کاش مادرها روزی به این نتیجه میرسیدن که تنها مشکل بچه شون ناهار نیست که آماده ش کنن و بعد با یه جمله ی "ببخشید تنهات می ذارم" خرت کنن و برن دنبال دنیای خودشون.

اوایل که رفته بودم شمال، واقعا دنیا برام تموم شده بود، حس می کردم تک تک آرزوهام و با دستای خودم چال کردم، اما حالا واقعا موقعیت الانم رو با هیچ چی عوض نمی کنم. همین که توی یه هفته بیشتر از 4 5 ساعت نمی تونم آنلاین باشم و وقتم و با کارای دیگه میگذرونم، می تونم تنها سفر کنم و آدمای مختلف رو تجربه کنم، آزادی بی حد و حصری دارم که خودم کنترلش میکنم "حکایت همون دیالوگ پست پیش که نجیب بودن مال وقتیه که راه دومیم باشه!" با دنیایی آرامش. خوبه جایی باشی که کسی نشناستت، یا برات اهمیتی نداشته باشه مردمش چطور در موردت فکر کنن، به سرت می زنه ساعت 11 شب زیر بارون بری توی کوچه بدوئی و براتم مهم نیست بهت بگن دیوونه، یا با دمپایی و لباس هفت رنگ تا وسطای شهر بری. اما چیزی که بیشتر از همه ارزش داره اینه که دوری از خونوادت باعث شده وقتی بعد دو هفته برمیگردی خونه، دو سه روز بودنت پیشت می مونن و همه ی ساعت با هم حرف می زنیم یا میریم بیرون و کنار همیم.

اشتباه کردم که برگشتم، واقعا نباید بر میگشتم. بودن 10 روزم اینجا، همه ی حس خوبم و خراب کرد.

حالا واقعا نگرانم اگه بعد 4 سال برگردم چیکار کنم؟!