روز ثبت نام دانشگاه

ارزش حقیقی و حقوقی این مطلب برای نویسنده مشخص است، اگر شما خاطره خوندن رو عمر تلف کردن میدونین نخونین، مخصوصا که خیلی جالبم ننوشتم.
ساعت 3.30 دیقه ی صبح بود که از خواب بیدار شدیم و رفتیم به سمت شمال. من ساعت 9 رفتم توی رختخواب ساعت 1 خوابیدم!! دایی هم همراهمون اومد. خیابونا حسابی خلوت بود، مامان: کاش مهمونی ها همه صبح بود. بابا: تهران قدیم این شکلی بودا، ساعتی یدونه ماشین میومد. بابا به دایی میگه تخت طاووسیم. همیشه اسم قدیم همه چی و میگه، چه سینما، چه خیابونا، چه باشگاه و چی و چی.
جاده قشنگه، اولین بارمه از جاده فیروزکوه میرم شمال. پل ورسک و بالاخره میبینم. خیلی باحاله!! میرسیم به دانشگاه. ته خیابونش میخوره به یه تالاب. سکوت عجیب و دوست داشتنی ای داره. با دایی میرم ثبت نام و مامان و بابا میرن تالاب. در حدود یه دفتر 40 برگ فرم پر میکنیم، اسم ، آدرس، اسم دوستان و آدرسشون. کلیم امضای زورکی ازمون میگیرن. من حاضرم 10 سال معلم یه منطقه ی محروم باشم اما عمرا حاضر نیستم واسه دولت کار کنم. گرچه چه بدونم!!
دانشگاه پر از آلاچیقه. بهمون یه الگوریتم میدن و ترتیب کارمون رو از روی اون مشخص میکنن. زیاد اینور اونور نمیشیم. از مرتب بودن کارشون خوشم میاد. بعدم میریم تا مدارک و تایید کنیم. یه خانمی پشت میز نشسته. هرکی میاد سه ساعت باید مدارکش رو مرتب کنه. من نمی فهمم چه نیازیه اینهمه کپی. 5 تا کپی از دیپلم، 3 تا از کل برگه های شناسنامه و .... ولی بابا تمام مدارک من و مرتب کرده و منگنه زده. بیچاره چقدر سرش غر زدم که حوصله ندارم و از من سوال نپرس و من نمی دونم منگنه کوشش و ...
دو ساعتی کارمون طول میکشه. بعدش میریم توی آلاچیق بسیج دانشجویی برای خوابگاه. یه نفر اونجا هست که من و یاد هانیه میندازه. شیطونه و جلوی در ایستاده و به بقیه کمک میکنه. مهندسی صنایع می خونده ولی انصراف داده بره وکالت بخونه. بهش که میگیم خوابگاه میخوایم به حالت مسخره ای میگه حالا شما برید ببینید.
خوابگاه افتضاحه. به معنای واقعی یتیم خونه. 550 هزار تومان باید بدیم. هر اتاق حدود 12 متر و هر کدوم سه، چهار یا پنج تا تخت داشت. یه موکت، تختای فلزی بیخود و یه تشک که نباشه تخت نرم تره. بدون هیچ کمد، یخچال و وسیله ی دیگه ای، فقط یه پنکه سقفی. حدود 100 نفر می پذیره و فقط یه حموم و توالت!!!
من و مامان و دایی یه نگاهی به هم میندازیم و میریم پیش به سوی بنگاه. مامان میگه باید حتما واست همخونه پیدا کنیم. تو تکی زندگی کنی میمیری. یه خونه پیدا میکنیم و بر میگردیم خوابگاه تا با چند نفر حرف بزنیم. اونجا برای 3 تا دختر که اون هام از شرایط خوابگاه بهت زده ن توضیح میدم که پدر یکیشون با عصبانیت و با لحن بد انگار که من بی پدر مادرم میگه: اینجا خیالم راحته 8 شب در بسته میشه هیچ نامحرمی تو نمیاد. من چطور 4 تا دختر غریب و توی یه خونه بذارم و برم؟ و از این حرفا. من یه نگاه به دایی میندازم و یکیم به مامان و با هم میریم بیرون. مامان میخنده: خوب کردی چیزی نگفتی. البته بخاطر دخترها چیزی نگفتم. وگرنه خیلی راحت بهش میگفتم آقای محترم، اگه بحث اینه دختر شما میتونه شب اصلا برنگرده خوابگاه. بره خونه ی یکی دیگه بخوابه. حاضر غایب که نمی کنن. بچه ی شماست که باید سالم باشه. فرقی بین خوابگاه و خونه نیست.
یه دانشجوی برق بهم زنگ میزنه. یه سال ازم بزرگتره و دنبال همخونه میگرده. تقریبا همقد منه، توپوله. پوستش گندمیه. موهاشم فر کرده. یه نفرم پیششه. خیلی بچه ی با شخصیت و باحالیه. پدرشم با داییم آشنا در میاد. دوست جدیدم میشه.
یه نفر دیگه هم زنگ میزنه که مثل من ورودی جدیده و صنایع. با دومی همخونه میشم. خونه رو هم پدر دوستم پیدا کرده. خداییشم سوئیت خوبیه . خانم صاحبخونه خیلی مهربونه. خوبیش اینه که کسی هست یه کم هوامون رو داشته باشه. هم خونه م اسمش کیمیاست. اهل کرج. با نشاط"همون دختر اولیه" حرف میزنیم ، خیلی ناراحت میشه. سرراه میبینیمش و محلی که خونه گرفتیم و میبینه و میگه خوبه. میبریمش دانشگاه.
باهم حرف میزنیم. اگر به خودم بود با نشاط همخونه میشدم ولی خب این خونه نزدیک تر به دانشگاهه. البته کیمیا رو هم خیلی خیلی دوست دارم. بهمون میگه من یه دوستی داشتم اسمش شادی بود. بااون همخونه بودم پارسال. اسمش شادی بود. ما که میرفتیم دانشگاه همه میگفتن شادی و نشاط اومدن. کلی سوژه شده بودیم.
کلاسا دوشنبه تا 4 شنبه س. دیشب بعد از اینکه رفتیم دریا برگشتیم تهران و من مجبورم امشب دوباره برم. فردا باز برگردم. مامان همه ی اسباب اثاثیه ی خونه رو داره بار میزنه میفرسته اونجا خودش میخواد همه چیش و عوض کنه. بابا میگه خوبه آدم دختر داشته باشه شوهر بده ها. همه کهنه هاش و میده به دخترش خودش نوشو میگیره.
کلی ذوق دارم. این زندگی جدید پیش رو رو واقعا دوست دارم. امشب اولین مسافرت تنهایی عمرم و میرم. البته کیمیا و مادرش هستن. اما خب همین که بابا و مامان میخواستن دختر ناز نازی شون و تنهایی بفرستن شمال و ازش بخوان خودش گلیمش و از آب بیرون بکشه کلیه!
کارا خیلی خوب و راحت پیش رفت. واسم عجیبه. فکرشم نمیکردم انقدر راحت همه چی درست شه.
اولین کلاس شیمی عمومیه. استادم مثل اینکه یه خورده گیره برای همینه که دارم میرم. خلاصه اینکه کلی شاد و شنگولم. اگه بشه فردا یه خورده م توی شهر میگردم که آشنا بشم. اگه خونمون و خالی کرده بودن، هه، خونمون!!! چه واژه ی با نمکی، ممکنه بمونم اگرم نه نه دیگه. دعا کنین روزای خوبی در پیش باشه. فهلا