زندگی مجردی 1
همین الان از شمال رسیدم، این اولین مسافرت کم نفره ی مجردی ای بود که رفتم. کامنتاتون انقدر ذوق زده م کرد که نتونستم خاطره ی سفر رو ننویسم. ترمینال شرق، ساعت 10.30 شب حرکت کردیم، این اولین برخوردم با مادر کیمیا بود. یه خانم لاغر، کوتاه قد، سبزه که اهل سنندجه"قابل توجه داداش پدرام" وقتی فهمیدم کرده انقدر گفتم من کردا رو دوس دارم و دوستای کرد دارم و اینا . توی اتوبوس اولین صندلی بودیم، به همه ی جاده هم اشراف داشتیم. یه کم با کیمیا حرف زدم و بعد سعی کردم بخوابم که نتونستم. توی وسیله ی در حال حرکت به هیچ وجه خوابم نمیبره. ساعت 3 صبح البته به ساعت جدید تغییر کرده رسیدیم اونجا. مردم این شهر واقعا مردم فوق العاده این. برامون تاکسی گرفت به سمت یه هتل"فعلا خونه رو تحویل نگرفتیم" و بعد شماره ش رو داد که برای برگشت خودش ببرتمون. که البته ماشینش خراب شد و نشد. ساعت 8.30 بود که رفتیم دانشگاه. اولین کلاس. فقط سه تا سوال حل کردیم. استاده بیشتر در مورد دانشگاه صحبت کرد. 10 نفر بودیم. "هشتاد و خرده ای نفر از رشته ی ما پذیرش شدن". در مورد انتقالی و اینا صحبت کرد. در مورد نمره و درس بخونیم و بعدم نشستیم منتظر که بریم سلف غذا بخوریم. چون کارت دانشجویی رو هفته ی دیگه میدن بهمون غذا نرسید. البته مهم نیست، چون فقط میخواستم ببینم دست پخت خانما چطوریاس. اونجا یه خانم پیری بودن که نمیدونم دقیقا مسئول چین اما طوری با ما رفتار کردن که خجالت زده شدیم. فرض کنین با اون سن و سال به ما گفتن من چاکر شمام هستم، چرا زودتر نگفتین؟ خودم براتون کارت میکشیدم و اینا. حتا گفت خونه گرفتین شبا ترسیدین من میام پیشتون. راستی کتابخونه م رفتیم. یه دوست اونجایی هم پیدا کردیم که اسمش مهساس. یه سجادم توی کلاس داشتیم که بی اختیار من و یاد سم انداخت. مخصوصا که کلاس شیمی عمومیم بود. البته بدون لپ تاپش و در حال پست دادن برای وبلاگش! خلاصه رفتیم تعاونی اونجا برای اتوبوس که یه پسره هم اونجا بود. قد حدود 175، وزن 60، بلوز سفید، موهایی که جلوش رو چسب مو زده بود و بغلاش و صاف کرده بود. کلیم انگشتر داشت و گردنبند. چشمشم سیاه کرده بود در حد بوندس لیگا. بگی نگی خوش قیافه بود"آیکون من اصلا آدم فوضولی نیستم". خلاصه نمونه ی کامل مجید دیگه. مجید اینه. البته این یه کم قابل قبول تر از مجید بود. ولی چیزی که باعث شد انقدر نظرم بهش جلب بشه سر و وضع خودم بود. موهای من اگه دنیاییم تافت و چسب و اینا بزنی باز در حد انیشتین شلخته س. تصور کنین با مانتوتون توی اتوبوس خوابیده باشین در حالی که آروم و قرار ندارین و در حد بوندس لیگا چروک. کیفمم توی ساکم توی "خونمون" و من یه کوله پشتی درب داغون روی دوشم بود. یه چیزی بودم در حد متضادش. در کل از تیپش معلوم بود که دانشگاه آزاده چون پسر های دانشگاه ما همه "چیز" بودن. خلاصه برا مامانم قیافه پسره رو تعریف کردم یه خورده چپ چپ نگا کرد گفت خوبه دیگه سوژه پیدا کردی واسه داستان نویسی. برگشتن خیلی طول کشید. انقدر توقف داشت که نگو. برگشتنی خودم رفتم. مامان کیمیا خیلی نگرانم بود چون ساعت 9 شب بود و امکان داشت مترو بسته باشه. اما بالاخره به آغوش گرم خانواده برگشتم. ولی خب توی مترو با اون سر و تیپم کلی شرمنده شدم. شبیه غار نشین ها شده بودم. با چشمای قرمز باد کرده!!
برچسب: واسه مری یه چیزی خریدم 7 8 تا گل مثل فرفره داره فوتش میکنیم "سوغاتی"
برچسب ': انقدر اعصابم از دست راننده خورد بود که توی تاکسی کلی با راننده درد و دل کردم. گرچه اصلا قیافه ی راننده رو ندیدم اما کلی عذاب وجدان دارم. کلا حرف زدن با راننده تاکسی ها رو دوست ندارم.
برچسب": چقد خوبه آدم دوستایی به خوبی شما داشته باشه
برجسب آخر: این استاده معاونم هست. گفت انتقاد و پیشنهادا رو بهش بگیم. احتمالا به عنوان اولین اقدام جسورانه در ابتدای دانشگاه نقد سختی از شرایط خوابگاه پیشش خواهم برد.
برچسب بعد آخر: فردا میرم مدرسه "سابقم" عضو کتابخونه ش شم و احتمالا عکس خودم و بچه ها رو ببینم"قبولی ها رو میکوبن به دیوار". بعدم با مهسا و سبا و منیر میریم اونیک. آخیییییی . اول مهره؟