چند تا کاغذ زنگی خرید، چند تیکه چوب پیدا کردیم، مثل تلوزیون اون موقع ها که نشون میداد شروع کردیم به درست کردنش، بادبادک! روی پشت بوم اون ها راحت میشد بادبادک بازی کرد، چند دیقه ای همه چی خوب پیش رفت ولی بعدش انقدر این یه چیز گفت اون یکی یه کار دیگه کرد که حسابی دعوامون شد، چوبا رو شکستیم، کاغذ رنگیارم پاره کردیم و ...! بعدش وقتی توی بالا بلندی بازم دعوامون شد، سر زودتر رسیدن به شیر آب حوض دعوا کردیم، منم یه گاز محکم از شونه ش گرفتم، باباشم اومد و بردش طبقه ی خودشون و کتکش زد. من گریه کردم چون همه دعوام کردن، بعدشم اومد و شونه ش رو نشونم داد که کبود شده بود، البته اونم من و بی نصیب نذاشته بودا، هم موهام و کنده بود و هم گازم گرفته بود ولی خب من کتک دوم و نخوردم، جالب اینکه یه ساعت بعدش عین خیالمون نبود و شروع کردیم به بازی کردن. دو تایی شیش سالمون بود.

همیشه با پویا دعوا میکردن، منم همیشه طرف پویا رو میگرفتم، چون پویا همیشه هوای من و داشت و نمیذاشت من از مسعود کتک بخورم. پویا دو سال از ما بزرگتر بود، ما سه تا همیشه با هم بودیم. با هم دیگه پفک میخریدیم و گنجشکک اشی مشی میخونیدم، می رفتیم سینمای فدک و بهم میریختیم، یا می رفتیم توی پارکش توی یه جای شیب دار قل میخوردیم میومدیم پایین.  قایم موشک بازیم میکردیم دیگه عمرا کسی میتونست پیدامون کنه.

اون بستنی مرتضاهای جلوی پارک ملت، قیفیایی که قدشون بلند بود و همیشه سه تایی سر اینکه کی میتونه بدون اینکه نصفش بیافته روی زمین همش و بخوره کل می نداختیم! همیشه م سه تایی می باختیم. بعدم می رفتیم پیست اسکیت و بقیه رو تماشا میکردیم. مسابقه ی دو ام که میدادیم همیشه مسعود می برد و پویا بخاطر اینکه دلم نشکنه سوم میشد!!

با فرشته، دختر همسایه ی عزیز اینا که لی لی بازی می کردیم، با آروین میومدن روی لی له مون آب میریختن و پاکش میکردن، چون بازی شون نمیدادیم. با همه ی شر بودنش مهربونم بود، دوچرخه ش و میداد سوار شم، اسباب بازیاش و میاورد و منم که بیشتر از خونه ی خودمون خونه ی عزیزم بودم و اون هام اونجا زندگی میکردن.

 الان که دیگه اونجا نیستن و خیلی کم میبینمش، امسال میره دانشگاه، البته اون هنرستان بود، مثل پویا، دو تایی کامپیوتر، پارسال کنکور نداد و امسال آزاد رودسر قبول شد.

 بعد از مرگ پویا همدیگه رو دیدیم به یاد خاطرات بچگی کلی گریه کردیم. اون حالش از من خیلی خراب تر بود، بخاطر همه ی دعواهایی که با پویا کرده بود انگار عذاب وجدان داشت. هیچ کدوم نتونستیم بریم سر قبرش.

دلم واسه ی پویا خیلی می سوزه، سخته باورش که کم کاری چند تا دکتر بی خاصیت باعث بشه بهترین دوست بچگی های آدم بمیره. اونم توی 20 سالگی ... شایدم دلم باید برای خودمون بسوزه که هنوز زنده ایم. دلتنگشم، دلتنگ مسعودم هستم، خیلی وقته دیگه درست و حسابی هم و نمیبینیم.

بزرگتر که شدیم دیگه دعوا نکردیم، مریم و داداش اون که دعوا می کردن بهشون میخندیدیم و ...

درست شکل یوسف تیموریه، یعنی مو نمیزنه.

پسر دایی مهربونم، خوشبخت باشی همیشه ...