4 روز پشت سر هم، استاتیک و مقاومت مصالح، ریاضی 2، فیزیک 2، برنامه نویسی c++ امتحانا رو دادیم. از اونجایی که توی طول ترم هرطور حساب میکنم در مجموع هفته ای 2 ساعتم درس نخونده بودم، کل این 4 روز بیدار بودم، عقیق و فاطمه به زور بیدار نگه م میداشتن. تا حالا توی زندگیم نشده بود انقدر نخوابم. همش و به امید روز آخر زنده موندیم اما بعد امتحان، به هیچ وجه حس خوبی نداشتم. با وجود همه خستگی، فاصله 6 روزه بین برنامه نویسی و امتحان بعدی. حس سبکی نداشتم. ساعت 8 9 شب رفتیم دریا کوچیک. من و کیمیا و عقیق و سونا. قلیون و بال مرغ یه کم سر حالمون آورد. خدا خیرش بده کیمیا رو که اجبار کرد بریم. وگرنه هر 4 تامون تا صبح دق کرده بودیم.

بعد از کنکورم درست همینطور بود. تموم مدت داشتم برنامه ریزی میکردم واسه تابستون بعدش. اما کوچکترین کاری نکردم. احساسم حتا بد تر از دوره ای بود که درس میخوندم.

در هر دو حالت توی برزخ بودم. یه حالت بلاتکلیفی که خدا نصیب گرگ بیابونم نکنه

برچسب:

The earth turned to bring us closer. It turned on itself and in us it finally through us to gether in this dream

زمین می چرخه تا ما رو بهم نزدیک کنه. انقدر دور خودش و ما میگرده که بالاخره ما رو بهم برسونه. ..

هنوز توی بلاتکلیفیم. از تقدیر انتظار دارم تو رو به زندگیم برگردونه!!