دریا ... اولین عشق مرا بردی !
1.
دریا آدم را وسوسه میکند، همین که پا درونش میذاری، دلت می خواد بری جلو، اونقدر جلو که محو بشی و به سکوت برسی، تو باشی و صدای موج ها و های و هوی مرغای دریایی. کشتی ها باشن ولی دور و تو از یه جایی به بعد دیگه شنا نکنی و بذاری آب آروم آروم مرگ رو به خوردت بده!
دریا جدی جدی آدم و وسوسه میکنه واسه مرگ. مخصوصا بعد یه بادبادک بازی حسابی!
2.
شنی ش رو فقط موقع ظهر دوست دارم و وقتی کفش پام نباشه و خیس هم نباشم.وگرنه همیشه از شنای کنار دریا بیزار بودم. همیشه پاهای خیسمو به خودشون می چسبوندن و میشدن عاملی برای کتک خوردن از مامان.
دریای واقعی واسه من دریای سنگیه، یعنی آتیش و خنکا و خلوت، با چند تا سیب زمینی یا ماهی که روی همون آتیشه بپزه. یعنی موجایی که شوخیشون میگیره و خودشون و می کوبن به صخره ها تا خیست کنن!
3.
از وقتی یادمه سهم من از این دریا به این بزرگی یه پلاژ نیم وجبی بود و کلی آدم توش. هیکلای قناس و سینه های آویزون و شکمای آویزون تر. چند تا پلاستیک که محدوده آب بازی هام و مشخص کنن و صدای ناخوشایند سوت غریق نجات. یا دخترایی که کنار ساحال نشستن و به خودشون روغن می مالن تا برنز کنن و دائم باید بهشون حسودی کنم. این پوست سفید باید دریانورد بشه تا برنز شه!
4.
فقط پاهام و میکنم توی آبو بقیه ش رو روی شنای داغ دراز میکشم و شعرای گروس و میخونم.
ما
کاشفان کوچه های بن بستیم
حرف های خسته ای داریم
این بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند
و شعر من و نیلوفر و مریم!
پاییز در ایوان خانه نشسته است
و من به دست های خاک فکر میکنم
که حتا اگر تمام جنازه ها را بپوشاند
موهای تو چون گندم زاری
از لای انگشت هایش بیرون میزند
هرکاری ش کنی، بدون دایی و شوهرخاله کرمو که پرتت کنن توی آب و هی کله ت و نگه دارن و هی زورت نرسه به قد و هیکلشون و هی ... هی از سفرهای دسته جمعی که نمیرویم!
5.
دریا
کاش میشد تمام عقده هایم را به تو میسپردم تا با یکی از کشتی هایت قاچاقی به آن سر دنیا ببریشان و کاش برایم آرزوهایم را سوغاتی می آوردی. برای من کنار تو بودن مثل قالی بافتن است، رویا بافته ام، معنای فرش صدف های روی خودت را می فهمی؟
دریا دریا دریا ... کاش پاهایم را با زنجیر تعلق نبسته بودند، تو با مرگ برایم دست تکان دادی و نیامدم! هیچ گاه خود را نخواهم بخشید ... هیچ گاه ...