زندگی از نو!
پریشب ساعت 12 و نیم بود که زنگ زد، پرسید کجایی؟ گفتم تهران، نزدیک خونه مون کار داشت و گفت میاد من و ببینه. خونواده خواب بودن،
چرا نگفتی خوابن؟
بریم اتاق من
دو تا صندلی گذاشتیم رو به روی هم و شروع کردیم به حرف زدن. انگار از قبل می دونست که دیگه اون مونای سابق نیستم، شایدم از توی چشمام خوند، خب، هیچ کس توی زندگیم اندازه ی اون روم تسلط و تاثیر نداشت، پس حقشه که بدونه چمه.
درس میخونی؟ من: نه!
طراحی هام و بهش نشون دادم و همون طور که فکر میکردم ازش استقبال کرد. یاد اولین شعری افتادم که گفتم. کلاس پنجم بودم فکر کنم که براش خوندم و اون زمان انقدر تشویقم کرد و خواست که ادامه ش بدم که تا سوم راهنمایی دو تا دفتر شعر داشتم.
گفتم کلی درس خوندم واسه ی یه امتحان و خرابش کردم، دیگه واقعا امیدی ندارم!! می دونست گفتن این حرف ازم بعیده و دنبال بهونه م.
میدونی تو چجوری هستی؟ تو راجع به همه چی می دونی، اما نه دونستنی که به درد بخور باشه! یه نگاه سر سری به درست، یا چیزی که میخوای راجع بهش بدونی میندازی و فکر میکنی حالا دیگه توش استادی! اما وقتی میخوای ازش استفاده کنی، میبینی که روش تسلط نداری و به دردت نمی خوره. تسلط خیلی مهمه!
خداییش خیلی راست میگفت، من همه کار و توی زندگیم تجربه کردم، از ورزش که والیبال و بسکتبال و بدمینتون و پینگ پونگ و هندبال و چی و چی رو به طور حرفه ای یاد گرفتم و به طور حرفه ای روشون کار نکردم، تا یاد گرفتن انواع زبان برنامه نویسی و آی سی دی ال و ساختن روبات و ... همه نصفه نیمه.
گفتم خیلی افسوس گذشته رو میخورم، تمام روزایی که از دست دادم، فقط دو ماه برای کنکور درس خوندم و ... حالا، اینجام! نگام کن، واقعا هیچ انگیزه ای ندارم، اصلا، آخرش که چی؟
اگه اینطوری فکر کنی خوب معلومه به پوچی می رسی، ببین من یه مریض دارم که کارخونه داره، توی زندگیش هرچی که بگی داشته، اما بهم میگه من فقط توی زندگیم حسرت یه چیز و داشتم، اونم لفظ مهندس قبل از اسممه. آدمی که پروفوسور میمیره خیلی فرق داره با یه آدم دیپلمه!
گفتم از زندگیت راضی هستی؟ گفت آره، چیزی گفت که تقریبا تکونم داد، می گفت من دو بار کنکور دادم و وقتی قبول نشدم رفتم سربازی، بعد سربازی باز کنکور دادم و اینبار زبان آلمانی شهید بهشتی قبول شدم، یه سال درس خوندم و دیدم علاقه ندارم و شروع کردم به خوندن واسه کنکور تجربی!!! و وقتی جوابا اومد، فقط 12 تا حق انتخاب داشته و فقط پزشکی و دندانپزشکی زدم. حتا حاضر بودم یه سال دیگه درس بخونم تا رشته ی مورد علاقه م قبول شم. وقتی همه ناامیدش میکردن، وقتی می خواسته استعفا بده همه ی اونایی که باید امضا میکردن بهم میگفتن این کار و نکن، کلی آدم هستن که آرزوی صندلی تو رو توی این دانشگاه دارن، حتا صبح کنکورش باباش باهاش دعوا کرده بوده! اما اون راه خودش و رفته و حالام توی زندگیش واقعا آدم بزرگیه. یه هدف دیگه م دارم، میخوام تخصصم و بگیرم، حتا اگه یه روز از عمرم مونده باشه، توی برنامه م هست یه کم زندگیم و جمع و جور کنم و برم اونور تا این تخصصه رو بگیرم. یه مرد 45 ساله!
نمی گم براش دیره، نه به هیچ وجه، می گم که توی فرهنگ ما مردم به 32 3 که میرسن دیگه می برن! و مشکل دقیقا هدفه، آدما فقط وقتی 17 18 سالشونه هدف دارن توی ایران!
من بعد از اینکه رفتم دانشگاه، چون قبلا یه هدف دیگه داشتم و حالا توی یه مسیر دیگه قرار داشتم دیگه واقعا زندگی برام معناش رو از دست داد. شاید خیلی وقتا از خیلی جاها شنیده باشیم که "هدفت و مشخص کن" برای منم دیگه این جمله واقعا زجر آور بود، اما اون با تمثیلی از زندگی خودش بهم فهموند که هدف چقدر می تونه مهم باشه، اراده ایجاد کنه و از زندگی مزخرف یه نفر یه زندگی ایده آل ایجاد کنه! همین حالا، دلم میخواد یه قلم و کاغذ بردارم و کوچیک و بزرگ هدفام رو بنویسم، حالا توی وجود من همون تاثیر همیشگیش رو گذاشت، ذهنم، به دستور اون، مجبورم میکنه که اراده ای قوی داشته باشم، برای رسیدن به اون چیزی که می خوام!!
کاش هممون، توی هر سنی که هستیم، به آرزوهایی که قبلا داشتیم و به نوعی بهشون نرسیدیم فکر کنیم و واسه ی دست یابی بهشون، برنامه ریزی کنیم.
می خوام یه شعار توی زندگیم داشته باشم: دیر وقتیه که مرده باشیم!