افسانه های خزان (legends of the fall)
افسانه های خزان (legends of the fall) فیلمی سراسر مطابق با عواطف و احساسات من بود. این فیلم طبیعت زیبا و حیات و حرکتی که توی کتاب the torn bird تصور میکردم، به تصویر کشید و اگر شما هم مخالف تبعیض نژاد و مخالف جنگ هستین، این فیلم رو تماشا کنین و لذت ببرین.
داستان از جایی شروع میشه که سرهنگ لادلو سه پسر خودش، آلفرد، تریستان و ساموئل رو از ابتدای تولد به دست سرخپوستی میسپره که با حیات وحش آشنا بشن و شکارچی های ماهر و شجاعی باشن. یکی از سه برادر نامزدش رو به محل زندگیشون میاره. بعد از مدتی سه برادر عازم جنگ میشن و ...
از صحنه های دوست داشتنی فیلم وقتی هست که پیرمرد و سوزانا، یعنی نامزد ساموئل بعد از رفتن پسرها سر میز جداگانه ای نشستن، اما بعد، ظرف غذاشون رو برمیدارن و به آشپزخونه میرن تا با زن و مرد و کودک سرخپوست غذا بخورن.
یا در آخر وقتی تریستان به دست خرس کشته میشه.
و از دیالوگ های دوست داشتنی: قدیمیا می گن وقتی یک انسان یا حیوان از خون هم می گذرند بهم تبدیل میشوند
این گذشت یک انقلاب معنا داری در بوجود آمدن یک سیرتکاملی در روح زندگی ایجاد میکند.
لعنت به این جنگ لعنت به این جنگ ...
اتفاقات متفاوتی که توی فیلم میافته، پستی ها و بلندی های زندگی، که شامل حال همه هست، یک روز شادی، یک روز غم، یک روز حرکت، یک روز انزوا اما همیشه یه جمله هست که بر همه ی قوانین حاکمه: زندگی همواره در جریان است.
تولد، مرگ، برادری، جنگ، صلح، عشق، تنفر، انسانیت
برچسب: حوصله نداشتم لیست بازیگرا و جوایز و عکس رو مثل همیشه اضافه کنم ببخشید.