زورم به آن نمی رسد!

گوشه آشپزخانه ایستاده ام و به صدای قل قل سوپ مرغی که برایت پخته ام گوش میدهم. تمام سلول های خاکستری ذهنم را به کار گرفته ام تا ترفندی برای خوراندن آن به تو پیدا کنم. میدانم مثل همیشه جدالی سر سخت پیش رویم خواهم داشت و دست آخر، برنده تویی که حتا یک قاشق ناقابل هم از مرهم دلواپسی ام نمیخوری

به چای لیمو و عسل فکر می کنم یا شیر داغ و حتا پزشکی که زور آمپولش به گریه ها و جیغ های تو برسد یا جوشانده تلخ و بدمزه ای که با کمک پدر درون حلقت جای گیرد.

میترسم. از این سرماخوردگی عادی و خس خس سینه که مادرم میگفت اگر بماند، ناراحتی قلبی یا آسم ایجاد میکند. از سرفه های پشت سر هم تو و بی حالی و رنگ پریده ات. از چشمان گریانت از بی خوابی از سر درد و دستمال کاغذی هایی که وخامت اوضاعت را توصیف میکنند. از پرستاری که پنی سیلین را زودتر از موعد مقرر نثار بدنت کند و تویی که به آن حساس باشی و از همه چیز این بیماری لعنتی میترسم. کاری از دستم برنمی آید جز همین سوپ، پرس و جو برای یافتن هزار داروی خوش مزه که از گلویت پایین برود.

می ترسم. از این عروسک های سپیدی که بالش ابر را پاره کرده اند و زمین را از حضور خود شادمان میکنند میترسم. هیچ آدم برفی با آن چشمان دکمه ای و بینی هویجی اش مادر نبوده تا بداند چرا از بازی با او منعش میکنم. می ترسم. از لیز خوردن و از تن خیس آبت و دستان قرمزت و صورت گل انداخته.

گوشه آشپزخانه ایستاده ام و به تویی فکر میکنم که چند روزی ست مرده ای. همین پنجشنبه قبل بود که تلفن زنگ زد و مرا برای شناسایی جسدت به بیمارستان فراخواند. تصویر پیکر خونینت هنوز هم از جلوی چشمانم کنار نرفته است و تمام مدت به این فکر میکنم که کاش جای درست کردن سوپ مرغ همیشه خودم به مدرسه می بردمت تا مجبور نباشی هرروز عرض آن خیابان لعنتی را را رد کنی و امروز مرده باشی. تو مرده ای و من میخواهم خودم را تنبیه کنم و خودم را مجبور کنم تا همه ی سوپ مرغ را بخورد، یا به حیاط بروم و جای تو با آدم برفی بازی کنم، شاید تنهایی اش را از دلش در بیاورم و دعا کند که تو ... برگردی.

تو مرده ای و ترس مرده است. مرگ اما همواره زنده است!!

یک سفر کوپه قاطی

قطار یه سری کوپه داره به اسم کوپه خواهران که مخصوص خانم هاییه که تنهایی سفر میکنن. اینبار که میخواستم برگردم بلیت گیرم نیومد و مجبور شدم با کوپه خواهران و برادران قاطی :دی بیام. تموم مدت روز داشتم فکر می کردم که هم کوپه ای ها چطوری ممکنه باشن.

1) ممکنه برم تو و ببینم 5 تا هم کوپه ای پسر از دانشگاه گرگان یا دانشگاه آزاد آزادشهر یا اصلا دانشگاه آزاد به سیتی دارم!! اوف! رسما کوپه برادرانه. احتمالا به طرز کاملا شوکه ای می زنم زیر خنده. ترجیحا از دانشکده هنر گرایش موسیقی باشن و از نوع ندید بدید گیتاریست


2) 3 تا خانم و دو تا آقا همراه با 3 تا بچه "بله! اسمش اینه قطار اکسپرس خوابه، 6 تخته !!!!!، اما دو نفرم دو تا بچه زیر دو سال داشته باشن که براش بلیت نخریده باشن کافیه تا توی فضای 2*3 مدت 9 ساعت حضور اونهمه آدم و تحمل کنی. نیمه های شب صدای جیغ، بالا رفتن یک عدد پسر بچه شر که دور لب هاش کاکائوییه از سر و کول کوپه و نگه داری از خواهر پرحرفش که پشت سر هم میگه: خالللللللللهههه ، توام توام توام بلتی ندداشی بکسی؟

3) 2 مرد معتاد، یک کارگر کارخونه، یک پیرزن خوابالو، یک دختر بچه 17 ساله "نیست من 28 سالمه، تینیجرا دختر بچه محسوب میشن دی:"
وسط شب دو مرد معتاد بساطشون و پهن میکنن و وافور تعارف میزنن. بیا آبجی، یه بارش اعتیاد نداره به والله.

4) یک تیم حرفه ای پلیسی که قراره کوپه بغلی رو تحت نظر بگیره. اول میان و دیوار کوپه رو سوراخ میکنن. بعدام ازم میخوان همکاری کنم. آخرشم احتمالا انقدر جو میگیرتم که به مقام شهادت نائل میشم.

یه دختر و سه تا پسر هم کوپه ای هامن. یکی از پسرها و دختره با همن ، یکی از پسرها رو میشناسم و اونیکی رو نه. میگم چمدون و اگه بشه نذارم اون بالا، آخه سنگینه. پسره که نمیشناسمش بلند میشه و میذارتش بالا! حالا هی بگین مردا بدن دی: بیچاره لاغر و نحیفم بود، خیلی به خودش فشار آورد چیزی نگه.

نشستم. دختره از ورودی های برقمون بود که ازم ماشین حساب گرفته بود. اول راجع به آپوستل و استاد ریاضی ترم یک و محمد زاده و ... حرف زدیم که همون پسره که من نمیشناختمش و ساکم و گذاشت بالا پرسید همه علم و صنعتین؟

بله
اون که میشناختمش: شما هم؟؟؟
من بودم، الان ارشد میخونم
کجا؟
خواجه نصیر
همه برقین؟
من صنایعم
منم همینطور

اون پسره که میشناختمش، هروقت توی دانشگاه میدیمش، بهم حس تعفن میداد. با هم کارگاه ماشین افزار داشتیم. البته دوست دخترش کارگاه داشت و اون و دو نفر دیگه میومدن کمک دوست دخترش!!! لاغر، خوش قیافه، کوتاه و بگی نگی خوش تیپ بود و اون شب فهمیدم اهل رامسره. دوست دخترش یه دختر پرافاده بود که هیچ وقت حس خوبی نسبت بهش نداشتم. پسره رو هم فکر میکردم کلی زن زلیله. کلا با این تیپ دوستایی که توی دانشگاه همش پیش همن و بدون هم جایی نمی رن حال نمیکنم! فقط حامد و سپیده ن که بهم حس تعفن نمیدن. اتفاقا پیش هم نباشن احساس بد پیدا میکنم دی:

میدونستم 88ایه. اتفاقا کلی خوش مشربم بود. یه کم راجع به عوض شدن سیلاب و اساتید ، کنکور ارشد و چی بخونیم و چیکار نکنیم و کنیم صحبت کردیم و اون 85 ایه هم خاطره تعریف کرد که یه آقایی با کیف سامسونتش وارد شد. هیبتش در حد غول بیابونی، لباس سفید مردونه، شکم ور قلمبیده و شلوار مشکی. سلام نخراشیده ای کرد و سیبیلاش و ور داد و رفت بیرون. بعدم اومد و راجع به والیبال و اینا صحبت کرد و خوابید. اصلا به اکیپ موجود نمیخورد!! نکا سوار شد. احتمالا توی نیروگاه مشغول بود.

خلاصه حضور در کوپه برادران و خواهران به خوبی و خوشی گذشت.  البته من همیشه اون نوعش که مسافر مشهدن و توی سفر یه خانم پیری که حتما یکی دو تا پسر دم بخت داره و آخر سفرم شماره خونه دختره رو میگیره رو ترجیح میدم "آیکون قصد ادامه تحصیل و اینگونه موارد"

سرداب

پرده اول

میگه: سوره مومنون و بخون و فوت کن توی آب بخور جوشای صورتت خوب شه

میزنم توی سر خودم و میگم اینا چیه میگی آخه. نکن با دین اینکارو . اینا خرافاااااته.

خیل خوب دعوا نکن. حرف نزن اصلا

آخه چی داری میگی؟ آخه از بابای خودت که فقه خونده بپرس. ببین چی میگه، ببین حرف من و میزنه یا نه؟ اصلا از استاد تفسیر قرآنت بپرس!

پرده دوم

ساعت 11 شبه. صدای طبل و دهل میاد. شیشه ها دارن میلرزن. دزدگیر ماشین به صدا در اومده. مداح داداش مریمه که میخونه حسین غریب و اراذل و اوباش رفیقاش داد میزنن یا مظلوم. می خوام برم بهش بگم این شبا به هوای کدوم دوست دخترت ...

پرده سوم

دود اسپند همه جا را فرا گرفته. صدای سنج و طبل کوچه را پر کرده و زنجیرها هرچه محکم تر شانه های مشکی پوشان را آزار میدهند، میان قرمزی خون گوسفندها و بوی غذایی که حریص بودن آدمی را چندباره نمودار میکند، فریادی گم شده: "کیست مرا یاری کند؟"

پرده چهارم

میلاد میگه: من میگم هرکس روی زمین رسالتی داره، از نظر من یزید میره دنیای دیگه و از خدا هدیه ش رو میگیره.

به این فکر میکنم که اگه یزید نبود کربلایی نبود و درسی که حالا بماند که کسی نمیگیره.

                                      آیا بدی به آن اندازه بد است که ما قضاوت میکنیم؟

پرده آخر

یکی میگه حسین واسه لشکرکشی به عراق رفت، یکی دیگه اشکاش و جمع میکنه توی دستمال کاغذی واسه شب اول مرگ. یکی میگه کی میگه دین از جانب خدا اومده و اون یکی قرآن و باز میکنه و آیه ای رو مثال میزنه که عین معجزه ست! یکی استدلالش اینه هرکی مومن تره پاکتره و اونیکی میگه تو آزمون دکتری اول شدم و چون یه ریشو سوال غیر مرتبط پرسید ازم نتونستم ادامه تحصیل بدم و این وسط میون این همه یکی ها یکی مونده که با یه پرچم مشکی داره هی دور خودش میچرخه و میچرخه و میچرخه، شاید از این گیجی مفرط خلاصی پیدا کنه!! همی .. ن

 

مثل تموم نامه های سرگشاده به تو

تو میگی، فقط گنجیشکک اشی مشی و شهیدای شهرش و دوست دارم. من میگم من با فرهاد زندگی میکنم. تو میگی حتما بازم تخته شاسی دستته یا شاید داری خونه همسایه رو به رویی رو دید میزنی!! من میگم تو چی؟ حتما باز شام بهت ندادن رفتی کباب بخوری سرباز همیشه فراری!

میگی: اونجا که خیلی خوش آب و هواس. شهر به اون قشنگی. میگم: خوبه خودتم از سرزمین های شمالی داری برام قصه میبافی آدم خوب ... حال و هوای آدما رو هیچ آهنگ پیشوازی نمیتونه به گوش پشت خطی ش برسونه.

پارسال خوب بود. امسال اما دیگه مرده م. پشت تلفن بو کردی نفهمیدی چه جنازه ای شدم؟

میگم چرا یه زنگ نزدی بگی زنده ای هنوز، میگی تو چرا زنگ نزدی ببینی مردم یا نه؟ میگم بودن تحمیلی رو دوست ندارم. میگی پس من همیشه برات تحمیلی بودم؟!

قرار بود یه کم آلمانی برام حرف بزنی ببینم حق با خواهرته یا نه! ببینم، نکنه چمدون و بستی اونم بی خداحافظی. حداقل تا فصل نرگس ها صبر میکردی. می دونی که بی نرگس بدرقه اومدن تعریف نشده س!

تو هم با من نبودی، مثل من با من، یا حتا مثل تن با من! یادته گفتی هرجا میروید، خودتان را میبرید؟! خودم و که جا گذاشتم. توی روزای قبل 20 سالگی. توی همون 4 سالی که بودی انقدر زندگی کردم که الان هرکی از هرچی میگه برام تکراریه!! تو هم با من نبودی ای یار، ای آوار. ای سیل مصیبت بار!! عقاید نئوکانتیم که بی خیالش شیم و دست از سر محاکمه کافکا برداریم، شاید که آینده از آن ما!!یی میشد گفت اون روزا. باور کن اما حالا دیگه حس و حال امیدواری دادنم ندارم! انقدر که خودم به حرفای خودم بی اعتقاد شدم. راستی اون چنین گفت زرتشت لعنتی رو هنوزم کامل نخوندم!!

از اون همه رویا بافی مزخرفی که داشتم و اون همه قهرمان خوانیای گنده لاتای دور و برم همش یه پاره استخوون و پوست مونده که وسط هال تشنج کرده و جونش بسته س به یه مدرک کوفتی، بگیره بعد بره سراغ زندگیش. هه ! زندگی. وقتی نه دیگه جو به خدا رسیدن و با خدا یکی شدن از راه عشق و عرفان و دارم که بشم مرغ وصال یافته شعر عطار به سیمرغ، نه قراره نویسنده ای بشم که مثل هریت بیچر استو تونست تاثیری به اون شگرفی بذاره! و نه حتا دیگه یه دانشمند زن به نام مثل ماری کوری بودن و دوست دارم و فیزیک کوانتوم!! آرزوهای بزرگم و چالشون کردم. این روزا به هرچی قراره دست پیدا کنم، زندگی مصلحتی جلوم قد میکشه و میکوبه توی سرم که بشین سر جات!! دیگه حتا رویام نمیبافم! 

حرفای امیدبخش و تاثیرگذار آدمایی با قوی ترین بیان هام دیگه روم تاثیری نداره. انقدر  که از این جور آدما داشتم توی زندگی .... فقط دارم اکسیژن حروم میکنم که توی گوش جهان فرو کنم: آقا!! منم هستم.

حتا مشکلاتم و با جهان و فلسفه خلقت و خدام حل کردم!!!

 قرار بود به قول لیلون حتا اگه مورچه م هستم، یه گاز کوچیکی از پای این آدم گنده کائنات بگیرم که حداقل خم شه و بکوبه تو سرم. اما حالا یه مورچه له شده ی توی قندونشم!!

 

این روزا دور احساساتم سیم خاردار کشیدم. هنوزم خاطره خوش دختر کوچولوی رویاها توی ذهنم چشمک میزنه. اما از خانم مهندس شنیدن از زبون تو تهوع میگیرم ...     

فقط یه ایده جدید برای زندگیم دارم فکر کنم 4 5 سال دیگه اگه اینجا موندنی باشم عملیش کنم. 3 تا بچه بی سرپرست بیارم و بزرگ کنم. یه زندگی کاملا دوستانه!!!

گفتی مگه همه چیز درس خوندنه؟  روزای توی بهزیستی این و یاد گرفتم، اینکه معدل بچه ها 15 باشه خیلی مهم نیست، مهم اینه که با دلخوشی زندگی کنن... قول میدم تا وقتی خودم این و یاد نگرفتم، تصمیمم و عملی نکنم!!

وصلمون کرده بود به هم، یه جفت خط که انگاری بد طور موازیه. حتا اگه اون دور دورام قرار باشه بهم برسیم، مثل کابل برق میمونیم، جرقه میزنیم و نابود میشیم. دو تایی!!


برف با طعم آبگوشت

جمعه ظهر بود که رفتم توی آشپزخونه نخود و لوبیا آبگوشتی بذارم خیس بخوره شب آبگوشت بار بذارم!

در مجموع توی این دو سال سه چهار دفعه غذا درست کردم. یه بار قورمه سبزی که شیرین شده بود "لیمو عمانی رو یادم رفته بود". یه بار لوبیا پلو که نسبت پلوش به موادش یک به پنج بود و ضمنا با لوبیای نپخته خوراک درست کردم اشتباهی. اونم به میزان یه قابلمه گنده. دی: دو دفعه م ماکارانی که موادش از این کنسرو آماده ها بود.

مامان معمولا نصف کار آشپزی رو میکنه و بقیه که در حد مخلوط کردنه رو میذاره به عهده من. بقیه روزام که توی دانشگاه غذا میخورم یا بچه ها غذا میپزن. اینبار که گوشت آبگوشتی داد گفتم مامان چه انتظاری از من داری؟ گفت دیگه گنده شدی خجالت بکش. از انتگرال گرفتن که سخت تر نیست. همه رو بریز توی قابلمه صبح اول صبحی بذار روی گاز ظهر بردار بخور. موادشم اینه. منم که حسابی به غرورم بر خورده گفتم یه آبگوشتی درست کنم که آوازش تا اونطرف چین بره!

مریم گفت واسه من خیس نکن. دوست ندارم. پریام که داشت میرفت. میموند من و نیلو که اونم تهران بود. یه خورده ضدحال خوردم اما تسلیم نشدم. خلاصه گوشت و گذاشتم آب شه و پیاز و تفت دادم و گوشتم انداختم توش که مریم اومد تا بهم راهکار بده. یه خورده جیغ زدم که خودم میخوام درست کنم و اینا در همون حینم مشغول چت کردن با موبایل بودم که اگه مریم به داد غذا نمیرسید میسوخت. دی: تازه با کلی ادعا بهش اعتراضم کردم که دخالت نکن .

خلاصه 10 شب غذا رو بار گذاشتیم و رفتیم پی زندگیمون. مریمم گفت چون خودمون داریم درست میکنیم خوشم اومد. کاش میشد نون سنگک بخریم "اینجا یه نونوایی لواشی و یه سنگکی داره، بقیه شون بربریه. نه خیر ترک نیستن!!" دم پارک ملت یدونه هست.

_باشه من صبح میرم می خرم

_پس سبزی خوردن و دوغم بخر . دوتایی باهم : وااااااااااااااای!!

توی خونه دانشجویی اصولا وقتی بوی غذا از خونه همسایه ها میاد، تا دو سه ساعت بعد از خوردن غذا توسط همسایه همه دپرسن. چون غذا خوشمزه حکم لنگه کفش در سواحل مدیترانه ر و داره!

به بیتام میگیم بیاد.

دو شب خوابیدیم و ساعت 9 بیدار شدم، خونه رو مرتب کردم و یه تفال به قرآن زدم:

آیا چشم نگشودند که ببینند هر موجودی چگونه آثار و اظله خود را بهر جانب می فرستد و از راست و چپ همه بسجده خدا با کمال فروتنی مشغولند؟ "برام جالبه. یاد تابش و گرمایی که هر فرد ایجاد میکنه و انرژی می افتم"

و سوره ای دیگه:

و این کافران از تو تعجیل عذاب می طلبند در حالی که شراره عذاب جهنم آن ها را در بر گرفته است!!

خونه رو مرتب میکنم. باید برم و لباس بشورم. بعدم خرید و بعدترشم احتمالا خوندن درس!! این است زندگی!!

برچسب:

جمعه عصر یکی از دوستامون که اینجاییه با مادر و پدرش اومدن دنبالمون و بردنمون عباس آباد. داشت برف میومد. دو سالی میشد که برف ندیده بودم. داشتیم از خوشحالی سکته میکردیم. جنگلای رنگ و وارنگ پاییزی مازندران و تصور کنین که رنگ سپید برف مخلوطشون بشه!!

 

بر طبق مراوده آخری که با شیطان داشتم!!


یکی دو سه هفته پیش بود که با خود قرار گذاشتم هر طور شده شیطان را پیدا کنم و با او به صحبت بنشینم، شاید که با نصیحت بتوانم او را  سر راه بیاورم و کاری کنم که دست از اعمال شنیع و غیر فرشتگانی اش بردارد. همین شد که کوله بارم را که شامل یک بسته فلفل سیاه، دو عدد بند ساعتی، یک مایع صابون هزار و پانصد تومانی و چهار برگ کاغذ با روان نویس تازه جوهر شده جهت نوشتن ندامت نامه بود، همراه کمی غذا و صد البته تلفن همراهمم برداشته و به راه افتادم.

طبق پرس و جوی اینترنتی به این نتیجه رسیدم که خانه شیطان سه تا کوچه مانده به کوه قاف، رو به روی نونوایی سنگکی برادران صادقی، پلاکم نداره فقط درش آبی، موزیه پیدا خواهم کرد.

برنامه هم این بود که جلوی در خانه اش مایع صابون را میریزم تا لیز بخورد، در همین حین که در حال جلو عقب شدن از فرط لیزخوردگی ست فلفل را در هوا پراکنده کنم و وقتی به زمین میخورد و پشت و سر هم عطسه میکند، دست و پایش را با بست بند ساعتی ببندم و با خود به جایی پرت ببرم تا از او اعتراف بگیرم.

خوشبختانه برنامه بدون هیچ مشکلی جلو رفت و جناب شیطان به گیر ما افتاد. جانم برایتان از سر و شکلش بگوید که قدی بلند، لاغر مردنی، با اور کت گران قیمتی به تن و چشمانی که پلک هایش برگشته بود، دماغی عقابی و عمل نشده و موهای بلند و فرفری و ژولیده مشکی و صورتی پر از جای جوش های کنده شده بود. ناخن های بلندش حتا از زیر دستکش هم معلوم بود چقدر زیرشان کثیف است و چه کفش های زشتی!!

شیطان که بسیار کریه المنظر و دماغو هم تازه بود، با چشمان سرخ شده و عصبانی به من نگریست و گفت: شوخی شوخی با منم شوخی، هاپچه، چند تا فحش بد، هاپچه، حالا ببین چکارت میکنم، هاپچه و از این گونه موارد را نثار ما کرد و ما هم از همان خنده های مدل خودش " یو ها ها ها " تحویلش دادیم.

آقای شیطان، من با کلی برنامه ریزی قبلی و کلی پرس و جو به تو دست پیدا کردم. فکر کردی الکیه؟ _حالا چه میخوای؟ _میخوام نصیحتت کنم _بفرما بگو زود باید برم کار و زندگی دارم. تا الان باید 7 8 نفر را گول میزدم اما از برنامه م عقب افتادم. حالا باید اضافه کاری بایستم. _خیلی خوب خیلی خوب هولم نکن. اهههههن.

  از آن زمان که تو فرمان خدا را نادیده گرفتی و حوا را گول زدی، نسل آدمیزاد را به زمین کشاندی و پایه گذار هوی و آدم کشی شدی تا کنون، همواره زمین شاهد و ناظر اعمالی ست که گاهی تا مغز استخوان آدمی را میسوزاند، بگو ای آفریده خدای، ای عبادتگر راستین چگونه حاضری به تماشای کشت و کشتار بنشینی، برادر را وادار به قتل برادر کنی و مادر را راضی به سقط کودک؟ زمین را رنگین از خون مظلوم و هوا را آکنده از دود حیوانیت ...

_آآآآآآی تقلب نداشتیم ها. اینا رو که آقای بوق توی کتاب نامه ی سرگشاده ای به شیطان نوشته بود. رفتی اون را حفظ کردی امدی؟ بابا اول که گیرم انداختی گفتم عجب آدم خوش فکری. میشود روی نصیحتش فکر کنم یه کم بچه خوبی بشم ولی حالا میبینم نبوغت در همان حد بود. باز کن دست و بال ما رو بریم سر کار و زندگیمان دیر شد.

_صبر کن صبر کن. یعنی چه؟ تو باید همه حرفهای من را بشنوی، نمی خوای دست از این کارهات برداری؟ اصلا تو چرا پیر نشدی این همه ساله؟ چطور زورت میرسه ایییییییییییییییییین همه آدم را توی دنیا گول بزنی؟ اصلا حوصله ت سر نرفته از اینکار؟ چرا اصلا بازنشسته نمی شی بری بشینی توی پارک عین یک فرشته خوب با پیرمردهای مثل خودت حرف بزنی؟

_جونم برایت بگه دوست عزیز، حالا که اینقدر کنجکاوی، که ما کسی را گول نمیزنیم. ما میرویم شیوه های گول زدن را از آدمهای یک سر دنیا یاد میگیریم، بعد میاییم به اینور دنیایی ها میگوییم و حق و حسابمان را میگیریم. در هر حال زندگی خرج دارد.

_چی؟ من که نمی فهمم.

_خب پس بگذار از اول اولش برایت تعریف کنم. خداوند که آدم را آفرید، به فرشتگان گفت که سجده کنید. همان دو سه روز پیش بود که من رفته بودم خواستگاری قشنگ ترین فرشته ان زمان. از انجایی که جوان خوش بر و بالا و خوش چشم و ابرویی بودم

_بله بله کاملا مشخص است

_اون موقع بودم بابا؛ بگذار عکس های چند میلیارد سال پیش ر و بیاورم بهت نشان بدم کف کنی. آره خلاصه میدانستم جواب بله س. اما یکی از این فرشته های نااهل که اوهم خاطر ان فرشته خانمه رو میخواست لباس ما را گیر داد به میخ روی دیوار که من تا امدم سجده کنم نتوانستم و از اونجایی که بدخواه زیاد داشتم یهو همه شروع کردند به شلوغش کردن که از فرمان خدا سرپیچی کرد و باید اعدام بشود و چی و چی. اما خداوند که مطلع از همه چیز بود من را با آدم و حوا به بهشت فرستاد تا در آنجا به خوبی و خوشی زندگی کنم. در بهشت  درختی بود که یک خورده مشکل داشت. خدا به آدم و حوا گفت از اون درخت چیزی نخورند. ولی حوا که حسابی هوس سیب کرده بود، نشست و با آدم فکر کرد که یه قصه ای بسازد که هم سیب بخورند و نه سیخ بسوزد و نه کباب!! همین شد که دوتایی آمدن بالای سر من و انقدر توی گوشم خواندند تا من حاضر شدم بپذیرم که همه جا چو بندازم من گولشان زدم که سیب بخورند. باز هم خداوند از همه چیز آگاه بود اما وقتی دید من چقدر فرشته ی احمق زود گول بخوری هستم، خودش را از ماجرا کشید کنار . سیب هم در واقع توش یک کرم داشت که بعد خوردن تونلی میشد به سمت زمین. از آن به بعد شد که من برای تهیه رزق و روزی میروم از آدمهای مختلف ترفندهای گول زدن یاد میگیرم و به آدمهای دیگر می فروشم. همینه که اسمم بد در شده اما به کسی نگویییا!!

 

صد سال تنهایی

سوژه خنده بچه ها بود. سپید پوست، موهای جو گندمی و صدای نازک. اولین بار جلوی کلاس اخلاق بود که دیدمش. خیلی اتفاقی و ناخواسته اون ترم اخلاق برداشتم. بعد از حذف و اضافه. اون روز حسابی عصبی و داغون بودم. سنگینی یه نگاهی رو روی صورتم احساس کردم. نگاهم به نگاهش افتاد. چقدر سفیده! اولین چیزی بود که به ذهنم رسید. به عنوان یه پسر اما جذابیت نداره، باید دختر میشد. ربع ساعتی منتظر بودیم و این نگاها تمومی نداشت و کلاس شروع شد. استادمون آخوند، مسئول دفتر نهاد رهبری و پیشنماز دانشگاه بود. یه سری چرت و پرت گفت و منم طبق معمول نتونستم خفه خون بگیرم. استاد ببخشید ... . اونم سوال پرسید و کلاس به چالش کشیده شد. انقدر که استاد تا نیم ساعت بعد کلاس نگه ش داشت تا جواب سوالش رو بده.

جلسه بعدی اومد نشست صندلی جلوی من. یکی از هم ورودی های پسرم در مورد اخلاق ازدواج کنفرانس داشت و دوست دخترشم پیش من نشسته بود. شروع کرد به مسخره بازی:

استاد گوگل دات کامه ها

 از کتاب دین و زندگیشون برداشته اینارو

 اگه کنفرانس اینه که من همین حالا سه تا کنفرانس میدم

یکی از بچه ها: این ورودی 89 اما تو چندی؟

خیلی زیاد!

برگشت و شروع کرد سوال پرسیدن از من. امتحان چجوریه و منبع چیه و از این حرفا که جواب بیشترش نمیدونم بود و اینکه منم بعد از حذف و اضافه برداشتم.

دوستم گفت: به نظر میاد تو رو بخواسته شده ها!!!

زیاد میگفتم عاشق شدم. اما به طور واقعی فقط یه بار عاشق شخصیت یه نفر شده بودم و اونم توی اینترنت. عاشق نوشته ها و شاید گاهی تصاویر ذهنیش که یه آدم خیالی برای خودم بافته بودم واسه دوست داشتن. دنیای اون روزام پر بود از پادرهوایی و سردرگمی. ایمانی به هیچ چیز نمونده بود. حتا خدا!! همه چیز برام مسخره و پوچ بود و پر از انتظارای پوشالی. از خودم بدم میومد. از دنیای اطرافم.

بعد از عید اما همه چیز تغییر کرد. آمار میگفت که رفته مکه!! و سر کلاس نشون داد که بچه مومنیه. از اون مومن خرکی های بی قاعده نه. از اوناییشون که کلی کتاب خوندن و این حرفا. یک آن وجودم لرزید. با دیدنش حالی به حالی میشدم. نگاه های اونم دست از سرم بر نمیداشت.

با کسی نیست

این و بچه ها گفتن و کیمیا گفت اسمش و توی فیس بوک سرچ کن. شخصیت جالبی داشت و کلی علاقه مشترک. همه جا نگاهش رو دنبال خودم احساس میکردم. بخاطرش چه ساعتایی رو که منتظر میشستم  و چه عشقی که واسه رفتن سر کلاس اخلاق داشتم. پروژه م و گذاشتم این موضوع: اخلاق کارکنان دانشگاه و یه شعر گفتم. پارودی در واقع یا شوخی با شعر پشت دریاها شهریست که تبدیل شده بود به پشت دریاها دانشگاهی ست و از این حرفا. با کلی شعر دیگه که به مناسبت حضور اون از ذهنم تراوش میشد.

حتا موهامم بیرون نمیذاشتم. آرایش نمیکردم. سردبیر مجله بودم و بیشتر بچه ها پسر بودن اما می ترسیدم حتا باهاشون حرف بزنم که اون ببینه!!! مسخره به نظر میرسه اما حتا نماز میخوندم پشت سر هم. حس میکردم عجب آدم روحانی ای باشه. عقیق میگفت فکر کن دوست دختر نداشته باشه!!! هرچی مومن تر بدتر  . معصوم میگفت اوا خواهره

خودمم حتا نمیدونستم تاثیر نگاهای اونه که عاشقم کرده و رفتاراش، داشتن ایمانش که توی اون روزای من گم بود یا یه احساس القایی الکی. دلم میخواست تکلیفم با خودم روشن شه حداقل.

روز پروژه اخلاقم شد. همه میدونستن چقدر واسه شعره زحمت کشیده بودم. همشم بخاطر اون بود. دلم میخواست طوری باشم که عمرا نتونه دلقک بازی در بیاره. اما ... غایب بود! نیومد. باورم نمیشد.

دلم نمیخواست باهاش رفیق شم. حس میکردم ارزش عشقم اون طوری رکود میکنه. حس میکردم به گناه میرسه و اون از گناه فراری. فقط دلم میخواست مطمئن باشم اونم دوستم داره و احساسم واقعی بوده. هدفمم از کارکردن روی اون پروژه لعنتی فقط این بود که یه خاطره پررنگ از من توی ذهنش بمونه. شعر رو همه دانشگاه خوندن. مجله چرت و پرتمونم چاپ شد. توی جشن نوای اردی بهشت دانشگاهم شعر خوندم و اون با وجود شرکت توی جشن  همه سال ها اون سال نیومد. در حدود 2 ساعت و نیم هربار که در باز میشد نگاه میکردم ببینم وارد آمفی تئاتر میشه یا نه.

کلاس اخلاق تموم شد و توی دوره امتحانا ندیدمش که ندیدمش تا روز امتحان. خدا میدونه چی کشیدم. حاصل دلتنگی م رو دفتر 80 برگ شعرم میدونه!! بعد امتحان سوار یه تاکسی بودیم. رفت. رفت و دور شد. 85 ای بود و ترم آخر. منم که قرار بود مهمان باشم.

عقیق گفت: به قسمت اعتقاد داشته باش.

تابستونم گذشت. تابستون تلخ و طاقت فرسای مزخرف. جواب سوالام رو از کتابا گرفتم. به یه اعتقاد درست رسیدم. چیزی که خیلی بهش نیاز داشتم و در واقع توی مسیر افتادم. به این نتیجه م رسیدم که به هرکس دیگه ای که فکر میکنم، اون آنچنان توی ذهنم پیداش میشه که نمی تونم به کس دیگه فکر کنم.

کار مهمانی م درست نشد. یعنی نتونستم انتخاب واحد کنم و برگشتم به سیتی. یه همخونه سال بالاتر دارم که جزو فرندای فیس بوکش بود. گفتم شاید قسمت این باشه!!

بحث به خاطره تعریف کردن از کلاسا و یکی از دانشجوهای بسیجی شد که اتفاقا باهم درس اخلاق رو مشترک داشتیم. منم بحث و کشیدم به اینجا که فلانی اینطوری سر کلاس با خاک یکسانش کرد که همخونه م گفت راستی فلانیم ازدواج کردا! عکس دامادیش رو گذاشته بود فیس بوک. اتفاقا بچه پررویی بود و کلی دخترباز بود تا اینکه رفت مکه و یهو متحول شد.

کپ کردم. قصر پوشالی رویاهایی که ساخته بودم ریزش کرد و فهمیدم چقدر احمق بودم. چقدر احمق بودم که نگاهی رو باور داشتم که یه روزی فقط به چشم یه ورودی جدید و دوست دختر تازه ... یا شایدم اشتباه از من بود. خیالات برم داشته بود. شاید طرف اصلا ...

نمی شه بگم باید فقط به این فکر کنم که حاصل حضورش جهش فکری بزرگی شد و عاملی واسه شعرای خاص گفتن. نمیتونم روزای پوشالی دوست داشتنم رو نادیده بگیرم. اما یه پایان تلخ بهتر از یه ندونستن بی پایان بود. این و واقعا میگم.

برای آدم فوق احساساتی مثل من واقعا خیلی خوب بود چنین ضربه ای بخورم. شاید بتونم منطقی تر زندگی کنم. دنیای بدون عشق واسم معنای خاصی نداره. اما بهتر از اینه که فکرم و درگیر کسی کنم که بعدا دچار چنین افسوسی بشم.

خدایا فقط خوشبختش کن. انقدر که تموم دنیا بهش حسودی کنن. همین

تقدیر


لانه که نمی توان گفت، اما محل زندگی اش روی درختی کنار پنجره یک کلاس درس قرار داشت. هر صبح، صدای آوازش سرهایی را متوجه ش میکرد. سرهایی پر از لبخند که در جستجوی او این طرف و آن طرف میشدند. برای جلب توجه بیشتر بالا و پایین میپرید و شاخه اش را جا به جا میکرد. صدای آوازش را هم بلندتر. نگاه ها برایش سرشار از تحسین بودند. هر صبح به عشق آن نگاه ها از خواب بیدار میشد. شب ها با خیال همان ها میخوابید و از زندگی اش لذتی بی اندازه میبرد.

روزها گذشتند و در یکی از روزهای بهار همسایه ای جدید در یکی از شاخه ها جای گرفت. پرنده ای با زیبایی محسورکننده. پیش خود گفت: من از او زیباترم. حتما رفیقان قدیمی بازهم مرا ترجیح میدهند. صبح روز بعد، بیدار شد و طبق معمول هرروز، صدای آوازش فضا را پر کرد و باز همان نگاه ها. چند دقیقه ای گذشت و او بیدار شد. اول کمی پرهایش را باز و بسته کرد و بعد شروع به خواندن آواز کرد. نمی توانست باور کند کسی چنین خوش صدا در دنیا وجود داشته باشد. پرنده همسایه به سمت پنجره های کلاس پرواز کرد و یکی دو دور زد. چشم هایی را دید که برق تحسینشان جایی برای او نداشتند. گویا حالا تفاوت نگاه های پر از دوست داشتن را با تمسخر میفهمید.

روزها گذشتند و او به عادت هرروز از خواب که بیدار میشد، آوازش را سر میداد. بعضی گوش هایشان را میگرفتند، کنار پنجره ای ها هم بلند میشدند تا آن را ببندند. مدت ها از همسایه بی خبر بود. گویا رفته بود اما انگار سحر زیبایی اش او را از چشم همه انداخته بود. مردی را با ابزارهای عجیبی در دست دید. پر زد و روی دیوار رو به رو نشست. مرد به جان درخت افتاد و چیزی از شاخ و برگ برای آن باقی نگذاشت. دیگر جایی کنار آن پنجره نداشت. باید راهی درخت دیگری می شد. قبل از رفتن در حوض کوچک مدرسه، نگاهی به خود انداخت. آن زاغ کوچک حال کلاغی تنومند شده بود. آهی کشید و رفت. پس تقصیر پرنده کوچک نبود ...!

...

20 ساله شدم. همین روزها  بود که نیلوفر، هم خانه ایم با چشم گریان خانه آمد. دو تا از دوستانش در تصادف فوت کرده بودند. وحشت کردم. چه کارهایی که قرار بود انجام دهند و یک آن ... فردا تشییع جنازه بود.

بهم ریخته ام. می دانم چه باید بخواهم اما چیزی نیست که واقعا بخواهم. 20 ساله شده ام، بی هیچ اتفاق مهمی در زندگی  و زمان دارد میگذرد و باد آرزوهایم را با خود میبرد. در آینه میشمارم. 8 تار موی سپید دارم. بهانه روشن بودن موهایم و زدن شانه پدر و مادر به سر تکراریست. پیری در کمین نشسته و با قدرت لاینتهایش، به درد وادارم میکند. و من هنوز اول کارم. هنوز آینده ام را باید در آخر سررسید به خود یادآوری کنم. آینده ای که فکر میکنم برایش دیر است، یا آنقدر تکرارش کرده ام که دیگر نمی خواهمش. حتا در رویا.

20 ساله شده ام. بی هیچ حادثه ای به نام عشق! جالب نیست. من همیشه عاشقانه زندگی کرده ام و برای عشق ورزیدن بهانه داشته ام، اما بهانه هایم را دوست نداشتم. گول زدن این همه ساله ی خودم، دردآور شده. برای کسی که عشق را مهم ترین حادثه عمر میداند ... حتا یک رابطه دروغکی که چند وقتی بشود خود را گول زد ... کسی هست که بی فایده دوست داشتن را با او تمرین کرد. اما دوست داشتن که تحمیلی نمیشود، دوست داشتن باید احساسی باشد، از درون جوشیده نه پر از تصنع حرف های بی مقدار. پر از حرف هایی تازه که سکون با خود به همراه آورد.

و من پشت 20 سالگی جامانده ام و از اسفند ماه تمام شدنش میترسم و از این تیک تاکی که پدر گوش دلواپسی ام را در آورده و برای تمام دیر شده ها و تمام دیر نشده هایی که دارند دیر میشوند. دارد دیر میشود.

هنوز اول کارم. از سال های سال پیش. از همان زمان که با انرژی و امید مینوشتم، فلان کار و فلان کار را خواهم کرد. خوب ... این که آینده نشد. اگر نرسیدن باشد، غصه ست و رسیدن آن چیزی که منتظرش بودی چندان شیرین نخواهد بود.

هنوز میاندیشم، به اینکه تمام آدم بدهای دنیایم معتقدند کاری که میکنند درست است و من هم. اگر آن ها درست بگویند چه؟

به اینکه خدا را کجای دل زندگیم بگذارم که هم او راضی باشد و هم من و هم مامان.

زندگی ام از فکر کردن خسته ست و از پیدا کردن راهی که بتوان با اطمینان در آن قدم برداشت. فقط پر شده ام از بی خیالی ممتد که پشتش اضطرابی امانم را بریده.

من علم را دوست دارم، اما در مقابلش عجوزم، ایمان را دوست دارم، اما هیچ چیز در زندگیم احتمالی بیش از 50 درصد نداشته و خاص بودن را. اما همیشه عزیز ترین آدم های دنیایم غیرخاص ترین هاشان بوده اند. من از این زندگی و از این روزها فقط یک آرامش سرسخت میخواهم که هیچ طوفان بی لیاقتی نتواند از هم بدرد.