هرروز این تابستان جمعه است!

گودبای پارتی نیلوفر بود امروز و حوصله رفتنم نگرفت. جز خودش هیچ کس نبود که بشناسم و حوصله این حجم آدم جدیدم نیامد. با فضایی که داشتن آشنا نبودم و حتا با لباسی که باید میپوشیدم و ماسکی که باید به چهره میزدم تا خودم را درونشان جا بدهم! بچه ها جمعه بازار غرفه گرفته اند و قرار بود بروم کمک! نرفتم!

مامان با بابا قهر کرده، تقصیر من هم هست. فقط یه کم بی حوصله صدایمان زد و من به دل گرفتم و به رویش آوردم، عمرن اگر نمیگفتم مامان توجهی میکرد اما همین شد بهانه ای برای قهر! نمیدانم میخواهد خودش را لوس کند یا .... مامان و بابا علارغم اینکه همدیگر را خیلی دوست دارند و زوج خوشبختی محسوب میشوند اما یکی از محکم ترین دلایل من برای این هستند که هیچ وقت ازدواج نکنم! اوج محرومیت از آنچه که دوست دارند به بهانه بچه ها و همدیگر! شاید هم اگر من و ماری نبودیم دیگر هیچ دلیلی برای زنده بودن نداشتند. نمیدانم چرا فکر میکنم دوست داشتنشان شبیه تعهد شده و هیچ از ته دل نیست. یک جورهایی اگر جفتمان بمیریم و سقط شویم ته دلشان احساس راحتی و خوشبختی کنند. سال هاست که عادت کرده ام لبخندها و مهربانی های مادرم را موقتی بدانم و وقتی با هم خوبیم دائما انتظار لحظه ای را بکشم که اوضاع شبیه حالت همیشگی شود.

+دلم برای آن مرغ مرموزی که توی بهشهر تمام شب با فاصله زمانی یکسان از خودش یک صدای عجیب شبیه حق در میآورد تنگ شده، دلم برای هوای خنک تنگ شده، دلم یک مشت آدم غریبه و پر از آرزوهای جورواجور و شبیه به خودم میخواهد تا مرا از این مرداب بیرون بکشند. یا شاید هم فقط یک طناب دار کم دارم، برای اینکه لذت مرگ را به این زندگی سگی برای همیشه ترجیح بدهم!

+آنقدر حال روزهام خراب است که از دیروز تا به حال 4 تا چی توز و 3 قوطی کولا خورده ام!

 

هتل کالیفرنیا یا خداحافظی در اوج

بالای سر عمو ایستاده ام و به یک وجب جایی که در آن آرمیده زل زده ام. اولین بار دیروز بود که خاکسپاری کسی را به طور کامل دیدم، ترسناک نبود، تصویر خندان روحش را در کنار پدربزرگ، مادربزرگ و دیگر عمویم میبینم.

بهشت زهرا یا هر قبرستان دیگری آرامم میکند، مثل تمام روزهایی که جای امتحان های آزمایشی کنکور قلم چی، سر خاک عمو جلال* می رفتم تا سنگی بر گورش باشم. اینبار اما از آرامش خبری نیست، هنوز باورم نشده آن مرد بزرگ و مهرباتی که تکیه گاه  و بزرگ همه مان بود، حالا دیگر از پیشمان رفته، پر از سرزنشم، همیشه یادش بودم اما کم زنگ زدم تا حالش را بپرسم، عمویم با اولین سکته اش، آن هم در صحت و سلامت کامل، جان به جان آفرین تسلیم کرد تا همه مان را شوکه کند.

 قطرات اشکی که بی اختیار جاری شده را پاک میکنم، عمویم را دقیقا زیرپای مادربزرگ و پدربزرگم خاک کرده اند. اسم و سن اکثر کسانی که در آن دور و بر خاک کرده اند را میدانم، شعر قبرهایشان را هم خوانده ام، از این رسم شعر نوشتن روی سنگ قبر یک جورهایی خوشم می آید.

آن طرف مرد نوحه خوانی دارد می گوید: اینهمه بچه بزرگ کردی و بعد بادی آمد و گلت را پرپر کد، حرصم میگیرد، مجلس خاکسپاری برای دلداری به بازمانده هاست یا دو برابر کردن غمشان، از این گریه در آوردن احمقانه حالم بد میشود. دیروز هم یکی از همین خطبه خوان ها سر خاک عمو میگفت دیگر پدر ندارید و ... دلم سوگ نامه های شاعران بزرگ را میخواهد و حرف های تسلی بخشی مثل اینکه جایشان در بهشت سبز است و روزی دوباره آن ها را خواهیم دید. همه رسم هایمان همین شکلی ست، از عروسی گرفتن تا ختم.

دلم میخواهد وصیت کنم در ناکجا آباد ترین جای ممکن دفنم کنند، سنگ قبرم هم تنها شامل اسمم باشد، آن هم برای دلخوشی پدر و مادرم و دیگر هیچ. فقط یک نهال بالای سرم بکارند تا شمار سالهایی که مرده ام را قد بکشد و جاودانم کند. وقتی مردی دیگر چه فرقی دارد مادر شهید بوده باشی، یا بیست سالت باشد یا هفتاد، به کسی په مربوط است اصلن؟ شاید فقط به درد من، که جمعه هایم را برای فرار از دلگیری، به آنجا بروم و با کنکاش اسم و سن مرده ها و سال مرگشان برای هرکدام یک داستان در ذهنم بنویسم. وقتی مرده ای دیگر فرق ندارد قبرت هفت میلیونی باشد یا در باغچه خانه ات دفنت کنند، مثل گربه مرده، جسم هر دو پودر میشود!

دلم میخواست حداقل ده سال دیگر عمویم پیشمان بود،  زنگ بزنم و بگویم که ارشد قبول شده ام و او تحسینم کند که شبیه باقی خواهرزاده و برادرزاده هایش نیستم و بعد از دانسته های جدیدم بگویم و او گوش کند و خوشش بیاید. دلم میخواهد باز از من تعریف کند، دلم میخواهد عمویم باشد تا زن داداش بزرگ فامیل اینقدر غصه نخورد که ماه رمضان امسالش را باید با تنهایی سحری بخورد، که باقی عمرش را باید تنها باشد. دلم میخواهد حداقل سه روز پیش که زنگ زد و گفت دلم تنگ شده، جلدی میرفتیم خانه اش و مثل همیشه با خوشرویی جلوی در به اسستقبال میآمد و دلمان خوش بود که هرچند پدربزرگمان رفته، اما بزرگ دیگری داریم که هنوز هست. اما اینبار عمو جای جلوی در، رو به قبله خوابیده و استقبالی نیست ... عموجان، روحت قرین رحمت

سیاه نمایی روابط من و مامان

 خب، من آدم بی آزاری محسوب میشم، تمام روز یه گوشه خونه میشینم و یا سرم توی کتابه، یا توی لپتاپ، تموم دنیای من توی همین دو تا کار خلاصه میشه. البته اونقدرهام که مامانم فکر میکنه کوچیک نیست. توی این چند سال اخیر تونستم یه تغییر بزرگ توی زندگیم ایجاد کنم و اونم اینه که ظرفا رو بشورم، یا لباسا رو از توی ماشین لباسشویی در بیارم و پهن کنم، یا اینکه یه وقتام جارو برقی بکشم. مامان سر این موضوعات حسابی گیر بود، ولی خب هیچ فایده ای نداشت، چون موضوعات جدید برای گیر دادن همیشه پیدا میشد. به اعتقاد اون من یه آدم افسرده م. البته هفته ای دو سه روز حداقل بیرون میرم، یا صبح ها ورزش میکنم، اما کافی نیست.

موضوع جدید گیر دادنش نمازه، مامان من آدم مومنی نیست، آدم متحجریه. به اعتقاد اون آدمای دنیا به دو دسته تقسیم میشن، یا اونایی که نماز میخونن، روزه میگیرن، محجوبن، دعاهای مفاتیح الجنان و چند بار خوندن، واسه اماما گریه میکنن، یا اونایی که اینطوری نیستن. خوب دیگه، سرگذشت گروه دوم مشخصه. مامانم با هر صلوات یه درخت توی بهشت رزرو می کنه، یا با خوندن هر آیه توی ماه رمضون یه باغ معامله میکنه. مامانم تمام اصول و فروع دین رو بلده، اما متاسفانه اصلن از دین و نحوه دعوت بقیه به اون سر در نمیاره.

من نماز نمی خونم. یعنی نه اینکه بدم بیاد یا چیزی، ولی عمومن یادم میره، فکر میکنم نخوندنش بهتر از خوندن این شکلی ش باشه. خب خودتونم می دونین که روی در و دیوارا و توی تلوزیون و این مجلسای زنونه و ... چی میگن دیگه. نماز کلید بهشته، نماز فلان و .... مامان من خیلی آدم مهربونیه، دائمن به من گوشزد میکنه که باید نماز بخونم، ولی خوب نمی خونم، شایدم چون اون میگه نمی خونم، چون اگه بخونم عین اینه که بخاطر این خونده باشم که اون گفته. که کار بیهوده ای به نظر میرسه. مامان من خیلی مهربونه، دائمن ... رو مثال میزنه که چون نماز نمیخونه زندگی خیلی بدی داره و خوشبخت نیست. ازش میپرسم مامان تو خوشبختی؟ و هیچ وقت جواب سوالم رو نمیده. مامان من اعتقادی به زندگی خوشبخت توی دنیا نداره، برای اون همه چی توی آخرت خلاصه میشه. ولی میدونم که به اعتقاد خودش هست. به اعتقاد 87 درصد مردم دنیا اینکه آدم خانواده داشته باشه و یه زندگی معمولی و پر از روزمرگی یعنی زندگی سعادتمند و مفیدی داشته کاری که باید انجام میداده رو داده، برای همین اعتقادم شاید مادر فیلم اینجا بدون من اون شکلی زندگیشون رو به جهنم تبدیل کرده بود.

یادم رفت بگم که به اعتقاد مامانم احتمال ترشیدگی من خیلی زیاده، چون هم ابروهام رو برداشتم و هم چادری نیستم. برای همین مانتویی بودنم هم تمام خواستگارهای مادر و ببین و دختر و بگیرهای دور و برم رو رد کرده. البته خوشختانه این اعتقاد و داره که من باید به مدارج بالای علمی دست پیدا کنم و برم سر کار تا دستم توی جیب خودم باشه و بعد ازدواج کنم، احتمالن هم همه ی اینها رو باید تا بیست و چهارسالگی کسب کنم وگرنه دیگه ترشیده محسوب میشم. خدا رو شکر که خیلی زشت نیستم، چون تا همین جاش هم قد 160 سانتی کوتاهم رو کلی به رخم کشیده و دائمن گوشزد میکنه.

از نظر مامان من یه آدم کاملن بی خاصیت محسوب میشم، چون برای کارهام هیچ نظمی ندارم و اتاقم معمولن نامرتبه. مامان مطمئنه من توی زندگی آینده م آدم بدبختی میشم، اول بخاطر اینکه نماز نمی خونم و دوم بخاطر همین بی خاصیت بودنم. پارسال روز مادر براش شعر گفتم، یه شعر خیلی خیلی مذهبی، و دادم قابش گرفتن تا شاید پیش خودش فکر کنه انقدرها هم بی خاصیت نیستم، اما راستش، بعید میدونم تا حالا یه بار شعره رو کامل خونده باشه. همش 7 خط ناقابله.

 مامان هرچیزی رو مثل گیر دادنم به اینکه وزنش خیلی زیاد شده یا اینکه روغن و نمک غذاش رو باید کمتر کنه و پیاده روی بره، یا فرستادن خواهر کوچیکترم رو به استخر، معرفی کتاب نحوه رفتار با نوجوانانی که برای راحت تر کنار اومدن با خواهرکوچیکه بهش دادم،زیاد فیلم دیدنم، حتا جا موندنم از قطار و گوش دردهام رو به نخوندن نماز مرتبط میدونه و به هم وصلشون میکنه. به اعتقاد مامان اگر دعای خمسه العشره و با سوره جن قاطی میکردم و همراه 7 بار قل هو الله، صبح امتحان عملی شهرم میخوندم، رد نمی شدم و الان گواهینامه داشتم.

خب، من و مامان این روزا واقعا حرف همدیگه رو نمی فهمیم، انقدر که وقتی با هم حرف میزنیم درست عین اینه که یه آدم پرتغالی با یه چینی در حال صحبت باشه، هر کدومشونم تند تند!

+ گل gol بگیرن دهن هرکی که گفت: دوری و دوستی!

++ تابستون واقعن فصل تهوع آوریه

 

کشیش گفت : برای او محقق است که تمیز او پذیرفته خواهد شد، اما من می بایست خود را از سنگینی بار گناهی که بر دوش میکشم خلاص کنم، به عقیده او عدالت بشری هیچ اهمیتی ندارد و این عدالت خداوندی ست که همه چیز است. به او تذکر میدهم که همان عدالت اول است که مرا محکوم به اعدام کرد است!

بیگانه، آلبر کامو، ترجمه جلال آل احمد

گردش پوچ

روزها و شبها گذشت و من/روز و شب بودم به یاد تو

در وهم شیرین خیال من/تو کنار من،من کنار تو

در چرخش پوچ این روزگار/روزها مدفونه در انتظار

شبها غرق سراب امید/آه از روزگار، آه از انتظار

ای روشنی چشمان من/رویای من دیدار توست

ای جاری در شعر و ترانه ام/درک نام من عطر نام توست

روزها و شبها گذشت و من/ روزم شب نشد بی یاد تو

هر فریب امید و انتظار/روز و شب به یاد تو

برچسب: سرچ کنید گردش پوچ ، کیوسک، باغ وحش جهانی. اینترنت کم سرعت داریم ما فقط دی:

یک شب پر حادثه

از آن هفته هایی بود که یکی دو روز شلوغ دانشگاهیش تعطیل شده بود و دانشجوها هم قید سایر کلاس ها را زده بودند تا به دیارشان باز گردند و یک دل سیر خانواده ها را ببینند. در اوج سرمای دی ماه، وقتی که برف کار و کاسبی راننده های اتوبوس را حسابی کساد کرده بود و اکثر مسافران ترجیح میدادند با قطار به سفر بروند. متصدی فروش بلیط گفت: دیر آمدی، از دو روز پیش بلیطی برای فروش نداریم، فقط می توانی سوار قسمت اتوبوسی شوی که با این اوضاعی که خودت می بینی، آنجا هم بعید است بتوانی جا پیدا کنی. میپرسم : یعنی؟ یعنی باید تا تهران بایستی و می خندد.

سوار که می شوم تازه به عمق فاجعه پی میبرم، قسمت اتوبوسی قطار جاییست با هزینه ای کمتر برای افرادی که استطاعت مالی خرید بلیط کوپه را ندارند یا مردانی که دائما در سفر بین خانه و محل کارشان هستند. یک سالن 15 قدمی با 6 سری صندلی دو به دو روبروی هم که به اتفاق زهوار در رفته هستند و روکش هایشان هم بعید است از زمان رضاخان تا کنون شسته باشند. اکثر مسافران مردان خسته ای با لباس های کثیف هستند که احتمالا قبل از اینکه به صندلی برسند، از خستگی خوابشان برده، دو سه نفری روی قسمت مخصوص قراردادن چمدان ها خوابیده اند و بقیه هم روی زمین. تعداد معدودی از مسافران بیدار آنقدر نگاهم میکنند که معذب میشوم، اولین باری ست که حس میکنم غیر معمولی ترین چیز همراهم، تمام وجودم هست که باید بیرون جایش می گذاشتم تا اجازه حضور در جایی را پیدا میکردم.

 در میان بهت و تعجب نگاهم به رئیس قطار می افتد که می گوید تا جایی خالی شود، به رستوران بروم.

در رستوران که باز میشود، صدای قهقهه گوشم را پر میکند، 5 6 پسر بیست و چند ساله جلوی در نشسته اند و دارند مرا با انگشت نشان میدهند و می خندند. بی توجه به آن ها جلو میروم. شلوغ است، اکثر مشتریان دانشجویند که برای خوردن چای و یک دور همی یکی دو ساعته خارج از فضای کوپه آنجا جمع شده اند. جایی برای نشستن پیدا نمیکنم اما یکی از مهمانداران واگن ها که مرا می شناسد جای خود را به من میدهد. به چای یا شام دعوتم میکنند. تشکر میکنم و سعی میکنم با خواندن کتاب اعصابم را آرام کنم. یک خانم با بچه اش وارد رستوران میشود و باز همان صدای قهقهه، سرگرمی جدید است انگار! زن عصبی میشود و بچه گریه اش میگیرد.  مسئول رستوران به سراغشان می رود و تذکر میدهد که تکرار نکنند.

مهماندار میگوید: بلیط گیرت نیامد؟ میگویم نه! میگوید: بد شبی ست، قطار یک و نیم برابر جمعیتش مسافر دارد، وگرنه حتما برایت کوپه پیدا میکردم. تنها کاری که می توانم بکنم این است که از مسئول رستوران بخواهم همینجا بمانی. باز هم تشکر میکنم. خوب است، حداقل حرف متصدی فروش بلیط به واقعیت نمی پیوندد.

او می آید، 50 ساله به نظر میرسد. قدش کوتاه و حدود 153 سانت است، مانتوی کرم بلندی پوشیده و یک روسری قهوه ای، شکلاتی با رده های زرد. موهای سفید قاطی رنگ بلوند مصنوعی که از اواسط شاخه های موهایش را پر کرده نشان میدهد چند ماهی هست سری به آرایشگاه نزده،ابروهایش تتو ست و اصلا به صورتش نمی آید. قیافه زبر و زرنگی دارد. چاق نیست ولی اضافه وزن باید داشته باشد. میگوید: بلند شو برویم. نگاهش میکنم و میپرسم :بله؟ دستم را میگیرد و میکشد: بدو، پرتقال هام را همه را خوردن.  عین آدم های هیپنوتیزم شده دنبالش راه می افتم، شروع می کند به بد و بیراه گفتن به پسرانی که جلوی در رستوران نشسته اند، حرامتان باشد، من که راضی نیستم. درد بشه به جانتان. جلوی در یک جعبه پرتقال است و چند پوست پرتقال که گویا بد و بیراه ها از آن ناشی میشود. میگوید: کمک کن جعبه را ببریم داخل کوپه. می پرسم ببخشید ... حرفم را قطع میکند: یک کوپه هست که فعلا فقط دو تا از مسافرانش که مرد هستند آنجایند. من می ترسم تنها بروم آنجا بخوابم. تو هم با من بیا. می گویم من بلیط ندارم. میگوید منم ندارم، حالا بیا. مسافرانش آمدند می رویم اتوبوسی. فقط برای اینکه کمکش کنم همراهش میروم، به کوپه که می رسیم، در میزند. مرد چاق و 35 ساله ای با لباس سرتاسر مشکی میگوید: اگر گذاشتی امشب ما بخوابیم. آن از بچه رفیقمان که تمام دیشب ونگ زد و نذاشت بخوابم، این هم از شما. مرد ته لهجه جنوبی دارد و این حرف ها را با دلخوری و چاشنی شوخی میزند. زن میگوید: پرتقالامو همه را خوردن. میگوید صدبار گفتی. مرد دیگر شاید بیست و پنج ساله است. کت و شلوار نوک مدادی پوشیده و بلوز صورتی. لاغر و استخوانیست. به نظر درس خوانده نمی آید، چهره انسان های زحمت کش را دارد و تا اندازه زیادی سادگی در خط های پیشانی. طبقه سوم را به خودشان اختصاص داده اند و میخواهند بخوابند. بدون هیچ ملحفه و پتویی. کفش هایشان روی زمین است. هر کدام اندازه قبر یک بچه شاید. میخواهم به پیرزن بگویم من نمی توانم داخل کوپه و با استرس سوار شدن مسافرانش بمانم که می بینم پتو را روی سرش کشیده و دارد خواب پادشاه اول را میبیند. قبل از اینکه بخوابد دو سه بار این جمله را میگویدکه پرتقال هایش همه را خوردند. نمی توانم کوپه را ترک کنم، به زن قول دادم. هزار فکر به سرم میزند، اگر با اتر بیهوشم کنند ... داشتم کتاب اگر فردا بیاید را میخواندم آخر.

 دو ایستگاه میگذرد و من در تشویش پیدا نکردن جا در قسمت اتوبوسی که مسافران اصلی کوپه سوار میشوند. یک مادر با دختر 14 ساله و عینکی اش و دو زن جوان. یکی شان لاغر اندام است، چشمان روشنی دارد و پالتویی به رنگ زرد پوشیده و دیگری که چهره بانمکی دارد، موهای لخت و پرپشت و قهوه ای اش را رنگ نکرده و شکمش جلوست. از ابتدا می گوید حامله است و از من درخواست میکند که طبقه دوم بخوابم. حس مجرم های نزدیک دستگیری را دارم. میگویم: من مسافر کوپه نیستم. دختر زردپوش مردان را بیدار میکند تا از آن ها درخواست کند جایشان را با دو زن دیگر در کوپه ای دیگر عوض کنند و آنجا تبدیل به کوپه خواهران شود. اما تعداد افراد زیاد است، می پرسد: بلیط اشتباه فروخته؟ نه، ما بلیط نداریم! من می گویم، انگار میخواهم با گفتن این جمله از گناهم کم کنم. زن پیر میگوید هیس، می خواهم به قسمت اتوبوسی بروم که دستم را میکشد، حالا بمان.

رئیس قطار می آید و فامیلی مرا صدا میزند. کجایی خانم؟ کل قطار را دنبالت گشتم. پول قسمت اتوبوسی را از من میگیرد. مرد چاق دارد تکرار میکند که دو شب است نخوابیده و بچه رفیقش ونگ زده و زن هم از پرتقال هایش به مادر دختر 14 ساله میگوید و اینکه پسرها همه اش را خورده اند. اینبار این را هم اضافه میکند که پرتقال ها را دارد برای پسرش میبرد. وسایلم را جمع میکنم که بروم تا مرد جوان کت شلواری میگوید: نه، شما همین جا بمانید. ما میرویم قسمت اتوبوسی. از تعارفش تشکر میکنم و میخواهم بروم که باز زن دستم را میکشد. جلوی در پر از چمدان است. مرد چاق میگوید: آره، شما اینجا بمانید. ما میرویم قسمت اتوبوسی، دو شب است که نخوابیدم. بچه دوستم ونگ زد و نذاشت. الانم این خواب دیگر خواب نمیشود. لحنش جدی ست. معذرت میخواهم که خوابش را پرانده ام و میخواهم راهی پیدا کنم و فرار کنم که مرد جوان صورتی پوش پایین می آید و می گوید: آنجا که جای شما نیست. ما می رویم. برایمان فرقی ندارد. شما همینجا بمانید و راحت باشید. میگویم اجازه میدهند در رستوران بمانم. زن پیر میگوید حتما پیش آن پسرهایی که جلوی در نشسته اند و همه را مسخره میکنند. از دست زن حرصم گرفته. با عصبانیت نگاهش میکنم. دختر زردپوش چند لحظه ای نبود. می آید و به مادر دختر 14 ساله توضیح میدهد که ما بلیط نداریم و با حقارت نگاهم میکند. نمی دانم من این حس را دارم یا او واقعا حس بدی نسبت به من دارد. مرد چاق اینبار بدون تاکید بر نخوابیدنش میگوید شما هم مثل خواهر خود ما، بمانید و راحت باشید و میروند. نمی توانم جلویشان را بگیرم. آنقدر شرمنده هستم که نمی دانم باید چه کنم.

 زن پیر همان چند ثانیه بعد زیر پتو رفته و خوابیده است. دختر حامله طبقه اول میخوابد، من هم میروم طبقه سوم و در کنار دختر 14 ساله و عینکی. آنقدر حس بدی دارم که حتا رویم نمیشود تا از بقیه ملحفه بگیرم. فقط کیفم را زیر سرم میگذارم و پالتویم را رویم میاندازم تا بخوابم .

خواب میبینم مردی شده ام که میخواهد در قطار بخوابد اما حوادث مختلف نمی گذارد. بار اول قطار در برف گیر کرده و باید بروم بیرون و برف ها را از ریل کنار بزنم. سرما پوستم را سرخ کرده و به شدت میلرزم. دست به بدنه قطار  میزنم و پوست دستم به آن میچسبد، قطار راه می افتد و پوست دستم را میکند .داد میکشم و چشمانم را باز میکنم، قسمتی از پنجره باز است و کوپه یخ زده، پنجره را میبندم و پرده اش را میکشم. چشمانم را میبندم. انگار هنوز خواب و بیدارم، اینبار ورسک ریزش کرده و من دستان دختر حامله را گرفته ام، همه می گویند ولش کن، میگویم نه! او یک تو راهی دارد و یک آن مرد چاق پیدایش میشود و مجبورم میکند تا دستان زن را ول کنم، توراهی یعنی ونگ ونگ، من خوابم میآید، خوابم می آید میفهمی؟ و بعد نوبت زن پیر میشود که تا می آید جعبه پرتقال هایش را بگیرد تا سقوط نکند، خودش هم پرت میشود و بیدار میشوم.  صدای مهماندار که میگوید ملحفه ها را تحویل دهید بیدارم کرده. دختر 14 ساله به من لبخند میزند. کمی از احساس بدم تعدیل میشود. اما نگاه دختر زردپوش هنوز هم مثل شب پیش است. با غرور از اینکه بلیط کوپه داشته و من اما بلیطم را گدایی کرده ام. دارند در مورد زن پرتقال دار حرف میزنند که ورامین پیاده شده و اینکه چقدر جمله "پرتقال هام و همه را خوردند" را تکرار کرده.

نمیدانم اگر صبح میدیدمش باید تشکر میکردم یا اینکه او دعوا میکردم که مرا دچار این وضع کرده. به آن دو مرد فکر میکنم و اینکه کاش ببینمشان و تشکر کنم. در کوپه را باز میکنم تا یک ساعت  مانده به تهران را مجبور به چشم در چشم بودن هم کوپی هایم نباشم که مرد جوان صورتی پوش را میبینم. چشمانش آنقدر قرمز است که دارد گریه ام میگیرد. با شرمندگی تشکر میکنم. میگوید یک ساعت است بیرون ایستاده و منتظرم بوده. می پرسد دانشجویید؟ میگویم بله و بعد با حسرت آهی میکشد. میگویم بخاطر ما مجبور شدید ... حرفم را قطع میکند: خواهش میکنم نگویید. تا انتهای راه حرفی نیست و آخر سر فقط یک خداحافظی.

قسمت اتوبوسی قطار جاییست با هزینه ای کمتر برای افرادی که استطاعت مالی خرید بلیط کوپه را ندارند یا مردانی که دائما در سفر بین خانه و محل کارشان هستند. یا شاید هم جوانمردانی که صندلی های کثیف را به تخت های کوپه ترجیح داده اند تا یک زن پیر و یک دختر شب را راحت و بدون دغدغه پشت سر بگذارند.

یازده سال ناقابل!

خواهر کوچیکه پاش رو کرده توی یک کفش که لپتاپ میخواهد. آن هم لپتاپ صورتی! میگوید یک لپ تاپ توی پاساژ دیده که خیلی خوشگل است و میخواهد آن را بخرد. می گویم مگر میخواهی لباس بخری که صورتی باشد و خوشگل؟

هم سن و سال او که بودم، کل داراییم یک یخچال، ضبط صوت، چرخ خیاطی، اتو و ماشین لباس شویی بود که یا سوغات بندرعباس بود و بابا برایم می آورد و یا جایزه حفظ قرآن که مادر میخرید و میداد که مدرسه هدیه ام کند. آنهم سالی یک بار. به همراه یک سبد سفید کوچک دایره ای با شعاع 3 سانتی متر که در آن یک پارچ آب پلاستیکی با قد دو سانتی متر و دو تا لیوان صورتی و چند تا ظرف پلاستیکی که وقتی با آقا جون رفته بودیم مشهد برایم خرید تا حوصله ام در مسافرخانه سر نرود.

بعد هم که باز به خانه عزیز آمدیم، چهار تا بالش گنده استوانه ای را دور گذاشتم مثلا خانه و با عروسک بچگی های مادرم که همیشه داستان خراب کردنش توسط دخترخاله و پسرخاله هایش را برایم تعریف میکرد، "عروسک خودم را بهم نمیداد مبادا خرابشان کنم، بعد که خواهر کوچیکه آمد، داد دست او تا خرابش کند، این بزرگترین عقده کودکی من است!" وقتم را پر میکردم. البته بیشتر از خاله بازی همیشه زیرزمین خانه پدربزرگم را زیر و رو میکردم تا کتاب های داییم که شامل تن تن ها و خلاصه رمان های مشهور دنیا بود، قصه های خوب برای بچه های خوب و داستان راستان از کتابخانه بزرگ بابابزرگم و با همذات "همزاد؟" پنداری با شخصیت اول کتاب آرزوهای بزرگ یا بانوی چراغ به دست "فلورانس" را پیدا کنم و بخوانم. همیشه دعوایم میکردند که خرابش میکنی ولی کی از چیزی که بچه ای را آرام نگه دارد بدش می آید؟ من همیشه یک دختربچه با موهای چتری که جلوی صورتش ریخته و موهای بلندی که پشت سرش بافته شده بودم که تا وقتی پسرداییم نبود، آرام یک گوشه مینشستم و در داستان ها زندگی میکردم. با خواندن فندک جادویی، آن هم چند بار ذوق میکردم و آرزوهای بزرگ را مدت ها طول میدادم، گاهی هم برایم کتاب داستان میخریدند. مثل ده تا جوجه پریدند توی کوچه ای که جا ماندنش در خانه مادربزرگم بزرگترین ناراحتی دنیایم بود. یک وقت ها هم ویدیوی سیندرلای درب و داغان دخترعمه م را قرض میگرفتم و دیالوگ هایش را حفظ میکردم و با چشم هایم تصاویرش را می خوردم.

حالا ما دو تا کامپیوتر در خانه داریم و یک لپتاپ که مال من است و همیشه سرش دعوا میشود که تو خسیسی و نمیدی من فیلم ببینم. خیلی فوضول است و یکبار مجبور شدم نصف برنامه ها را ریمو کنم و از نو نصب کنم!! خواهرم به چهار شکل متفاوت اسباب خانه اسباب بازی دارد، یک چرخ خیاطی کوچک، یکی متوسط که میدوزد و ...، اسکیتر و دوچرخه و اسکیت هم دارد، گوشی لمسی "به قول خودش" هم دارد و یک کارتون پر از سی دی های فیلم، دو تا کمد پر از عروسک و اسباب بازی و ظرف و ظروف و آنقدر که سرت گیج میرود!! اما همیشه حوصله اش سر رفته و سر همه جیغ میکشد که مرا بیرون ببرید،یا چیزی اضافه تر هم هست که مغازه ها برای خریدنش داشته باشند. همه اش به گوشه ای پرت میشود و یکبار هم سراغشان نمیرود. دوستشان ندارد. خیلی بد است آدم خاطره ساز های بچگی هایش را دوست نداشته باشد.

نمیدانم بچه های ما چه شکلی خواهند شد یا بچه های آنها، یا اینکه واقعا همه چیز رو به بد شدن است و خوبی ها در گذشته جا می ماند؟ فقط میدانم این اوضاعی که خواهرم دادر اسمش رفاه یا خوشبختی نمیتواند باشد. همین!

 

دلم برای هیچ خاطره ای تنگ نمیشود این روزها

زندگی تابستانه ام را میخواهم از امروز صبح نظمی بدهم، ساعت 6 و سی دقیقه صبح است که راهی پارک میشوم و میدانم که هوای نه چندان پاک و آدم های تکراریش انتظارم را میکشند. مامان میگوید: ندو، برات حرف در میاورند! بیشتر از اینکه عصبانی باشم خنده ام میگیرد. چیزی که باعث شد خودش قید پارک رفتن را بزند همین حرف های خاله زنکانه بود. پیرمردی که سه دختر را دنبال خودش راه انداخته و میدواند، آدم بد و هیزی نیست، بلکه یک معلم ورزش بازنشسته است که میخواهد نحوه دویدن درست را به آن ها آموزش بدهد! و آن دختری که شلوار ورزشی سرخابی پوشیده نمیخواهد جلب توجه کند، بلکه فقط آن رنگ را دوست دارد.

 پارک همیشه سه دسته آدم دارد، دسته اول انسان های عام که مغزشان جز سرکشی در کار بقیه کار خاص دیگری ندارد، آن ها خیلی راحت شایعه میسازند، برای بقیه حرف درست میکنند، عده ای را مسخره میکنند و غبطه خوردن به حال بقیه را با زخم زبان هایشان جبران میکنند، دسته دوم عام تر آن هایند که دائما در حال به رخ کشیدن مارک کفش و شلوار ورزشی شان به همند، یا اینکه از آخرین سفری که به ترکیه داشته اند حرف میزنند و خاطرات برنز شدنشان در جزیره کیش را تعریف میکنند و عده محدود سوم آن هایند که تنها میآیند و تنها میروند. این دسته شامل مردان 35 تا 50 ساله یا آن بانوی ورزشکار با کفش های آدیداسش هست و سه دختر بوکسور و معلم راهنمایشان و کمی هم من. سعی میکنیم به کار کسی کاری نداشته باشیم، فقط گاهی به مناسبت این آشنایی کوچک ورزشکارانه به هم سلام یا خدا قوتی بگوییم!

خانه میآیم، دوش میگیرم، کتاب هایم را جمع میکنم و راهی کتابخانه میشوم. میخواهم برای ارشد درس بخوانم. فرهنگسرا همان فرهنگسرای سابق است با چند تابلو که قسمت های مختلف را اسم دار کرده، آن کوچه باغی که دختران شیطنت دو سال پیش، وقت کنکور خواندنم، روی نیمکت هایش نشسته اند و نگاهم میکنند را هنر نامیده اند و آن دیوار مسخره ایرانیتی که برای جدا کردن بخش دخترها و پسران گذاشته بودند برداشته اند، بوفه به رستوران مجهزتری تبدیل شده و حراست اما هنوز همان آدم ها را دارد. جلوی در معرفی کتاب فقط شامل کتاب های دینی، ادبیات پایداری و دفاع مقدس است و آن خانم پیری که آنجا مینشست، مثلا مراقب ما باشد هم هنوز هست. آنقدر نگاهم میکند که میفهمم برایش آشنایم. دو سال پیش هرروز دعوا داشتیم، یک روز میامد و میگفت چرا سرت روی میز است؟ روز دیگر به موزیک گوش دادنم وقت درس گیر میداد، یه وقت به رنگ بنفش مانتو و روز دیگر به تکیه دادن زانوهایم به میز! به این موضوع هم حتا گیر میداد که چرا بیرون مینشینی و دائما در حال جواب دادن به سوال بقیه ای! نمونه کامل نقض آزادی بشر. خانم واحدی  هم هنوز آنجاست. جالب این است که برای او اصلا آشنا نیستم! صندلی ها را جا به جا کرده اند، کولر ها خاموشند و فقط یک انرژی با باد مزخرفش روشن است. اکثرن کنکوری اند، 92!!! ای دریغ از عمر ... و اندکی هم ارشد. بیشتر پسرهایند که ارشد میخوانند. مخزن کتاب به درد بخوری برای من ندارد. هنوز با این کتابخانه سراسری شدن و سیستم سرچش کنار نیامدم. انقدر در گوشم باد میزند که بعد دوساعت راهی خانه میشوم. باید یکی از صندوق های امانت را بگیرم، خانم واحدی میپرسد آزاد نمیدهی؟ فکر میکنم آزاد ارشد را میگوید و بعد تازه دوزاریم می افتد. دلم برای خاطرات آن روزها، عاشق شدن های یک روز درمیان برای فرار از درس و گشت زدن در نمایشگاه های نقاشی و دومینو ساختن در باشگاه دومینو، اسنک خوردن جای ناهار و نماز خواندن های بدون وضو تنگ نمیشود هیچ گاه انگاری ... دلم برای هیچ خاطره ای تنگ نمیشود این روزها

ج . ا . و .د .ا . ن .گ . ی

از اولین سال دهه سوم زندگیم 4 ماه گذشته و من از پیچوندن ترسم با این جمله که "هنوز بیست سالته و کلی فرصت هست، برای اینکه بری دنبال آرزوهات" واقعا خسته م.

بزرگترین ترس من این روزها یه تصویر از چهل سالگیمه که از تمام اون آرزوهای بزرگی که توی پاریس و قعر افریقا و کتاب هایی که بخاطر امضاشون به اقصی نقاط دنیا سفر کردم، لابراتور تحقیقاتم در زمینه فیزیک کوانتوم و خوندن معماری توی دانشگاه سوربن پاریس ، به همراه موتورسواری در تپه توی سال های از دست رفته م جا مونده باشن و به دو تا بچه م و شوهری که به زور بچه هام دوستش دارم در حال فکر کردن باشم!!!

برچسب: نمیدونم چه کاری از دستم برمیاد.

برچسب بعدی: زندگی مادرم از سال های سال پیش خلاصه شده توی روزهایی که بره برای من و خواهر کوچیکم جهیزیه بخره و لباسی که قراره شب عروسیم بپوشه رو بدوزه. برای اون زندگی توی عادته که شکل میگیره و عرف هم اینه که هر دختری نهایتا تا 30 سالگی متاهل باشه! همیشه میگه که قبل از ازدواج باید تمام پیشرفت هایی که میخوام و کرده باشم، تا دکترا درس بخونم، سر کار برم و دستم توی جیب خودم باشه، اما نهایتا، شتریه که در خونه همه میخوابه دیگه

 اگر بخوام آدم زندگی خودم باشم باید رویای یه نفر دیگه رو زیر پام له کنم!

برچسب بعدی تر: تعلق و دلبستگی محدودیت میاره، دوست داشتن آدما محدودیت میاره ... کاش میشد آزاد بود!

بازم برچسب: سوال هام تموم نشده، فقط همیشه میبینم با وجود کل جوابایی که برای اساسی ترین هاشون داشتم، بازم که میرم سراغشون، هنوز توی خونه اولم!

 

توی کانون شعر، یکی از بچه ها که داستانش رو در مورد زندگی یه مترسک خوند، برداشتم رو توی نقدای دسته جمعی مون گفتم: به نظر من نویسنده میخواسته گوشه ای از تقدیر الهی و جبر موجود توی زندگی انسان ها و حیوانات رو به تصویر بکشه. مثلا مترسکی که نمیخواد اما مجبوره که باعث ترسیدن پرنده ها از اومدن به مزرعه بشن!

آخر جلسه بهم گفت از این به بعد من مینویسم، منظور و ایده اولیه م و شما بگید دی: مثلا در این نوشتار گوشه ای از حاکمیت اگزیستانسیالیسم در تاریخ یوگوسلاوی سال 1950 به چشم میرسه که مربوط به ...

از یه طرف یه بارم که من شعرم رو خوندم، قسمتی از اون که برای من کاملا اتفاقی بود، همون دوستم یه طوری نقدش کرد و تصویرسازیم رو به بیان بهتر یه اتفاق ربط داد که روح خودمم خبردار نبود!

عاشق اینم که بعد از دیدن یه فیلم وقتی خیلی خوشم میاد، برم توی اینترنت و دنبال نقد و بررسی های مختلفی که ازش شده بگردم. گاهی وقتا مطمئنم بعضی برداشت ها هیچ ربطی به ذهنیت کارگردان یا نویسنده نداشته، اما به صورت واقعا جالبی یه تصویر کوچیک به یه قسمت از فیلم ربط داده میشه.

یادمه دوره دبیرستان وقتی آرایه های ادبی شعر شاعرها رو در میاوردیم و هر قسمتش رو توضیح میدادیم هم همیشه به این فکر میکردم واقعا منظور شاعرم همین بوده یا اتفاقی اینطوری در اومده.

این اسمش الهامه! یه وقتی یه چیزی واقعا مال تو نیست، اما به اسم تو ثبت میشه و این موضوع برای من خیلی جور شگفتیه.

کمی آهسته تر زیبا، کمی آهسته تر بد شو!

برچسب بعدی تر تر:

روی دیوار دانشگاه آزاد باز همون خطه س که نوشته پشه داره دی:

خوشحالم یه چیز اسرارآمیز توی زندگیم دارم

ر. ک به پست دنیای این روزهای من!

برچسب حسابش از دستم در رفته:

اصولا قرار که میذارم کم کم نیم ساعت تاخیر دارم، اینبار قرارم ساعت 7 و 32 دقیقه بود. از خونه راه افتادم ساعت هفت و بیست و دو سه دیقه بود و انقدر خسته بودم که نای دویدن نداشتم. رسیدم، ساعت و نگاه کردم و بله! دقیقا هفت و سی و دو دیقه بود!

خاطره شد!

 

برچسب پنجم:

میگم اگه دو هم بشینیم و از نمره ها و فازای جور و واجور استادایی که داریم هرکدوم یه چیزایی بنویسیم، فکر کنم یه کتاب توپ بشه!

برچسب ششم:

از امتحانای ترم قبل بود که مریض شدم، گوش دردای شدید و سردرد و سرگیجه و رسید به جایی که توی تعادل داشتن دچار مشکل شدم و حتا گفتن بعید نیست ام اس داشته باشی! توی این گیر و داری که کلاسای قبل عید و پیچونده بودم و کلاسای بعد ترم و حتا میان ترما رو هم نتونسته بودم بدم چون تهران بودم و مشغول دوا درمون، مسلمه که مثل کل 3 ترم قبل نه سر کلاسا رفتم و نه درس خونده بودم، اما یه درس داشتیم که جزو 3 تا درس مهم کل صنایع بود به اسم ارزیابی کار و زمان. یه پروژه خفن داشت که باید میرفتیم کارخونه و یه واحد صنعتی رو به طور خیلی گسترده ای مورد مطالعه قرار میدادیم. با وجود وضع داغونی که داشتم، تمام ترم روی پروژه ش کار کردم! خیلی هم خوب این درس و یاد گرفتم تا دو شب پیش توی ماشین که با مریم داشتم از به سیتی برمیگشتم که یکی از بچه ها نمره هامون و گرفت و من شده بودم هشت و نیم و مریم ده و هفتاد و پنج! منم که کلا اعصابم از خیلی چیزا داغون، بهم ریختم و از ساعت یک شب تا سه صبح زار زار گریه میکردم. مریم ریلیف خورده بود و خمار بود، فقط پا میشد و میگفت مونا داری گریه میکنی و بعد خوابش میبرد! صبح پا شده میگه مونا من توهم زدم یا تو واقعا داشتی گریه میکردی؟ بعد کلی معذرت که من اصلا نفهمیدم چی شد و واقعا شرمنده و دی: خلاصه خاطره شد.

میگم استاد 4 ماه روی پروژه کار کردم، اگه پایان ترم سفیدم میذاشتم دو نمیشدم خداوکیلی! من اگه همه ی درسای این ترمم و میافتادم برام مهم نبود، ولی خدایی این یکی و نباید میافتادم.

برچسب بعدی: ته تمام برگه امتحانیام نامه نوشتم، تمامشون! بالاخره یه روزی سر این موضوع کمیته ای میشم. کلا معروف شدم به مخ زن، انشام خوبه خوب!

برچسب بعدی تر:

استاد کلان حاضر غایب نمیکردو من فقط جلسه دوم رفتم سر کلاس. امتحانش و تستی گرفت، 10 تا تست هرکدوم دو نمره دی: نتیجه اینکه درست است که اقتصاد است و اقتصادیست که بخاطر یه تورم حساب کردن  سر کلاس حاضر نشد، ولی باید سر کلاس حاضر شد!

و

4 ترم تموم شد و به عبارتی دو سال

عمر گران میگذرد خواهی نخواهی!

شبهای تهران!

برچسب اول:

راننده میگه: آلبوم جدیدشه، اسمش قصه زندگیه!

میخرمش و میام خونه، با ذوق و شوق، بابا میخوام سورپرایزت کنم، چشمات و ببند و کلی جو! بعد میدم دستش، اونقدرها خوشحال نمیشه. غمگین میشم و میگم بیا، اینهمه ذوق داشتم بدم دستت، اصلا دیگه چیزی نمیخرم برات. میگه بچه، خوب من خودم این و خریده بودم راستش، ندیدی تو ماشین؟ دی:

برچسب دوم:

بابا میگه کجایی؟ میگم بازارچه سنتی، میگه الاااان؟ من گفتم قبل اینکه خورشید غروب کنه خونه باش، زود بیا، میگم خورشید غروب کرده اما ماه هنوز هست، از قلمروش مراقبت میکنه، میگه شعر نگو برا من بدو بیا، آژانس بگیر بیا. هیچ کس توی خیابون نیست. میگم بابا توی کلان شهر داریم زندگی میکنیم قربونت برم!

میترسه! خودمم می ترسم. شب که میشه آدما نامهربون تر میشن. ای ماه! میشه مراقب قلمروی منم باشی؟

برچسب سوم:

توی ماشین نشستم، دختر بغلیم یه پد لاک در آورده و داره لاکش و پاک میکنه، تند تند! کارش که تموم میشه دستمال کاغذی برمی داره و توی آینه کوچیکش رژش و پاک میکنه. دستمال و برمیگردونه و تف میزنه بهش، مداد چشمشم پاک میکنه. موهاشم جمع میکنه و بعدم از توی کیف دستی بزرگش یه چادر در میاره. ماشین نگه میداره و پیاده میشه و من حالم واسه آزادی گرفته!

برچسب چهارم:

خدایا شکرت که اگر آزادانه زندگی نمیکنم، حداقل آزادانه میتونم فکر کنم! خودش کلیه، جان تو!

برچسب: آزاده نیستی، وقتی آزادی بقیه را با چشمان و دستان و دهان و پاهایت محدود میکنی!

آزادی نخواه، وقتی اینگونه ای