مرگ پدربزرگ

پارسال پدربزرگ شادی فوت کرده بود، وقتی برگشت مریم و نیلوفر کلی برگه به در و دیوار میچسبونن و توی راهرو که شادی پدربزرگ تو انفجار نور بود و از این حرفا. شادی میاد و می خندن و بعد میره بخوابه. چون خوابش سبک بوده مریم برای حرف زدن با تلفن میره توی بالکن، وسط سرمای زمستون، نیلوفر شوخیش میگیره و در بالکن وقفل میکنه. اما دیگه باز نمیشه!! ساعت حدود 1 شب، فاصله بالکن و پنجره حدود یه قدمه اما چون خونه طبقه سومه، نمیشد که از پنجره بیاد تو. نهایتا به این نتیجه میرسن که یه پتو بدن مریم شبو توی بالکن صبح کنه اما خوب ! در باز میشه و مریم و نیلو همدیگه رو انگار که 10 ساله گم کردن بغل میکنن و شادیم بیدار میشه.

فرداش شادی خواب میمونه و با چهره خواب آلود و بدون آرایش " اونم کی، شادی که همیشه کلی به خودش میرسه!" میره دانشگاه. واحد بغلی ما هم 3 4 تا از پسرای برق بودن که این برگه هایی که نیلوفر و مریم به در و دیوار زده بودن و دیده بودن و قیافه ی شادی و هم. میان و کلی بهش تسلیت میگن و دلداری که شادی حالا ناراحت نباش . اونم به روی خودش نمیاره کلن دی:

سهیلا

 

از دیگر خاطرات براتون بگم که بعد فورجه ها من برگشتم به بلاد و دیدم یه نفر دیگه خونمونه. سهیلا، از بچه های 87 ریاضی. سهیلا رو از کلاس اخلاق ترم پیشم میشناختم. لحن حرف زدن معروفی توی دانشگاه داشت، به صورت کشیده، شمرده شمرده و لوس!!

برادر سهیلا فوت کرده بود و چون خونشون شلوغ بود اومده بود پیش ما درس بخونه. توی چند وقت امتحانا ما کلی آبگوشت و آش و حلوا و خرما و ویفر موزی خوردیم که از طرف خانواده سهیلا اینا بود. یه خونواده 12 نفره. یعنی 10 تا خواهر و برادر و سهیلا تحتغاری "درست نوشتم؟".

سهیلا یه خورده زیاد حرف میزد. توی یکی از روزا من و مریم و بیتا توی اتاق خواب درس میخوندیم با کلی برگه پخش و پلا دورمون. گفتم چایی بریزم؟ مریم گفت بریز بیار ولی مال سهیلا رو ببر توی اتاق بده که مثلا هرکی قراره سر جای خودش درس بخونه و چاییم بخوره. اما سهیلا اومد پیش ما. نمی دونم توی اون بساط چطور جا پیدا کرد. بعد تلفنش زنگ خورد و رفت اون اتاق و مریم چاییش و برد که آره سهیلا این و بخور که سرد نشه. اومد یه نفس راحت بکشه که دیدیم سهیلا با لیوان بلند شد اومد اتاق ما که من چشم تو چشم مریم شدم و شروع کردم قهقهه زدن. حالا نخند و کی بخند. دیدیم سهیلا داره بو میبره من گفتم آره سهیلا، من و ماری قراره تا عید 7 کیلو لاغر شیم، هرکی نشه قراره پشتش پوستیت بچسبونیم من یه خر چاقم و دور دانشگاه بگرده. تصور کن! خلاصه بگم که سهیلا چاییشو خورد و رفت بیرون میز درس من و آورد و جا باز کردو نشست پیش ما. دیگه من  مریم مرده بودیم از خنده.

سهیلا اطلاعات پزشکی ش خیلی خوب بود. سر هر وعده غذایی خواص همه چی رو میگفت. البته به طرزی کاملا سرسام آور. میگفت توی تی وی که میگن فلان چیز خوبه دیگه به همه وعده های غذایی ما اضافه میشه. یه آش برامون آورده بود که فقط لنگه دمپایی نداشت. منم شلغم نپخته رو با غذا مثل ترب میخورم که همیشه می اومد در گوشم جیغ میکشید ننننننه! پوستش و نگییییییییر! خاصیت داره! حالا منم هروقت میدیدم بچه ها دارن یه چیزی مثلا لیمو رو پوست میگیرن داد میکشیدم نههه پوستش و نگیر.

خلاصه نیلوفر کلی از ما حلالیت طلبید که این دختره رو دوره امتحانا آورده خونه ما.

بعد دو سه روز مریم اسم خودش و توی گوشی نیلوفر یواشکی گذاشت سهیلا و از اون اتاق زنگ زد. بیچاره نیلوفر فکر کرده بود باز میخواد بیاد پیش ما

من شدیدن دچار عذاب وجدانم واسه سهیلا. خیلی پشت سرش حرف زدیم. بچه فانی بود اما خدایی نه واسه دوره امتحانا! دی:

برچسب: محاسبات پاس شدم!

محاسبات!

جلسه اول کلاسش بود که یکی از بچه ها به نام رحمت "ورودی 86، قد 1.88 ، وزنم تقریبا زیاد، لات، از اون سیگاری های قهار، انقدر که ما ازش می ترسیدیم" رو به استاد محاسبات عددی: ببخشید استاد، اون موقع که ما دانشگاه میومدیم شمام بودین، برام این سوال پیش اومده که شما پله های ترقی و چطوری انقدر سریع بالا رفتین؟

معین "ورودی 86، عاشق پیشه دانشگاه، عضو فعال کانون شعر و ادب، آدمی که عین عبارت مفهوم لغت های استفاده شده توی شعرای اخوان و بعضی شاعرای مورد علاقه ش رو که بچه ها توی شعراشون به کار میبرن برامون معنا میکنه"  آ آ این که تقیه. بی خیال من عمرا سر کلاس نمیام!

استاد، ورودی 83 ریاضی کاربردی دانشگاه خودمون بود به نام تقی.

اول کاری خواست تریپ استادی برداره اما ندونست چطوری، گفت الان استادا برگه صحیح نمی کنن، از قیافه دانشجوها می فهمن چه نمره ای میگیرن!!!

19 واحد اختصاصی داشتم. یه درس با سخت گیر ترین استاد دانشگاه با آمار 80 درصد افتاده توی هر ترم، یه نمره 16، یه 12 و بقیه قبول شده ها 10، یه درس تئوری احتمال که باید این ترم پاس میشد وگرنه 9 ترمه میشدم! با یه متن انگلیسی که به عنوان پروژه روش تولید باید ترجمه میکردم و ارائه میدادم.

سر کلاس هر سوالی میداد سریع حل میکردم. میان ترمش و خوب دادم، البته از نظر خودم، نمره ها که اومد، بچه ها همه از 7 نمره 6 و 7 شدن و من شدم 1.7!! نمره م از رحمت پایین تر شد. بهش گفتم چند تا برگه داشتم. حتما یکی دو تاش گم شده! گفت برگه ت و نگاه کردم. همون میشی!!!

جبر داشتم، فرداش محاسبات و اقتصاد رو باهم!! حتا به مرورم نرسیدم. شب بیداری واسه امتحان برام تعریف شده نیست دی:

همین شد که افتادم. ولی خاطره کلاسش همیشه توی یادم میمونه!! فقط گند زد به معدلم لعنتی!