هیچ کس حال مرا نمیفهمد، توان حوصله ها سخت محدود است، خوب ... حق هم دارند، وقتی همه برای قربانی شدن در راه تقدیر، در راه تسلیم به صف شده اند و آن ها که سرهای بریده شان هنوز نگاه حسرت وار ِ به آرزوها دوخته شده دارد، کسی حال مرا نمی فهمد، وقتی فریادم فراتر از صوت شنوایی عقل تلقی می شود و همه این روزها میلیاردها سال تجربه دارند جز من انگاری.

 کسی چه میداند چه میگویم، وقتی که اشک هایم می پرسند چرا جنگ؟ چرا مرگ؟ کسی چه میداند چه درد جانکاهی ست وقتی مادری دست در دست فرزند، اسفند دود میکند و با نگاه سرد، تلخ، التماس گونه از تو طلب بخشش حقش را میکند! و فرزندش به تو نفرت می ورزد، و تو نسبت به دنیا که مجبور به تحمل نگاه آدم هایی! نگاه هایی که درد را فریاد میکشند، زجه می زنند یا شاید ... درد را سکوت میکنند...

 کسی چه میداند پاسخ سوال های من چیست؟ همه این روزها از پرسیدن دست کشیده اند، انگار عصاره ی خستگی در آب هایی که می نوشیم به خوردمان رفته ... شاید هم عصاره ی فراموشی

و ظلم انگاری قانون جهان شده که زندان ها پر از مخالفان ستم است!! چرا شاعران همه محکومند، چرا روی پرده ی سینماها کسی زمین را به تصویر نمیکشد؟ نکند کارگردانان از سیاره ای دیگر هستند؟ نکند جنایت طبیعی ترین تفریح انسانیست که همه در مقابلش سر فرود آورده اند و به آن می خندند؟ نکند ...

آه، چه پرسش های بچه گانه ای ... چقدر تکراری، کی می فهمی آب به سمت دیگری جاریست و تو در خلافش مشغول شنایی؟

 

*کاش بفهمی دنیای من این روزا خاکستری تر از اون هست که رنگارنگی روزگارت و به رخم بکشی ...