من این نوشته م رو دوست دارم

چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود

ندانستم،که این دریا، چه موج خون فشان دارد

پریا داره این شعر حافظ و میخونه و من به دیشب فکر میکنم.

از این شروع کردم که : وقتی خواستم یه خود جدید بسازم و به جای اینکه دانسته های تزریق شده بقیه رو زندگی کنم، خودم به خیلی چیزا برسم!

نمیدونم چرا اون زمانا جوی که کلاسای ادبیات بهمون میدادن باعث میشد فکر کنم هدف واقعی زندگی رسیدن به خداس، این از عشقای ساده شروع میشه و بعد به جایی میرسه که انقدر برات مهم میشه که هیچ جور تعلقی به هیچ چیزی نخواهی نداشت! منطق الطیر عطار میخوندم و دنبال عقل سرخ شیخ اشراق میگشتم و ... چقدر دوست داشتم اون روزها رو.

همه چی رو کنار گذاشتم. از کتابای خشکی که دینداری با تبصره شون رو به خوردم میدادن و آدمایی که پشت منبر حرف می زدن و از هرکی ادعای خدا داشت، از معلمای دینی احمق و از مدیر و ناظمی که از تموم دینداری به موهای بیرون بچه ها گیر دادن و خلاصه بگم، از این جمله ها که دین رو نباید از آدما بشناسی و باید بری مطالعه کنی و ...

قدم دوم این بود که فکر کردم باید کاری رو کنم که اون دوست داره، مثل کمک به مردم. سعی می کردم خودم و وقف همه کنم، تا می تونم به بقیه کمک کنم و خوب باشم. اما یه وقتی به این نتیجه رسیدم که خب! از کجا معلوم کمکی که میکنم به نفع فرد مقابلم باشه! شک و تردید. اینکه من مسئول زندگی خودمم یا بقیه و کلی از این چیزا. از اینکه مثل اون هایی که فکر کردن درست فکر میکنن و به آدمای اطراف با کاراشون ضربه زدن، از اینکه خودمم اینطور بشم تنم لرزید!

قدم سوم این بود که زندگی خودم و درست کنم. به آرزوهام برسم. به اینکه آدمی علمی بشم، لابراتور داشته باشم و فیزیک بخونم، یا روباتی بسازم که از پدر و مادرای پیر مراقبت کامل کنه تا دیگه کسی نذارنش خانه سالمندان. یا نویسنده بشم و شاعر و کلی کار دیگه اما!

قدم چهارم تعجب بود، از اینکه چرا انقدر آدمای اطرافم باهام متفاوتن. چرا هیچ کس اهمیتی نمیده ؟ مگه اسم ما دانشجو نیست؟ پس چی شد جوی که انقلاب 57 رو باعث شد؟ یا جو سال 78، پس چی شد کسایی که حاضر بودن جونشون رو بدن اما آزاده باشن؟ چرا بچه های دهه 70 به بعد قابل درک نیستن؟ دغدغه هاشون، چیزایی که از زندگی میخوان؟ چرا همه دنبال اینن که کدوم دانشگاه دختر و پسرای خوشگل تری داره؟

قدم پنجم این بود که شدم همرنگ جماعت. خواستم خودم و بزنم به بی خیالی. به من چه؟ این قوم به کج رفته رو من چیکار کنم که راست بشن؟

قدم ششم این اوضاعی بود که آنچنان فشاری به روحم آورد که باعث شد جسمم هم دچار مشکل شه. هر دکتری رفتم گفت هیچیت نیست اما من داغون بودم!  من شاید خودم و به بی خیالی زدم اما ناخودآگاهم نمیتونست این و قبول کنه که دغدغه ها و آرزوهام رو کنار بذارم و بشم یه آدم عادی تر از بقیه.

...

سیما از اون دست آدمای دغدغه داری بود که پیداش کردم. رفته بود اعتکاف. گفتم من فکر میکردم اونجا پر از آدمایی باشه که خدا رو توی مفاتیح الجنانشون پیدا میکنن و یه جارو خاک انداز برمیدارن برای جمع کردن ثواب. اون اما رفته بود تا سه روز پیدا کنه تا فکر کنه، در مورد خودش و حرف بزنه، در مورد سوالاش.

بهش میگم سیما، یه بار کارت عابر و کارت دانشجویی­م گم شد، واقعا حوصله دردسر نداشتم. گفتم نذر میکنم. خب من هیچ وقت گروکشی نمیکنم، چه به چیزی که میخوام برسم و چه نه کاری که میگم و انجام میدم. یه نگاه به خودم انداختم و دیدم خیلی تغییر کردم. من آدمی نبودم که انقدر راحت بقیه رو مسخره کنم، با زبونم آزارشون بدم، دل بشکونم یا دروغ بگم، یا پشتشون حرف بزنم و ... ولی دقیقا همچین شخصیتی پیدا کرده بودم. گفتم قول میدم بیشتر به کارایی که میکنم فکر کنم و عادتای زشتی که پیدا کردم و کنار بذارم!

ساعت 7 عصر بود و کلاس تعطیل شده بود. توی صف تاکسی ها وایستاده بودم. فردا باید میرفتم روزنامه آگهی میدادم تا برم دانشگاه واسه اقدامات کارت المثنی، فکرم تقریبا درگیر بود که یه پژو که خانواده توش بود اومد و پارک کرد. دانشگاه بیرون شهره و داشتم فکر میکردم این اینجا چه کار میکنه؟ مرد اومد جلو و از دوستام پرسیدم خانم م کیه؟ اومد درست چند قدمی من و بهم کارتام و داد. گفت پسرم پیدا کرده، نزدیک راهبند افتاده بود.

آره، ما توی یه نظم وحشتناک زندگی میکنیم که میدونیم هست اما خیلی ازش سر در نمیاریم.

یه روزی معلم فیزیکم توی دفترم نوشت: امیدوارم به قانون های اصلی دست پیدا کنید، نه قوانین ساده انسانی

این روزا روزای بریدن از همه چیه، وقتی نمیدونم چی میخوام و چی باید بخوام؟ یا اینکه هدف اصلی زندگی آدما چی هست؟ چقدر سوالایی که جواباشون رو پیدا نکردم، یا پیچوندمشون، یا جواب نسبی براشون پیدا کردم ، نمیدونم کی خوب خواهم شد. اما خیلی خوشحالم از اینکه با سیما حرف زدم!

برچسب: من یک دختر درس نخون واقعی هستم که تونستم تحویل تمام پروژه های اساتید رو از روز امتحان به اواسط تیرماه منتقل کنم !

برچسب بعدی: هورااااااا ، ایتالیا گل زد. هیچ وقت نتونستم از بین ایتالیا و اسپانیا یکی رو انتخاب کنم!

برچسب بعدی تر: اسپانیا هم گل زد

دریا ... اولین عشق مرا بردی !



1.

دریا آدم را وسوسه میکند، همین که پا درونش میذاری، دلت می خواد بری جلو، اونقدر جلو که محو بشی و به سکوت برسی، تو باشی و صدای موج ها و های و هوی مرغای دریایی. کشتی ها باشن ولی دور و تو از یه جایی به بعد دیگه شنا نکنی و بذاری آب آروم آروم مرگ رو به خوردت بده!

دریا جدی جدی آدم و وسوسه میکنه واسه مرگ. مخصوصا بعد یه بادبادک بازی حسابی!

2.

شنی ش رو فقط موقع ظهر دوست دارم و وقتی کفش پام نباشه و خیس هم نباشم.وگرنه همیشه از شنای کنار دریا بیزار بودم. همیشه پاهای خیسمو به خودشون می چسبوندن و میشدن عاملی برای کتک خوردن از مامان.

دریای واقعی واسه من دریای سنگیه، یعنی آتیش و خنکا و خلوت، با چند تا سیب زمینی یا ماهی که روی همون آتیشه بپزه. یعنی موجایی که شوخیشون میگیره و خودشون و می کوبن به صخره ها تا خیست کنن!

3.

از وقتی یادمه سهم من از این دریا به این بزرگی یه پلاژ نیم وجبی بود و کلی آدم توش. هیکلای قناس و سینه های آویزون و شکمای آویزون تر. چند تا پلاستیک که محدوده آب بازی هام و مشخص کنن و صدای ناخوشایند سوت غریق نجات. یا دخترایی که کنار ساحال نشستن و به خودشون روغن می مالن تا برنز کنن و دائم باید بهشون حسودی کنم. این پوست سفید باید دریانورد بشه تا برنز شه!

4.

فقط پاهام و میکنم توی آبو بقیه ش رو روی شنای داغ دراز میکشم و شعرای گروس و میخونم.

ما

کاشفان کوچه های بن بستیم

حرف های خسته ای داریم

این بار

پیامبری بفرست

که تنها گوش کند

و شعر من و نیلوفر و مریم!

پاییز در ایوان خانه نشسته است

و من به دست های خاک فکر میکنم

که حتا اگر تمام جنازه ها را بپوشاند

موهای تو چون گندم زاری

از لای انگشت هایش بیرون میزند

هرکاری ش کنی، بدون دایی و شوهرخاله کرمو که پرتت کنن توی آب و هی کله ت و نگه دارن و هی زورت نرسه به قد و هیکلشون و هی ... هی از سفرهای دسته جمعی که نمیرویم!

5.

دریا

کاش میشد تمام عقده هایم را به تو میسپردم تا با یکی از کشتی هایت قاچاقی به آن سر دنیا ببریشان و کاش برایم آرزوهایم را سوغاتی می آوردی. برای من کنار تو بودن مثل قالی بافتن است، رویا بافته ام، معنای فرش صدف های روی خودت را می فهمی؟

دریا دریا دریا ... کاش پاهایم را با زنجیر تعلق نبسته بودند، تو با مرگ برایم دست تکان دادی و نیامدم! هیچ گاه خود را نخواهم بخشید ... هیچ گاه ...


دنیای این روزهای من

Adele نوای اردی بهشت عباس آباد تریبون آزاد موسسه آموزش عالی شعرهای مرده شاعرای مرده تر که چی بشه فری دیسکاشن رشته ای که دوسش ندارم فریدون فروغی مسئولیت نوشتن برنامه روبات بعد اون همه جا خالی کردن میلاد صفری مریضی رعشه ژان ژاک روسو مجنون بی لیلی شاهین نجفی شاهین نجفی شاهین نجفی سنگ نو آمل پروژه کارآموزی کم رنگ شدن دریا کوچیک  عقیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق پشه خاکی مامان خرافه فال ورق کریس دی برگ هویج بستنی میهن تخته نرد فرار از زندان unbreak my heart مریم هم خونه سینما پارادیزو مرغ نیمه شب زاهدی آشپزی دعوا بیمارستان ساتی سونا شادی رستمکلایی مهدیه ط ه ر ا ن اتوبوس سفر موهای فرفری زشتی مانتوی دوخته میلاد آمار مهندسی دپی ملخ جای خالی آدم ها لیلا فاز منفی مخدر پول

         چتونه؟ من غم گین نیستم

: لکنت گرفتم!

  گل گاوزبان داری؟

  من یک شازده مسافر یواشکی م

   اهلی م میکنی؟

   با گل گاو زبانت؟

   دوستی نیست، فقط سیارک های الکی که دورم می چرخند

من آنقدر هرروز برگ درخت تنهایی میخورم

که شب تاب شده ام

در روزهای خاکستری این آدمک ها

.

.

.

:: اولین چیزی که از بهشهر دیدم، تابلویی بود که روش نوشته بود : دریای چهارفصل که زیرش یکی با خط خنده داری نوشته بود پشه داره!

دیروز توی جاده عباس آباد روی یکی از تابلوهای کنار جاده دقیقا با همون خط نوشته بود پشه!