با چرخ ستیزه کار بستیز ...
عمیقا دلم میخواد برم سر کوچه و دل خون و تردید و با یه بسته تخمه و یه چیپس سوپر چی توز و یه سطل ماست موسیر بخرم و تا نصفه شب فیلم تماشا کنم، بعدم قهوه فرانسه درست کنم و زیر نور شب خواب یه کم جزیره سرگردانی بخونم و گریزیم بزنم به بوف کور هدایت، شاید وسطاش بتونم دنیای سوفی رو هم جا بدم؛در هر حال الان پیاده رفتن از خونه تا بیمارستان دی و هم به دیفرانسیل خوندن ترجیح میدم!
کنکور همیشه از نگاه من یه گذر بود، از دنیایی پر از اجبار به دنیای پر از آزادی، از دنیایی که یادگیری یه اجباره به دنیایی که یادگرفتن یه انتخابه، دیگه مجبور نیستی دین و زندگی و جغرافیا بخونی و ... اما حالا میبینم اینا همش خیال خامه. دانشگاه همون دبیرستانه با این تفاوت که بهت القا میکنن کمی بزرگتر شدی و باید عاقل تر باشی، و عاقل بودن توی عصر جدید یعنی سیر تکراری زندگی 99 درصد جامعه ت و طی کردن! خوب کسی نمی تونه منکر این باشه که همه ی همکلاسی های من نه بخاطر احترامی که برای علم و البته ذهن خلاقشون قائلن، بلکه بیشتر برای قمپز در کردن و کمی عادلانه ترش پول درآوردن هست که درس میخونن و روزی سرکار خواهند رفت یا شایدم خارج از کشور تا یه زندگی مرفه داشته باشن، البته اسم این روال و هیچ وقت نمیشه زندگی گذاشت! چون به نظر من ما وقتی زندگی میکنیم که توش تفاوتی با دنیای پر از روزمرگی آدمای اطرافمون باشه.
این روزا دیگه خلاف جهت جریان آب شنا نمیکنم، این روزا من دیگه اون من سابق نیست که بخاطر اینکه اعتقاد درستی داشته باشه حاضر شد اعتقاد همه ی آدمای اطرافش و زیر سوال ببره، البته هنوز فکر میکنم کار بزرگی کردم، چون خیلی ها رو به شک انداختم و مجبور کردم که کمی از خط قرمزا پارو اونور تر بذارن، شاید بعضی چیزا واقعا خط قرمز نباشن! اما خوب درسی که گرفتم اینه که بیشتر آدم ها از "ماجرا" گریزونن و سعی میکنن زندگی دیگران رو تقلید کنن تا آینده شون تضمین شده باشه و هرروز این سوال و از خودشون میپرسن: من چرا زنده م؟! این روزا مامان متعجبه که چرا عقاید اسلامیش زیر انتقادای بی رحمانه ی من زیر سوال نمیره و سکوتم در مقابل نقطه نظرای سیاسی اجتماعی آدم های اطرافمم مایه ی شگفتی شده! البته از زندگی کنونیم راضیم، من چیزایی که باید تجربه میکردم و تجربه کردم، کارایی که باید انجام میدادم رو هم انجام دادم، اما مهم از اینجا به بعده، میدونم که تحمل زندگی عادی و ندارم، همین حالا دارم فکر میکنم اگه قید کنکور و بزنم و کتابای درس مورد علاقه م و بگیرم و بخونم و سعی کنم اونطور که میخوام زندگی کنم چی میشه؟! بهترین تجربه ی من توی یادگیری کلاسای دیسکاشن آزاد بود که سطح انگلیسی من و به طرز وحشتناکی بالا آورد! و کاش همه ی کلاسای دنیا این شکلی بود، در هر حال دنیا فعلا دنیای ایده آل من نیست و این منم که باید زندگی ایده آلم و بسازم، و می نویسم که فراموش نکنم قرار نیست برم دانشگاه و بعد سرکار و بعد ازدواج و بچه و مرگ! من اومدم تا تاثیری روی این دنیا بذارم و برم! اگه اینطور نباشه همیشه مورد بازخواست خودم قرار خواهم گرفت ... !
فوکوس: خلا یه آدم و توی زندگیم حس میکنم، آدمی که در قبالم احساس مسئولیت کنه و در قبالش احساس مسئولیت کنم، یه دوست، واقعا به یه دوست احتیاج دارم، خوب توی یکی دو سال اخیر آدمای زیادی و وارد زندگیم کردم، همشون خوب بودن و ارزش این و داشتن که بهشون نزدیک بشم اما ... نشدم! نتونستم! یاد حرف کاوه می افتم که بهم گفت اگه یه نفر رو دوست خودت دونستی در قبالش وظیفه داری و من این روزها فرصت انجام وظیفه ندارم . شاید برای همین دیگه جواب اس ام اسام و نداد . یا نرگس که دوبار سعی کرد بهم کمک کنه اما هر بار ... و شاید همینم دلیلی بر این شد که تنهایی و انتخاب کنم. ولی آدم گاهی واقعا نیاز به "یه نفر" داره. برای من این روزا نبود این یه نفر خیلی رنج آور شده.