دیوانه ای از قفس پرید

به انگلیسی : One Flew Over the Cuckoo's Nest، به معنی: پرواز بر فراز آشیانه فاخته نام فیلمی آمریکایی به کارگردانی میلوش فورمن است که درسال ۱۹۷۵ بر اساس رمانی به همین نام نوشته کن کیسی ساخته شدهاست.
این فیلم در ایران با نام دیوانه از قفس پرید نمایش داده شدهاست. همچنین این فیلم یکی از 100 فیلم برتر میراث سینما است.
رندل پاتریک مک مورفی)جک نیکلسون( را به جرم تجاوز دستگیر میکنند و به حکم دادگاه او را برای بررسی وضعیت روانی اش به بیمارستان روانی ایالتی میفرستند. مک مورفی، با مقررات سخت و غیر انسانی تیمارستان که توسط زن سرپرستاری لوئیز فله چر اعمال میشود مخالفت میکند. بعد از وارد کردن شوک الکتریکی به سر او و ادامه رفتارش، در اثر عمل لوبوتومی زیست گیاهوار پیدا میکند.
نام کتابی که فیلم براساس آن ساخته شده از شعر کودکانه آمریکایی:
Wire, briar, limber-lock
Three geese in a flock
One flew east, one flew west
And one flew over the cuckoo's nest.
گرفته شدهاست.
در کتاب شخصیت رئیس سرخ پوست، این ترانه را از کودکی خود به یاد میآوردهاست. با وجودی که این بخش در فیلمنامه نیامد، ولی هنوز عنوان فیلم وجه تسیمه خود را حفظ کردهاست: دو نفر به دلایل مختلف مردند، و دیگری آزاد شد.
جایزه اسکار بهترین فیلم در سال ۱۹۷۵
جایزه گلدن گلوب بهترین فیلم درام در سال ۱۹۷۶
جایزه بهترین فیلم جشنواره بفتا در سال ۱۹۷۶
فوق العاده بود، اگر عاشق فیلم های تمثیلی هستین ببینینش و با همه ی وجود لذت ببرین.
داستان از جایی شروع میشه که مک مورفی رو بخاطر اعمال خشونت آمیزش و دعوا با آدم های زیاد و فرار از کار و اقدام آخرش یعنی اقدام به تجاور به تیمارستان میارن تا برای مدتی رفتار اون رو تحت نظر بگیرن.
تیمارستان یه برنامه ی روزانه ی مزخرف داره که هرروز اجرا میشه، عده ای رو که کمی سالم ترن دور هم جمع می کنن تا در مورد مشکلاتشون حرف بزنن و همیشه بحث دچار حاشیه س و موضوع به طرز وحشتناکی هیچ ربطی به اون چیزی که اول قراره روش بحث بشه نداره.
یه سرخپوست با هیکل بزرگی وجود داره که میگن کر و لاله و مک مورفی سعی میکنه بهش بسکت بال یاد بده، یکی از پرستارا میگه:
مک مورفی چرا با اون حرف میزنی؟ اون که یک کلمه م نمی فهمه
من با اون حرف نمیزنم، من با خودم حرف میزنم، اینطوری بهتر فکر میکنم
ولی به درد اون نمی خوره
خب دردشم نمیاره، درسته رئیس؟
مک مورفی پیشنهاد میکنه که جای شب و روز برنامه عوض بشه تا بتونن مسابقات بیس بال کشوری رو تماشا کنن، اما سرپرستار مخالفت میکنه و برای ساکت کردن مک رای گیری میکنه، اما فقط سه نفر از 9 نفر دستشون رو به نشونه ی موافقت بالا میبرن.
مک به دوستانش میگه من این سکوی آب(یه مکعب مستطیل سنگی بزرگ و سنگین) رو بر میدارم، شیشه رو میشکونم و فرار میکنم، و شروع میکنه به زور زدن، حتا سر این موضوع شرطم می بنده؛ اما نمی تونه بلند کنه و میگه دست کم سعی خودم رو کردم. فردای اون روز وقتی درخواست تکرار رای گیری رو میده همه دستشون رو بالا میبرن، انگار مک به اون ها یاد داد که اگه قرار باشه چیزی تغییر نکنه حداقل میشه سعیشون رو کنن، اما پرستار با بی رحمی میگه ما اینجا 18 مریض داریم! 9 نفر دیگه خیلی خیلی دیوونه ن. اما مک از سرخپوست درخواست میکنه و اون درستش و بالا میبره اما بازم تلوزیون رو روشن نمی کنن. با این وجود مک روی صندلی جلوی تلوزیون میشینه و شروع میکنه به گزارشگری بیس بال و دوستانشم میان و کلی بالا پایین میپرن و سر و صدا میکنن.
یه بار هم با کمک سرخپوست از بالای سیم میپره طرف آزاد و اتوبوس گردش دیوونه ها رو با دیوونه ها میدزده و میره دوست دخترش رو برمیداره و همشون و میبره ماهی گیری!
تجربه هایی که دیوونه ها با مک دارن روشون تاثیر زیادی میذاره و یه روز وقتی همون برنامه ی روزانه یعنی دور هم نشستن رو اجرا میکنن مک می فهمه این دیوونه ها به درخواست خودشون اونجا هستن!!
مک میگه: شما از اون احمقایی که اون بیرون پرسه میزنن دیوونه تر نیستین!
مک بازم تلاش میکنه که فرار کنه، اینبار میدونه که سرخپوست کر و لال نیست و اون بهش میگه: پدر من مرد بزرگی بود، هرکار دلش میخواست میکرد، برای همین خوردش کردن، آخرین باری که دیدمش از بس کتک خورده بود کور شده بود. فقط برای اینکه یه سرخپوست کله شق بود و حقش و از سفید پوستا میخواست توی این سرزمین صدای هرکس بلند بشه خدمتش میرسن، تو رو هم خورد میکنن
و توی جریان یکی از همون فرارا، بعد از اتفاقی که واسه ی یکی از اون 9 نفر دوستاش واسه ی تجربه ی رابطه با دختری که مک کاری کرده بود که وارد آسایشگاه بشه، یعنی خودکشیش، بخاطر تهدید پرستار که میگفت به مادرش میگه، کاری باهاش میکنن که هیچ چی نفهمه و تبدیل به یه گیاه بشه.
اما سرخپوست بعد فهمیدن این موضوع اون رو میکشه و خودش با همون سکوی آب شیشه رو میشکونه و فرار میکنه.
دنیای ما مخصوصا کشور خودمون همین شکلیه، همیشه معدود آدم هایی هستن که می فهمن یه چیزی این وسط مشکل داره!! و غلطه و باید تغییر کنه اما بقیه مایلن زندگی مزخرف و اجباری و زورگویی های کسایی که به اصطلاح رئیس هاشون هستن رو قبول کنن و توی مسیر پیش فرض همون ها حرکت کنن. اما به دلیل کم بودن، کسایی که می فهمن همیشه به بدترین سرنوشت ممکن دچار میشن، خورد میشن و خفه خون میگیرن یا اینکه میمیرن. اما همیشه قهرمان اسطوره ای برای همون بقیه ی همیشه خاموش باقی میمونن. فکر کنم این ارزشش رو داشته باشه نه؟!