مرگ پدربزرگ
پارسال پدربزرگ شادی فوت کرده بود، وقتی برگشت مریم و نیلوفر کلی برگه به در و دیوار میچسبونن و توی راهرو که شادی پدربزرگ تو انفجار نور بود و از این حرفا. شادی میاد و می خندن و بعد میره بخوابه. چون خوابش سبک بوده مریم برای حرف زدن با تلفن میره توی بالکن، وسط سرمای زمستون، نیلوفر شوخیش میگیره و در بالکن وقفل میکنه. اما دیگه باز نمیشه!! ساعت حدود 1 شب، فاصله بالکن و پنجره حدود یه قدمه اما چون خونه طبقه سومه، نمیشد که از پنجره بیاد تو. نهایتا به این نتیجه میرسن که یه پتو بدن مریم شبو توی بالکن صبح کنه اما خوب ! در باز میشه و مریم و نیلو همدیگه رو انگار که 10 ساله گم کردن بغل میکنن و شادیم بیدار میشه.
فرداش شادی خواب میمونه و با چهره خواب آلود و بدون آرایش " اونم کی، شادی که همیشه کلی به خودش میرسه!" میره دانشگاه. واحد بغلی ما هم 3 4 تا از پسرای برق بودن که این برگه هایی که نیلوفر و مریم به در و دیوار زده بودن و دیده بودن و قیافه ی شادی و هم. میان و کلی بهش تسلیت میگن و دلداری که شادی حالا ناراحت نباش . اونم به روی خودش نمیاره کلن دی: