گاهی وقتا آدم واقعن دلش میخواد یه جایی و پیدا کنه و تا میتونه داد بکشه
لعنت به این دنیای لجن گرفته و همه ی آدمای مسخره ی توش
گاهی وقتا تجربه کردن مرگ واقعن بهترین شانس آدم توی زندگیشه
گاهی وقتا آدم واقعن دلش میخواد یه جایی و پیدا کنه و تا میتونه داد بکشه
لعنت به این دنیای لجن گرفته و همه ی آدمای مسخره ی توش
گاهی وقتا تجربه کردن مرگ واقعن بهترین شانس آدم توی زندگیشه
بنجامین باتن بی شک یکی از قشنگ ترین فیلم هایی هست که توی زندگیم دیدم، داستان با موضوع فوق العاده جدیدش، یعنی به دنیا اومدن یک فرد که در ابتدا پیر هست و در طول زندگی جوون و جوون تر میشه، پردازش صحیح و چگونگی پیش بردن داستان، استفاده از تصاویر بدیعی که هر بیننده ای رو به وجد میاره و پرداختن به موضوعات جانبی که شاید بی ربط به هسته ی داستان به نظر برسه اما پیوند عمیقی با موضوع اصلی فیلم داره شاید فقط دلایل کوچیکی باشن برای اینکه این فیلم رو ببینین و واقعن لذت ببرین.
مادر و دختری در بیمارستان هستند، مادر پیر در حال مرگ هست و داستانش رو اینطور شروع میکنه
اون استگاه قطار ... 1918 ساختنش، پدرم روز افتتاحش اونجا بود، می گفت اونا به بهترین ساعت ساز تمام جنوب سفارش داده بودن یه ساعت بزرگ بسازه. اونا(ساعت ساز و همسرش) صاحب یه پسر شدن، وقتی پسرشون بزرگ شد اون وارد ارتش شد. از خدا خواستن بلاها رو ازش دور کنه ، چهار ماه اون روی ساعتش کار نکرد یک روز یک نامه براشون اومد. پسرشون مرده بود. او دوباره کار روی ساعتش رو شروع کرد، شب و روز تا اینکه تموم شد،صبح به یاد موندنی بود،پدر میگفت جمعیت زیادی اومده بودن حتا شخصیتا مهم کشور
یک نفر داد زد : برعکس کار میکنه
_من اینطور ساختمش ،شاید بچه هایی که از دست دادیم بلند شن و برگردن خونه، برگردن تو مزرعه ،کار کنن، بچه دار بشن، یه زندگی کامل داشته باشن، شاید پسر منم برگرده خونه
اگه باعث رنجش شما شدم من و ببخشین امیدوارم از ساعتم لذت ببرین
دیگه هیچ کس اون و ندید
داستان با نمایش روز اول تولد بنجامین ادامه پیدا میکنه. مادرش میمیره و پدرش اون رو بخاطر ظاهر زشتش سر راه میذاره، جایی مثل خونه ی سالمندان، و مادر او از اون به بعد سرپرست اون آسایشگاه میشه ...
بنجامین ملوان میشه و بعد از مدتی به نیروی دریایی میپیوندن تا اینکه مورد حمله قرار میگیرن و کاپیتان کشتی زخمی میشه،
بنجامین میگه: خیلی متاسفم کاپیتان، من انتظار یه ساحل زیبا رو داشتم، نه این وضع رو
و جواب کاپیتان : میتونی بخاطر بلاهایی که سرت اومده مثل یه حیوون درنده عصبانی باشی
میتونی از سرنوشتت متنفر باشی
ولی وقتی به آخر خط میرسی ... ها ... مجبوری تسلیم بشی
این قسمت رو توضیح نمیدم، چون واقعن دوست دارم فیلم سورپرایزتون کنه
برای دیدن جاهای با ارزش هیچ وقت دیر نیست، یا حداقل برای من دیر نیست
اونی باش که میخوای باشی، محدودیت زمانی وجود نداره
تو میتونی تغییر کنی،یا همونی که هستی بمونی، هیچ قانونی براش نیست
میتونی از هرچیز بهترین استفاده رو بکنی، امیدوارم همین کار وبکنی
امیدوارم بهترین چیزها رو ببینی
امیدوارم چیزایی رو حس کنی که قبلن حس نکرده باشی
امیدوارم آدمای مختلف با عقاید مختلف و ببینی
امیدوارم بهترین زندگی رو داشته باشی
و اگه نتونستی، دوباره از اول شروع کنی
شاید ایندفعه بتونی
و دیالوگ آخر فیلم که :
از دستش ندید!

واسم جالبه که توی هر محله ای سر و ته هر کوچه چند تا سوپری هست اما واسه خریدن کتاب باید از
این سر تهرون بکوبی بری انقلاب!!
به قول یه عده ای، مملکته داریم؟

یک روز تمام میشوم
روزی که در همین نزدیکیست
و با هربار نفس کشیدن انگار نزدیک شدنش را حس میکنم
نزدیک شدنش را میترسم
این منم
مهم ترین آدم زندگی خودم
آرزو داشتم روزی
آرزوهای بزرگ
هنوز هم دارم
منی که باور دارد دردناک ترین حس تاریخ فراموش شدن است
هربار یادش میآورد برای "ماندن" باید کاری کرد
برای کوبیدن اسم خود بر یک گوشه ی خوب این تاریخ باید "کسی" شد
و هرروز بر یکی از روزهای تاریخ خط میکشد و یادش میآید برای کسی شدن فرصت یک روز کم تر ...
و میترسد
از این گذشتن ها
از این خط خطی ها
هرچه میکند انگار ...
انگار
آری ... تا "او" نخواد تو همین خواهی ماند
شاید میخواهد بفهمی که دیوار ها همیشه میمانند
که پنجره ها باقی هستند و پنجره ها فراموشی را یاد نگرفته اند
که اگر دستانت دست کودکی را فشرد، بر صورت مادری بوسه زد و برای رساندن نان به یتیمی تلاش کردی "زمین" فراموشت نخواهد کرد
آدم ها که مهم نیستند، آدم ها اسم خودشان را هم یادشان میرود، همین حالا بپرس، کلی فکر میکنند یادشان بیاید که هستند
شاید مهم تر از آنم که بخواهم یاد "آدم ها" بمانم
من به جاودانگی اعتقادی ندارم
من بهشتی که رودخانه ی شیر و عسل دارد دوست ندارم
من از اینطرف و آنطرف شدن آتش لذت میبرم
من سوختن را میپرستم و آدم های جهنم را که ترسو نیستند
من می خواهم روزی برای همیشه دفن شوم و در من گیاه ریشه بدواند
من میخواهم برای همیشه خاک بمانم که خاک بودن بس مقدس است
این زمین، بوی لش میدهد
میفهمی بوی لش یعنی چه؟
من نمیخواهم قسمتی از این بوی لش باشم
نمیخواهم سلینجر و کافکا و نیوتون و فروغ باشم
من میخواهم من باشم
و همین من باقی بمانم
منی که اگر امروز مرد
روز دفنش
کودکی
به یاد لبخند کوچکی که به او هدیه دادم
و نوازشی که بر سرش کردم
گریه نکند
فقط سری تکان دهد و افسوسی بخورد و یا شاید فقط ... به من که خاک را با جان و دل در آغوش میکشم لبخندی بزند ...
شاید ... روزی ... آیا؟

فک کنم 12 13 ساله بودم که عینکی شدم، یه عینک قرمز جیگری که بهم خیلی میومد. با عینکی شدن مشکلی نداشتم، اون موقعیم که رفتم دکتر نمره ش 1.25 بود ولی با این حال اصلن بخاطر ضعیف بودن چشم اذیت نشده بودم، عینکم و دوست داشتم، بهم میگفتن : شکل خانم دکترا شدی! البته حالا که به عکسای اون موقع نگا میکنم نتیجه میگیرم اون حرفا همش واسه خر کردن من بوده، به هر حال اگر بهم میگفتن شبیه خاله ریزه با اون قاشق سحر آمیزش شدی برام خیلی قابل قبول تر بود تا خانم دکتر! به این نکته توجه داشته باشین که من به طرز وحشتناکی خاله ریزه بودن و به دکتر بودن ترجیح میدم.
خلاصه بیرون که میرفتم چون حس میکردم خیلی توی دست و پامه عینک نمیزدم، هرروزم حدود 3 ساعت و 45 دیقه از عمرم و صرف پیدا کردن عینکم میکردم، چه جاهایی که پیدا نمیشد، زیر تختم، بالای کمد لباسا، طبقه ی چهارم فریزر اونجایی که مامان مرغا رو میذاشت، توی گلدون، داشبورد ماشین بابا، فر گاز،توی کیف معلممون، آویزون به آیینه دسشویی و یه بارم که یه یه هفته ای گم شده بود فک کنم وسطای عید بود که واسه مهمونا گز آوردیم و بین گزا بود!! خلاصه این عینکه رو هرجایی که فکرش و کنید پیداش میکردین الا روی چشمای من، بهش هیچ اعتقادی نداشتم،
اسم دکترم که بعد از مدتی به طرز کاملن اتفاقی و وقتی نمره ی چشمم از 1.25 به 3 رسیده بود، اونم ظرف 1 سال، به این نتیجه رسیدیم که اپتومتریسته نه دکتر نامدار بود، هربار میرفتیم پیشش یه ساعتی روی مخم راه میرفت که پزشکی بخونم، هر 6 ماه یه باری که میرفتم پیشش شیشه عینک و که میدید میگفت ببینم شما از شیشه عینکت جای سفره استفاده میکردی یا زیر دستی مشقت بوده؟ انقدر خط و اینا داشت که خدا میدونه، هر سری بابا مامان 4 5 تا دستمال عینک و از اون تمیز کننده عینکا که هنوزم که هنوزه فک میکنم توش آب باشه با جای عینک برام میخریدن و یه هفته اول خودشون هی مواظب عینکه بودن و واسم تمیز میکردن و بعد یه مدت به این نتیجه میرسیدن که همون بهتر من و به حال خودم رها کنن.
خلاصه نمره ی چشمم تا 3.5 اینا بالا رفت و من هنوز جز در موارد معدود و محدودی عینک نمیزدم، تصور کنین خواهر 5 ساله تون بخاطر عینکتون مسخره تون کنه یا اینکه باباتون هرکی و توی خیابون میبینه بد رانندگی میکنه ازتون میپرسه عینکی بود؟ خیلی دردآوره دیگه، تازه متلکای این پسرارم بذارین روش، خب آدم حساس میشه دیگه.
عینکم به غیر از موارد فوق الذکر همیشه زیردست و پا بود و هفته ای دو سه بار میشکست، هربارم میرفتیم که جوشش بدیم آقا عینک سازه یه نگاهی به من مینداخت و میگفت شما با تراکتورم از روی این عینک رد میشدین طوریش نمیشد، خب چیکار کنم؟ اصلن به من چه؟
خلاصه بعد یه مدت دیدم نه خیر، اینطوری تابلو تره، میرم خیابون عملن چارصد بار میخورم زمین، فک میکردم بخاطر سر به هواییمه ولی نه انگار واقعن دیگه باید این عینکی بودن و میپذیرفتم. به هر سختی ای بود عینکی شدم و کم کم باهاش انس و الفت پیدا کردم، حالا دیگه میخوابمم عینکم روی چشمامه، خب چیه مگه؟ میخوام واضح خواب ببینم. ولی به هر حال یه زمان هرکی عینک داشت و مسخره کردیم سر خودمون اومد، شمام عینکی ها رو مسخره نکنین نفرینشون گریبانگیرتون میشه ها!!
ضمنن آخرین بار که رفتم پیش دکتر جدیده م با ترس و لرز ازش پرسیدم دکتر یه خورده از این ضعیف تر شه دیگه نمره عینک نمیمونه که! با محبت و دلسوزی خاصی نگام کرد و گفت: نگران نباش، تا 20 جا داری! حالا منم عزمم و جزم کردم ببینم دکتر چقد راست میگه! برام آرزوی موفقیت نمیکنین؟

حالم داره بهم میخوره، خواهش میکنم آخرین باری که حالتون به هم خورده رو تصور کنین و با گوشت و پوست و استخون حرفم و درک کنید!
*گاهی وقتا آدم فقط با پیدا کردن یه نفر و تا سر حد مرگ کتک زدنشه که "به واقع" آرامش پیدا میکنه
بازی وبلاگی:
انتخاب تاثیرگذار ترین کتاب از بین کتابایی که خوندم خیلی سخته. چون اصولن استاد کارای نیمه تمومم، یا اینکه توی هر برهه ی زمانی گیر دادم به یه چیزی مثلن یه زمان موفقیت و مدیریت زمان یه وقت زبان یه وقت دیگه برنامه نویسی و ...
اما:
بانوی چراغ به دست: شاید فقط 8 سالم بود که از بین مجموعه کتابای داییم پیداش کردم و خوندم. من شخصیت اصلی اون کتاب یعنی فلورنس که فکر میکنم پایه گذار پرستاری در زمان جنگ جهانی شد رو واقعن دوست داشتم، اون قدر که تا مدت ها به همه میگفتم من و فلورنس صدا بزنین. مهربونی وصف نا پذیر و قدرت اراده و پشتکار اون زن هیچ وقت از یادم نرفت. مخصوصن که همین چند وقت پیش فهمیدم او یه شخصیت واقعی هست.
گالیور: اینم وقتی کوچیک بودم خوندم، شاید از اون به بعد عاشق این شدم که همیشه در حال سفر باشم.
ممنون از شبا بابت دعوتش. هیچ کسم دعوت نیست
یک آن تصمیم گرفتم باهاشون برم، بخاطر باریک شدن جاده از سه باند به دو باند چنان ترافیکی بود که خدا میدونهف مخصوصن که دیروزم جمعه بود و امروزم که تعطیل و جاده م جاده ی شمال. خب توی ترافیک موندن هیچ وقت حوصله م و سر نمیبره، حتا اگه 3 ساعت باشه! توی ماشین مردم همه کلافه ن، بابا میگه میرفتن پارک محلشون بیشتر بهشون خوش میگذشت، توی جاده یا کلاه میذارم یا دستمال سر میبندم، اینبار اما نمیدونم با شال فیروزه ایم که به طرز عجیبی رنگش با رنگ سورمه ای مانتوم هم خونی داشت و مجبورم کرد که سرم کنم چیکار کنم.

بالاخره میرسیم، قبلنم رفته بودم یه همچین جاهایی. مری جلوی در پیاده میشه بره با دختر هم سن و سالش که اسمش زهراس بازی کنه. من اما با بابا میرم. دوست دارم از کارش سر در بیارم. میدونم هیچ وقت از پرسیدن زیاد خسته نمیشه.
خانمی که حدس میزنم حدود 47 8 سالش باشه مشغول کاره. خیلی خونگرم برخورد میکنه. لاغر و ریز نقشه. قدش کوتاس، موهای مشکی و حالت دارش دور صورتش رو پوشونده، پوست سبزه ای داره و با لهجه ی مشهدی حرف میزنه. بهش میگم: چطور میشه گاو دوشید؟ خدا میدونه چقدر این کار لذت بخشه! اول میترسم، پوستش عین لاستیک نازک میمونه و لزجه و لیز، میترسم حیوون دردش بیاد.
میرم از بقیه ی قسمتای اونجا سر در بیارم. یه جایی هست که بهش میگن انبار، توش پونجه ی اسب ها رو نگه میدارن، یه چیزایی هست که نمی فهمم چیه. بر میدارم و میبرم تا از خانم مسن بپرسم. خنده ش میگیره. این لبوئه. شکرش و میگیرن و تفالش رو میدن گاو بخوره. دستای زن میزنه توی چشمم. دستای یه کارگر. رگاش متورم بیرون زده. خشنه و دور ناخناشم خون مرده شده. دلم میخواد دستاش و توی دستام بگیرم و نوازش کنم.
یه دختر داره. به نظر 21 یا دو ساله میرسه. اونم ریزه س، چشمای عسلی و موهای لخت و رنگ خرمایی داره. خوشگله از نظرم. دختر 3 کلاس بیشتر درس نخونده. اونجا مدرسه نیست. زمستونای سختیم داره. تنها نمیشه تا ده دیگه رفت. مادر میگه این کوچیکه یعنی همون زهرا تا بره و برگرده دل توی دلم نیست. نکنه بچه م و گرگ بخوره. یاد مریم می افتم که مدرسه ش یه کوچه با ما فاصله داره و صب به صب از 6 باید التماسش کنیم از خواب پاشه و بره مدرسه. ازش میپرسم چرا با اهالی دهتون نمیرین فرمانداری درخواست معلم بدین؟ حرفم و جدی میگیره و تصمیم میگیره بره دنبال این کار. بهش میگم بگید یه معلم میخوایم. جای کلاس و خودمون داریم. شاید اینطوری یه کم زودتر کارا پیش بره. دلم میخواست وزیری وکیلی چیزی بودم یا حداقل بزرگتر بودم که برم دنبال کارشون. خودم اما حرف خودم و جدی نمیگیرم! هیچ کجای دنیا به خوبی ایران نمی تونن ارباب رجوع و بپیچونن.
با دختر بزرگه حرف میزنم. از من 2 سال کوچیکتره. ته لهجه داره البته اگه خیلی دقت کنی. شیطنت از چشماش میباره. میبره و سوار اسبم میکنه. اسب حاج آقا. اسب نه قاطر. از اسب خیلی کوچیکتره. ازش که میپرسم میگه 3 ساله شه خیلیم کوچیک نیست. اسبا 6 سال عمر میکنن. میپرسم گاوا چی؟ میگه فکر کنم 8 سال. دلم واسه گاوا میسوزه. سه بار در روز شیرشون و میدوشن و بعد میرن توی اصطبل یا طویله و یونجه میخورن و میشینن و به هم نگا میکنن. اوممم گرچه زندگی خیلی ها از زندگی گاوام بدتره الانا.

اسب سواری واقعن کیف داره. دلم میخواد تنهایی ببرمش اما می ترسم. با دخترک از همه چی حرف میزنیم. میگه کتاب نمی خونم چون سرعت خوندم پایینه. دلش میخواسته نقاشی یاد بگیره. شبا ساعت 11 12 میخوابه تا ساعت 10 11 صبح. باز 2 ظهر میخوابه تا 6 عصر. عادت ندارم پیش کسی که از من کمتر میدونه،
به نظرم خیلی قشنگ تره وقتی با چند نفر آشنا میشی بعد از جدا شدن ازشون بگن عجب دختر خون گرمی بود و این خیلی دردناکه که بگن عجب آدم فیس و افاده ای و مغروری بود.
به دخترک میگم مادرت خیلی زن ارزشمندیه. بهش میگن شیرزن. میدونم شوهرش اعتیاد داشته و تازه از بیمارستان آوردنش. کراک می کشیده. میگه من هیچ وقت نمیتونم مثل اون باشم. 5 صب پا میشه گاوا رو میدوشه و بعد میاد صبحونه میذاره و ... . شماره م و ازم میگیره و میره امام زاده هاشم.
حاج آقا میاد، یه پیرمرد 90 ساله، پاهاش پرانتزیه. راشیتیسم بود اسم اون مریضیه؟ قد بلنده، میتونم شرط ببندم اگه هردو بریم یه چکاپ کامل از من خیلی سالم تره. فقط پاهاش یه مقدار اذیتش میکنه. توی هوای پاک اون ده که ریه های آدم از اینهمه اکسیژن متعجب میشه، وقتی بخوای نخوای رفت و آمدت ورزش محسوب میشه و شیر تازه ی گاو حدود و .... معلومه آدم سالم میمونه .لباس کارش سبز زیتونی کمرنگه. چشمای رنگ روشن و موهای سفیدی داره. خیلی دوست داشتنیه.

بابا اسب و میگیره سوارش بشم. مانتوم گیر میکنه به پام و محکم میخورم زمین. سرم و کمرم میخوره به سنگ و تا چند لحظه از درد نفسم بالا نمیاد. حاج آقا بهم میگه نترس. اگه بترسی میافتی، بلند شو سوارش شو. میگم نه ولی مجبورم میکنن سوارش شم. حالا دیگه حرفه ای شدم، خودم میبرمش اینسر تا اون سر کوه! بهشم یونجه میدم، به عنوان تشکر. اسب سرش و میاره پایین، میاره سمت من و پای راستش و میکوبه روی زمین. انگاری بهم میگه بازم سوارم شو. نازش میکنم. انگار هیچ کس اندازه ی من توی کل عمرش نازش نکرده. راستی یادم رفت بگم من از همه ی حیوونا بدم میاد و چندشم میشه، اما اسب نه! اسب هم نجیبه و هم با شعور! با شعورترین حیوون!
برمیگردیم. راجع به اسب سواری بابا بهم میگه: توی زندگیت اگه از انجام کاری بترسی عمرن اگه بتونی اون و درست انجام بدی، همیشه یادت باشه توی رانندگی اسب سواری کار یا هرچیز دیگه ای نترسیدن شرط اوله.
بهش میگم دلم میخواد همش توی سفر باشم. همه ی عمر، چیزای مختلف و جاها و آدمای مختلف و تجربه کنم و داستان بنویسم.
به خونه که میرسم میپرم بغل مامان و میگم من امروز هم گاو دوشیدم هم اسب سوار شدم! عین کلمب میمونم وقتی امریکا رو کشف کرد، کلی از دستم میخنده. کمرم هنوز درد میکنه. خوش گذشتن دیروز هنوز توی بند بند وجودم احساس میشه. دارم فکر میکنم کی برم انقلاب و یه کتاب آموزش نقاشی به زبان ساده واسه دختره بخرم؟ و ...!

اگه پولدار بودم به هر مغازه ی پرنده فروشی که میرسیدم هرچی پرنده داشت میخریدم و
پروازشون میدادم به سمت آسمون
*حتا اگه دوباره هم بیافتن توی قفس همون خاطره ی خوش آزادی میتونه براشون امیدی باشه برای اینکه زندگی
به چشمشون قشنگ تر باشه مگه نه؟
یکی از چیزایی که همیشه دوست داشتم واقعنی باشه اصل زندگیای چندگانه س. به نظرم خیلی جذاب تر میشد اگه هر آدمی چند بار به دنیا میومد و توی زمانای مختلف و با شرایط و ویژگی های مختلف زندگی میکرد!
نمی دونم، من خیلیم بهش بی اعتقاد نیستم، گاهی آدمایی هستن که هیچ وقت ندیدیم اما حس میکنیم میشناسیمشون یا صحنه هایی هست که برامون تکرار میشه یا بعضی جاها که حس میکنیم قبلن دیدیم!! یا مگه نمیگن آدم و از گل آفریدن، مگه این زمین چقد خاک داره که ظرفیت اینهمه آدم و داشته باشه هان؟ حالا با فرض درست بودن این قضیه زندگیایی که من دوس دارم تجربه کنم:
اولیش اینکه دوست دارم مثل شیرین یه شاهزاده خانم فوق
العاده زیبا باشم که 2500 سال قبل زندگی میکرده. اون همه ی عالم و آدم و شیفته ی
خودش و بیشتر، اخلاقیاتش میکنه، با اینکه شاهزاده س ولی بین خودش و آدمایی که برای
پدرش کار میکنن هیچ تفاوتی قائل نیست و همش سعی میکنه به همه کمک کنه، کسی که برای
همه فوق العاده عزیزه، بعد توی 16 سالگی عاشق پسر یکی از همون خدمتکارها میشه، کسی
که عضو ارتش پدرش هست و یه پهلوان بزرگ محسوب میشه، اما پدرش اون و مجبور میکنه که
برای صلح با پسر هوسباز شاه هندوستان که حرمسرا داره و به زن به چشم وسیله ی خوش
گذرونی نگاه میکنه ازدواج کنه، در همین اوقات جنگ بوجود میاد و اشتباهی بهش خبر
میرسونن که آبتین مرده، با شنیدن این خبر اون حاضر به ازدواج با همون یاروئه میشه ولی
سرو کله آبتین پیدا میشه و قصر شاه و به آتیش میکشه و هندم مستعمره ی خودش میکنه و
امپراطوری با صلح و صفا و برخورداری از نعمت برای مردم ایجاد میکنه، اما خیلی زود
توی یکی از جنگا میمیره و دختره اولین پادشاه زن کل تاریخ میشه و تا جایی که
میتونه مردم و از خوشبختی بهره مند میکنه.
خیلی خیلی عجیبه که من درست دیشب فهمیدم که یکی از بزرگترین آرزوهایی که همیشه داشتم این بوده که سکان دار یه کشتی باشم و همواره در حال دریانوردی! خیلی عجیبه ! من اگه آرزوهام و برآورده نکنم حداقل توی رویاهام بهشون حسابی پرو بال میدم و محققشون میکنم، اما انگاری هیچ وقت متوجه این نشده بودم که چقدر دوس دارم یه روزی سکان دار یه یدک کش کوچیک باشم، واسه آدمی مث من که از آب میترسه این خیلی خیلی زجر آوره که یه همچین آرزویی داشته باشه ولی...

فقط چند لحظه تصور کن، وسط یه ظهر آفتابی پاییزی وقتی که آسمون صافه و فقط چند تیکه ابر گاهی جلوی خورشید و میگیره و خدمه ی کشتی توی خوابن و تو هستی و تو و یه بیکران دریای لاجوردی و یه آسمون روشن تر از رنگ دریا و صدای مرغای ماهیخوار و موج و تلاطم دریا، با صدای یک نواخت موتور کشتی، تا چشم کار میکنه اثری از آدمیت نیست، فقط یه لحظه فک کن چقدر لذت بخشه که اون فرمون عجیب و غریب کشتی که به نظرت خیلیم بزرگ به حساب میاد دستت بگیری و اینور اونورش کنی! دریا رو بشکافی و ...

راستی یادم رفت بگم، لباس ملوانا رو هم پوشیده باشی، همون کلاه و لباسی که همیشه حس میکردی چقدر با دریا هم خونی داره و چقدر حرف هم و خوب میفهمن این لباس و دریا!
خدمه ی کشتی هم آدمای عجیب و غریبی هستن، یکی شون یه دختر عرب، سبزه و قد بلنده که همیشه دوست داشته خواننده باشه و صدای خوبیم داره ولی خونواده ش قصد داشتن اون و به یه شیخ پولدار بفروشن و اون حالا توی اون کشتی هست تا بره اون سر دنیا تا آرزوش و برآورده کنه. با یه پسر و دختر دو قلو که هیچ شباهتی به هم ندارن و حتا یکیشون خیلی کوچیکتر از اونیکی به حساب میاد و مثل جودز و جولی هروقت اراده کنن میتونن خودشون و از شر حوادث در امان نگه دارن!! و یه پیرمرد که شاید فقط سالی یه دفعه حرف میزنه و اونجا آشپز محسوب میشه. اما از همه مهم تر پسر یه آدم ثروتمند هم همراهتونه که پدرش معتقد بوده اون باید توی سفر باشه تا بتونه ثروت پدرش رو در اختیار بگیره، پسر هر شب به یاد عشقش نی لبک میزنه و میون چشمک بی کران ستاره ها و آبی لجنی دریا و تابش بی محابای ماه و نوازش دلسوزانه ی باد یه حس ملس به معنی حسی که نمیدونی بده یا خوب، زشته یا قشنگ یا سیاهه یا سفید بهت میده!

دریا گاهی طوفانی میشه، کشتی بالا و پایین میره و تو داد میزنی، لنگرها رو بکشید!!! میدونی که باید سوار موج ها بشی تا موج ها سوارت نشن و میدونی که وسط این اقیانوس به این بزرگی اگه بمیری هیچ کس توی مراسم خاک سپاریت شرکت نمیکنه و آخ ... چقد اینطور مردن لذت بخشه!!! کشتی بالا و پایین میره و تو قاه قاه به دریا میخندی و میگی انگار روح آدمیزاد توی وجود توام هست دریا خان!! توام انگاری یه وقتایی قاط میزنی و بعد به سرت میزنه با تبر توی انباری بکوبی روی چوب کشتی تا غرق بشی و ... اما آرزوی اون دختر بهت اجازه نمیده آرزوی خودت و برآورده کنی!!

دیدن یه جزیره از دور و ماجراجویی توی اون یا دیدن صخره ها و تغییر جهت دادن کشتی با ترس و لرزم میتونه جزو تجربه ی دریا نوردی تو باشه. شایدم مجبور بشی همیشه توی یه جزیره ی دور افتاده زندگی کنی، اونم تنهای تنها و یه کتاب بنویسی که 800 سال بعد پیدا شه و دنیا رو بهم بریزه هان؟
تا حالا شده بخوای از پشت تلفن کسی و بغل کنی؟
برچسب1:
از اینجا نتونستم دل بکنم، واقعن نشد ...
برچسب 2:
هر فیلم و کتابی که از دهنتون در اومد بهم معرفی کنید، منم و تابستونی که میخوام همه ی عقده هام و سرش خالی کنم.