بغض نشکسته!
آقای نخست وزیر
آقای نخست وزیر مشروب نمی خورد
آقای نخست وزیر دود نمی کشد
آقای نخست وزیر در خانه ای حقیر اقامت دارد
ولی بیچارگان حتی خانة حقیری هم ندارند .
کاش گفته می شد :
آقای نخست وزیر مست است
آقای نخست وزیر دودی است
اما حتی یک نفر فقیر میان مردم نیست .
آدونیس :
نه مرا وطنی نیست
جز همین ابرهایی که از فراز دریاچه های شعر بخار می شود
. . . من دورم و دور وطن من است .
برچسب: یعنی سهم مردم زلزله زده از اون همه بشکه نفت 3 میلیون بلاعوض و 12 میلیون وام با بهره به قول خودشون کم بهره س؟ اونم با اینهمه کمک مردمی؟ برای این مردم باید کاشانه بسازن و با امکانات تحویلشون بدن. گور پدر این دولت خدمتگزار دروغگو
دستی، حلقومم را میفشارد
و جای نفسم را تنگ میکند
لعنتی، کشتن بلد نیست
شکنجه میکند
اندوه را بر آرزوهایم تزریق میکند
و تدریجی ترین مرگ را
نصیب بودنم
هرشب
تنبیه کرده ام خود را به بیخوابی
ولی با چشمان باز هم کابوس میبینم
فردا روز تلخی که من باز به دار بی حادثگی می آویزم
اینم فال ما
دردم از یارست درمان نیز هم
دل فدای
او شد جان نیز هم
اینکه میگویند ان خوشتر زحسن
یار ما این دارد و ان نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
یاد باد آن کو به قصد جان ما
زلف را بشکست و پیمان نیز هم
خون ما آن نرگس مستانه ریخت
وان سر زلف پریشان نیز هم
داستان در پرده میگویم ولی
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سرآمد دولت شبهای وصل
بگذرد ایام هجران نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه ازیر غوی سلطان نیز هم
محتسب داند که حافظ می خورد
و آصف ملک سلیمان نیز هم
مجرم، نوستالژی روزهای دبیرستانم
امروز تلوزیون یه فیلم داد به اسم مجرم
یه نفر که توی محل خیلی آدم شری بوده، بعد از دیدن بچه محل جدیدشون، یعنی یه خانم، یه دل نه صد دل عاشق میشه و کم کم سعی میکنه رفتارش رو درست کنه. بعد فراز و نشیبای داستان گوشه ی خونه ی خودش با عزاداری برا امام حسین توبه میکنه و جالب اینکه آخر داستان یکی از کسایی که باهاش کل کل داشت، می کشتش.
این فیلم رو دوست داشتم. خب خیلی مدته که خیلی چیزها برام تبدیل به خرافه شده. اما این فیلم در هر حال مفهوم قشنگی به اسم "بخشش" رو خیلی خوب به تصویر کشیده بود. نه بخشش خدا، به نظر من توبه یعنی رسیدن به درجه ای که خودت بتونی کارای گذشته ت رو ببخشی و خودت رو حلال کنی. جوری که از دست خودت راضی بشی.
این فیلم من رو یاد دوران دبیرستانم انداخت. وقتی که شخصیت اول داستان به جایی رسید که معشوق خدا شد و به اون پیوست!اینکه عشق آدم ها رو تغییر میده، بزرگ میکنه و روحشون رو با صفا و توی زندگی و قواعد اون تغییرات زیاد و خوبی ایجاد میکنه هم دیدم و هم شاید یه کم تجربه کردم. اون زمان عاشق نوشته های عارفا و صوفی ها بودم و شعرای مولانا و حافظ و همه ی اون هایی که عشق زمینی رو پلی برای رسیدن به خدا میدونستن. دلم میخواست خودمم به اون جایگاه برسم. اما خب حالا نه تعریف دقیقی از عشق دارم و نه خدا. ولی راستش، عقاید اون روزهام رو خیلی دوست دارم .
برچسب: و خدا، آن تنها مفهومی که هیچ منطقی قادر به اثباتش نیست و هیچ ذهن خلاقی توانایی یافتن اثبات وجودش را ندارد، با این وجود، تنها وجودی بی تعریفست که حضورش در قامت ثانیه ها پدیدار و لبخند آرامشش بر صفحه ی روزگار، حکم داشتن پشتیبانی با قدرتی لایزال ...
صدای سرد سکوت ساکن بر ثانیه ها
هستی یا می روی
هستی یا می روی
تیک تاک ساعت دیواری
و ثانیه هایی که با قلب من زمزمه میکنند
هستی، میروی
هستی، میروی
قهوه ی تلخ دلواپسی
وقتی چشمان قلبم صدای ساعت را بو میکشد
فال آخر
هنوز همان آدمک کف فنجان است
صورتش معلوم نیست
فقط رد پاهایش ختم میشود به مردمک دلشوره های من
این اولین فال نیست
باز هم نمی توان دانست
هستی ... یا .. می روی
می روی یا ...
برچسب: وبلاگ عزیز، ببخشید که یادم نبود یه ساله شدی . تو اولین وبلاگ عمرمی که نه تونستم ترکت کنم و نه حذف
برچسب دوباره: سلامتی همه ی اونایی که بودن، سلامتی همه ی اونایی که هنوزم هستن ...
چترم باز باز است خدایا، باران!
دست انتظارم را بگیر
با من بیا به اوج لحظه های با شکوه گوش دادن به موسیقی چشمک ستاره ها
بیا تا آغوش لطیف پروانه ها را پذیرا شویم
و با بال های نازک قاصدک ها
در کوچه های بی قراری ارمغان "آمدن" باشیم
من و تو اگر ما باشیم
زمین گرما را پشت گوشش قایم نمیکند
هجوم سایه ها سرباز ترسوی مهتاب را پشت سیاهی بی صفت اسیر نمیکند
و حسرت لا به لای سنگ های چندین هزار ساله سنگواره خواهد شد
من با تو
از آسمان هفتم هم بالاتر می رویم
و در مهمان خانه ی بهشت
از شیر و میوه های خوش بو بستنی می سازیم
و در عمق دانه های برف کوهساران دوزخ، که هر کدام یک شکلند گم می شویم
تا با خدا قایم باشک بازی کنیم
با تفنگ ابر، فاصله ها را تیرباران کنیم
تا محو شوند
و "دوری" بی گناه را به دوردست ها بفرستیم
بگذار با باهم بودنمان، ترس عقل را فرو ریزیم
و مرگبارتر از همیشه
با هم باشیم!!!
برچسب: دلم میخواد عاشق بشم، عاشق باشم، این واقعا درخواست بزرگیه از زندگی؟
برچسب ': همیشه، یه جاهایی از زندگیم توی دوراهی گیر میکنم، از اونایی که واقعا نمی فهمم کدومش درسته و همیشه، از خدا می خوام بهم راه و نشون بده، بگه چی درسته، چیکار کنم! بده آأم حس نفرت انگیز خیانتکاری داشته باشه، خدا کمکم کن
برچسب ":دارم میرم، فردا، 7.30!
برچسب "': برای اولین بار توی کل 8 سال وجودش، امشب واسش یه خواهر خوب بودم، اونی که باید می بودم! دعا کنین ادامه دار باشه
خیال خوش
O, who can hold a fire in his hand
By thinking on the frosty Caucasus
Or cloy the hungry edge of appetite
By bare imagination of a feast
Or wallow naked in December snow
By thinking on fantastic summer’s heat
O, no! the apprehension of the good
Gives but the greater feeling to the worse
كيست كه بتواند آتش بر كف دست نهد
و با ياد كوههاي پر برف قفقاز خود را سرگرم كند
يا تيغ تيز گرسنگي را با ياد سفره هاي رنگارنگ كند كند
يا برهنه در برف ديماه فرو غلتد و به آفتاب تموز بيانديشد
نه . هيچكس ! هيچكس چنين خطري را
به چنان خاطره اي تاب نياورد
- از آن است كه -
خيال خوبيها
درمان بديها نيست بلكه صد چندان
به زشتي انها مي افزايد
برچسب: دانلود
لئوناردو آلیشان/ برگردان شاملو
در گلوگاهِ من
درختِ سیبی هست
که از آن
مردی را
بر دار کردهاند.
اگر دهان میگشایم و روی میگردانی
بگردان
اما به قِدمَتِ عشق سوگند
که تباهیِ من از مِی و افیون نیست.
اوست که در گلوگاهم آویخته است و
میپوسد
آرام آرام...
من و جام می و دل نقش تو در باده ی نو
خلوتی بود که در آن ره بیگانه نبود
بازگشتی به قیمت زشت کردن خاطره های دوست داشتنی؟!
با تو انگار دگر
نتوان خاطره ای ساخت که شیرین باشد
خاطراتت همه در یادم هست
تو که خود میدانی
ولی از آن همه زیبایی هرروز وجودت، در من
خبری نیست ز شوقی که تو را باز بخواند سویم
با تو هستم هرروز
من هنوزم که هنوزست اگر شعر توانم گویم
و اگر زمزمه ی محو تنفس دارم
و اگر می خندم
همه را مدیونم
به تو ای دوست، به هر لحظه ی آن خاطره هایی که مرا برد به یک عالم دور
به تمنای حضور
به تپش های پر از حسرت دیدار دوباره
به جنون
ولی انگار دگر
پر شد این دفتر شیرین پر از خاطره ها
ذهن من تاب ندارد که به سویم آیی
و بسازی قفسی تا که بگیرم جای در کنج غزل
بنویسی و بخوانم
و شوم مست تر از فرط هوس
هوس بودن تو، هوس بودن عشق
هر چه می کوشی و من ... اما ...نه
زنده ام با همه ی خاطره ها
و نمی خواهم باز
بنویسی و بخوانم صدبار
تازه تر خاطره ای تا که شود باز آغاز ...
برچسب: دانشگاه خیلی با اونی که فکر میکردم فرق داشت، اما یه قسمتش بود که خیلی دوست داشتم، اونم همراهی با گروه تئاترش بود که درست عین محقق شدن رویام بود. هرچند اجازه ی اجرا نگرفت ...
برچسب again: ممنون هستین، چقققققققققققققدر دلم برا همه تنگ شده
زندگی با طعم بستنی قیفی
من: توی دانشگاه صفم میبندن؟
دوستم: آره، سرود ملیم میخونن، ناخنارم چک میکنن، باید ورزش صبحگاهیم کنی
من: از جلو نظام و ترتیب قدم داره؟
دوستم: پس چی فکر کردی؟
م: آخه بده که، پسرا نامحرمن
د: نه بابا، تو که به ناف همه یه "داداشی" میبندی، اونام همین شکلی!، راستی باید بریم مدرسه پرونده رو بگیریم؟
م: آره
د: خودم میدونستم
م: دروغ گفتم، حالا التماس کن که بگم باید چیکار کنی
مری مرغابیش و که خیلی دوس داره داده بهم میگه هروخ اونجا دلت برام تنگ شد صداش و در بیار
امتحان شهر آموزشگاه و رد شدم، به راننده ی عجول کله شق که به ترمز کردن اعتقادی نداره گواهینامه نمیدن!!
متن زیر و به عنوان یادگاری آخرین روز مدرسه به بچه ها دادم، دلم بدطوری براشون تنگ میشه ...
مرا به یاد آور
مرا ز یاد مبر
که انعکاس دلتنگیم بر روح آیینه پیداست
که تک تک ثانیه هایم در کنار تو ماندن را فریاد میزنند
و من هرروز با هر تپش کوچک قلب ساعت، درد بی تو بودن را زجر میکشم
مرا به یاد آور
هر چند که وسعت لحظه های در کنارت بودن را نمیدانستم
کنون ولی به تک تک ثانیه هایی که هنوز هستی
که قدر هر تپش ِ کوچک ِ قلب ِ ماهی ِ کنار ِ آب افتاده برایم اندوهناک و حیاتیست، قسم
تمنای دوست داشتنت را فخر روزهایم میدانم
من انگار از کلمات جا مانده ام
من امروز قدر کودکی که تازه زبان گشوده هم توان سخن گفتن ندارم
این واژه ها آه این واژه ها را چگونه کنار هم ردیف کنم
کدامین حروف الفبای دنیا را یاد بگیرم تا توان گفتن دوستت دارم را داشته باشد؟
ای دوست ... ای دوست ...
برو و سلام مرا به آینده ات برسان
به روزهایی که عشق در خانه ات را میزند و تو به استقبالش میروی
به روزهایی که قله ی سعادت را فتح میکنی
به روزهایی که دیگر من نیستم، اما انعکاس صدایم در هنگام آرزوی خوشبختی کردن برای تو در کوهسار زندگی به گوش میرسد
برو و بدان، هر چه بودم، هرچه کردم
تو را به یاد دارم، تو را دوست دارم و با تک تک لحظه های با تو بودن به زندگی فخر می فروشم
مرا به یاد آور، مرا زیاد مبر ... مرا ز یاد مبر ...
برچسب: خوبم، خیلی خوب، چمدان میبندم، خرید میریم، می ترسم و استرس دارم، دل تنگم و خوشحال و مشتاق!
برچسب ': خدایا، بازم بخاطر داشتن دوستای خوب از تو سپاسگزارم
برچسب''': دلمان برای یک عدد احمدرضای توسلی غیر واقعی زشت بی معرفت تنگ شده است!
هیچ وقت تسلیم سرنوشت نخواهم شد، من همانی خواهم بود که میخواهم باشم!
امروز نه آغاز و نه
انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از ان روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافله لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی است در این سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصله دست و زبان است
خون میرود از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من میکنم افشاندن جان است
از راه مرو سایه که ان گوهر مقصود
گنجی است که اندر قدم راهروان است ...
برچسب: این یه احساس تلقینی نیست، چیزی هست که با همه ی تارو پود وجودم حس میکنم، یه نفر که یه گوشه داره قاه قاه بهم میخنده و بهم میگه یه روزی از اینکه اینهمه ناراحت بودی که چرا اینطور شد، متعجب خواهی بود ...
برچسب': خداوندا، بخاطر ارزانی کردن دوستان خوب از تو سپاسگزارم
مرگ به وسعت یک عمر زندگی
اگر دوباره آمدی، به شهر بی ثبات من
بدان که شهر قلب من، ویرانه ای شده ست و بس
من از حوالی غمم، شکنجه گشته از سراب
سکوت را قلم زدم، بهار را ورق زدم
در این هوای بی کسی، در این ترنم کبود
در این هبوط بی دلیل، در این هوای درد زرد
شکار شد غرور من، به دور رفت هوای عشق
فرار کرد، نغمه ای، که خوانده بودم از امید
کنون مرا چنین ببین، دیوانه ای خالی ز درد
هر لحظه آرزو کنم، روزی که آید مرگ من
هر جای دنیایم پر است، از آرزوی گمشده
از ترس مرگ آرزو، هر لحظه میمیرم، ببین
دردم نباشد بی کسی، دنیای من پر شد ز کس
اما در انتهای راه، بن بست را دیدم وَ بس
خاکسترم، خاکستری، از آتشی کز جان خود
پرکنده گشتم در هوا، دورم بریزد این زمین
زانوی خسته، رنگ زرد، شوقی نمانده، بی دلیل،
می تازم، این دنیا کنون، میخندد و من را ببین
هرروز دور می شوند، آن آرزوهای بزرگ
من در پیم اما کجا، در راه بی مقصد، شبوه
تقدیم به تو، دوست مهربونم ...
قطره ی شبنم عشق
که همان اشک خداست
بر تن بی کس یک شاخه ی گل
و همان تنها چیزیست که او می دارد
دوستت دارم چون
دل دریایی امواج خروشان که تمنا دارند
که به ساحل برسند
که رسانند به قلبش صدف و مروارید
به همان اندازه
که دل نازک آن کودک زیبا به تپش می افتد
ز برای جمع گرداندن آن مروارید
به همراه صدف
دوستت دارم چون
هرچه خورشید محبت دارد
می سپارد به تن پنجره ها
تا که شاید در پس پرده ی غم
چشم یک قاصدک ناز به حرکت افتد
و خبری آورد از شادی و مهر
و غم از خانه برون گردد و آن پنجره بگشاده شود
دوستت دارم چون
هرچه مهتاب تحمل کند این منت را
که اگر نوری هست
طرفی خورشید است
ولی از تابش او کوچه ی تاریک بگردد روشن
و شود پر تن تنهایی ماهی هایی
که شب آن ها را، می، ترساند
دوستت دارم چون
قدر هر دانه انار
که یکیشان انگار
از بهشت آمده است
دوستت دارم
به همان زمزمه ی صبح قسم
که بگیرد جای، در وسعت شب
و بیاید که به کشتن دهد هرچیز که نامش باشد، تاریکی
به همان وسعت آبی هایی
که به ما گفته اند انگار، خدا را به درون جا دادند
که تو انگار تبارت مهر است
که سزاوار تر از تو نشناسم آنکس
که بیارزد که بگویم ای دوست
دوستت میدارم!
آفتاب میشود ...
نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايهء سياه سرکشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه کن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره اي مرا به کام مي کشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام مي کشد
نگاه کن تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده اي مرا کنون به زورقي
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره مي کشاني ام
فراتر از ستاره مي نشاني ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين برکه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفه هاي آسمان
کنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي توصداي بال برفي فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسيده ام
به کهکشان، به بيکران، به جاودان
کنون که آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان ديرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از اين ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب مي شود
صراحي ديدگان من
به لاي لاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
نگاه کنت
و مي دمي و آفتاب مي شود
با صدای خسرو شکیبایی بشنوید: آفتاب میشود
بوی ریحان

روزی خواهی آمد
روزی دستان مرا در دستانت گره خواهی زد
و مرا
خواهی برد
دور
... دور ... دورتر
آه که
آن روز چقدر آسوده خواهم بود
و تو آنروز مرا به تک آرزویم خواهی رساند
و تو آن روز مرا سوار سرسره ی رنگین کمان خواهی کرد
تو خواهی آمد
سوار بر تک گوزن خوش یمن زمین
دست من را خواهی گرفت
مرا از این لجنزار بیرون خواهی کشید
از این زمین کثیف، از این سراسر بوی غربت گرفته، از آرزوی محال
میبری مرا
همان
جا که دریا هست و تاریکی مطلق که تنها شکافش یک روزنه از چشم شمع هست و بس
مرا
در آغوش خواهی کشید
و بال هایم را که جایشان گذاشته بودم برایم خواهی آورد
آه که چقدر دلم برای پرواز تنگ شده ...
*بچه که بودم، همیشه بوی سبزی ریحون تازه یه حس خوشایند امید بهم میداد .