از آن هفته هایی بود که یکی
دو روز شلوغ دانشگاهیش تعطیل شده بود و دانشجوها هم قید سایر کلاس ها را زده بودند
تا به دیارشان باز گردند و یک دل سیر خانواده ها را ببینند. در اوج سرمای دی ماه،
وقتی که برف کار و کاسبی راننده های اتوبوس را حسابی کساد کرده بود و اکثر مسافران
ترجیح میدادند با قطار به سفر بروند. متصدی فروش بلیط گفت: دیر آمدی، از دو روز
پیش بلیطی برای فروش نداریم، فقط می توانی سوار قسمت اتوبوسی شوی که با این اوضاعی
که خودت می بینی، آنجا هم بعید است بتوانی جا پیدا کنی. میپرسم : یعنی؟ یعنی باید
تا تهران بایستی و می خندد.
سوار که می شوم تازه به عمق
فاجعه پی میبرم، قسمت اتوبوسی قطار جاییست با هزینه ای کمتر برای افرادی که
استطاعت مالی خرید بلیط کوپه را ندارند یا مردانی که دائما در سفر بین خانه و محل
کارشان هستند. یک سالن 15 قدمی با 6 سری صندلی دو به دو روبروی هم که به اتفاق
زهوار در رفته هستند و روکش هایشان هم بعید است از زمان رضاخان تا کنون شسته
باشند. اکثر مسافران مردان خسته ای با لباس های کثیف هستند که احتمالا قبل از
اینکه به صندلی برسند، از خستگی خوابشان برده، دو سه نفری روی قسمت مخصوص قراردادن
چمدان ها خوابیده اند و بقیه هم روی زمین. تعداد معدودی از مسافران بیدار آنقدر
نگاهم میکنند که معذب میشوم، اولین باری ست که حس میکنم غیر معمولی ترین چیز
همراهم، تمام وجودم هست که باید بیرون جایش می گذاشتم تا اجازه حضور در جایی را
پیدا میکردم.
در میان بهت و تعجب نگاهم به رئیس قطار می افتد که
می گوید تا جایی خالی شود، به رستوران بروم.
در رستوران که باز میشود،
صدای قهقهه گوشم را پر میکند، 5 6 پسر بیست و چند ساله جلوی در نشسته اند و دارند
مرا با انگشت نشان میدهند و می خندند. بی توجه به آن ها جلو میروم. شلوغ است، اکثر
مشتریان دانشجویند که برای خوردن چای و یک دور همی یکی دو ساعته خارج از فضای کوپه
آنجا جمع شده اند. جایی برای نشستن پیدا نمیکنم اما یکی از مهمانداران واگن ها که
مرا می شناسد جای خود را به من میدهد. به چای یا شام دعوتم میکنند. تشکر میکنم و
سعی میکنم با خواندن کتاب اعصابم را آرام کنم. یک خانم با بچه اش وارد رستوران
میشود و باز همان صدای قهقهه، سرگرمی جدید است انگار! زن عصبی میشود و بچه گریه اش
میگیرد. مسئول رستوران به سراغشان می رود
و تذکر میدهد که تکرار نکنند.
مهماندار میگوید: بلیط گیرت
نیامد؟ میگویم نه! میگوید: بد شبی ست، قطار یک و نیم برابر جمعیتش مسافر دارد،
وگرنه حتما برایت کوپه پیدا میکردم. تنها کاری که می توانم بکنم این است که از
مسئول رستوران بخواهم همینجا بمانی. باز هم تشکر میکنم. خوب است، حداقل حرف متصدی
فروش بلیط به واقعیت نمی پیوندد.
او می آید، 50 ساله به نظر
میرسد. قدش کوتاه و حدود 153 سانت است، مانتوی کرم بلندی پوشیده و یک روسری قهوه
ای، شکلاتی با رده های زرد. موهای سفید قاطی رنگ بلوند مصنوعی که از اواسط شاخه
های موهایش را پر کرده نشان میدهد چند ماهی هست سری به آرایشگاه نزده،ابروهایش تتو
ست و اصلا به صورتش نمی آید. قیافه زبر و زرنگی دارد. چاق نیست ولی اضافه وزن باید
داشته باشد. میگوید: بلند شو برویم. نگاهش میکنم و میپرسم :بله؟ دستم را میگیرد و
میکشد: بدو، پرتقال هام را همه را خوردن. عین
آدم های هیپنوتیزم شده دنبالش راه می افتم، شروع می کند به بد و بیراه گفتن به
پسرانی که جلوی در رستوران نشسته اند، حرامتان باشد، من که راضی نیستم. درد بشه به
جانتان. جلوی در یک جعبه پرتقال است و چند پوست پرتقال که گویا بد و بیراه ها از
آن ناشی میشود. میگوید: کمک کن جعبه را ببریم داخل کوپه. می پرسم ببخشید ... حرفم
را قطع میکند: یک کوپه هست که فعلا فقط دو تا از مسافرانش که مرد هستند آنجایند.
من می ترسم تنها بروم آنجا بخوابم. تو هم با من بیا. می گویم من بلیط ندارم. میگوید
منم ندارم، حالا بیا. مسافرانش آمدند می رویم اتوبوسی. فقط برای اینکه کمکش کنم
همراهش میروم، به کوپه که می رسیم، در میزند. مرد چاق و 35 ساله ای با لباس سرتاسر
مشکی میگوید: اگر گذاشتی امشب ما بخوابیم. آن از بچه رفیقمان که تمام دیشب ونگ زد
و نذاشت بخوابم، این هم از شما. مرد ته لهجه جنوبی دارد و این حرف ها را با دلخوری
و چاشنی شوخی میزند. زن میگوید: پرتقالامو همه را خوردن. میگوید صدبار گفتی. مرد
دیگر شاید بیست و پنج ساله است. کت و شلوار نوک مدادی پوشیده و بلوز صورتی. لاغر و
استخوانیست. به نظر درس خوانده نمی آید، چهره انسان های زحمت کش را دارد و تا
اندازه زیادی سادگی در خط های پیشانی. طبقه سوم را به خودشان اختصاص داده اند و
میخواهند بخوابند. بدون هیچ ملحفه و پتویی. کفش هایشان روی زمین است. هر کدام
اندازه قبر یک بچه شاید. میخواهم به پیرزن بگویم من نمی توانم داخل کوپه و با
استرس سوار شدن مسافرانش بمانم که می بینم پتو را روی سرش کشیده و دارد خواب
پادشاه اول را میبیند. قبل از اینکه بخوابد دو سه بار این جمله را میگویدکه پرتقال
هایش همه را خوردند. نمی توانم کوپه را ترک کنم، به زن قول دادم. هزار فکر به سرم
میزند، اگر با اتر بیهوشم کنند ... داشتم کتاب اگر فردا بیاید را میخواندم آخر.
دو ایستگاه میگذرد و من در تشویش پیدا نکردن جا
در قسمت اتوبوسی که مسافران اصلی کوپه سوار میشوند. یک مادر با دختر 14 ساله و
عینکی اش و دو زن جوان. یکی شان لاغر اندام است، چشمان روشنی دارد و پالتویی به
رنگ زرد پوشیده و دیگری که چهره بانمکی دارد، موهای لخت و پرپشت و قهوه ای اش را
رنگ نکرده و شکمش جلوست. از ابتدا می گوید حامله است و از من درخواست میکند که طبقه
دوم بخوابم. حس مجرم های نزدیک دستگیری را دارم. میگویم: من مسافر کوپه نیستم.
دختر زردپوش مردان را بیدار میکند تا از آن ها درخواست کند جایشان را با دو زن
دیگر در کوپه ای دیگر عوض کنند و آنجا تبدیل به کوپه خواهران شود. اما تعداد افراد
زیاد است، می پرسد: بلیط اشتباه فروخته؟ نه، ما بلیط نداریم! من می گویم، انگار
میخواهم با گفتن این جمله از گناهم کم کنم. زن پیر میگوید هیس، می خواهم به قسمت
اتوبوسی بروم که دستم را میکشد، حالا بمان.
رئیس قطار می آید و فامیلی
مرا صدا میزند. کجایی خانم؟ کل قطار را دنبالت گشتم. پول قسمت اتوبوسی را از من
میگیرد. مرد چاق دارد تکرار میکند که دو شب است نخوابیده و بچه رفیقش ونگ زده و زن
هم از پرتقال هایش به مادر دختر 14 ساله میگوید و اینکه پسرها همه اش را خورده
اند. اینبار این را هم اضافه میکند که پرتقال ها را دارد برای پسرش میبرد. وسایلم
را جمع میکنم که بروم تا مرد جوان کت شلواری میگوید: نه، شما همین جا بمانید. ما
میرویم قسمت اتوبوسی. از تعارفش تشکر میکنم و میخواهم بروم که باز زن دستم را
میکشد. جلوی در پر از چمدان است. مرد چاق میگوید: آره، شما اینجا بمانید. ما
میرویم قسمت اتوبوسی، دو شب است که نخوابیدم. بچه دوستم ونگ زد و نذاشت. الانم این
خواب دیگر خواب نمیشود. لحنش جدی ست. معذرت میخواهم که خوابش را پرانده ام و
میخواهم راهی پیدا کنم و فرار کنم که مرد جوان صورتی پوش پایین می آید و می گوید:
آنجا که جای شما نیست. ما می رویم. برایمان فرقی ندارد. شما همینجا بمانید و راحت
باشید. میگویم اجازه میدهند در رستوران بمانم. زن پیر میگوید حتما پیش آن پسرهایی
که جلوی در نشسته اند و همه را مسخره میکنند. از دست زن حرصم گرفته. با عصبانیت
نگاهش میکنم. دختر زردپوش چند لحظه ای نبود. می آید و به مادر دختر 14 ساله توضیح
میدهد که ما بلیط نداریم و با حقارت نگاهم میکند. نمی دانم من این حس را دارم یا
او واقعا حس بدی نسبت به من دارد. مرد چاق اینبار بدون تاکید بر نخوابیدنش میگوید
شما هم مثل خواهر خود ما، بمانید و راحت باشید و میروند. نمی توانم جلویشان را
بگیرم. آنقدر شرمنده هستم که نمی دانم باید چه کنم.
زن پیر همان چند ثانیه بعد زیر پتو رفته و
خوابیده است. دختر حامله طبقه اول میخوابد، من هم میروم طبقه سوم و در کنار دختر
14 ساله و عینکی. آنقدر حس بدی دارم که حتا رویم نمیشود تا از بقیه ملحفه بگیرم.
فقط کیفم را زیر سرم میگذارم و پالتویم را رویم میاندازم تا بخوابم .
خواب میبینم مردی شده ام که
میخواهد در قطار بخوابد اما حوادث مختلف نمی گذارد. بار اول قطار در برف گیر کرده
و باید بروم بیرون و برف ها را از ریل کنار بزنم. سرما پوستم را سرخ کرده و به شدت
میلرزم. دست به بدنه قطار میزنم و پوست
دستم به آن میچسبد، قطار راه می افتد و پوست دستم را میکند .داد میکشم و چشمانم را
باز میکنم، قسمتی از پنجره باز است و کوپه یخ زده، پنجره را میبندم و پرده اش را
میکشم. چشمانم را میبندم. انگار هنوز خواب و بیدارم، اینبار ورسک ریزش کرده و من
دستان دختر حامله را گرفته ام، همه می گویند ولش کن، میگویم نه! او یک تو راهی
دارد و یک آن مرد چاق پیدایش میشود و مجبورم میکند تا دستان زن را ول کنم، توراهی
یعنی ونگ ونگ، من خوابم میآید، خوابم می آید میفهمی؟ و بعد نوبت زن پیر میشود که
تا می آید جعبه پرتقال هایش را بگیرد تا سقوط نکند، خودش هم پرت میشود و بیدار
میشوم. صدای مهماندار که میگوید ملحفه ها
را تحویل دهید بیدارم کرده. دختر 14 ساله به من لبخند میزند. کمی از احساس بدم
تعدیل میشود. اما نگاه دختر زردپوش هنوز هم مثل شب پیش است. با غرور از اینکه بلیط
کوپه داشته و من اما بلیطم را گدایی کرده ام. دارند در مورد زن پرتقال دار حرف
میزنند که ورامین پیاده شده و اینکه چقدر جمله "پرتقال هام و همه را
خوردند" را تکرار کرده.
نمیدانم اگر صبح میدیدمش
باید تشکر میکردم یا اینکه او دعوا میکردم که مرا دچار این وضع کرده. به آن دو مرد
فکر میکنم و اینکه کاش ببینمشان و تشکر کنم. در کوپه را باز میکنم تا یک ساعت مانده به تهران را مجبور به چشم در چشم بودن هم
کوپی هایم نباشم که مرد جوان صورتی پوش را میبینم. چشمانش آنقدر قرمز است که دارد
گریه ام میگیرد. با شرمندگی تشکر میکنم. میگوید یک ساعت است بیرون ایستاده و
منتظرم بوده. می پرسد دانشجویید؟ میگویم بله و بعد با حسرت آهی میکشد. میگویم
بخاطر ما مجبور شدید ... حرفم را قطع میکند: خواهش میکنم نگویید. تا انتهای راه
حرفی نیست و آخر سر فقط یک خداحافظی.
قسمت اتوبوسی قطار جاییست با
هزینه ای کمتر برای افرادی که استطاعت مالی خرید بلیط کوپه را ندارند یا مردانی که
دائما در سفر بین خانه و محل کارشان هستند. یا شاید هم جوانمردانی که صندلی های
کثیف را به تخت های کوپه ترجیح داده اند تا یک زن پیر و یک دختر شب را راحت و بدون
دغدغه پشت سر بگذارند.