عشقی کنار کارهایم نیست. به زور خودم را روی موزاییک های باید" میکشم!

شعری نیست، نبوغم را کنار بخاری خوابانده ام، تنقلات خستگی را هرروز تناول میکنم و با پوچی چای مینوشم. نمیدانم عشق نجاتم میدهد یا مرگ. فقط میدانم محتاجم که نجاتم بدهند از این تقاطع تقدیر ...