معلم کلاس اول دبستان من یک روز گفت که درخت ها برای انسان ها فواید زیادی دارند.درختانی که میوه می دهند از میوه ی آنها استفاده می کنیم و درختانی که میوه نمی دهند از سایه شان. پرسیدم آقا اجازه ! پس وقتی که ابر هست یا هوا تاریک می شود و شب می آید دیگر درخت های بدون سایه و میوه به چه درد می خورند؟ کلاس خندید.معلمم که خدای آنروزهای من بود گوشم را گرفت و گفت کره خر ! برو بیرون تا هم ادب یاد بگیری و هم بفهمی درخت های بدون سایه به چه درد می خورند؟ ا

این رو جایی خوندم و دلم خواست ادامه ش بدم، چون این سوال اولین ومهم ترین سوال زندگیم بود که پرسیدم و جوابی پیدا نکردم و طبق معمول سوالایی که جوابی براشون پیدا نمیشه فراموش شد. حتا وقتی بزرگتر شدم و فهمیدم که درختا تولید اکسیژن میکنن یاد این سوال نیافتادم که جوابش و بدم. اما خب حالا دارم فکر میکنم چرا حتما باید همه چی یه فایده داشته باشه که براش ارزش قائل بشیم. یا اینکه چرا درخت کاج و از همه ی درختای دیگه بیشتر دوست دارم، شاید بخاطر حس خوشایند یادآوری خاطرات دوره ی دبستانم و مسیر مدرسه که از وسط پارکی پر از درختای کاج بود میگذشت، یا آسون ترین درخت برای کشیدنش توی نقاشی هام، با اون رنگ سبز نفرت انگیزش.

معلم جمله ش رو سال های سال برای همه ی شاگردانش تکرار میکنه، جمله ای که خودش از معلمش شنیده و هیچ وقت راجع بهش فکر نکرده و همیشه زمین پر از آدم هاییه که قوانین زیادی رو حفظ هستن و بر اساس اون رفتار میکنن، اما حتا یه بار هم راجع بهش فکر نکردن تا ببینن از کجا اومده یا اینکه حقیقت داره یا یه شوخی مسخره بوده که اون ها جدی گرفتنش و دارن هربار خودشون و سر کار میذارن! مثل من که شنیده بودم سحرای ماه رمضون به مسواکم خمیر دندون نزنم چون تشنه م میکنه و بعد دیدم هیچ فرقی نمیکنه!! مهم اینه که من 9 سال به این موضوع اعتقاد داشتم ...

خب، زندگی در جریانه، هرچی میگذره سوال ها اساسی تر و مسخره تر میشه. میدونم توی جامعه ای زندگی میکنم که همیشه برای هر کاری که توش انجام شده جای حرف هست، چه دانشگاهی که برای اینکه به دانشجوهای دخترش توپ والیبال بده تا برن توی زمین ورزش کنن، مسئول توپ ها باید به 17 18 نفر زنگ بزنه!! که ما متعجب بپرسیم نفر بعدی حتما شخص رهبره که باید نظرش و در این باره اعلام کنه، چه قطاری که یادگار زمان رضا خان رحمه الله علیه و نمی فهمم اینهمه مهندس فارغ التحصیل شده نتونستن یه قطار جدید تر با سرعتی بالاتر با امکانات بیشتر بسازن که ما با حسرت به چشم بادومی های ژاپنی حسودی نکنیم و چه هزار و یه سوال دیگه که چرای اول و علامت سوال آخرش و برداشتن که بشه قانون و یادمون دادن حفظش باشیم و هربار پیش خودمون تکرار کنیم. چون "اینجا ایران است."!

دارم فکر میکنم به معلمی که اون دانش آموز و از کلاس انداخته بیرون و به خودم که 4 سال نازنین عمرم استرس رفتن به دانشگاهی و داشتم که تازه مفهوم حرف عمو احمد "دوست بابام" و بفهمم که زیاد غصه نخور، دانشگاهای ایران مثل یه مخروط برعکسن، ورودیشون تنگه اما خروجی گشـــــــــــــــــــــــــــــاد و به کل زندگی، آرزوهایی که داشتم و ... دارم و ... آینده. آینده؟! ای امید لعنتی ... ایــــــــــــــــــــــــــــــ

برچسب: عنوان فال حافظمه که تازه گرفتم!