سوژه خنده بچه ها بود. سپید پوست، موهای جو گندمی و صدای
نازک. اولین بار جلوی کلاس اخلاق بود که دیدمش. خیلی اتفاقی و ناخواسته اون ترم
اخلاق برداشتم. بعد از حذف و اضافه. اون روز حسابی عصبی و داغون بودم. سنگینی یه
نگاهی رو روی صورتم احساس کردم. نگاهم به نگاهش افتاد. چقدر سفیده! اولین چیزی بود
که به ذهنم رسید. به عنوان یه پسر اما جذابیت نداره، باید دختر میشد. ربع ساعتی
منتظر بودیم و این نگاها تمومی نداشت و کلاس شروع شد. استادمون آخوند، مسئول دفتر
نهاد رهبری و پیشنماز دانشگاه بود. یه سری چرت و پرت گفت و منم طبق معمول نتونستم
خفه خون بگیرم. استاد ببخشید ... . اونم سوال پرسید و کلاس به چالش کشیده شد.
انقدر که استاد تا نیم ساعت بعد کلاس نگه ش داشت تا جواب سوالش رو بده.
جلسه بعدی اومد نشست صندلی جلوی من. یکی از هم ورودی های
پسرم در مورد اخلاق ازدواج کنفرانس داشت و دوست دخترشم پیش من نشسته بود. شروع کرد
به مسخره بازی:
استاد گوگل دات کامه ها
از کتاب دین و
زندگیشون برداشته اینارو
اگه کنفرانس اینه
که من همین حالا سه تا کنفرانس میدم
یکی از بچه ها: این ورودی 89 اما تو چندی؟
خیلی زیاد!
برگشت و شروع کرد سوال پرسیدن از من. امتحان چجوریه و منبع
چیه و از این حرفا که جواب بیشترش نمیدونم بود و اینکه منم بعد از حذف و اضافه
برداشتم.
دوستم گفت: به نظر میاد تو رو بخواسته شده ها!!!
زیاد میگفتم عاشق شدم. اما به طور واقعی فقط یه بار عاشق
شخصیت یه نفر شده بودم و اونم توی اینترنت. عاشق نوشته ها و شاید گاهی تصاویر
ذهنیش که یه آدم خیالی برای خودم بافته بودم واسه دوست داشتن. دنیای اون روزام پر
بود از پادرهوایی و سردرگمی. ایمانی به هیچ چیز نمونده بود. حتا خدا!! همه چیز
برام مسخره و پوچ بود و پر از انتظارای پوشالی. از خودم بدم میومد. از دنیای اطرافم.
بعد از عید اما همه چیز تغییر کرد. آمار میگفت که رفته
مکه!! و سر کلاس نشون داد که بچه مومنیه. از اون مومن خرکی های بی قاعده نه. از
اوناییشون که کلی کتاب خوندن و این حرفا. یک آن وجودم لرزید. با دیدنش حالی به
حالی میشدم. نگاه های اونم دست از سرم بر نمیداشت.
با کسی نیست
این و بچه ها گفتن و کیمیا گفت اسمش و توی فیس بوک سرچ کن.
شخصیت جالبی داشت و کلی علاقه مشترک. همه جا نگاهش رو دنبال خودم احساس میکردم.
بخاطرش چه ساعتایی رو که منتظر میشستم و
چه عشقی که واسه رفتن سر کلاس اخلاق داشتم. پروژه م و گذاشتم این موضوع: اخلاق
کارکنان دانشگاه و یه شعر گفتم. پارودی در واقع یا شوخی با شعر پشت دریاها شهریست
که تبدیل شده بود به پشت دریاها دانشگاهی ست و از این حرفا. با کلی شعر دیگه که به
مناسبت حضور اون از ذهنم تراوش میشد.
حتا موهامم بیرون نمیذاشتم. آرایش نمیکردم. سردبیر مجله
بودم و بیشتر بچه ها پسر بودن اما می ترسیدم حتا باهاشون حرف بزنم که اون ببینه!!!
مسخره به نظر میرسه اما حتا نماز میخوندم پشت سر هم. حس میکردم عجب آدم روحانی ای
باشه. عقیق میگفت فکر کن دوست دختر نداشته باشه!!! هرچی مومن تر بدتر . معصوم میگفت اوا خواهره
خودمم حتا نمیدونستم تاثیر نگاهای اونه که عاشقم کرده و
رفتاراش، داشتن ایمانش که توی اون روزای من گم بود یا یه احساس القایی الکی. دلم
میخواست تکلیفم با خودم روشن شه حداقل.
روز پروژه اخلاقم شد. همه میدونستن چقدر واسه شعره زحمت
کشیده بودم. همشم بخاطر اون بود. دلم میخواست طوری باشم که عمرا نتونه دلقک بازی
در بیاره. اما ... غایب بود! نیومد. باورم نمیشد.
دلم نمیخواست باهاش رفیق شم. حس میکردم ارزش عشقم اون طوری
رکود میکنه. حس میکردم به گناه میرسه و اون از گناه فراری. فقط دلم میخواست مطمئن
باشم اونم دوستم داره و احساسم واقعی بوده. هدفمم از کارکردن روی اون پروژه لعنتی
فقط این بود که یه خاطره پررنگ از من توی ذهنش بمونه. شعر رو همه دانشگاه خوندن.
مجله چرت و پرتمونم چاپ شد. توی جشن نوای اردی بهشت دانشگاهم شعر خوندم و اون با
وجود شرکت توی جشن همه سال ها اون سال
نیومد. در حدود 2 ساعت و نیم هربار که در باز میشد نگاه میکردم ببینم وارد آمفی
تئاتر میشه یا نه.
کلاس اخلاق تموم شد و توی دوره امتحانا ندیدمش که ندیدمش تا
روز امتحان. خدا میدونه چی کشیدم. حاصل دلتنگی م رو دفتر 80 برگ شعرم میدونه!! بعد
امتحان سوار یه تاکسی بودیم. رفت. رفت و دور شد. 85 ای بود و ترم آخر. منم که قرار
بود مهمان باشم.
عقیق گفت: به قسمت اعتقاد داشته باش.
تابستونم گذشت. تابستون تلخ و طاقت فرسای مزخرف. جواب
سوالام رو از کتابا گرفتم. به یه اعتقاد درست رسیدم. چیزی که خیلی بهش نیاز داشتم
و در واقع توی مسیر افتادم. به این نتیجه م رسیدم که به هرکس دیگه ای که فکر
میکنم، اون آنچنان توی ذهنم پیداش میشه که نمی تونم به کس دیگه فکر کنم.
کار مهمانی م درست نشد. یعنی نتونستم انتخاب واحد کنم و
برگشتم به سیتی. یه همخونه سال بالاتر دارم که جزو فرندای فیس بوکش بود. گفتم شاید
قسمت این باشه!!
بحث به خاطره تعریف کردن از کلاسا و یکی از دانشجوهای بسیجی
شد که اتفاقا باهم درس اخلاق رو مشترک داشتیم. منم بحث و
کشیدم به اینجا که فلانی اینطوری سر کلاس با خاک یکسانش کرد که همخونه م گفت راستی
فلانیم ازدواج کردا! عکس دامادیش رو گذاشته بود فیس بوک. اتفاقا بچه پررویی بود و
کلی دخترباز بود تا اینکه رفت مکه و یهو متحول شد.
کپ کردم. قصر پوشالی رویاهایی که ساخته بودم ریزش کرد و
فهمیدم چقدر احمق بودم. چقدر احمق بودم که نگاهی رو باور داشتم که یه روزی فقط به
چشم یه ورودی جدید و دوست دختر تازه ... یا شایدم اشتباه از من بود. خیالات برم
داشته بود. شاید طرف اصلا ...
نمی شه بگم باید فقط به این فکر کنم که حاصل حضورش جهش فکری
بزرگی شد و عاملی واسه شعرای خاص گفتن. نمیتونم روزای پوشالی دوست داشتنم رو
نادیده بگیرم. اما یه پایان تلخ بهتر از یه ندونستن بی پایان بود. این و واقعا
میگم.
برای آدم فوق احساساتی مثل من واقعا خیلی خوب بود چنین ضربه
ای بخورم. شاید بتونم منطقی تر زندگی کنم. دنیای بدون عشق واسم معنای خاصی نداره.
اما بهتر از اینه که فکرم و درگیر کسی کنم که بعدا دچار چنین افسوسی بشم.
خدایا فقط خوشبختش کن. انقدر که تموم دنیا بهش حسودی کنن.
همین