نگاه کن که غم درون دیده ام، چگونه قطره قطره آب میشود
یه دختر فوق العاده، سوم راهنمایی بودم که با هم دوست شدیم، باهوش، زبر و زرنگ، با نمک، جذاب، با درک و شعور ... آدمی بود برای خودش. میخواست دکتر بشه. راهنماییش رو هم تیزهوشان درس خونده بود و مدرسه ی دبیرستانمون یکی نبود. اما خب، فاب بودیم، خیلی زیاد. بهم گفت عاشق شده، عاشق یه پسر که 9 سال از خودش بزرگتر بود، به دلایل سیاسی از دانشگاه اخراج شده بود اما خب، آدم کله گنده ای محسوب میشد. از اونجایی که دو سه دفعه وبلاگش رو خوندم و یه چیزایی می نوشت در حد کمدی الهی، برای خودش شیخ اشراقی بود.
مشکلات زیادی داشت و که همه به نوعی به پسره مربوط میشد و من همه ی حاشیه رو می دونستم اما دریغ از اصل قضیه. یه بار با پسره حرف زدم و هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم، کاری کردی که دوست من که قرار بود خانم دکتر شه حالا در حد 40 50 هزاره رتبه ش، تواناییش رو داشت اما تو نذاشتی و ... خب، من فوضولم، من اگه کسی برام ارزش داشته باشه نمی تونم خفه خون بگیرم.
به خودش نتونستم نگم، وقتی گفتم چند دیقه ساکت شد، بعد گفت: چرا اینکار و کردی؟ تو میدونی فواد چشه؟ مونا، فواد سرطان داره، سرطان خون، گفتم: از کجا میدونی راست میگه، داد زد کنارش بودم، تشنجش رو دیدم، شیمی درمانی شدنش و دیگه صداش و نشنیدم، سرم گیج رفت. بدتر از اون مثل اینکه اون روز با هم دعواشون شده بوده و دوستم هرکار کرده بود تا پسره احساس عذاب وجدان نداشته باشه و ...
هنوز در جریان کاراشون هستم، میدونم شدیدا پول لازمن، میدونم میخوان به زندگی پر از استرسشون پایان بدن و با هم نامزد کنن، اما بابای دوستم، دخترش رو، عمرن بده به کسی که مدرک و کار و خونه و ... نداره.
ازش پرسیدم، ارزشش و داشت؟ اگه اولین بار می دونستی بعدش قراره اینطور بشه بازم ... گفت عشق من و به آتیش کشید و خاکستر کرد، اما از من کسی ساخت که ارزش همه چی رو داره. یه آدم محکم!
مشکل دارن هنوز و در انتظار معجزه ن که خوب شه، معجزه ای که من بهش ایمان دارم، فقط می دونم اگه فواد طوریش بشه از دوستم چیزی نمی مونه . یاد همه ی خاطراتمونم، یاد همه ی خنده های از ته دلش، یاد وقتی که با هم رفتیم توی کوه و تا تونستیم داد کشیدیم و بعد همدیگه رو بغل کردیم و زار زدیم . و یاد این همه مدتی که ندیدم از ته دل بخنده. نمی دونم چی میشه، میترسم، و امید دارم.
هیچ کاری از دستم بر نمیاد ...
براشون ... دعا کنین... مهم نیست توی مسجد یا وسط مجلس بزم و رقص و شادی، مهم نیست کجا باشین، مهم قدرت کلماته، تغییر میده ... تغییر میده ...