بغض نشکسته!
آقای نخست وزیر
آقای نخست وزیر مشروب نمی خورد
آقای نخست وزیر دود نمی کشد
آقای نخست وزیر در خانه ای حقیر اقامت دارد
ولی بیچارگان حتی خانة حقیری هم ندارند .
کاش گفته می شد :
آقای نخست وزیر مست است
آقای نخست وزیر دودی است
اما حتی یک نفر فقیر میان مردم نیست .
آدونیس :
نه مرا وطنی نیست
جز همین ابرهایی که از فراز دریاچه های شعر بخار می شود
. . . من دورم و دور وطن من است .
برچسب: یعنی سهم مردم زلزله زده از اون همه بشکه نفت 3 میلیون بلاعوض و 12 میلیون وام با بهره به قول خودشون کم بهره س؟ اونم با اینهمه کمک مردمی؟ برای این مردم باید کاشانه بسازن و با امکانات تحویلشون بدن. گور پدر این دولت خدمتگزار دروغگو
ب ر ا ی پ د ر
هیچ گاه تاب نخواهی آورد، نبودنم را
غیر از این بود، هزار بار رفته بودم
سقوط آزاد به قعر روزهای بی خاطره
عشقی کنار کارهایم نیست. به زور خودم را روی موزاییک های باید" میکشم!
شعری نیست، نبوغم را کنار بخاری خوابانده ام، تنقلات خستگی را هرروز تناول میکنم و با پوچی چای مینوشم. نمیدانم عشق نجاتم میدهد یا مرگ. فقط میدانم محتاجم که نجاتم بدهند از این تقاطع تقدیر ...
مثل وقتی که رفیق میمیره
برده بودنمون چیتگر واسه اردو، اونم چه اردویی! باید حتما به فرم مدرسه میومدیم، خودشون برامون اسباب بازی! میاوردن، حجاب اسلامیم باید رعایت میکردیم. مثل همیشه فقط من و اون بودیم که لباس مدرسه تنمون نبود و مقنعه هامون و از پس سر کشیده بودن، موبایل و پاسورم برده بودیم، با زبون بازی ناظم و راضی کردم که شب قراره بریم مهمونی و برا این به حرفتون گوش ندادیم و رضایتنامه هارم بابام یه ساعت دیگه میاره، یادم رفته! میدونست خالی میبندم ولی هیچی نمیگفت، نمیدونم چرا ولی از من خوشش میومد. شاید چون معلم ادبیات بود که حالا سمتش عوض شده بود و منم هروقت گیرش میاوردم ازش اطلاعات ادبی میگرفتم. اما پاسور و اگه دستمون میدیدن کارمون به اخراج میکشید! با اون جمع اصلا یکی در نمیومدیم، برا همین جفتی زدیم جایی که دست کسی بهمون نرسه. اینم جزو مواردی بود که نباید انجام میدادیم!! بعدم نشستیم به حکم دو نفره و حرف زدن. موبایلش زنگ خورد، امیرعلی بود، گوشی و به زور از دستش گرفتم و گفتم بیا چیتگر بپیچونیم بریم دور دور، مثل همیشه خونسردیش و حفظ کرد و گفت: معلوم نیست کی میخوان برن، ببینن نیستیم جد پدریمون میاد جلو چشممونا! جهنم، فوقش میخوان بگن ننه باباتون باید بیان و تعهد بدین دیگه، بابای من و مامان تو! خنده ش میگیره. هردومون از دست کارایی که میکنیم همیشه سگ لرز میزنیم اما به روی خودمون نمیاریم. این فاز بیخیالیمون عجیب فاز جالبیه. امیرعلی یه سال از ما بزرگتر بود و به عبارتی 17 سالش، حسابداری فنی میخوند، قد بلند، بگی نگی 4 شونه، شدیدا خوش تیپ "نه مثل تیپ رپ شلوار تا نصف باسن پاره پوره و بلوز نیم وجبی اون موقع ها، آدم حسابی وار بود لباساش". سوار شدیم و طبق معمول کله من وسط صندلی اون دو تا، اول اولتیماتوم دادم که اگه با وضع مفتضحانه همیشه بخوای رانندگی کنی قید پیدا کردن یه روش خوشگل واسه خودکشی و میزنم و خودم و در یک اقدام کاملا نمادین پرت میکنم از ماشین بیرون، کار خودش و میکنه، دائمم میگه همش باید قیافه نحس نیم رخ تو رو ببینم جای روی ماه عشق خودم . میریم پاتوق همیشگیمون. فروغ و برمیداره، طبق همیشه من کاپوچینو سفارش میدم و اونا هر دو فرانسه! بعد شروع میکنیم به خوندن، یکی من، یکی اون، یکی امیرعلی، بعدم باز میریم دور دور و سینما، اصلا یادم نیست چه فیلمی که خیلی مزخرف بود و بعد حدود 8 شب میرسونتمون خونه. قبلش زنگ زدم به بابا گفتم که با امیرعلی و اون مدرسه رو پیچوندیم و بپا زنگ نزنن به مامان.
از پنجم دبستان، دقیقا از پنجم دبستان دوستی شون و شروع کرده بودن، از هفت روز هفته 6 و نیم روز و قهر بودن! یه دوستی کاملا به فرم روزگار ما نسل هفتادی ها! اولین بار آشناییمون وقتی بود که زنگ زدم بهش تا امتحانش کنم ببینم چقدر بهش وفاداره، اونم شبی که واسه احیا مونده بودیم مدرسه، اون شب انقدر خندیدیم و کرم و مرض ریختیم که دیگه توی مدرسه احیا نذاشتن. بعدش میدونست هروقت کسی زنگ میزنه مزاحم میشه منم که میخوام امتحانش کنم. دائم در گوشش میخوندم این به دردت نمیخوره، هرچقدرم پولدار آدمی نیست که دنبال تحصیلات بره، تو لیاقتت بیشتر از ایناس و این تنها قسمت کل این سال ها بود که بخاطرش خیلی غصه خوردم. بعدش اما به این نتیجه رسیدم که از تحصیلات مهم تر مردونگیه که امیرعلی داشت!
دورشدیم از هم، اون یه دانشگاه، من یه جای دیگه، امیرعلیم رفت سربازی و بعدم معافی زودهنگام بخاطر پسر ته تغاری بودن یا همچی چیزی، از هم بی خبر نبودیم اما اون دوستی مون کجا و این وضع!
عکسش رو که روی حجله دیدم خشکم زد، انا لله و انا علیه ... مرحوم مغفور جوان ناکام امیرعلی ... سرم گیج رفت، داشتم خواب میدیدم؟ یه کابوس مسخره بود نه؟ اتفاقی رفته بودم به اون سر بزنم، همسایه بودن، تابستون قرار بود نامزد کنن، حجله رو که دیدم سر تا پای وجودم لرزید، نکنه با اون رانندگیش کار دستش ... پشت دستم و از این خیال گاز گرفتم، نمیدونم چطور خودم و تا سر کوچه رسوندم، خدا خدا میکردم به یه رسم دیگه حجله سر کوچه باشه اما ... راستی راستی مرده بود، رفته بود توی شیکم یه کامیون، تقصیر خودش نبود، راننده کامیون پشت فرمون خوابش برده بود و اینم نتونسته بود ماشین و جمع کنه. روی زمین نشستم، نمیدونستم چیکار باید کنم، دلداری؟ خودم کسی و میخواستم که دلداریم بده، با این قیافه نکره ش همش جلوی چشمم میومد وقتی که کل زمان بیرون رفتنای سه تاییمون داشتیم کل مینداختیم و اون و کلافه میکردیم، یاد تموم وقتایی که مدرسه رو پیچوندیم، یاد همه دعوا ها ... نه مرده بود ... زنگ میزنم و میرم بالا، خاله، کجاست؟ توی اتاقشه خاله، باز نمیکنه درو . میرم دم در، میشینم پشت در، در میزنم، میگم: منم! بعد از چند لحظه صداش گوشم و پر میکنه:
دست هایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد میدانم، میدانم، میدانم
این شعری بود که اون روز امیرعلی توی کافه خونده بود.دستی، حلقومم را میفشارد
و جای نفسم را تنگ میکند
لعنتی، کشتن بلد نیست
شکنجه میکند
اندوه را بر آرزوهایم تزریق میکند
و تدریجی ترین مرگ را
نصیب بودنم
هرشب
تنبیه کرده ام خود را به بیخوابی
ولی با چشمان باز هم کابوس میبینم
فردا روز تلخی که من باز به دار بی حادثگی می آویزم
من و گواهینامه
از وقتی کوچیکتر بودم و بابا میذاشت پشت فرمون بشینم همیشه این رویا رو پیش خودم متصور میشدم که به محض 18 ساله شدن، یکراست میرم آموزش رانندگی و 20 روز بعدشم گواهینامه دارم. بعدم شروع میکنم توی خیابون ها ویراژ دادن و رو کم کنی از پسرا و کورس گذاشتن و .... یه جوری که هر آقای محترم پشت فرمونی که اگر راننده جلوییش فس فس کنه یا یه هویی بزنه رو ترمز، وقت پیچیدن گیج بزنه یا هرمورد دیگه ای میگه حتمن خانومه، از رانندگیم انگشت به دهن بمونه!
خلاصه اینجانب نه به محض 18 ساله شدن که دوره کنکورم بود، بلکه مرداد ماه دو سال پیش علارغم مخالفت های خانواده رفتم آموزش رانندگی ثبت نام کردم. اون زمان در گیر و دار گرفتن ماشین جدید بودیم و نمیدونم ماشین خریدن از ایران خودرو رو تجربه کردید یا نه، ولی همین جناب ایران خودرو مارو چند ماه پیچوندن . آخرشم بابام و مجبور کردن بعد از اینهمه سال بره دنبال کار جانبازی ش و با اون فرم و دعوا ماشینمون و ازشون بگیره. بی ربطه ولی جواب داد دی: هرروز یه بهانه تازه که ماشین نداریم، این مدلش آماده نیست هنوز، داریم امکانات جدید اضافه میکنیم، فلان قد بدید دوباره و ...
خلاصه ثبت نام دانشگاه درست افتاد توی روز امتحان رانندگی من، بعدشم درگیری برای گرفتن خونه و دانشجو شدن و نهایتن بنده در سال بعد، مرداد ماه رفتم و امتحان رانندگی دادم و خیلی شیک رد شدم. فکر کنم یه با دیگه م شهریور رد شدم و به طور کلی دچار خصومت شدید با خانم هایی که در آزمون اولی که دادن قبول شدن و گواهینامه داشتن. یعنی آیکون جویدن ناخون از حسادت.
امسال باز رفتم آموزشگاه و به منشی میگم من هرسال یه بار میام امتحان شهر میدم رد میشم میرم سال دیگه میام. کلی خندید. حالا هفته دیگه قراره برم آزمون بدم ببینم چی میشه. بابا رو که حسابی ناامید کردم. ولی جدی رانندگی به اون راحتی که فکر میکردم نبود، همش میترسم بزنم یکی و بکشم عذاب وجدان بگیرم. دی:
برچسب: همشهری جوان چه گیری داده به این نسل چهارمی ها. بله بله درسته که یک دهه هفتادی با هنزفریش انس و الفت خاصی داره ولی خداییش رپ گوش نمیدیم ما هم. کیهان کلهر و قمصری و سینا سرلک هم جزو دوست داشتنی هامون هستن، کامو، کافکا،دوما، دولت آبادی و دانشور نویسنده های مورد پسندمونن. عقاید یک دلقک، کوری و مرغان شاخسار طرب خوندیم. ماهم فایت کلاب،رسلر، سینما پارادیزو و پیانیست و دیدیم و با شیندلر لیست گریه کردیم. حالا قبول دارم که بیشتر زندگی دوره نوجوونیمون مجازی بوده و گستردگی تفریحاتمون بیشتره، ولی خداییش توی این اوضاع قاراشمیش اقتصادی کشور کی انقدر پول داره بخواد از اینهمه امکانات استفاده کنه. البته اینکه ما خودمون حتا بچه های 71 رو خیلی توی مود خودمون نمیبینیم چه برسه به بقیه. بیشتر دوستانمون هم دهه 60 ان. انصافن هم اکثریتمون دانشجو نیستیم و حالا که رده سنی داره هی 70 تر میشه کیفیت دانشجو بودن خیلی کم میشه و خیلی حیفه. "خودم با خودم به تفاهم نرسیدم دی: