لطفا واسم کامنتی ننویس، حتا اگه یه اپسیلون حس کردی حرفایی که میزنم واست مسخره س

یه وقتی یه جوری یه کسی الکی الکی وارد زندگیت میشه و چنان دنیات و کن فیکون میکنه که خدا میدونه! و تو نمیفهمی دلیل این کن فیکون شدنش چی هست؟

 نمیدونم، توی این چند ماه که به یه پوچگرای تمام عیار تبدیل شده بودم شاید تنها چیزی که میتونست من و از اون باتلاق بیرون بکشه عشق بود و من برای به دست آوردن این عشق حتا گداییم کردم، بدتر شد که بهتر نشد، شاید حقم بود، من عاشق نبودم اما میخواستم عاشقی کنم، و من موندم و یه احساس که قبلا مرده بود و بعد از اینکه از خواب ابدی بیدارش کردم بدطوری زخمی شد، حالت دوم برای من خیلی بدتره!! واقعا بدتره.

 وقتی فکر میکردم که آدما چه زود هم و مصرف میکنن و دور میندازن، و چقدر مدعی عشق بودن که معشوقه شون و داغون کردن بخاطر خودخواهی هاشون خیلی بیشتر اذیت شدم و این پوچگرایی به اوج رسید...


 اما...  یک آن ... یه نگاه کمونش و برداشت و زه و کشید و قلبم و نشونه رفت، یه فلش از قلبم رد کرد و من موندم و دلی که بدطوری پرپر میزد! یا بهتره بگم ... میزنه!


کی فکر میکرد روز پنجم عید روز اول کتابخونه رفتم وقتی همه ی دنیا خلوته یه ربع برای استراحت بیرون برم و ... و اونم نگاهش و توی محوطه بچرخونه و  بین 14  15 نفر اونجا روی من میخ بشه!

خب جدی نگرفتمش، همشون سر و ته یه کرباسن، ولی بی اختیار بهش فکر میکردم، یه جوری بدطوری به دلم نشست، یا من خیلی محتاج بودم که با یه سکه ده ریالی کلی ذوق کردم و یا اون واقعا یه آدم خاص با یه روح خاص بود.

 یه شلوار لی آبی آسمونی پوشیده بود و یه لباس آستین بلند به سبک بافتنی که خاکستری رنگ بود! رنگ مورد علاقه من!!! 

به سیما که گفتم، کلی باهم خندیدیم! بهش گفتم باور کن لباسش و عوض کنه دیگه نمیشناسمش!! صداش میزنم "دوستم"

خب ... قشنگه دیگه، اینکه موقع ناهار دو نفری راهمون و کج میکنیم واسه چند ثانیه دیدن همدیگه، یا موقع انتخاب کردن کتابا قفسه هامون و عمدا یکی میکنیم، یا حتا وقتی بیرون میری و دلت میخواد اونم بیرون باشه و اینکه هروقت که فکر کنی حس کتابخونه رفتن نداری خیال همون چند ثانیه دیدن اون کاری باهات کنه که یه ربع بعد از حس نداشتنت مرتب و منظم جلوی در خونه باشی!

خب ... نمیدونم این سه ماه تموم شه چی میشه، سیما پرسید واقعا عاشقشی یا مسخره میکنی؟ گفتم واقعا عاشق اینم که عاشقش باشم. عاشق آدمی که به جز خیال خودش اجازه ی توجه به هیچ کس دیگه ای و بهم نده. من خیلی خوشحالم ... خیلی دوسش دارم!! وای نمیدونم، حافظ کجایی؟ هرچه پیش آید خوش آید ...