امروز تلوزیون یه فیلم داد به اسم مجرم

یه نفر که توی محل خیلی آدم شری بوده، بعد از دیدن بچه محل جدیدشون، یعنی یه خانم، یه دل نه صد دل عاشق میشه و کم کم سعی میکنه رفتارش رو درست کنه. بعد فراز و نشیبای داستان گوشه ی خونه ی خودش با عزاداری برا امام حسین توبه میکنه و جالب اینکه آخر داستان یکی از کسایی که باهاش کل کل داشت، می کشتش.

این فیلم رو دوست داشتم. خب خیلی مدته که خیلی چیزها برام تبدیل به خرافه شده. اما این فیلم در هر حال مفهوم قشنگی به اسم "بخشش" رو خیلی خوب به تصویر کشیده بود. نه بخشش خدا، به نظر من توبه یعنی رسیدن به درجه ای که خودت بتونی کارای گذشته ت رو ببخشی و خودت رو حلال کنی. جوری که از دست خودت راضی بشی.

این فیلم من رو یاد دوران دبیرستانم انداخت. وقتی که شخصیت اول داستان به جایی رسید که معشوق خدا شد و به اون پیوست!اینکه عشق آدم ها رو تغییر میده، بزرگ میکنه و روحشون رو با صفا و توی زندگی و قواعد اون تغییرات زیاد و خوبی ایجاد میکنه هم دیدم و هم شاید یه کم تجربه کردم. اون زمان عاشق نوشته های عارفا و صوفی ها بودم و شعرای مولانا و حافظ و همه ی اون هایی که عشق زمینی رو پلی برای رسیدن به خدا میدونستن. دلم میخواست خودمم به اون جایگاه برسم. اما خب حالا نه تعریف دقیقی از عشق دارم و نه خدا.  ولی راستش، عقاید اون روزهام رو خیلی دوست دارم .

برچسب: و خدا، آن تنها مفهومی که هیچ منطقی قادر به اثباتش نیست و هیچ ذهن خلاقی توانایی یافتن اثبات وجودش را ندارد، با این وجود، تنها وجودی بی تعریفست که حضورش در قامت ثانیه ها پدیدار و لبخند آرامشش بر صفحه ی روزگار، حکم داشتن پشتیبانی با قدرتی لایزال ...