خب، بذار اعتراف کنم!

این منم، یه سبک ایده آل برای زندگی کردن دارم که هیچ شباهتی به اینی که الان هست و بهش میگن زندگیم، نداره. ما آدما هرکدوممون یه دنیای ایده آل داریم، بعضی هامون شاید اون طور که میخوایم زندگی کنیم، اما خیلی هامون نمیتونیم، خب دلایل زیادی داره، شرایط اجتماعی، خونوادگی و خیلی چیزای دیگه.

مثلا من، همیشه عاشق این بودم که هنرپیشه باشم، هربار که یه فیلم میدیدم بعد یه سناریوی دیگه میساختم و خودم میشدم نقش اول، تمام اتفاقایی که دوست داشتم بیافتن، تمام آدمایی که توی زندگیم نقش کوتاهی داشتن درحالی که من ازشون یه حضور پررنگ میخواستم توی زندگی تخیلاتیم اتفاق افتادن و بودن! بدبختانه اینکه میدونم اگه اراده کنم، حتا همین حالا راحت میتونم بازیگر بشم، خب اما نمی خوام، چون من دلم میخواد توی فیلمی بازی کنم که واقعیت ها رو به تصویر بکشه! واقعیت هایی که سانسور نشن، و برای نشون داده شدن نیازی به 3000 تومن بلیت سینما نداشته باشه که مردم عطاش رو به لقاش ببخشن.

دوست داشتم یه دوچرخه داشته باشم، یه کوله پشتی، با دوربین و لپ تاپ و برم سفر، برای همیشه توی سفر باشم، با فرهنگ مردم آشنا بشم، لهجه ها و زبونشون و یاد بگیرم، سبک زندگی هاشون ایده ای واسه نوشتن کتابام کنم و چیزای مختلف و توی دنیا تجربه کنم، از صید مروارید و شنا و غواصی، تا کوه نوردی و جنگل بانی و آلاچیق ساختن، اما نمیشه، اولا پولش و ندارم، دومم خونواده م و نمیتونم ترک کنم و دیگه م اینکه با دوچرخه سفر کردن تنهایی توسط یه دختر خیلی کار خوفناکیه!

قاعدتا اگه من خود من بود باید الان انسانی یا هنر میخوند و توی رشته های جامعه شناسی و ادبیات فارسی و فلسفه و روانشناسی و عکاسی و نقاشی و کاریکاتوریستی و اینا ادامه تحصیل میداد. باید از صبح تا شب توی نمایشگاه و تئاتر و سینما می بود یا در حال مسافرت واسه آشنایی با فرهنگ های مختلف. اما نرفت انسانی چون عربی دوست نداشت و رفت ریاضی چون میگفتن حیفی! بچه هایی که درسشون خیلی خوب نیست هنر میخونن!! یا اینکه اگه میرفتم توی اون رشته ها پولدار نمیشدم!

از سن 15 تا 18 سالگیم، جمعه هایی که میتونستم قرار پیست دیزین و با دوستام بذارم توی کلاس زبان بودم!! یا داشتم آزمون قلم چی میدادم، و روزای دیگه ی هفته م که میتونستم کلی مجله و کتاب بخونم و علوم مورد علاقه م و یاد بگیرم، باید وقتم و با کلاسای مزخرف و خسته کننده ی فیزیک و شیمی و ریاضی پر میکردم، درسایی که عملا توی پایه چیزی ازشون یاد نگرفتم و همشون و توی دوره ی پیش دانشگاهی خوندم!! یعنی 3 سال زندگیم پر! دردناک نیست؟

خب حالا که فکر میکنم میبینم رفتن به مدرسه و دانشگاه واقعا هدر دادن عمره، اگه یه روزی رئیس جمهوری چیزی میشدم همه ی موسسه های آموزشی و آزاد میذاشتم تا هرکی هرچی دوست داره یاد بگیره، نه اینکه چون مثلا عاشق فیزیکه مجبور باشه هزار تا ریاضی مسخره رم بخونه یا اگه عاشق ادبیاته مجبور به خوندن عربی باشه!

اما حالا که نیستم؟ هستم؟ دو حالت داره، میتونم بشینم غصه بخورم و هی فک کنم چقدر از زندگی ایده آلم دورم، یا میتونم از همینی که هستم لذت ببرم! شاید که بعدا بتونم چیزی که میخوام باشم ...