سخت دلگیرم، جواب کنکور اومد، جالب بود برام انتخاب 35 امم، چیزی که 115 درصد مطمئن بودم بهش نمیرسه و قبول نمیشم، همینطوری الکی محض دلخوشی کسایی که میگفتن 100 تاشم پر کن نوشتم و بعد قبول شدم! مهندسی صنایع بله می دونم که بد نیست، هیچ وقت از آدمایی که خواستن گولم بزنن و بهم دلگرمی بدن دل خوشی نداشتم، گرچه بیشتر از آدمای رک زندگیم بهشون احتیاج داشتم اما ...

میدونم که دانشگاهش دانشگاه خیلی خوبی نیست و شهرش مرکز استان نیست که توش احساس راحتی کنم و من یک دختر فوق العاده نازک نارنجی و لوسم که همین امشب با یه تشر کوچیک از بقیه 2 ساعت و خرده ای داشتم گریه میکردم، بیشترین ساعاتی که از خونه دور بودم 4 روز بود و وقت برگشتن انقدر دلم برای خونواده م تنگ شده بود که هرکی نمیدونست فکر میکرد سال ها ازشون دور بودم. همه ی این ها به کنار، صنایع، رشته ای که 14 واحد با ریاضی محض، منفور ترین رشته ی زندگیم، فرق داره، و منی که همه ی آرزوهام، رویاهام، تخیلاتم، اختراعات و اکتشافاتم رو توی آی تی و نرم یا سخت افزار خلاصه کرده بودم  و انقدر مطمئن بودم از خودم که کتابای آی تی رو گرفتم بخونم، هنوز محو اینم که چرا از 10 تا انتخاب صد در صدی که قبول میشدم، هیچ کدوم نشد!

و شاید واقعا بد انتخاب رشته کردم و نباید به اون نرم افزارای احمق و آدمایی که فقط ادعا داشتن مطمئنن چی پیش میاد اطمینان میکردم.

بابا نازم میکنه و میگه بچه، من از این ناراحتم که تو باید جاده ی هراز بدتر از فیروز کوه و فیروز کوه بدتر از هراز و چند بار بری و بیای، غذا چطور باشه، کسی اذیتت نکنه، هم اتاقیات چه شکلی باشن، اگه مریض باشی و من بالا سرت نباشم و من فقط گریه میکنم. اگه جایی قبول شده بودم که هم مطمئن بودم دانشگاه خوبیه و هم رشته م رو دوست داشتم و میدونستم که میخونم همه ی سختی ها رو به جون میخریدم اما حالا ...

من واقعا به پوچی رسیدم، این شاید مهم ترین هدف و چشم اندازم از آینده م دود شد و رفت هوا. نمی خوام خودم رو تصور کنم در حالی که مثل 95 درصد آدمای دنیا یه شغلی دارن، ازدواج می کنن، دو تا بچه میارن و آخرشم خیلی ساده میمیرن. من چیزای زیادی از زندگیم میخواستم که اولین قدمی که برداشتم، خیلی خیلی ناخواسته، از همه چی دورم کرد. حوصله ندارم به این فکر کنم که خواست خدا بوده و حتما اینطوری موفق ترم و هزار و یک راه برای برگشت وجود داره، میشه بعد اومدن کارنامه ها رشته م و عوض کنم، انتقالی بگیرم، دو سال دیگه کنکور بدم یا دو تا رشته رو با هم بخونم. یا فکر کنم این دنیای پیچ در پیچ خدایی داره و همه ی اتفاقاتش دلیل داره و نفهمم چرا هیچ وفت اتفاقات منطبق بر خواسته ی آدما نمیشه. نمی خوام چون جنبه ی مثبتشم آخرش مسخره س، من پولدار ترین آدم دنیا هم که بشم یا کسی که تغییرات زیادی ایجاد کرد و حتا یه نویسنده ی معروف و بعدشم بزرگترین برنامه نویس دنیا، یا همون زندگی ساده ی منفور، بازم آخر آخرش مرگه و مرگ و مرگ ...

 واقعا آدمایی که خودکشی میکنن تحسین برانگیز و شجاعن. آدمایی که به پوچی واقعی زندگی معتقدن. به الکی بودن همه چیز. و من هنوز مادر و پدر و خواهری دارم که براشون زندگی کنم، نه برای خودم. نمیدونم اگه دو سه سال دیگه بگذره و از هدف اصلیم یعنی کمک به مردم تا جایی که از دستم بر میادم دور بشم، به چه روزی در بیام ... امشب من مخلوطی از هیجان و تنبیه و شادی و غم و استرس و تشویش و بی خیالی و پوچی و ... باهمم . می فهمیم؟ تو رو خدا دعا ...