی بهت میاد و چقدر وقتی باد تیکه تیکه های موهات و شلخته روی پیشونیت میریزه جذاب تر میشی! نه اینطور نمیشه، بیشتر از جلوم به تو نگاه میکنم، این هوا و ماشینی که توی جاده ای شبیه جاده ی ماسوله وقتی دور تا دوردستت پر از هوای بارونی و خیس و جنگلیه ، شاعرانه تر از اون هست که بشه جای نگاه کردن به تو ماشین روند! میزنم کنار و انقدر بهت نگاه میکنم که خوابم میبره و نمیدونم چقدر بعد اما چشمام و یواش باز میکنم و توی چشمات خیره میشم و بهت میگم: تموم میشم انقدر نگام میکنیا و در حالی که دارم دنبال دوربینم که وقتی خوابیدم توی دستم بود میگردم تا عکسایی که از جذاب ترین مرد دنیام گرفتم و بهت نشون بدم با بدجنسی میگی: از این به بعد باید روی صندلی عقب بخوابم تا سفرمون تا ازل طول نکشه و صدای قهقهه ی من و بعد واسه تلافی میگم منم، البته واسه اینکه توی این هوا نمیشه اسفند دود کرد ...!

*میگم به سرم زده!!

بی ربط!

ای همه شکل مطبوع و همه جای تو خوش

دلم از عشوه ی شیرین شکرخای تو خوش ...

حافظ خیلی چیزی ... آخرم همین تو من و از راه بدر میکنی! نامرد ...

بی ربط !!

کجاست آهنگ صیاد افتخاری؟!

خدا جون، اینهمه آدم ابله آفریدی توی این دنیا، یعنی هیچکس پیدا نشد عاشق من بشه؟! دی:



بی ربط!:

اگر پسر بودم حتما دوتا کار میکردم:

اول اینکه آخوند میشدم(خدایی کدوم کاره توی دنیا حرف بزنی پول بگیری؟!)

دومم اینکه زن خوشگل میگرفتم!

بی ربط!!:

این روزها هرکه مرا میبیند میگوید درسا بدطوری بهت فشار آورده نه؟

شما چطوری؟!! خوبی؟ چه خبر؟!


دوستی دختر و پسر، عجیب ولی واقعی!

بهم میگه: ببخشید، توروهم کلافه کردیم، الان فک کنم بهت زنگ میزنیم روی صورتت چنگ بکشی، با خنده و خجالت! و من بهش میگم عزیز دلم، من از شنیدن صدای شما دو تا خیلیم خوشحال میشم و اون حس میکنه دارم تعارف میکنم، چون از خاطرشم نمیگذره که واسه آدمی که خودشو توی تنهاییاش غرق کرده حضور دو تا آدم که هرروز به یادش باشن، حتی اگه بهونه شون خبر گرفتن از عشقشون باشه نه خودش، خیلیم قشنگه، هرچند بچه بازیای عاشقانه ی یه پسر 16 ساله و یه دختر 14 ساله باشه و کلافه کننده! هی اون زنگ بزنه بگه این بهم این و گفت و اونیکیم ...!

حالا که این دو تا رو میبینم ... چقدر معصومانه و قشنگ قلبشون برای هم میزنه، عین بچه ها باهم قهر میکنن و دو دیقه بعد یادشون میره و به خیالشون نفهمیدم که آشتی کردن ... هی دعواشون میکنم، هی نصیحتشون میکنم و ... دخترک میگه مادرش راضی نیست، پسرک حاضر میشه 4 سال براش صبر کنه، تا 18 سالگی، ولی باز هرشب باهم حرف میزنن و من نمی دونم باید به مملکتی فحش بدم که جای اینکه آداب درست دوستی دختر و پسر و توی مدرسه ها آموزش بدن توی شورای اولیا و مربیان روش های مچ گیری یاد میدن! و از خودشون نمیپرسن چرا 80% دختر و پسرای 13 تا 18 سال دوست غیر همجنس دارن و از این آمار عده ی زیادی بدون اطلاع پدر و مادرشون و به طور مخفیانه!

کاش مردم میفهمیدن ممنوعیت یه کار هوس اون و توی وجود آدم میندازه و اقتضای سن و شرایط فیزیکی چیزی نیست که با زندانی کردن بچه هاشون توی خونه بشه کنترلش کرد! همش کنترل اجتماعی!

 چند درصد پسرای رده ی سنی 14 تا 22 سال نصف عمرشون و جلوی مدرسه های دخترونه اتراق کردن؟ 100 بار کیف بچه ها رو توی هفته میگردن و هربار بخاطر پیدا کردن فیلم سوپر چند نفرشون و از مدرسه میندازن بیرون و یه بار از خودشون نمیپرسن برای جلوگیری از این کار چیکار باید کرد؟

نهایت فکری که میکنن اینه که ازدواج موقت و آزاد کنن و اجازه ی حضور دخترای ازدواج کرده رو هم توی مدرسه ها بدن و احتمالا بعد از تموم شدن صیغه جمعیت کشور دو برابر شده و جناب آقای احمدی مقدمم اینبار پیشنهاد میدن بودجه ای و به ساخت پرورشگاه برای بچه هایی که مادرشون به دلیل ندونم کاری سن نوجوونی و شرایط بد جامعه مجبور به خودکشی شده بسازن که همه کاراشون این شکلیه!

و من نمیدونم جواب پسری و که بهم زنگ میزنه و ازم میپرسه خوب چرا نباید باهم باشیم و چی بدم؟ چون ممکنه فکر ارتکاب به گناه به سرتون بزنه؟ چون نامحرمین و یا چون اینجا ایرانه ...!

بی خیال، برگردیم سر بحث تنهایی خودم و ... بیخیال، این روزا همه بهم میگن تنهایی و یادم میندازن بعضی چیزا با نادیده گرفتن حل نمیشه!  

شاهزاده ها و گداها همه یک خدا دارند ...

من میدانم که تو خواهی آمد، مهم نیست با اعتقاد کدامین طایفه در دنیا ولی من به آمدن تو اعتقاد دارم و به روزی که همه ی آدم های دنیا لبخند میزنند، میدانم، میدانم روزی این روزها به پایان میرسد، روزی همه تفنگ ها را روی زمین میگذارند تا برای معشوقه شان گل بچینند و روزی دست های پینه بسته ی پدرها دست کودکانشان را در دست میگیرند تا برای اولین بار طلوع خورشید را نشانشان دهند، روزی که مادرها روی دستمال هایی که برای روز اول مدرسه رفتن کودکانشان جای گل های چیده شده، گلدان گلدوزی کنند و روزی که بچه های گل فروش خیابان در رهگذر تفکرهایشان به چراغ سبز هم روی خوش نشان میدهند،

 آری آری تو خواهی آمد تا جای خشخاش در مزرعه ها گندم بکاری و آنروز حتما به ما یاد خواهی داد که جای مترسک در مزرعه هایمان لانه هایی برای کلاغ ها بسازیم و دانه هایی برایشان کنار بگذاریم، همان روزی که مرداب ها و نیلوفرهایشان را در باورهایمان جا داده ایم روزی که خواهیم فهمید اگر مرداب نبود نه غورباقه ها با غور غورهایشان حیات را فریاد میکشیدند و نه نیلوفرانه بودن بلد بودیم، آن روز شاید برای نشنیدن صدای جیرجیرک ها گوشهایمان را نگیریم، شاید برای زندگی تک تک مورچه هایی که زیر پاهایمان له میکنیم و پشه ها ارزش قائل شویم و همین طور برای آدم ها، با اعتقادهایشان، هرچند که با اعتقاد ما فرق داشته باشد، هرچند که غلط باشد که مهم نیست، مهم خداست، خدایی که در ماست، خدایی که در وجود تک تک ما خود را فریاد میکشد، در وجود تک تک آنها که میبینیمشان، انکارشان میکنیم، دور می اندازیمشان و از خود دور میکنیمشان،

 

آری تو روزی خواهی آمد، روزی خواهی آمد تا به ما بگویی که چقدر داد زدیم که تو را میخواهیم و تو آنروز در چشم های همان هایی بودی که بخاطر نوع خاص نگرششان از خود راندیمشان، تا بگویی چقدر دلتنگ ما بودی، چقدر دوست داشتی بیایی، چقدر دوست داشتی باشی و چقدر ما نگذاشتیم و نخواستیم، وقتی در شهرهایمان جایی برای گنجشک ها باقی نگذاشتیم، وقتی توی ماشین هایمان بوگیر زندگی گذاشتیم و پنجره های بودنمان را بالا کشیدیم تا مبادا هوای تازه یادمان بیاورد زندگی جایی دیگر از اینجاست که ما هستیم، آری زندگی همان جاییست که مهربانی هست، جایی که تو هستی و من هستم و ما هستیم! همه میتوانیم باشیم، همان جایی که لبخند زدن کار آسانی خواهد بود، آری ... تو خواهی آمد، تو خواهی آمد ...

شب های بی تو ...


انقد بهت فک کردم که بالشم بوی "تو" گرفته!

با چرخ ستیزه کار بستیز ...

عمیقا دلم میخواد برم سر کوچه و دل خون و تردید و با یه بسته تخمه و یه چیپس سوپر چی توز و یه سطل ماست موسیر بخرم و تا نصفه شب فیلم تماشا کنم، بعدم قهوه فرانسه درست کنم و زیر نور شب خواب یه کم جزیره سرگردانی بخونم و گریزیم بزنم به بوف کور هدایت، شاید وسطاش بتونم دنیای سوفی رو هم جا بدم؛در هر حال الان پیاده رفتن از خونه تا بیمارستان دی و هم به دیفرانسیل خوندن ترجیح میدم!

کنکور همیشه از نگاه من یه گذر بود، از دنیایی پر از اجبار به دنیای پر از آزادی، از دنیایی که یادگیری یه اجباره به دنیایی که یادگرفتن یه انتخابه، دیگه مجبور نیستی دین و زندگی و جغرافیا بخونی و ... اما حالا میبینم اینا همش خیال خامه. دانشگاه همون دبیرستانه با این تفاوت که بهت القا میکنن کمی بزرگتر شدی و باید عاقل تر باشی، و عاقل بودن توی عصر جدید یعنی سیر تکراری زندگی 99 درصد جامعه ت و طی کردن! خوب کسی نمی تونه منکر این باشه که همه ی همکلاسی های من نه بخاطر احترامی که برای علم و البته ذهن خلاقشون قائلن، بلکه بیشتر برای قمپز در کردن و کمی عادلانه ترش پول درآوردن هست که درس میخونن و روزی سرکار خواهند رفت یا شایدم خارج از کشور تا یه زندگی مرفه داشته باشن، البته اسم این روال و هیچ وقت نمیشه زندگی گذاشت! چون به نظر من ما وقتی زندگی میکنیم که توش تفاوتی با دنیای پر از روزمرگی آدمای اطرافمون باشه.

این روزا دیگه خلاف جهت جریان آب شنا نمیکنم، این روزا من دیگه اون من سابق نیست که بخاطر اینکه اعتقاد درستی داشته باشه حاضر شد اعتقاد همه ی آدمای اطرافش و زیر سوال ببره، البته هنوز فکر میکنم کار بزرگی کردم، چون خیلی ها رو به شک انداختم و مجبور کردم که کمی از خط قرمزا پارو اونور تر بذارن، شاید بعضی چیزا واقعا خط قرمز نباشن! اما خوب درسی که گرفتم اینه که بیشتر آدم ها از "ماجرا" گریزونن و سعی میکنن زندگی دیگران رو تقلید کنن تا آینده شون تضمین شده باشه و هرروز این سوال و از خودشون میپرسن: من چرا زنده م؟! این روزا مامان متعجبه که چرا عقاید اسلامیش زیر انتقادای بی رحمانه ی من زیر سوال نمیره و سکوتم در مقابل نقطه نظرای سیاسی اجتماعی آدم های اطرافمم مایه ی شگفتی شده! البته از زندگی کنونیم راضیم، من چیزایی که باید تجربه میکردم و تجربه کردم، کارایی که باید انجام میدادم رو هم انجام دادم، اما مهم از اینجا به بعده، میدونم که تحمل زندگی عادی و ندارم، همین حالا دارم فکر میکنم اگه قید کنکور و بزنم و کتابای درس مورد علاقه م و بگیرم و بخونم و سعی کنم اونطور که میخوام زندگی کنم چی میشه؟! بهترین تجربه ی من توی یادگیری کلاسای دیسکاشن آزاد بود که سطح انگلیسی من و به طرز وحشتناکی بالا آورد! و کاش همه ی کلاسای دنیا این شکلی بود، در هر حال دنیا فعلا دنیای ایده آل من نیست و این منم که باید زندگی ایده آلم و بسازم، و می نویسم که فراموش نکنم قرار نیست برم دانشگاه و بعد سرکار و بعد ازدواج و بچه و مرگ! من اومدم تا تاثیری روی این دنیا بذارم و برم! اگه اینطور نباشه همیشه مورد بازخواست خودم قرار خواهم گرفت ... !

 

فوکوس: خلا یه آدم و توی زندگیم حس میکنم،  آدمی که در قبالم احساس مسئولیت کنه و در قبالش احساس مسئولیت کنم، یه دوست، واقعا به یه دوست احتیاج دارم، خوب توی یکی دو سال اخیر آدمای زیادی و وارد زندگیم کردم، همشون خوب بودن و ارزش این و داشتن که بهشون نزدیک بشم اما ... نشدم! نتونستم! یاد حرف کاوه می افتم که بهم گفت اگه یه نفر رو دوست خودت دونستی در قبالش وظیفه داری و من این روزها فرصت انجام وظیفه ندارم . شاید برای همین دیگه جواب اس ام اسام و نداد .  یا نرگس که دوبار سعی کرد بهم کمک کنه اما هر بار ... و شاید همینم دلیلی بر این شد که تنهایی و انتخاب کنم. ولی آدم گاهی واقعا نیاز به "یه نفر" داره. برای من این روزا نبود این یه نفر خیلی رنج آور شده.