به طرز ظالمانه ای دارم به کل امروز فکر میکنم و کارایی که کردم. وقتی کنکور داشتم همش فکر میکردم بعدش چقدر کارا هست که میکنم، حالا یه ماه به آخر تابستون مونده و تقریبا 10 درصد اون کارا رو انجام دادم. همشم بخاطر چت، بخاطر چت؟ من واقعا تنبل هستم. یعنی سخت ترین قسمت کار برام همیشه آغازشه و بعد از اینکه شروع شد اگه به "کی تموم شدن" ش فکر کنم همون موقع استاپ میکنم.

اما امروز، نه فقط امروز، چند ساله این عادتمه که به طرز مشکوکی همه ی آدمای دنیا رو بدبخت میدونم، مخصوصا اونایی که رنج سنیشون از 30 تا 50 ساله، فکر کنم یه روز نفرینشون دامن گیرم بشه. همش سعی میکنم بهشون کمک کنم و بگم یه تغییری توی زندگیشون ایجاد کنن و اینکه راه زندگیشون غلطه و خیلی افسرده و دل آزرده و بدشکل دارن زندگی میکنن، حتا بابای خودم!

 به طرز ظالمانه ای دماغم رو میگیرم بالا و با فیس و افاده و دلسوزی از اون مدلش که حالت تهوع شدیدی رو به آدم تحمیل میکنه شروع به حرف زدن میکنم و همیشه انتظار دارم طرف مقابل بگه بله تو درست میگی من واقعا آدم بدبخت و بیچاره ای هستم، قول میدم همین دو سه روز دیگه بهش فکر کنم و زندگیم رو تغییر بدم و اون طور که تو میگی کنمش. نیست من عقل کلم. و منم خشنود باشم، اما همش حس سرخوردگی دارم چون هیچ کدوم حتا یه نفرشونم این و نگفتن و خب الان فهمیدم که راست میگن خب، کی گفته اونا بدبختن، چون شکل آینده ای که من متصور شدم نیستن بدبختن؟ نمی دونم، شاید بخاطر این جو جاودانه کردن اسم خود در تاریخه که به این وضع دچار شدم، شایدم فیگور نویسندگی!!! به هر حال اگه یه روزی آدمی به اندازه ی من از خود راضی که بیش از اندازه آینده ش رو روشن میبینه و فکر میکنه همه ی آدمای دنیا که مثل خیالات اون نیستن بدبختن دیدین بدونین که خودش خیلی خیلی عذاب میکشه و به طرز مضحکی همه ی کاراش از روی دلسوزیه. عجب عادت مسخره ای کردما.

فرنی و زویی تموم شد و من همه ی 10 صفحه ی آخر به این فکر میکردم که امروز داشتم با کی چت میکردم که راجع به سینمای معناگرا حرف میزد و میگفت حالش بهم میخوره و آخرش هیچی به هیچی. برم بهش بگم کتابش خیلی دوست داشتنی از کار در میاد.

 بعد اینکه اگه یه فردا باز یکی از دوستام ازم بپرسه روزه میگیری یا نه در جوابش بگم توی عصر آهن اگه کسی بعد از 16 سالگی زخم معده نداشته باشه جاسوسه. می خوام هامون و اگه وقت شد سابرینا رو ببینم چون اگه بخوابم عمرن 4.45 دیقه ی صب پاشم سحری بخورم و روزه بگیرم. فکرشم کردم، برنج سرد و با ماست قاطی میکنم و نمک میزنم و میخورم، غذای مورد علاقه م برای همیشه. بعد به این فکر میکنم که کی بود اولین بار ماست زدن رو به مامان یاد داد؟ یادم نمیاد از وقتی که ماست زدن یاد گرفت تا حالا ماست خورده باشم، حدود 7 8 سالی میشه، چون هیچ وقت دیگه ماست نخریدیم. به شدت آبکی، ترش و مزه ی شیر فاسد شده ی مخلوط شده با آب میده خب!

داشتم فکر میکردم هیچ وقت نتونستم 30 دیقه همینطوری عین مجسمه یه جا بشینم و هیچ کاری نکنم، حتا 5 دیقه، خیلی سریع حوصله م سر میره. از حرف زدن زیادم حوصله م سر میره، ولی نمیدونم چرا از چت کردن نه! خب من با 10 12 نفر آدم بیشتر چت نمیکنم حالا دست بالا 20 نفر که به نظر آدمای جالبی میرسن اما خب میدونم اگه با این آدما توی دنیای واقعی آشنا بشم عمرن اگه بتونم نیم ساعت تموم باهاشون حرف بزنم و لذت ببرم.  

دلم میخواد برم پشت بوم و مریخ کنار ماه و تماشا کنم اما درش قفله، بعدشم می ترسم. از تاریکی توی هرجایی باشه جز اتاقم وحشت دارم. همینطور از تنهایی. و دارم به جاودانگی فکر میکنم. به حرفی که اپیکتتوس زده بود:

در باب خدایان، یک گروه کسانی اند که اصلا وجود خدا را حاشا میکنند، دیگران میگویند خدا وجود دارد، اما نه می جنبد، نه دغدغه ی خاطری دارد، و نه تدبیر و دور اندیشی. جماعت سوم او را حایز هستی و تدبیر میدانند، اما تنها برای امور بزرگ و آسمانی، نه برای امور این جهانی. دسته ی چهارم امور زمینی را نیز در کنار امور آسمانی قرار می دهند، اما در کلیت، نه برای فرد فرد امور. عده ی پنجم شامل اولیس و سقراط نیز میشود آن هایند که بانگ بر میدارند: ( بی معرفت تو تکان نمی خورم)

من 14 15 سال از زندگیم نا آگاهانه جزو عده ی پنجم بودم و حالا بین همه ی 5 گروه سر در گم. به بهشت و جهنم اعتقاد ندارم و معتقدم انسان های بد جاودانه نیستن و انسان های خوب همه به بهشت میرن، البته نه با رودخونه ی شیر، با علم و فناوری و تکنولوژی وحشتناک.

بعد اینکه اگه برم شهرستان مریم مامان بابا رو بیچاره میکنه، چون هر بار اذیتم کرده بهش گفتم میذارم از دستت میرم و اون همیشه از این موضوع وحشت کرده.

من نمی خوام این پست تموم بشه. سرم پر از حرفه، گوشام داره زنگ میزنه، حسابی منگم و پشیمون بخاطر کارایی که باید میکردم و نکردم، مثل همه ی روزایی که برنامه می نوشتم و بهش عمل نمیکردم و آخراش عذاب وجدان داشتم. از آینده میترسم، از اتمام میترسم، از اینکه همه ی آدمای دنیا انقدر مسخره و بی هیجان روزاشون رو میگذرونن میترسم و بدم میاد و دلم نمیخواد مثل همه بشم.

در طول یک ماه گذشته از 5 نفر خواستم عکس گوشه ی آی دیشون رو عوض کنن و آی دی دو نفر رو هم مسخره کردم!! سیصد و بیست و سه میلیارد و دویست و چهل و دو میلیون واژه به طور میانگین توی شبانه روز به کار بردم و به شدت حکومت دیکتاتوری توی روابطم با دیگران داشتم. همه رو از خودم طرد کردم و فکر کردم چقدر در حقم ظلم شده. من همیشه عاشق این بودم که مورد توجه واقع بشم و تحسینم کنن و ازم تعریف کنن یا دوستم داشته باشن. کمبود محبت ندارم، یه جور نیازه. فکر کنم همه داشته باشن. به نظر شما گناه محسوب میشه؟ خب من رفتارم و بر اساس این که این شکلی بشم تنظیم کردم اما حالا حس میکنم همه ازم متنفرن و دوری میکنن؟ نه ها . این طورم نه، یه جورایی آزار دهنده شدم... 

بدتر اینکه همه ی روز در حال جواب پس دادنم، برای مدت طولانی پشت کامپیوتر نشستن، برای قبض تلفن که پیش خرجای دیگه هیچه اما همیشه اومدنش برام دلهره درست کرده، برای غرغرهای خونواده که امشب فهمیدم همشون چقدر از دستم شاکین چون واقعا نسبت بهشون بی توجهم که میان دو ساعت باهام حرف میزنن و من چشمم و از مانیتور برنمیدارم و اونا هم با ناراحتی خارج میشن. چشمام درد میکنه و وجدانم هم، چون دلم برای پدر و مادر و خواهرکوچولوم تنگ شده و میبینم که هرروزی که میگذره کمتر میشه حرفایی که دارم باهاشون بزنم و دوری ای که من و میترسونه.

من اینجا اول راه زندگی جدید پر از ترس و تشویش و سردرگمیم و بدتر از همه اینکه جای من یه دختر کوچولوی 8 ساله ی سفید برفی با موهای قهوه ای بلند بافته شده ی دوگوشی و لپای قرمز و چشمای درشت و قهوه ای که یه کاپشن قرمز روی سارافون قرمزو یکه اسکی سفید و جوراب بافتنی سفیدش پوشیده و با آدیداس قرمز و کوله پشتی قرمزش وسط تفکرات من وایستاده و با لجبازی ابدن اجازه ی بزرگ شدن رو بهم نمیده.

و پست های طولانی ای که همیشه خونده میشن و من خجالت زده ی آدم هایی که براشون ارزش قائل میشن ...


!!!! تورو خدا هیچی نگین که قاطی تر کنم ... :(( :(( :((

یه روز از همین روزا میبرنم امین آباد