روزی خواهی آمد

روزی دستان مرا در دستانت گره خواهی زد

و مرا خواهی برد

دور ... دور ... دورتر

آه که آن روز چقدر آسوده خواهم بود

و تو آنروز مرا به تک آرزویم خواهی رساند

و تو آن روز مرا سوار سرسره ی رنگین کمان خواهی کرد

تو خواهی آمد

سوار بر تک گوزن خوش یمن زمین

دست من را خواهی گرفت

مرا از این لجنزار بیرون خواهی کشید

از این زمین کثیف، از این سراسر بوی غربت گرفته، از آرزوی محال

میبری مرا

همان جا که دریا هست و تاریکی مطلق که تنها شکافش یک روزنه از چشم شمع هست و بس

مرا در آغوش خواهی کشید

و بال هایم را که جایشان گذاشته بودم برایم خواهی آورد

آه که چقدر دلم برای پرواز تنگ شده ...


*بچه که بودم، همیشه بوی سبزی ریحون تازه یه حس خوشایند امید بهم میداد .