5 سال ابتدایی برای شروع مدرسه ها ذوق داشتم، ولی 7 سال بعد نه، یادمه همه ی تابستون یه سال ذوق این و داشتم که اول مهر جمعه س و مدرسه نمیریم. دوره ی راهنمایی که مدرسه پر از حاشیه بود. عشق و عاشقی، تیپ و قیافه ، مدل لوازم آرایش و دوستایی که سر نترس داشتن. تجربه ی زندگی با چیزایی که خلاف عرف محسوب میشد، با داشتن پدر و مادری که وقتی می فهمیدن تو با دوستات رفتی پسر بازی دعوات نمیکردن، فقط خیلی دوستانه دلیل مخالتشون رو اعلام میکردن. انقدر دوست بودن که تو چیزی ازشون پنهون نداشتی و حتا مشکلات دوستاتم بهشون میگفتی. خب پدر و مادر منم یه سری ممنوعیتا برام ایجاد میکردن. مثلا بهم اجازه نمی دادن با دوستام برم سینما "چقدم من نرفتم" یا کوه، البته خب میگفتن دوستات رو جمع کن مثلا اگه میخوای بری کوه من میرسونمتون تا اونجا خودم میرم.  میگفتن اینجا ایرانه، اگه خارج بود شبم خونه نمیومدی مشکل نداشت. ولی فرهنگ مردم حالا انقدری نیست که وقتی تو 11 شب بیرون باشی بهت کاری نداشته باشن. حس میکردم بچه هایی که آزادی این و دارن که برن بازار و پارک یا سینما هر ساعت که دلشون بخواد و هرروزی که باشه خیلی خوشبختن. اما بعد ترش که بابا مامان به این نتیجه رسیدن انقدری بزرگ شدم که بتونم مواظب خودم باشم و اجازه دادن و تجربه کردم دیدم هیچ حس خاصی نیست. نه عجیب غریبه و نه اون طور که پیش خودم تصور میکردم لذتناک. حتا دلم میخواست ممنوعیت ایجاد کنن چون حس میکردم اونطوری براشون مهم ترم. خب، به قول مادر مهسا هرکس دوست داشتن رو یه طوری تعریف میکنه. مادر من معتقده اگه وقتی از اردوی مشهد برگشتم نیاد دنبالم یعنی دوستم نداره و وظیفه ی مادریش رو اجرا نکرده. مادر مهسا معتقده باید به فکر بچه ش باشه، اینکه بیاد دنبالش مهم نیست. شاید یکی دیگه اصلا نذاره بچه ش مسافرت بره چون نگرانشه و هرجام که میره باهاشه. درسته که شاید بعضی وقتا پدر و مادرها ممنوعیت الکی ایجاد میکنن، اما شیرینی اینکه براشون مهم محسوب میشی و نگرانتن همه ی ناراحتی ناشی از اون رو از بین میبره. مسلما خیلی خوشبخت تر از بچه ای هستی که توی پرورشگاهه. "مادر کیمیا پرستاره، گفتم اینجا خانه ی سالمندان یا پرورشگاه نداره؟ نذر دارم برم اونجاها به بچه ها و پیرا کمک کنم، اونم مثل من نذر داشت. گفت من با اینکه پرستارم بهم اجازه ندادن. می گفت شرایط پرورشگاهای کشور افتضاحه. مثلا به یکیشون که فوت کرده بود چند مدت اجازه ی دفن نمی دادن چون شناسنامه نداشت، یکی دیگه شون عمل کرده بود و 1 میلیون برای ترخیصش نداشتن. توی زنجان یه پرستار دو تا بچه رو سوزونده بود و ... . خدا میدونه اینا رو گفت چه حالی شدم، خدا پدر و مادر اون بچه ها رو لعنت کنه که برای هوس خودشون این بچه ها رو بدبخت کردن" از کجا به کجا رسیدم. میخواستم راجع به پاییز حرف بزنم اما یاد گذشته و روزای پر فراز و نشیب اجازه نداد. یاد روزای سخت دبیرستان، درسای سختی که نمی خوندم و استرسشون رو داشتم. روزای ریاضی خسروشاهی. حالا که گذشتن، شاید حتا تصور سختی کشیدنش هم برام دوره اما میبینم چقدر عمرم رو الکی صرف فکر کردن به چیزای بیهوده و بی ارزش کرده بودم و غصه خورده بودم. دنیا انقدر زود میگذره که واقعا باید دیوانه باشی از مشکلات امروزت ناراحت باشی. مثل تفاوتی که بین پستای هفته ی پیش من هست و این هفته!!

برچسب: فکر میکردم خدا دوستم نداره که جواب "یکی" از آرزوهام رو نداده. اما حالا میبینم انقدر بزرگ و مهربونه که یه کار کرده که همه ی آرزوهام با هم برآورده بشه. زندگی پر از ماجراجویی حالام، دانشگاه خوشگلمون، رشته ی پر از همه چیم رو با هیجی عوض نمیکنم.  

برچسب ': کاش قدرتی داشتم که میتونستم باهاش کاری کنم که همه ی بچه های پرورشگاهی احساس خوشبختی کنن.

برچسب": 7 تا کتاب دادن به مری، یکیش قرآنه، دو تاش هدیه های آسمان، مملکته داریم