وارد کوپه که شدم، دو نفر داشتن شام می خوردن. لحن حرف زدنشون واقعا مسخره بود. آخر حرفاشون و به طور بی مزه ای کش میدادن. هانیییییییییی یهه! اوه، کی حال داره اینا رو تا ته مسیر تحمل کنه. در باز شد و المیرا اومد تو. دختر رئیس قطار که توی یکی از مسافرتام باهاش بودم. چند ماهی ازم بزرگتر بود. دوستاشو از توی قطار جمع کرد و کوپه ی اون دو تا رو عوض کرد و خودش و دوستاش اومدن پیش من. داشتیم گل می گفتیم و می شنفتیم که توی ایستگاه بعدی یه خانم با پسر بچه ش و متصدی بلیت ها خواستن وارد شن. دو تا بلیت داشت و ما 5 نفر بودیم. یکی باید می رفت قسمت اتوبوسی!! گفت اشکالی نداره. من عادت ندارم توی قطار بخوابم. نمی خواد جا به جا شین. نمی دونم چی شد که سر درد و دلش باز شد. عجب زندگی عجیبی داشت!

11 سالگی با پسرخاله ش که دوستش داشت از خونه فرار کرده بود و بعد، وقتی گرفته بودنشون، این رو شوهر داده بودن و پسرخاله هه خودکشی کرده بود. گرچه اینم خودکشی کرده بود چند بار، اما، ناموفق! فقط یه سال ازم بزرگتر بود. یه زن 20 ساله با پسربچه ی سه ساله ش. شوهرش گویا دائم الخمر بود و پدرشوهر و مادرشوهر معتاد داشت. مادرش بعد دو ازدواج ناموفق تنها زندگی میکرد. خاطره، سمانه و زهرا سه تا اسماش بودن. پدرش مرد زنباره و دائم الخمری بود که با کابل کتکش میزد. حرفایی که میزد برام خیلی عجیب بود. همین حالاشم شاید حتا نتونسته باشم یه قسمتشم هضم کرده باشم . حتا فکر میکنم دروغ بگه. در هر حال اون شب ما کلی باهم حرف زدیم. ناامیدی داشت از پا درش میاورد. گویا مادرش با کار و از طریق کمیته امداد زندگیش رو می چرخوند. شوهرش سر کار نمی رفت و این فقط باهاش زیر یه سقف بود چون دلش براش می سوخت. بهش گفتم یه احضاریه طلاق برای شوهرت بیاری یه کم بهتر میشه. حتا دلم خواست طلاق بگیره. کلی کار بهش پیشنهاد دادم. زیست دوست داشت. بزرگترین آرزوش رفتن به دانشگاه بود. بااینکه شوهر داشت دوست پسرم داشت و می گفت اگه بخوام طلاق بگیرم اولین چیزی که بهش احتیاج دارم کسیه که پشتم بهش گرم باشه. بهش گفتم مطمئن باش مردی که حالا باهات دوسته بعد از طلاقت بهت اطمینان نمیکنه و عمرا باهات ازدواج نمی کنه. دلم برای بچه ش می سوخت. بی خبر از همه جا داشت جست و خیز میکرد و روی نرو مردم واگن راه می رفت. سعی کردم تا می تونم بهش امید بدم، بهش راه پیشنهاد بدم، حتا ازش خواستم باباش رو که حالا با زن دیگه ش زندگی میکنه و سکته ی ناقص کرده، طوری که دستش لمس شه ببخشه. می گفت مسبب همه ی بدبختی هاش اون بوده. مردی که بچه دار شده و بش بی توجه بوده. حالا به این وضع دچار شده. که توی 20 سالگی کلی سابقه ی خودکشی داره. نمی دونم سرگذشت پسرش چی بشه و شاید مهم تر، سرگذشت خودش. اون شب یه ساعتی که مونده بود پیاده شم بهم گفت تا حالا جز دفتر هیچ رفیقی نداشتم تا براش درد و دل کنم، ولی حالا حس میکنم تو بهترین دوستمی! بهش گفتم همین کاری که تو امروز برای این بچه ها کردی، وقتی از حقت گذشتی یعنی آدم خوبی هستی، یعنی می تونی توی زندگیت برای خودت کسی بشی، طوری که خیلی ها بهت افتخار کنن.

بعد خداحافظی وقتی رسیدم خونه دیدم کیف پولم رو توی قطار جا گذاشتم. کارت عابربانک و کارت دانشجویی و کارت شناساییم توش بود و این یعنی بدبخت شدن. خاطره بهم اس ام اس داد که برام برداشته تش. بهش گفتم برام با اتوبوس بفرسته اما اون، چون می دونست کارتام برام ارزش داره، و راننده بهش احتمال داده بود ممکنه یادش بره یا گم و گور شه، جای خونه ی خواهرش با اتوبوس اومد شهری که من بودم تا کیف پولم رو بهم بده. وقتی خواستم پول بلیتش و حساب کنم گفت آدم توی رفاقت این حرفا رو نداره. بعد با هم رفتیم پارک و دو ساعتی و با هم گذروندیم.

هنوزم بهش اس ام اس میدم. نمی دونم چیکار میکنه. براش دعا میکنم، دعا میکنم آدمی که این قدر خوبه به زندگی برگرده. دعا میکنم هیچ وقت پدر و مادری توی دنیا تولید نسل رو ساده تر از خرید بقالی سر کوچه شون ندونن.دعا میکنم برای خودم و فکر آدم ها. وقتی باهاش توی خیابون راه میرفتم، هر آن احساس گناه داشتم. آینده برام تداعی میشد، اگر ... اگر ... اگر ... اگر آدم بدی بود، اگر باهاش روزی جایی رفتم و گرفتنم و فهمیدم خلافکاره، حتا همون موقعیم که سوار قطار شد، وقتی باهام درد و دل کرد، وقتی خواستیم بریم رستوران و کوپه رو باهاش خالی بذاریم ترسیدم!! اون بهم اطمینان کرد و درد و دل که من ... بی جهت بهش توی خیالم تهمت بزنم. وقتی باهاش بودم واقعا حالم داشت از خودم بهم می خورد، و از دنیایی که توش آزادی ندارم، بخاطر چشمای نگران پدر و مادرم که دوست ندارم هیچ وقت از خودم ناامید ببینمشون، بخاطر تصور بقیه و ... . دلم میخواست هر دم پیشش بودم. اگه یه درصد حرفام به اندازه ای که میگفت روش تاثیر داره ای کاش میشد احساس خوشبختی کنه ...