آخرین روز دانش آموز بودن من

مدرسه ی ما رسم داره برای بچه های پیش دانشگاهی جشن خداحافظی برگزار کنه و امروز جشن خداحافظی ما بود، از یکی دو ماه قبل برای این جشن کلی تدارک دیدیم، اما بهمون خبر دادن که برنامه بعد از عیده! خب ... ما خیلی سعی کردیم که این اتفاق نیافته، بعد عید کی مدرسه میاد؟ اما مدیرمون با این استدلال که هفت سال من به شما گفتم حجابتون و رعایت کنین و نکردین حالا یه بارم من حرف شما رو گوش ندم!!! نذاشتن ما برنامه مون و اجرا کنیم! برنامه ی ایران شناسی و بچه های پایه بهم ریختن، وقتی همه هم صدا میگفتن ما میخوایم پیشا برامون برنامه اجرا کنن و کل کادر مدرسه توی دفتر مدیر بودن برای گرفتن رضایت از ایشون برای اجرای برنامه ... خب ... نشد!
میخواستم بهش بگم میدونی چرا 7 سال به حرفت گوش ندادیم؟
چون تو قوانین خدا رو خوب میشناختی، اما خودش و نه!!!
مثل آشغالای دیگه ای عین خودت که فقط یادم دادن دین وسیله ی خودنمایی امثال شماهاس .
ما توی سمعی بصری کلیپا و فیلمایی که میخواستیم و تماشا کردیم، شوخی با معلما و ... و امروز برای آخرین بار سر کلاس بزن و برقص راه انداختیم. مدرسه رو بهم زدیم و ... امروز از هم خداحافظی کردیم. صدای هق هقمون به آسمون میرسید. آهنگ سلام آخر احسان و ...
می دونین؟ جدایی معنا نداره، تا وقتی نخوای کسی از زندگیت خارج شه نمیشه اما ... آدما سیرشون نزولیه، هر چی بگذره بدتر میشن، بهتریناشون همون طور که هستن میمونن و من از روزایی می ترسم که ... بیخیال
دعا کنین برای هممون ... من از مدرسه بیشترین چیزی که یاد گرفتم درس عشق ورزیدن بود ... دوست داشتن بی دریغ ... دلم تنگ میشه ... دلم تنگ میشه!